تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  شبی که تو نیستی ..همیشه زندگی خواهی کرد.. در من

امروز سرم به دوران می رفت

دیروز از مزارت بیرونم کردند

فردا  تلو تلوخوران  شاید به ابتدا برسم

اصلن دیروز امروز و فردا ندارد ..چقدر گیجی فرشته

نگاهت را بچرخان ..به اینه نگاه کن

 

خودت را نمی بینی ..من کی و کجا گم شدم؟

مگر نمی دانی عکس شدی و قاب گرفته ..

چه زیبا روی طاقچه ی خانه ی من ، نگاهم می کنی

دلم تنگ نوشتنت بود

غمت  را زنده زنده  می سوزانم

مبادا خندهایت را گم کنم

 

بگو

بگو

در من تو را چه می شود؟

مرا به کدام سو کشاندی؟

می دانم شاد نیستی

می شود شادم کنی ..

بگو از درد خبری نیست؟

بگو تاولهای تنت خشکید؟

چرا کف پاهام خون و چرک دارد؟

چرا پشتم می سوزد؟

یادت رفته؟

تو در زندان بودی... به کنارت برگشتم.

مهربانم..عزیزم..در من بمان .در تو خواهم ماند ..

تا ابد خواهم ماند...

بی تو من گمم..گیجم

بر چشمهایت بوسه می زنم

چشمت که جایگاه گلوله سربی دشمن نادان شده

شبی که رفتی..

شبهای زیادی که نیستی

هیس!!

به کسی نگو

تو در من زنده ای ..تا ابد

تا ابد ..

....................

تقدیم به برادرم

فرشته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:49  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درود به شما

نمی خوام ، ولی باید برم ...احتیاج دارم یه مدت...

 

 

 

باید برم ..دنبال خودم می گردم ..فکر می کردم خودمو پیدا کردم  ....شاید جنبه های از خودمو گم کردم زیادی قوی بودم و هستم اعتماد به نفسم بالا هست ولی یه خلا دارم ، شاید از اول این خلاء  کمرنگ بود و الانه رنگ داده و بهم خودشو نشون می ده

 

از دروغ بیزارم و نمی خوام دروغ بگم ..کسی هم نمی تونه وادارم کنه ....

 

ادعای ندارم..حتی به اسم فامیلی خودم که شاید اون رو  هم مال خودم نمی دونم ، ادعای مالکیت به هیچ چیز و هیچ کسی تا بحال نداشتم ..فقط .. من فقط به نام فرشته هستم همین ...

سیاسی نیستم و هرگز نخواهم شد

درد من درد مردمی هست ، که هموطنم هستند برای همین می نویسم گاها ..

 

..پر از شک شدم شاید  ..پر ار تردید ..به خودم به روحم و به پیرامونم ...می خوام وقتی برگشم نقاط کور وجودمو از بین برده باشم ...

خودمو باور دارم ولی این چند روز حالم غریبه

می خوام برم ...

 

فقط

 

22 تیر نزدیکه

 

می خواستم اونروز یعنی اولین دقیقه اش که بعد از 12 شب روز 21 تیر هست پستی رو اپ کنم

 

22 تیر برادر عزیزتر از جانم ، بعد از چهار ماه شکنجه در اوین یه جوخه رفت

 به جوخه رفت و تیرباورن شد

 

اشکام  راه افتاده ..تجسم برادرم برام سخته اصلن صورتش رو بیاد ندارم وقتی رفت من فقط 5 ساله بودم وقتی کشته شد هم سه سال بعدش بود که بازم سنی نداشتم .. خاطره ای ازش ندارم فقط افکار و عقایدش که مونده ، اونم از زبون دیگرون می شنوم .

 

نمی تونم برم به مزارش ..اون تهران تو خاورانه ..نمی تونم برم و خود خوری می کنم ..هر کسی که این هفته می ره یه شاخه گل برای اونم بذاره ..خواهش می کنم بهش بگید من می خوام بیام ..ولی نمی شه

 

انگاری دنیا دست به دست داده که من نتونم برم .تنها آرزوی که همیشه دارم همینه که 22 تیر من خاوران باشم ..ولی هر گز نشد.

 

اشکامو از این جا از این راه دور نثار ش می کنم و یادش رو هماره زنده نگه می دارم .

اگه خودم می رفتم یه بغل گل رز سفید براش می بردم و یا یه شاخه گل مریم ...دیونه گل مریم هستم براش می بردم تا منو ببینه ..

 

دلم براش تنگه ..خیلی تنگه

 

برادرم 21 سالش بود که تیربارون شد ..برادرم تا لحظه آخر دست برنداشت و با فحش و فریاد و شعار دادن به جوخه رفت

 

لحظه آخر مشت و  لگد به دهنش خورد ...لحظه به لحظه این رفتن رو با خودم تکرار کردم ..تکرار و تکرار ..برای همین به نوشتن رو اوردم ..از برادرم شروع شد و حالا این شده ..

تجسم کشته شدنش منو آزار می ده منو مچاله می کنه ..له ام می کنه ..تجمسش اشکامو بی اخیتار می کنه و منو تو خودم می بره ...

که من کی هستم؟ چرا هستم؟ برای چی نفس می کشم ؟

 

ولی هرگز نتونستم وجودم رو از تنفر پر کنم ..ادعای ندارم ..سیاسی نیستم و نخواهم شد ...

 

درد من درد مردمی که یا نون ندارند یا اسیر خرافات شدند

 

سعی می کنم مفید باشم برای همه یا  دست کم برای همجنسان خودم

هرکاری ازم بر بیاد برای این از بین بردن خرافات خواهم کرد

 

برادرم به جرمی بی دینی تیر بارون شد

شایدم سیاسی بود ...هرچی بود نفس نداره

نفسشو بریدند ...حالا من موندم یه دنیا غم و حسرت ..

 

می خوام خودم باشم ..می خوام با خودم حرف بزنم ..خودمو مرور کنم

 

 

بدرود تا اینده ای که امید دارم خیلی دور نباشه ..

 

پاینده باشید

فرشته

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:17  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام داداشی خوبم

 

خیلی دلم برات تنگه ، چند ساله که از رفتنت می گذره ، غروب تمام فکرم با تو بود ...نمی تونم لحظه ی آخرین نفسهاتو  فراموش کنم ... داداشی الان که برات می گم اینارو چشام پر از اشکه ...آرزو می کردم کنارم بودی و اشکام از صورتم پاک می کردی و سرمو روی سینه ات می ذاشتی ...ای کاش بودی

 

داداشی سه سال گذشته از اون زمونی که ازم خواستی بنویسم ..حس می کردم در درونم کسی منو صدا می زد و ازم می خواست که بنویسم ...بنویسم که چی بر سرشون اوردند ... چقدر سخت گذشت تا بفهمم که چی به سر ِ تو و دوستانت اوردند .

فکر کردن به اینکه وقتی به جوخه تیر  رفتی بهت چی گذشت ..به اینکه در موقع نوشتن وصیت نامه به چی فکر می کردی و دلت می خواست بنویسی ولی نمی شد چون به ما نمی دادنش ..داداشی فکر کردن به لحظه ای که ، قراره برادرمو ببرند به جوخه منو دیوونه می کنه

با دستام سرمو می گیرم و چشامو رو هم فشار می دم و تو خودم جیغ می زنم ، اینقدر که از نا  می افتم و بی حال می شم ..

 

بعد با چند تا قرص مسکن و ارام بخش سعی می کنم بخوابم ولی تو خواب هم می بینمت که به تخت می بندنت و شکنجه می دن تورو یا تو رو تو تابوت می ذارن و حق نداری تکون بخوری ، یا اصلن ورمها و زخمهای پاهات ..مادر می گفت فقط یه بار اجازه ی  ملاقات کردنت رو  دادند می گفت نمی تونستی سرپا وایستی مرتب این پا اون پا می کردی ...مادر بیچاره ی من نمی دونست که چرا ؟ فکر می کرد که  دچار دلهره بودی چون مادرم نمی تونست فارسی حرف بزنه و وقتی به زبون محلی حرف زد از ده دقیقه وقت ملاقات  دو دقیقه رو قطع کردند و صدای شما از پشت گوشی تو اتاق ملاقات بهم نمی رسید ..خواهرم به شیشه ای که تو اونطرف بودی دست می کشید و انگاری امامزاده بودی داشت تورو با دستاش زیارت می کرد ...چقدر ساده بودند ..نمی دونستند ملاقات ممنوع یعنی اعدام ..اونقدر ساده بودند که جد کسی رو نذر می کردند که اسیرت کرده بود .افسوس به این همه ساده باوریشون ...افسوس..

 

 

ولی من می دونم اونقدر پاتو با کابل زدند که نمی تونستی سر پا  وایستی..داداشی اینقدر دلم از وضع و حال مردم می گیره از  زنان از بچه ها ..می دونی می شینم گریه می کنم کاش اینقدر کار از دستم بر می اومد که می تونستم کمکشون کنم ..یاد ِ تو می افتم گاهی با لج می گم حق این مردمه ..یادمه اونوقتی که تیربارونت کردند همه یه جوری بودند با ما ..انگاری ما جذامی  بودیم ماهارو کافر می دونستند چون یکی از خانواده ی ما برخلاف و جلو رو آخوندها در اومده بود ..الان حالا همه با افتخار ازت یاد می کنن ..ولی من یادم نمی ره که پدر همیشه در اتاق رو می بست و تنهایی برات  گریه می کرد و مادرم چقدر برای تو و به خاطرت از جونش گذاشت و چقدر زخم زبون شنید از مردم کوچه و گذر ... مادر کارهای کرد که یادت  همیشه زنده بمونه ..الانم مادر خیلی مریض و شکسته شده ...ازم خواسته بعد از مرگ اون من باید یاد تورو همیشه زنده داشته باشم گفته بعد از مرگش من هم خواهرت باشم و هم مادرت ....

 

 

داداش تو نترسیدی یا داد نکشیدی ؟ مرگ ترس داره می دونم تو هم ترسیدی ..می دونم که دلت می خواست زنده باشی ..دلت می خواست نفس بکشی ولی گفتند تو کافری وحکم به نبودنت تو این دنیا رو دادند .. می دونم کی حکم تیربارونت رو امضا کرد ..می دونم ..

 

منتظرم تا یه زمانی ببینم که چطور جوابگوی ما هست ...

 

 

داداش الانم خیلی ها مثل تو هستند .تو همون بندی که تو بودی تو اوین ...بعضی هاشون زمانی که تورو تیربارون می کردند حق رو به این آخوندها می دادند ولی الان فهمیدند که اشتباه کردند ومرگ فقط  برای همسایه نبود و سراغ اونا هم رفته ... خودشون اونجا جای شما  تو اوین هستند

 

هنوز لباسهات تمیز نگه داشتیم...

هنوز عینک تورو داریم که یه شیشه اون شکسته ..

 

 

هنوز هم دستخط تورو داریم وبا حسرت نگاه می کنیم که چه خوش خط بودی

اصلن داداشم همین خوش خطی باعث مرگت شد چون همه ازت می خواستند تو رو در و دیوار و کاغذ شعار بنویسی ...یعنی اگه بد خط بودی نمی کشتنت ؟دوستت که فقط یه مجله تو دستش بود رو هم کشتند ...مگه اون موقعها فرقی می کرد که گناهی داشته باشی یا نه ؟ همین جور می کشتند ..

 

 

داداش امشب دلم هوای تورو کرده و نشستم و با عکست حرف زدم ..همین طوری که برای شب غذا می پختم توی خودم باهات حرف می زدم ..

می گفتم دادشی 4 ماه تو اوین چی به سرت اومد ؟ داداشی لحظه ی آخر مادر رو صدا زدی یا پدر مون رو؟

 

داداشی من دلم داره برات در می آد ..داداشی تو عزیزترین  کسی هستی که دارم .. بیا ..که سرمو رو سینه ات بذارم و زار بزنم ..

داداشی دلم برای چشمهای مهربونت تنگه ..کاش بودی

کاش بودی

کاش بودی..

................................

روح وروانمون ..ما خانواده های  کشته شده ها ،هرگز آروم نیست و نمی شه

ما هرگز نمی تونیم اون لحظاتی که بر عزیزانمون گذشته رو فراموش کنیم .. نمی تونیم فراموش کنیم که حتی به جسدهای اونا رحم نکردند ..

 

 

فراموشمون نمی شه که بعد از دوماه به ما می گفتند که اعدامشون کردند.. و بیشتر خونواده ها باورشون نبود و در تاریکی شبها خاکها رو کنار می زدند و می دیدند که عزیزانشون با لباس و تن های سوراخ و شکنجه شده زیر خاکی به عمق نیم متری خوابیده اند...حتی سوختگی های تنشون و جای شکنجه هاشون هم معلوم بود..ما هرگز آثار این شکنجه ها رو فراموش نمی کنیم و یادمون هم نخواهد رفت که چه کسانی این بلا و درد رو به تن عزیزانمون تحمیل کردند ..

 

ما هرگز یادمون نمی ره که چه کسانی عزیزانمون رو شکنجه دادند و به فجیع ترین حالت اونارو کشتند ..یادمون نمی ره هرگز....هرگز

 

و منتظریم ..منتظریم تا عدالت برای خونریزان جوانانمون اجرا بشه ... با چشمهای گریان منتظریم ...

 

نویسنده: فرشته 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:48  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دو شنبه 21 آبان 1386

 ديدار فعالان حقوق زنان با خانواده ی دكتر زهرا
شكايت هاي پدر زهرا بي جواب مانده است

 

 

صبح روز جمعه بيش از 20 تن از فعالان حوزه زنان درخانه دكتر زهر قرار دارند تا با خانوده داغدار او همدري كنند.

 

 شرح عکس :دکتر زهرا در لباس فارغ التحصیلی در دانشگاه تهران

مطالب تكميلي از ديدار فعالان حوزه زنان با خانواده دكتر زهرا بني يعقوب...در وبلاگ ايرج شهبازي دستجرده ..

 www.shahbaziir.blogfa.com

.....................

 می شد ،ای کاش می شد که این نوشته چشم می شد تا همه حس کنند زنده بودن را .

چشمانت را کوچک می کنی تا زل بزنی ،دقیق زل بزنی شاید کمی خودت از رو بروی و از رو رفتن خودت را با همه ی درونت ببینی .امروز نه که چندین روز است که می دانی در راه هست زیاد خبر های که برایت مهم نیستند

ولی ،تو فقط زل می زنی و زل می زنی تا .....مگر چاره وراهی دیگری هم داری .......

می خواهی باز رگه ای از خود خواهی خودت را به خودت نشان دهی .............

برادرت برگشته ،خبر از این مهم تر، مگر در گشتن به دورِ ِ خودت خواهی یافت ،او برگشته ،پس منتظری تا حادثه یکی پس از دیگری از راه رسند و تمام تو را در بر گیرند .

به یاد داشته باش در این مکان و الان همین چند خط اجازه نوشتن داری همین حالا ، فقط پنج خط بنویس.... بنویس..............

سلام بر همه

من خوبم ،از خدای ندیده می خواهم که شما را سلامت بدارد .نگران ِمن نباشید ،و روزگار را خوش بگذرانید ،من تیر بارن شدم .دیگر شکنجه نمی شوم این خود نقطه ی آغاز خوشی و آرامش هست .ولی به یاد بیاورید ما را .که خود را فراموش نکنید ،به یاد همه ی ما باشید و ما را از هم جدا نکنید ،که همه به دست فقط یک تن این چنین جاودانه شدیم. .. نفس وعشق را برای ِشما گذاشتیم باشد که با نفس هامان مهربان باشید وعشق را هم قدر بدانید .دردی نیست جز نگاه بر این همه حماقت که خود را به آن می زنید .تاریخ شب است، در همین جا کنارتان ......احمد ..

پانزده بهمن 85

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:45  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

چقدر و چند به اين همه غرور شكستن ها سر خم خواهيم كرد ..

چقدر و چند خشم خود را مي بلعيم و مي گوييم درست مي شود ..

چقدر و چند خودمان را به اميد اينكه خدا بزرگ است و خودش درست مي كند ، گول مي زنيم ...چقدر و چند ....

مي خوام برگردم

مي خوام بر گردم ....

برم پيش كشته شدگان ..

تو گورستان پرسه بزنم

روي گور دسته جمعي دست بكشم ..خاكشو تو چنگ بگيرم . آروم آروم اشك ببارم كه اينجا چقدر و چند جوون به خواب آرومي فرو رفته اند ....امشب باز دلم گرفته ... هواي برادرم زده به سرم .. امشب از اون شبا هست كه هيچي آرومم نمي كنه ......دلم هواي خاوران داره

اونجا كه برادرم برا هميشه به خواب رفته ....برم اونجا ....

دم درب ورودي ، كفش هامو را مثل هميشه از پام در بيارم و لابلاي گورها راه بروم

به طوري كه روي گوري پا نذارم ... روي دل كسي .... روي سر كسي ..

بعد به خودم بخندم كه ... فرشته ديوانه شدي ...اينان خاك شده اند ... سالها گذشته ديگر نه سينه و نه سر و دست و پا ووو.....

هيچ از جسم شان نمانده .... همه خاك شده ...

درختي كه در كنار گور اينان رشد كرده را در آغوش بگيرم ..و دونه دونه برگهارو نوازش مي كنم ...

تمام برگهاي خشك شده رو آروم يه گوشه جمع مي كنم ...روشون خاك مي ريزم ...آروم ..

طوري كه تن ِ خشك شده برگا درد نگيره ..آخه خيلي شكنجه شدن همه شون...

همون جا مي شينم

كنار برگا و خاك ........اونجا همه ي دنيا واقعي اند ... همه راست و درستند ....

اونجا ...سر خاك برادرم ... دوستاش هم همه هستن ......

مي رم ... قدم مي زنم ..با خودم حرف مي زنم

برام مهم نيست كسي منو ديوونه بدونه

مهم نيست كسي منو خيالاتي بدونه

اونجا كه راه مي رم اصلن زمان يادم مي ره ..از اطرافم بي خبرم .. تمام ذهنم مي ره به خاك .. فقط مراقب پام هستم كه دارم روي ِ چه خاكي پا مي ذارم ....

مي خوام برگردم .. از اين دنياي واقعي دور بشم..اصلن بذاريد تو آسمونا باشم ...زمين باشه برا زميني ها ...مي خوام با مرده ها سير كنم ...اونا خيلي خوبن ...درك اونا به من انرژي زيادي مي ده ..... 

از اين همه واقعيتي كه چقدر و چقدر سخت مي شه اونا رو عوض كرد ...

از اين همه دردي كه بر همه مي ره و من نگاه مي كنم ... و كاري از دستم بر نمي آد ...

از اين همه تكرار زنداني كردنها .. اعدامها ...

مي رم تو وبلاگستان ...

مي رم مي گردم تو وبها ...مي خونمشون ...

برا شون از حسم مي نويسم ..

از حال و هواي كه ار خوندن نوشته هاشون بهم دست مي ده ، مي نويسم ...و چند شاخه گل نقاشي هم براشون مي ذارم .. بعد بيرون مي آم ...

مي رم تو وب ديگه .. همين طور ادامه مي دم

اونقدر مي خونم كه چشمام ريز مي شه ... و رنگم بر مي گرده ...

اون لحظه كوتاه نمي آم ..مي گم بچه ها تو زندون ..تو انفرادي تو بدترين شرايط سَر مي كنن ... مگه من خونم رنگين تر از اونا ست كه با خوندن چند وبلاگ رنگم زرد شده ...و دوباره باز وبلاگها رو باز مي كنم

دست از كار مي كشم مي گم..و با خودم حرف مي زنم ..مگه اينكار فايده داره؟ ....

خوب اگه خيلي مفبد نيست لااقل بي فايده هم نيست ...

اين وبلاگ رو شروع كردم كه تا مسيري خاص رو با هاش طي كنم ... اينجا با من و برادرم شروع شد ... و حالا كلي دوستان خوب هستن كه جاي ِ خالي اونو برام پر كنن ..گرچه برام برادرم نمي شن ...نمي تونم دروغ بگم ..هرگز كسي برام برادرم نمي شه ..اونقدر بهش دلبسته و وابسته هستم كه به كلمات نمي تونم وصفش كنم ..... ولي از همه خيلي ممنونم ....

الانم راضي هستم كه  اونچه در توانم هست و مي تونم برا همه ي اونا كه نيستند در كنارمون و به خصوص برادرم انجام مي دم ...

زده به سرم گويا ..امشب حال ِ غريبي دارم .. خيلي غريب...خودمو نمي فهمم ... از خودم به برادرم پناه م برم .. از خودم به آغوش او مي رم ....

اصلن خودمم نمي دونم چمه ؟

پاينده باشيد همه ي شما ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:14  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زنگ

با صداي ِ زنگ ِ در بيدار مي شوي ، صدا را مي شنوي و دل ات نمي خواهد بر خيزي و به سمت ِ در بروي .

جنس ِ صدا عوض مي شود و محكم تر و تند تر . با دسته كليد و بعد با سنگ به در مي كوبند و فكر مي كني حالا در را از پاشنه در مي آورند .

نمي خواهي بلند شوي و به سوي ِ در بروي . به سوي ِ صدا بروي . از اين صداها بدت مي آيد . از همه ي صداها چندش ات مي شود . اصلن نمي تواني بلند شوي . پاهايت نمي خواهند از خواب بر خيزند و به سمت ِ در بروند و جواب بدهند . پاهايت خوابيده اند و انگار از بيداريت فرمان نمي برند و برايشان اهميتي ندارد چه كسي پشت ِ در است .لاي ِ چشم هايت را كمي باز مي كني و فقط پرزهاي ِ پتوي ِ قرمز را مي بيني كه قد راست كرده اند و بلندتر از اندازه ي واقعي خود شده اند . پرزهايي قرمز ، بلندتر از مژه هاي ِ چشم ِ تو كه براي ِ خودشان و جدا از هم تصويري را مي سازند كه پس زمينه ي گلهاي ِ سياه را بر جسته تر مي كنند .

پنجره را كيپ و با دقتي وسواس آميز پوشانده اند كه نوري از بيرون و درون ِ اتاق به هم سرايت نكند و چراغ خواب ِ اتاق با نور ِ اندك ، متمايل به زرد كه با نا اميدي مي خواهد تصويري روشن از اتاق را به چشم بسپارد .

حالا صداها قطع شد . به دروازه ي ورودي خانه فكر نمي كني و رد ِ ضربه هايي كه بر آن وارد شده را تصور نمي كني . به زمختي دست ها فكر نمي كني . سعي مي كني به هيچ چيز فكر نكني و نگذاري جريان ِ صداهايي كه مثل ِ پاهاي ِ تو خوابيده اند دوباره جاري شوند . كمي جابجا مي شوي و دوباره چشم هايت را روي هم مي گذاري . نمي داني چه وقت از روز است و نمي خواهي بداني . دست هايت را لاي ِ پا هايت مي گذاري و با پاهايت محكم حس شان مي كني . سرماي ِ خوشايندي كه از بيرون به زير ِ پتو مي خزد حس مي كني . دل ات مي خواهد بخوابي . فقط بخوابي . بخوابي و خواب ببيني كه آرام به خواب رفته اي .خودت را ببيني كه فارغ از صداها و دلتنگي ها به خودت خيره شده اي و دست هايت را لاي ِ پايت گذاشته اي و موهاي ِ بلندت روي بالشي كه عمود زير ِ سرت گذاشته اي ، پخش شده اند . صداي ِ زنگ تو را درون ِ جسم ِ تو پرتاپ كند و بي اراده برخيزي و به طرف ِ پشت ِ حياط بدوي . كنار ِ تك درخت ِ پشت حياط بايستي و سريع از درخت بالا بروي . مي روي .شاخه ي اصلي ِ درخت را در آغوش داري . نگران هستي و تمام ِ حواس ِ خودت را به كوچكترين صدايي كه مي شنوي مي دهي .

مي خواهي بگريزي از صدا ، از آشنا و غريبه ، از ....

صدايي را تشخيص مي دهي : مريم ...مريم ...كجايي ..عمو جان ..بيا ..مريم جان چيزي نيست ..با من كار داشتند ....بيا .

از درخت پايين مي آيي .مي داني رنگ ات پريده . دست هايت مي لرزند . پاهايت هم ، كبودي ِ لب ات را حس مي كني و حس مي كني خون ِ كمي در رگ هايت جريان دارد . تو مي ترسي . تكرار مي كني و ..

مي ترسم ....مي ترسم ..

و با اين كلمه تمام ِ تن ات مي لرزد . دست ات مي لرزد . پاهايت نمي لرزند و لب ات كبود مي شود . به خودت دروغ نمي گويي .از مردن مي ترسي و از زير ِ دست و پا له شدن مي ترسي . از جواب دادن مي ترسي و از جواب ندادن هم . مي خواهي پنهان شوي . مي خواهي همه ي عمرت را پنهان شوي تا دست ِ هيچ كس به تو نرسد . مي خواهي زنده باشي و نفس بكشي . فقط ...

- مريم جانم ...نترس ....مريم نترس ..نمي گذارم دست شان به تو برسد ....نمي گذارم مريم ...

- عمو ! ...مي ترسم ..عمو تو خوبي ..اما ....

و چشمان ِ نگران ِ عمو به نگاه ات مي آيد و نگران مي شوي ، در آغوش ِ عمو جاي مي گيري و سعي مي كني باور كني نجات يافته اي و نمي گذارد دست ِ كسي به تو برسد . باور مي كني و درست لحظه اي كه مطمئن مي شوي ...صداها مي آيند از همه طرف ، از بالاي ِ ديوار ها ‌، از جلوي ِ حياط ، مثل ِ علف هاي هرز از همه جا سرك مي كِشند و به سمت شما مي ايند ، مي نشيني همان جا و چشمان ِ از حدقه در آمده ي عمو را مي بيني و مي شنوي كه چطور فريادهاي ِ عمو با چند ضربه مي شكند . شكست و انگار در دلت چيزي آوار شد .

حالا در محاصره ي صداهايي بودي كه خشن بودند و مثل ِ گلهاي پتو سياه بودند و مثل ِ وقتي كه پتو را بر سرت مي كشيدي ، سياه بودند و سايه اي از آنها به چشم مي آمد و فريادهايي كه تا اعماق ِ تو نفوذ مي كرد ...

حالا ...

حالا باز هم خوابيده اي ، خوابيده اي و در خواب مي بيني كه خوابيده اي . خودت را مي بيني كه اين بار در حياط ِ خانه ي خودتان خوابيده اي و جلوي جماعتي كه هر لحظه بيشتر مي شوند ، دراز كشيده اي و پتويي قرمز با گلهايي سياه را روي ِ خودت مي بيني كه موهاي تو را هم مي پوشاند . سايه هايي مهربان مي بيني و مي بيني كه مادرت آرام روي ِ تن ات خم مي شود و آرام پتو را كنار مي زند و مي بيني كه ديگر بيدار نمي شوي و به سوي ِ تن ات پرت نمي شوي و چشم هايت و پاهايت و همه ي تن ات هنوز خوابند و نمي خواهند بيدار شوند . حالا ديگر نگران ِ صداها نيستي و صداي ِ زنگ ِ در كه هر لحظه بك يا چند سايه را به حياط مي آورد ، ترسي ندارد .

و صداي ِ مادر كه مي گويد :

مريم ...مريم ...دخترم ..بسه ..بسه ديگه ..چرا بيدار نمي شي ؟ مريم ..

 

این پست ادامه دارد ........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:14  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خيلي كوچيك بودم كه .....

برادرمو در بيست و دو تير ماه در اوين تيربارون كرده بودند ...خونه ، بوي گريه .... بوي ِ درد و خفه خون گريه كردن ، بوي ِ شماتت ديگران و نگاه ها بي رحمانه ...خانه ي ما ....صداي ِ گريه مادرم ....و پدرم كه بي سواد بود نيمه شبها گريه مي كرد ..فكر مي كرد شايد واقعن پسرش كه اونقدر آروم و مهربون بود گناهي كرده كه رژيم ديني اونو تيربارون كرده ..

برادرم چند ماه شكنجه رو تحمل كرد ..و مادر و پدرم يك عمر شكنجه .... فقط يك بار اونو ملاقات كردند ...هميشه ملاقات ممنوع بود ..هميشه چون حكمش اعدام بود ..آن يك بار هم براي اينكه حكم صادر شده بود ملاقات داشت ...

در روز ملاقات برادرم نمي تونست سرپا وايسته ...بعدها فهميدم اونقدر به كف ِ پا كابل مي زدند كه بعضي با لگن خودشونو رو زمين مي كشيدند ..چهار دست و پا هم نمي تونستند چون دستهاشون به حالت قفوني از سقف آويزون مي كردند ......دستهاشون قدرت نداشت كه به پا كمك كنه تا بدن ِ شكنجه شده رو به حركت دربياره ....

برادرم در نيمه شب ِ 22 تيرماه به جوخه رفت و ما هنوز بيست و چهار سال كه گذشته رو در همون ميدون تير و لحظه ي شليك بسر مي بريم ..

دوماه از اعدام برادرم مي گذشت و خونه ي ما فقط در مورد ِ اعدام حرف مي زدند و خانواده هاي ِ اعدامي زيادي به خونه ي ما مي اومدند ....يه بعد ِ ظهر با خودم تو دنياي ِ بچگي فكر كردم اين دار زدن چيه ؟ رفتن زير زمين و و طناب ِ نايلوني رو به آهن ِ سقف ِ انباري بستم بعد هم طناب رو ، دور گلوم حلقه كردم و بدون هيچ ترس و فكري چهارپايه زير ِ پامو انداختم ...با سر ِ از سقف آويزون شدم ...ولي چون طناب ضعيف بود پاره شد ، من به سختي روي ِ زمين افتادم طناب ِ نايلوني دور گلوم كيپ شد ...به سختي خودمو به مادرم رسوندم اون طنابو باز كرد و بعد به شدت گريه كرد دور ِ تا دور ِ گلو م تاول زد و سياه شد ...مثل ِ يه گردبند سياه رنگ ..تو خونه كسي ديگه پيش ِ من از دار و اعدام حرف نمي زد ...و من هم فهميدم دار زدن يعني چي و چه دردي داره .......

تا حالا اين قدر شفاف از اون ننوشتم شايد چون نمي تونستم ....

دوستان ِ خوبم ...من هرگز اون شبي كه پاسداران به خونه ما ريختند يادم نمي ره ...با پوتين هاشون روي ِ فرش خونه راه مي رفتند ...

پدرم شكست وقتي با ريش ِ سفيدش پاسداري بهش بي حرمتي كرد ....

مادرم سر سجاده نماز بود ...يكي از اون پاسدارها گفت بسته ديگه پاشو نماز تو سرت بخوره ...

و من نگاه مي كردم ..... و نماز نمي خونم.......تمام ِ خونه رو بهم ريختن با اينكه مي دونستن برادرم يك سال از خونه رفته ...

يه شب از پنجره به كوچه نگاه مي كردم ..ديدم يكي از همشهري هام اومده و با دست خونه ي مارو به يه پاسداري نشون مي ده ...

من خيلي ترسيدم دويدم و رفتم به مادر گفتم ....مادر بغلم كرد گفت نترس ...داداش فرار كرده ...اونا نمي تون اونو بگيرن ..

اي كاش داداش ِ منم از ايران فرار مي كرد ..اي كاش الان زنده بود ...

من با به ياد اوردن ِ اون گريه نمي كردم ..كاش زنده بود ... كمكم مي كرد ..بعضي اوقات اونقدر دلم براش تنگ مي شه .كه فكر مي كنم قلبم از تو سينه داره بيرون مي آد تا پيشش بره. داداش ِ خوبم ......هر گز به اين فكر نكن كه فراموش شدي ...من ...خواهرت ...من ..فرشته تا هستم ..تا نفس مي كشم ...هر كاري بتونم برات مي كنم تا عدالت اجرا بشه ..مي دونم خيلي كوچيكم ..خيلي.....

من كاره اي نيستم و قدرتي ندارم ..ولي اين دليل نمي شه كه آروم باشم . حرف نزنم و ننويسم ...من اصلن نوشتن ياد گرفتم فقط براي تو ...براي تو...

حالا روز به روز بيشتر حس ِ خفه شدن دارم ..خفه مي شم و در خودم ناله مي زنم خودم اشكمو پاك مي كنم و به اميد دستي هم نمي مونم كه بگم ..مگه دستي هست ...يه دست صدا نداره و اين كارا بي فايده هست ...

من مي شم اون يه دستي كه صداش ضعيفه ...همون دستي كه منتظر ِ تا دستي ديگه اونو بگيره و با هم محكم تر براي ِ حقوق ِ از كف رفته همراه بشن ..

افسوس نمي خورم ..تو خونه نمي شينم ..در حالي كه تو خونه هستم ولي خودم تو خونه نمي دونم چون همراه با همه ي كساني كه دستشون بالا كردند و حق خواهي مي كنن ...من هم ...

داداش ِ خوبم .....دلتنگ هستم ... دلم برات تنگ شده ...خيلي ...اي كاش زنده بودي ...

.... دلم مي خواد باهات حرف بزنم اي كاش ..

داداش ِ خوبم ...ايران وضع بدي داره

جوانان ايراني ديگه جوون نيستند ..همه شون پيرن ..همه مرض ِ اعتياد ....همه شون بي كار ...اونا كه هم كمي دلسوز و عاقل كه از كشور فرارين..

مي بيني داداشم چقدر ساده مي نويسم برات ......بدون ِ پيچيدگي مي گم برات ...دخترا بيشتر فقط دارن تقليد مي كنن حتي تن فروشي رو ...اونا كه يه لقمه نون شون هم به بهاي ِ تحقير شدنشون هست ..... ..اونا كه كارگر مي شن ولي بايد سوء استفاده ها ...... بايد لجن بودن عده اي ديگه رو بدوش خودشون بكشن ..

داداشم..... آدماي ِ زنده هستن كه من باهاشون حرف بزنم ...حرف مي زنم ..ولي همه ي اونا فقط يا مي گن چه مي شه كرد .يا .يكي مي گه خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو ...اون يكي مي گه بي خيال به ما چه يه زن......چرا و براي چي ما حال ِ خودمونو مي كنيم ...من داد بزنم بر سر ِ تو ...چرا به اين راحتي گير افتادين و كشته شدين كه الان معتادهاي ِ مارو نمي شورن چون توي ِ گوشت شون كرم لونه كرده ...اين كرم همون تخم ِ كرمي است كه اين رژيم گذاشته تو تن اونا ..از بچگيهاشون گذاشته .. ..با ندونم كاري ها ..اين رژيم رو مگه مي شه نابود كرد ...

مادرم دلش خون هست ....توي ِ هر خونه اي اعتياد چنگي زده وويك يا حتي چند نفر از اعضاي خونه ....

نگو .. به من كه خودشون اين كارو نكنن ..كه مي دوني اين فقط رفع تكليفي براي خودمون كه آره پس چرا ما نيستيم ..اونا خوب نكنن ...هر كسي اينو مي گه خيلي مريض تر از يه معتاد و يه روسپي هست ...هر كسي كه مي گه خوب نكنن يه كلاه برداره ..كه داره سر ِ خودش كلاه مي ذاره ...كه حتمن اين بلا سر ِ خودش خواهد رفت ...

داداشم ايران خرابه شده ...مردم بدبختن ...همه داره تقاص پس مي دن شايد ..من نمي دونم ...همه دروغگو شدن.. همه چقدر بيچاره شدن ...همه و من هم يكي از اين همه ها هستم ...

داداش خوبم يادم مي آد سال 60 با جنگ مخالفت كردي ..گفتي خرمشهر آزاد شده ...يادته وگفتي قطعنامه صلح اومد ديگه از اين به بعد جنگ يعني بدبختي يعني خرابي ،بي كاري ....و كشور و مردم در سالهاي ِ بعد گرفتار مي شن ..بيچاره مي شن ...مي بيني داداشم حالا مردم بيچاره شدن ...مي بيني بيچاره شدن ...

داداشي ‌ِ من حالا همه گرفتار شدن همه ...همه گرفتار شدن ..بي صدا داد مي زنم ...مي خندم ولي دارم داد مي كشم ...گريه مي كنم و لي دارم فرياد مي كشم ...داداش نمي تونم ببينم زني خودشو مي فروشه ...مثل ِ يه گوسفند ِ دست و پا بسته انگاري دارم قربوني مي شم ..دست و پا مي زنم ...مثل ِ همون روزي كه تو انباري خونه داشتم خودمو دار مي زدم تا بدونم دار زدن يعني چي ؟...حالا ديگه همه بالاي ِ دار هستن ....اي كاش بودي ..اي كاش منو هم مي بردي ...

لااقل ديگه نمي ديدم ....كاري از من بر نمي آد .. سرم درد مي گيره و اشكم .....كاري از من بر نمي آد ...مردم مي خوان ، واقعن مي خوان كار داشته باشن و زندگي كنن ...ولي كار نيست ....دزدي .. قاچاق...خود فروشي .خود سوزي .....

خداي ِ من ..

دلم تنگ شده داداشم ...ايران ويرونه شده ..ويرونه ...الان تمام ِ خونه هاي ِ مردم بوي ِ درد مي ده ...بوي ِ گريه و خفه خون شدن مي آد ...بوي دود ِ ..بوي ِ سياهي ...

لحظات همه به دار كشيده مي شه ....لحظه ي من هم ........

همون جور كه خونه ي ما بود داداشي ....همون جور غمدارو داغدار ....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:49  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

بر سر مي ريزي مشتي از خاك

مشتي آب مي ريزي بر

صورت ِ مادر

يه هوش باش !!!

گفت : از او ........هميشه ، گوشهايت را بدهكار كن

راحتش بگذار .....

 

سر به سنگيني ِ سنگ

سر به مهر ِ سكوت

در حوالي ِ سربه دار شدن

بوي ِ ياس بوي خون

درهم پيچيد ........پيچيد و ماند بر مهر ِ سكوت

در رگ ها   ...نوحه خوان است ...سکوت

خواندني نسيت .....چادُر ِ‌ گِلی   مادر

سكوت ..

بوي ِ ياس از چشمان درخشيد

خون در عکسها    ابدی شد 

در انتظار !!

ملاقات ممنوع !!!!!!!

 

در تو زنگ مي زند

در گوش ات ناقوس ، پلك زد و به دريا رسيد

يك در ميان  هجا  كنيد

بوي ِ خون .......بوي ِ ياس

 

زنجيرها گم   در اين تكثير تكرار ِ ميله ها

خيره...... خيره

ترس            خشم            درد

مي بارد       مي كاود     مي لرزد

 

گوشها را بدهكار كردي ؟!!

نام ......سن ......دين ......خدا ......فرشته ..

كاغذ روي ِ كاغذ پُر شد

پَر پَر شد ......

تو پَر كشيدي در اين پُر شدن ها

خيرگي خشم بر كاغذ

چيرگي نگاه بر جوهر

كلمه ...كلمه ...كلمه ...

بوي ِ ياس...بوي ِ خون

 

اديت را به كه مي سپاري ؟

دلتنگي تمام  ِ شب را مي نوشي !!

رهگذري ...رهگذري .....

قرار بر ماندن

فرار از خويشتن

تو و نوشته ها ...

پاره ...پاره .....گذري عجولانه

خواستن از ندانستن است !!

برخاستن از توانستن نيست !!

و آنان ........همه ..

بوي ِ خون ......بوي ِياس

 

پيچيدن را هم گفتم ؟

نطفه ي اين دو ما شديم را گفتم ؟

فرزند  خلف " یاس  و  خون  ما شدیم  .....

تازه متولد شده ها ......مائيم و دنيا

پشت ِ اتاق ِ زرد ....

 

مي داني چند ساله شدي ؟

مي داني چند قرنه شدي ؟

شسنشو با اذانت دادن

كفن با لباس ِ تن .....

 

جفتي مانده در رحم ...

شعبده بازي كرد با مادر ..

.. مادر ناپديد شد .....

 

اشك قلب شد ....قلب   هم چشم

چشم همه كاره ...بدكاره !!

تظاهر    دست فروشه ؟!

در هر جا حراج شد  ... هرجائی ......

گوشهايت بدهكار ند،   به حرفها

هميشه ...

بوي ِ ياس ..بوي ِ خون

رگهاي ِِ   خشكيده

پلك هاي ِ  بوسيده

شبي كه  رقصيده

تاول ها   تركيده

موجي نيش خند ِ موذيانه

در قربان گاه ....گاهي ِ نوازشي

از فرشتگاني ......

كارد در اينجا فرمان ِ كند شدن نداشت !!!

بريد گلوها ...بريد ....

معجزه با نيستي رابطه ي نا مشروع پيدا كرد ....

بوي ِ خون بوي ِ ياس

 

مادر گفت .:به هوش باش ...................

ِ

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 20:3  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آویخته       تاخته

نمی توانی   دست از     

 مست با دست

دست بکشم که تو را دست ، مست است

مرا   دست ، سست

 

با دستی مست

آویزان بر سر

سقف را نورانی کردی

..............

استفراغی  که در دهان چپانده

زمینی  که زر ِ  زیاد    می زده

آسمانی خفه

خوابیده پارس  کرده  ....معراج

بدون ِ  سواری

بدون  ِ یورتمه

 

این رقص مزاحم است بر سقف ..!!!

بر دارش ! !

 بیندازش ! !

 بخوابانش! !

هر چه دلت  می خواهد !!!...

 

این دیوارها ....  هم    استفراغ ِ برهوت

 حالا ...

سیل را    سکوت را     استخوان ِ  سینه 

همه جمع اند

 

از ترس    از چاره ای ندارم      از می نویسم  

همان فرشته ، تار ِ تنیده

 

تا ترانه    تا شراب     تا نماز   

همآغوشی

همه پیچ و تاب بود

خواب بود

فقط    تعبیر بود

 

گور  ِ خالی

سریدن

سه وجب بود    تا  بود    جمعی بود.....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 8:21  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

با عشق برای عشاق پر پر شده

سال ِ 67 و مرداد

سال ِ 86 پایان ِ مرداد

عکسهای ِ خاوران را روبروی ِ خود گذاشتم ،به چند وبلاگ  رفته ام و در مورد کشتار 67 مقاله و شعر ها رو خوندم به وبلاگ ِ ایرج شهبازی دستجرده رفتم ،در مورد تاریخ ،چگونگی شروع کشتار و اعتراض بعضی ها و همکاری بعض دیگر در کشتار و....

 همه ی این مطالب را بارها خوانده بودم ...ولی باز،با هر بار خواندن دوباره اشک می ریزم ،نه برای ِ آنان که ناجوانمردنه به مسلخ رفتند ،برای خودمان که چقدر مسئولیم و برای این مردم ، مردمی که هنوز هم مهر سکوت بر لب دارند ..

سر در زیر ِ گورهای ِ نا مرئی

احساس ِ قشنگ ِ  همآغوشی می کنند

 

به عکسی نگاه می کنم که خاوران در آن نقش بسته و خاکی که برای برادرم است ..نوک ِ انگشتم را روی آن می کشم و...

می خواهم راحت بنویسم مثل ِ همیشه ..نمی توانم فقط با ریختن اشک خود را آرام کنم ، و باز آرام به همه نگاه کنم و آرام حرف بزنم و سعی کنم به مردم نشان بدهم که چه گذشته بر مادرم ..

من عصبانی هستم ...

من کینه دارم ..

من داغون هستم ...

ولی به من اجازه نمی دهند برای ِ این گونه خشم...

اجازه ندارم ، برادرم به من این اجازه نمی دهد.. او که آنطور وحشیانه از نفس کشیدن محروم شده ، به من اجازه خشم نمی دهد ...

امروز از مونا می نویسم ..از لاله ..از یاسر ..و بسیار از فرزندان ِ این کشته شدگان ..

از مونا که مادرش را گم کرده ،از لاله که نمی داند پدرش در کجا آرمیده ...از یاسر که پدر و مادر ندارد ..و ....

با خودم حرف می زنم که حق این مردم است که این چنین عذاب بکشند حق ِ اینان است در آن زمان که فرزندان ما را می کشتند و دسته دسته به گورستان می فرستادند ،این مردم ، همین مردم که از کمبود بنزین می نالند همین اینان که از گرانی و ناامنی ،فقر و فساد و اعتیاد و فحشا می نالند ،همین مردم این کشتار را تصدیق می کردند .

به من نگویید همه این طور نبودند ،که خود می دانم ...همه نبودند ..دوره ،دوره ی ترس و خفقان بود و الان هم هست ، تاریخ دهه ی شصت ِ ایران بخوانید ،بخوانید که چطور بعضن کسانی همراه بودند در این کشتارها و چطور بر ما که فقط اعضای ِخانواده این پرپر شده ها بودیم سنگ می زدند و چطور ما را کافر می خواندند ..

نمی خواهم از غم از دست رفتن این جوانان بنویسم ،می خواهم بگویم که چه ها  کشیدند این خانواده ها ،

زنی که چهار فرزند داشت و شوهرش اعدام شده بود ،در منازل و محل ِ کار قاتلین همسر ِ خود کار می کرد تا شکم ِ فرزندانش را سیر کند .

بر پدر م چه گذشت ...کجا بودند،مردمی که برادرم برای ِ آنان بر  دار  شد . ..روبروی ما می ایستادند و ما را مایه ننگ فامیل می دانستند ..همین مردم ...حالا می نالند از گرانی ...از اعتیاد که به سن زیر 15 ساله ها رفته ، از دخترانی که کنار ِ خیابان می ایستند و تن فروشی می کنند ..خاک بر سر این همراه کنندگانِ ِ  جنایت کاران باشد و همیشه سو گوار باشند که این چنین با ما کردند برای ِ مذهب یا خمینی یا حکومت عدل الهی ...

نگویید گول خوردند نگویید نمی دانستند که این رژیم چه زالویی است نه ...نادان هم که می بودند از این کشتارها می بایست می فهمیدند و همه با همه با خانواده ها همراه می شدند ...ولی ..ولی سکوت کردند به بهانه ی پدر بودنشان ،مادر بودنشان ،بدی اقتصاد ،مسئولیت ِ زندگی وترس ، ترس از مردن که می خواهند زنده بمانند ..

خوب حالا زنده اند ، دیگر چرا برای معتاد شدن ِ پسر خود و روسپی گری دخترشان .، و...ناراحت هستند ...باید این طور می شد اکبر محمدی جان داد آن طور ...ولی این را می دانم که خانواده همین اشخاص وقتی فرزندان ما به بالای دار می رفتند ، موافق این کار بودند و حالا خودشان ...و کسانی هم که برای ِ اکبر سکوت کردند حتی در مراسم او نیامدند باید بدانند که جهل و قدرت طلبی روز افزون این نظام گریبان ِ آنان را هم خواهد گرفت ،برای هرکس به شکلی ... مهندس بیکار ...دختر بدون ِ جهیزیه و پر تمنا ،برادر ِ معتاد ، و...

از در نیاید از پنجره ،از پنجره نشد از دریچه و....

مشکلات مرک بارِ ِ  بر سر ِ کار بودن ِ ِ این رژیم و سکوت ِ مردم، دامن گیر همه خواهد شد و نوبت به همه خواهد رسید وگرچه الان هم رسیده ...بهای ِ این سکوت ِ مرگبارِ را این مردم می پردازند  .....

 

من خشم دارم .

.به برادرم هم گفتم باید این بار بگذارد داد بکشم ...

باید داد بکشم ..

همان سالی که  برادرم کشته شد، از سال ِ قبلش اسم ِ پدر و مادرم برای رفتن به حج در آمده بود و آنان عازم بودند به خانه خدا (مثلن) در حالی که سیاه پوش بودند و مردم به ما می گفتند مگر کافران و خانواده اعدامی به مکه باید بروند ؟

پدر من که مذهبی بود و مادرم ...آنان بسیار کار کردند تا هزینه رفتن به حج را تهیه کنند ....و همراه با رفتن ِ خود درد را هم با خود بردند ...حتمن مادرم آنجا از مردم به خدا  گله گی کرد و از خدا داد خواست ....

من نمی توانم خشم نداشته باشم وقتی در مرداد 67 مادرم به سر مزار ِ ِ برادرم در خاوران ِ تهران رفته بود ...دید کانال های ِ  کنده شده هست که با خاک پر کرده بودند ،اوبه نزدیک این کانالها رفت و ناگهان دید ،گوشه ای از دست ِ یک جنازه از خاک بیرون است ...مادرم در جریان اعدامها نبود و همه رو صدا زد ، در حالی که به شدت دچار تشنج شده بود و مادریکی  دیگر از اعدام شده ها  که قوی تر بود او را به بیرون خاوران برد و ...برگشت خاکها را کنار زد و گود کرد تا جنازه کاملن زیر ِ خاک قرار بگیرد ...مادرم آنقدر جیغ کشید تا از حال رفت ، او دچار شوک شده بود ...آخر پسر ِ بیست و یک ساله اش را هم اعدام کرده بودند ...او هنوز هم به شدت بیمار است ...

به یاد دارم آنقدر بچه بودم که کلمه اعدام برایم عجیب بود و می دیدم که بزرگترها در مورد طناب و به دارکشیدن می گویند ...من در عالم ِ بچگی خود به انباری خانه مان ِ رفتم و از سقف ِ انباری که حلقه ای  آهنی رویش بود بند نایلونی را گره زدم ،آنقدر بچه بودم که نمی دانستم نخ ِ نایلونی که با آن جعبه شیرینی را می بندند مناسب نیست ،وقتی خوب گره زدم ، روی ِ چهار پایه ای ایستادم و حلقه ی نخ نایلونی را دور ِ گردن ِ خود گذاشتم و بدون ِ لحظه ای درنگ ، چهار پایه را با پایم به کناری انداختم و از سقف انباری آویزان شدم ...می خواستم بدانم به دار زدن یعنی چی ...و نخ ناگهان پاره شد ومن هم به زمین افتادم ، دور گلویم به شدت ورم کرد ، همانند یک گردبند ،دور تا دور ِ گلویم ورم کرد و سیاه شد و ..مادرم چقدر گریه کرد ..تصمیم گرفتند دیگر هرگز پیشم از دارو اعدام چیزی نگویند ..

وقتی در تلویزیون صحنه ی بدار کشیدن آقای ِ طاووسی را دیدم و این که چگونه بر طناب بوسه می زد و می خندید به یاد کار ِ خودم افتادم ...و هم چنان مشتاقانه منتظر ِ مرگم که به نزد ِ برادرم بروم تا تنها نباشد تا دلش نگیرد از این همه نا مردمی که دید و رفت ..

من از 67 نگفتم ..من از جریانات قبل و بعد از آن گفتم ...از دردی که بر همه ی ما رفت ....اگر چه هر چه بگویم باز هیچ نگفتم ..

لعنت بر کسانی که بر دستان خود دمپایی می گذاشتند و بر صورت ِ زیبای ِ دختران ما سیلی می زدند ...که مثلن نامحرم یا نجس هستند ..

لعنت بر کسانی که دهان ِ برادرم را با پارچه پر کردند و بعد بستند و نگذاشتند تا آخرین فریادهای خود را راحت بزند ...وقتی گلوله سینه اش را شکافت نتوانست از درد راحت داد بکشد و دهانش بسته ماند و فریاد در گلویش هنوز جا مانده ...فریاد در گلویش جامانده ..

لعنت بر همه ی کسانی که با تعصب ناآگاهانه و یا آگاهانه ی خود بر تن ِ برادرم شلاق و کابل فرود می آوردند ...

لعنت بر همه ی آنان که حکم اعدام ِ جوانان  را راحتر از نفس ِ آلوده ی خود که در کمتر از ثانیه ای به بیرون می آمد ، امضا می کردند ...

لعنت بر همه ی کسانی که شاهد بودند یک مجروحی را با طناب بر لبه ی پشت ِ وانت بستند و روی ِ آسفالت شهر می کشیدنش و خوش خوشانشان می شد که کافری را با شکنجه می کشند ...

لعنت بر همه ...لعنت بر همه

بر همه ی کسانی که در استادیوم شهر من در 60 جمع شدند تا شاهد تیر باران علنی نه نفر از بهترین فرزندان ِ ایران باشند ...

لعنت بر همه ...کسانی که باعث مرگ خواهرم شدند ...در جمعه ای سیاه که به مزار ِ برادر خود  در خاوران رفته بود ،پاسداران  ماشینی پر از جنازه در روز ِ روشن جلوی ِ چشمان گریان خانواده های ِ اعدامی ها آوردند و او و دیگران را از خاوران بیرون کردند تا کشته شدگان را دفن کنند...و در مسیر باز گشت خواهرم بر اثر سانحه اتومبیل جان ِ خود را از دست داد ...لعنت بر نیری که حکم قتل ِ برادرِ من را امضا کرد ...لعنت بر کسی که او را بر سر ِ کار گمارد ..لعنت ..

 

 

به عکس ِ خاوران نگاه می کنم ،به عکس ِ برادرم هم ..

و به فریادی که در گلوی ِ او ماند ، به خاوران که در آنجا  نمی توانی بغض کنی ، ،آنقدر فکرت پرت می شود،  که دلت می خواهد خود را پرت کنی به دورن ِ گوری که همه در آن  آرام با هم به خواب رفته اند ..

بغض بی معنا ست ..بغض به من می خندد می گوید بی خیال ِ ما ..من اینجا به دردی نمی خورم ...

دور می گردم از درد از خشم  ، دور می زنم ..

دور می زنم ، زن بودنم را

دور می زنم ، مادر بودنم را .

دور می زنم نفس کشیدن خود را

دور می زنم عشق را

دور می زنم خوشی را

دور می زنم گریه را بغض را

دور می زنم خودم را

دور می زنم میدان ِ حماقت ِ قاتلان را  

و می خندم به اینکه

تاریخ خود گواه است که ظلم پایدار نیست و خون ِ بی گناهان دامن گیر خواهد شد ،

همانطور که الان شده

می خندم و همه به من نگاه می کنند ..

- باز تو دیوانه شدی ،با خودت حرف می زنی ومی خندی ...به حال خودت گریه کن ..

خنده ام بیشتر می شود از اینکه اشکم را ندیدند ولی خنده ام را دیدند که چرا می خندی ..

اینجا اگر گریه کنی کسی با تو کاری ندارد ..

می خندم با صدای ِ بلند و بلندتر از قبل ...

می خندم ،

می خواهم زنده بمانم و ببینم که چطور بیشتر ازاین ، این مردم خموش ، درد می کشند تا

معنای ِ درد را بیشتر از این بفهمند ..

از برادرم معذرت می خواهم ، او برای مردم جان داد ...برای ِ مردم و من امروز آخرین روز ِ مرداد خشمناک هستم ....فقط امروز ..

برادرم منو ببخش ...می دانم باید آرام باشم و در آرام بودنم به آنچه که می خواهم ، خواهم رسید ..فقط امروز ..فقط امروز ..آخرین روز از مرداد 86.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:21  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 مرداد است ...مرداد از نیمه گذشته ...

مرداد و شهریور ..در 67

روز های ِ مرداد به سرعت می آیند ومی روند و من دستور دارم که از اینان بنویسم

من از خودم دستور دارم که بنویسم ،این که چه شد و چگونه و تا چه زمان ادامه داشت این کشتار ...بار ها و بارها گفته شده ..در توانم نیست که تک تک نام ببرم و زندگی نامه آنان را بنویسم ..یا آخرین نامه ها و وصیت نامه هایشان ...

من یک بیانیه می نویسم ...به دستور خود آنان ...بیانیه ای  که آنان به من دیکته می کنند و من فقط نویسنده هستم ..آنان که بی رحمانه به دارکشیده شدند،....

حالا شایدوقت اش شده که به خودمان کمی استراحت بدهیم ، کمی آرامش و فرصتی فراهم کنیم و روایت ِ امروزمان را به مردگانمان بسپاریم ،حتی المقدور باید از فکر کردن و موضع گرفتن بپرهیزیم و تعصب و عقیده و آرمان و هر چه که از آن ماست را به یکسو نهیم و با افقی واقعی به رازهایی دست یابیم که مردگانمان با رشادت و خلق حماسه ای در خور و شایسته ،بدون ِ اما و اگر و بدون ِ ترس و نگرانی و دلهره از قدرت ِ پوشالی و کاغذی ِ شیاطین بدان دست یافتند و این کار ما را در لحظه لحظه ی زندگی مان در لبه ی ِ پرتگاهی قرار می دهد که باید به خیال ِ ارضای احتیاجات مغرورانه و خودخواهانه و نمایشی به آنچه که آن را واقعیت نام نهاده ایم ،دل سپرده ایم .

حالا شاید وقت اش شده به رویا برویم و مردگانمان را احضار کنیم و بارها وبارها بپرسیم و نهراسیم که آیا آنچه که آنان را این چنین دلاورانه به مواجهه و رودررویی با ظلم و بیداد و ستم فرا خوانده است ،این نکته بوده است که فقط می خواستند مواضع سیاسی و آنی خود را اثبات کنند .یا مواجهه ای دردآورتر و سهمگین تر بوده ،چنان که در جایی که شیاطین نقاب  از چهره می افکنند و ماهیت ِ واقعی خود را بروز می دهند ،دیگر مواضع سیاسی زودگذر و اثبات آن کمتر معنا می دهد .

(آنان به من دستور نوشتن دادند آنان که بالای ِ دار رفتند در آن تابستان شوم ........)

ما مواضعی متفاوت داشتیم ،مهم نبود کی هستیم و به چه می اندیشیم .

مهم این بود که از ظالمان نبودیم و آنان را تایید نمی کردیم .

برای ِ ستمگرانی که ،که مارا دستگیر کردند ،بازجوئی کردند ،شکنجه کردند ،به مرگ محکوممان کردند و به بالای ِ دار کشیدند فرقی نمی کرد که به چه مرامی و به چه دینی و آیینی پای بندیم ،مهم این بود که به آنچه که تظاهر می کردند ، باور نداشتیم .

مهم این بود که باور نداشتیم برای ِ نیل به حقیقت و ایجاد ِ جامعه ای عاری از ستم ،می توانیم هرگونه ستمی به کسانی که مثل ما فکر نمی کنند و مثل ِ ما نمی اندیشند ،روا بداریم .

در جامعه ای باز که همه بتوانند آزادانه عقاید ِ خویش را بیان کنند ،آنچه که می ماند اندیشه های ِ ناب و حقیقی است .

اما در جوامع بسته که حلقوم ِ مخالفان را از دهانشان بیرون می کشند نباید و نمی توان عقیده ای خالی از تظاهر و نا درستی یافت .

حالا مائیم و شما .

شمائی که درست در لحظات ِ سخت و طاقت فرسای ِ مبارزه بر حذرمان می داشتید و فکر می کردید تلاش ما برای ِ ازادی و برابری ،تلاشی عبث و بیهوده است .

فکر می کردید که دنیا و آخرت به کام ِ لب فرو بستگان و سر خم کنندگان در مقابل ِ ظلم و جور و فساد است .

بنگرید که بر سر فرزندان ِ دیگر این ملت چه آورده اند که عده ای در زندان ها و عده ای دیگری در اعتیاد و فساد و فحشا غرق شده اند و مفسدین و ظالمین با لبخندی بر لب ،ادعا و غریو ِ پیروزی سر داده اند .

اما تاریخ و روح ِ این ملت با چشمان ِباز  به تماشای ِ اضمحلال ببران ِ کاغذی خواهد نشست که نه نصیبی در دنیا خواهند برد و نه بهره ای در دنیای ِ دیگر ..

حالا مائیم و شما .

شمائی که خاطره ی ِ ما را ذهن دارید و آرام آرام و در نهان برای ِ ما اشک بر چهره می آورید .

برای ما دل نسوزانید چرا که رنج شما بسیار عظیم است .

رنج هایتان مقدس است چرا که بهترین فرزندان تان را فدای ِ آزادی و نجات ِ میهن کرده اید .

برای ِ غفلت و نادانی آنهایی دل بسورانید و غرق در ماتم شوید که هنوز برای ِ تظاهر و ریا، ادعاهای ِ فریب کارانه را به خورد ِ این ملت می دهند و نمی دانند عاقبتی جز پشیمانی و حسرت نخواهند داشت .

برای ِ آنهایی متاسف باشید که با نشانی از سجاده بر پیشانی در گمراهی هستند .

ما شادمانیم . ما شادمانیم وآسوده .

چرا که درنگ و زندگی بیشتر در دنیا  را با ذلتی همواره و اسارتی جاودانه با سر بلندی و آرامش روحی که رقص کنان و شادمان در هستی و کائنات در سرور وعشق به سر می برد ،عوض نکرده ایم .

ما رویای شما هستیم که به صورتی جاوید از هستی ِ آلوده ی  زمین با فدای همه ی هستی خود پاک و منزه از بدی و اهریمن ، همه چیزرا به تماشا نشسته ایم و نگران

تماشا می کنیم و نگران هستیم که مبادا لحظه ای از راستی و درستی غافل شوید .

مبادا زندگی کردن در جامعه ای آلوده و در حاکمیت ِ جهل و جور و فساد برای ِ شما هم بی تفاوتی و کنار آمدن با پلیدی های ِ رایج باشد.

چه بسا زشتی هایی که عادت شده اند و مردمان نمی دانند ،با این همه به اعتبار ِ پاکی و درستی و صداقتی که ما را در دامان ِ پر مهر و محبت ِ شما پروراند از شما می خواهیم صبور و پایدار از سیاهی وکینه و نفرتی که حاکمان زور و زر و تزویر برای ِ مردمان به ارمغان آورده اند ،بپرهیزید .

حتی کینه ی ِ آنهایی که بر ما ظلم کردند را به دل نگیرید چرا که کینه و هر چه شر و بدی که در ذات ِ اهریمنی ستمگران است تا ابدالاباد با آنان باد که این کینه همان جهنم فروزان ِ و وعده داده شده به اهریمنان می باشد .

------------------------------------------------------ 

این متنی ست که در جواب ِ این نجواها آمده ...بدون آن که این متن را بخواند ...جوابش زودتر از خود ِ نوشته به من رسید در آغاز پست می گذارم که بسیار برایم گران قدر است  ....

 

یک ساعت انتظار

یک ساعت انتظار           فرصتی برای واکاویست

نیم ساعت صحبت         

 تمام ِ ارتباط  ِ یک روز ِ مرا سوزاند

با ابراز ِ عشق و افتخار

خشنودی میوه ِ فصل ِ گرم بود

 شراب ِ کهنه را سر کشیدم      به کهنگی ِ هفته

و در خُم می ریزم انگورهایی ...

بعد می بایست مرا تشنه سازد

تنها هفت دقیقه سپری شد و من چنته ام خالی است

دور می زنم میدان ِ  درنگ را

چرا غ  ِ  سبزی نیست

اما اذن دخولم می دهند

تو را می نوشم

در رگهایم می دَوی       گونه هایم خونیست

آه  از  من بِدر می زند

از شقیقه  تا  گردن   و ستون  ِ  مهره

اما دلم داغ است

تو  " نمادی  "  از  آن  چه باید  باشد

""سیکا کته شو خسنه اَجیک  خو وینه ""

حتی کوتوله ها  هم در  غروب سایه شان  بلند است 

مرا تاب  ِ  آفتابی  نیست       می نشینم  تا  غروب

مرا شاخ و باری  نیست     می گریزم  از  خود 

و تو می گسترانی  بالهایت  را

به حکم  ِ  آنچه  او می گوید    روح  ِ  محافظت

 دَمی  می آسایم  در  سایه  سار  ِ  بی منتت

دلم  آرام  می گیرد

و انگشت  ِ  اِشاره ام  را بر  انگشت  ِ اِشاره ات

 سخت  می فشارم

تاب  ِ  آرزوهای  ِ بلند  را ندارم 

فرصتم  به  نیمه  می رسد

تو  را دارم  که  پل می سازی  برایم

از سرزمینی که به  زور  مرا  کوچاندند 

و خانه هایش  از نَفَر  خالی ست

دلم  برای  ِ همه ی  ِ آنهایی  که از  آن محله  رفته اند   

  تنگ  است .

 

مرا بخواه با نجوا ....

 

بخواه تا مرا در برت بیابی

بخواه تا من در برت بگیرم

بخواه با نجوا  تا دیگری نشنود

بخواه من را که نه نزدیکم و نه دور

بخواه تا هستم و زمین هست

بخواه جانم   که جانم از برم می رود

اگر تو نباشی تا مرا بخواهی

--------

خسته بودی ،خسته از این همه خبر که ، که نبود در آن خوش خبری ،نمی دانستی به که پناه بری ،به کجا روی تا کمی از این همه کشتن ها دور شوی ازاین همه بگیر و به بند کشیدن ها .

می خواهی فرار کنی حتی اگه شده برای چند روزی ،نه حتی یک روز

به جایی بروی که فقط صدای زمین را بشنوی ،صدای درخت یا گل ِ مریمی را که خیلی دوست داری ..

دیروز کسی در مراسم سالگرد یکی از کشته شده ها، بر سر مزارش که دیگر کسی نمی آمد ،سه شاخه گل ِ مریم برد ...گفتی چرا سه شاخه گل ،آن هم مریم ...گفت:چون تو مریم دوست داری ..یکی برای تو ..یکی دوباره  برای ِ تو ..یکی برای ِ عزیز کشته شده

...خندیدی ...دیوونه

مانتویت را بالا بردی ،طبق عادت ،بر روی زمین نشستی ...کاغذ و خودکار در می آوری و شروع به نوشتن می کنی ...

خسته بودی ..خسته از این همه خبرهای ِ دردناک ...می خواهی در بروی از دست همه ی این خبرها ...در بروی تا از دستت در برود این گونه نوشتن ها ..از سنگسار فرار کنی و سنگ شوی تا نبیند تو را که نشسته ای روی زمین و تند تند می نویسی ...

می خواهی کسی صدایت نزند و تنها باشی تنهای ِ تنها، می خواهی حتی خدا هم نباشد که تو را لوس و عزیز دردانه بخواند، فرار کنی از این همه دوستانی که تو را دوست دارند و تو را نمی بینند که چگونه فقط می خواهی تنها باشی ...به گوشه ای زل بزنی و کمی به خودت عاشقانه تر نگاه کنی ..تو همیشه نگران  نگاه می کنی ....نگران بر ..تا سکوت همه جا را پُر می کند،اما آرامش با سکوت نمی آید ..آرامش با عشق می آید و سکوت فرصتی ست که فقط به فکر ِ عشق بروی و عشق را در برت بگیری ...دلت خیلی گرفته ....نوشتن را آموختی چون عهدی کردی ..ورنه تو را چه به نوشتن .. با خودت تکرار می کنی .. ..((از عشق گفتن هم از آنان گفتن است ،آنان خود ِ عشق اند،عاشق و معشوق اند در یک زمان ِ واحد )).

دستات رو دور زانو هات که جمع شان کردی ،حلقه می کنی ،سرت را هم روی ِ دستات و به سه شاخه گل فکر می کنی ...

تمامی صورت ِ عشق را با جزییات کامل متصور می شوی ...

سبز و بوی ِ گل ِ مریم با قطره اشکی ..

و بغضی که فرو نخوردی و در آغوش ِ عشق

بر روی ِ سینه ی ِ عشق از چشمانت بیرون آمد...

 باید بگذری از عشق و...کلام آخر چه بود به یاد داری ..بارها تکرار کردی ودر درونت  با هجایی خاص خواندی. ((((دوستت دارم و به تو افتخار می کنم ..تو دیوونه دست نیافتنی منی.. )))

می دانی برای چه آمد و چه کسی او را فرستاد که همراهت شود در این راه ِ سخت .تا بگویدت که هرگز بر انگشتان ِ پایش ناخنی رشد نمی کند ،هرگز تو هم به یاد نخواهی برد او را و دیگران را هم که به تخت بسته شدند تا بر پاهاشان کینه و خشم ِ خود را نشان دهند کینه ورزان  ...

نمی شود تو هرگز نخواهی توانست از عشق بنویسی حتی با عاشق بودن باز  هم بر می گردی به زندان و جایگاه ِ تیرباران و دست و پا زدن ِ  بالای دار ...

خسته هستی می خواستی چند روزی دور شوی و اصلن ننویسی ..هیچ ..وفقط با خاطرات و عشق نفس بکشی اما دوباره به درونشان می کِشند تو را ...آنان که معصومانه رفتند به درونشان می کِشند تورا ..و مستاصل می شوی ...زمانی نوشتن می آموختی ،با خود می گفتی که تو شعری برای عشق و عاشقی زمینی خواهی نوشت و این عشق ِ زمینی را هم در خودت نگاه می داری ..ولی در الانت حتی برای استراحتت هم نمی توانی لحظه ای دور شوی از عهدی که بستی ..از ابتدا بیشتر به خیال شبیه بود خیالِ ِ تو ...ولی حالا همه ی وجودت را در بر گرفته و تو هرگز نمی توانی فرشته ای زمینی شوی ..آن روزی که به شدت اشک ریختی و خواستی تنها بمانی تنها تا تمرکز کنی در هدف ات و شنیدی که گفت ((بر من مسلم بود تو روزی از من دست خواهی کشید چون هدف های کوچک ،فدای ِ اهداف بزرگ می شوند و من هم ...برو به جایی که می خواهی و کاری را انجام بده که می خواهی ولی با تو هستم و روحم را با تو می بینم ..همان طور که برادرت با توست...))

حالا دیگر برای رفع خستگی هم ثانیه ای زمان نداری و با هر سنگساری تو سنگسار می شوی و با هر زندانی هم بند و با کشته شدگان، که دیگر سابقه ی فامیلی پیدا کرده ای ...دلم تنگ شده برای ِ خودم ..ای کاش تمام می شد ..ای کاش

این رانگویید راه طولانی ست و مبارزه سخت ..خودت را حفظ کن و قوی باش ومسلط بر خود و احساس ِ خود ...

نگویید که غیر از این اگر بود ،این نوشته این جا نبود و در درون گم می شد و هرگز هم راهی برای خانه پیدا نمی کرد ...

(( اگر تو هم که این را می خوانی ..تو را می گویم ..))هرشب ناظر باشی که چگونه شکنجه می کنن ...چگونه تیرباران ...چگونه به دختران تجاوز ِ حلال گونه  قبل از اعدام و..چگونه می نوشتی ؟؟؟

هرگز و هرگز این را در باور خود نداشتی که اگر روح در بدنت نباشد ،اینقدر سخت می گذرد ..بسیار سخت ..

آنان که روح از جسمِ شان جدا می شود می میرند ..ولی اگر شما جسمن زنده باشید به دید ِ کسان ِ دیگر، ولی روح ِ شما بیرون از جسم تان و این روح با روح ِ کسانی به نشست و برخاستن می رود که نه تو آنان را دیده ای و نه می شناسی که فقط نامی از آنان می دانی و اینکه چگونه کشته شده اند و داد می خواهند ...

به چه وضع و حالی خواهی رسید ...باز هم می خواهی بگو  "بیچاره دیوانه است ،دیوانه"

 

حالا خودت راببین که روح تو با آنان است ...

خواستی از زمین بنویسی ..خواستی از جسمی زمینی بنویسی ..خواستی همانند همه ی ِ جسم ها عشقی زمینی را در بر بگیری و شاد شوی از این در بر گرفتن ....ببین سر از کجا در آوردی ،دوباره شدی دیوانه ای در گورستان ِ عشق هایی که کشته شدند ....در گورستانی که این صداها را می شنوی از زنان و مردان ِ آن :

 

ما را بر دار کردند چون ..

عشق ورزیدن ،عاشقانه زیستن ،عاشقانه سوختن ،گناه ِ ما محبتی عظیم بود که هنوز در اعماق ِ وجودتان پرسه می زند .

زندگی را دوست داشتیم ،نفس کشیدن را دوست داشتیم ،نگاه کردن را دوست داشتیم چرا که در ذره ذره ی زیستن خود محبت را و عشق را باور داشتیم و به پاس ِ این ایمان فدا شدیم ...

 

 

   ای کاش می شد ..می شد که دیگر هرگز فکر نکنی که فکر کنی خسته ای ،فکرکنی که می خواهی فرار کنی و می خواهی فکر کنی که فرشته ای زمینی شوی ، فرشته ای زمینی  می شدی حتی برای ِ  دقیقه ای ...

و زمزمه های عاشقانه ات راهرگز فراموش نخواهی کرد..چون مدام در حال ِ خواندن آن هستی ..   

اینگونه می خوانی :

ستم پیشگانی که در ذهن ِ منجمدشان به خیال ِ نابود کردن ِ عشق و عاطفه و دوست داشتن ،ما را هم چنان بردار می کنند و به حبس می کشند ،مصداق ِ کران و کورانی هستند که وجود ما را نمی بینند و در اندیشه ی باطلشان حدس هم نمی توانند بزنند که آنکه زنده است ،کیست ؟؟؟....

با این همه ، کینه و نفرت و انزجار  را نثار ِ قلب های ِ یخزده ی جنایتکاران می کنیم چرا که باید در سودای شیطانی خودشان بمانند و ما را با قلبی مالامال از عشق و لبخند بذر ِ مهربانی را در آسمان غمزده ی دیارمان می پراکنیم ...

آسمان ما از این به خون خفتگان که در آن جمع اند ، نشت می کند و بر ما می ریزد این بذر را ...

درستکار ِ عدالت پرست همیشه سعادتمند است ،ولی نادرست ستم پیشه همیشه تیره روز ،..

درستکار را بکوبید ،برنجانید ،داغ کنید ،کور سازید ،بیآویزید ،باز هم از شما خوشبخت تر است ...

تکرا می کنم این ترانه را ،تکرار ..تا به خواب روم و در خواب ببینم که به خواب رفته ام آرام، در آغوش ِ عشق ِ خود و سر بر سینه او آرام ،بدون بغض و اشک ،بدون ترس از شنیدن ِ همه ی ِ قهقه های ِِ آنان که از پرتاپ کردن ِ  سنگها بر من لذت می برند و از دست و پا زدنم بر بالای ِ دار ....به خواب رفته ام ..آرام در آغوش عشق ، او مرا به خود می فشارد ....به خواب رفته ام ..به خواب ..

و به نجوا می گویمش ..مرا بخواه با نجوا ...مرا با نجوا  بخواه ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:38  توسط زن ایرانی  |