تبليغاتX
15مرداد و همبستگی با کمپین برابری خواهی
جامعه ایرانیان متحد

گريه مرد/آبجیز

یکی رو میشناختم، مث که اسمش علی بود

یا مث که نه خدایا رضا یا تقی بود

وقتی که پنج ساله شد، انگشت شستش برید

خون از دستش جاری شد، رنگ از رخسارش پرید

تا اومد اشک جمع بشه تو چشاش از فرط درد

مادرش گفت بغض نکن، ماشالله دیگه شدی مرد

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

علی یا مرتضی، یا تقی یا نوید

گریشو خوب نگه داشت، بغضشم نترکید

وقتی که ده ساله شد، یه روز توی مدرسه

افتاد زیر کتک معلم هندسه

تا اشک توی چشاش جمع شد، از خجالت و از درد

معلم سرش داد زد، مگه نیستی تو یک مرد

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

وقتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ

دختر همسایشون، فکرشو می کرد شلوغ

یه روز که با دوچرخه گاز می داد جلوی اون

باباش سرش داد کشید، انقدر تند نرو حیوون

دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدن

خوشبتانه اشکشو این بار دیگه ندیدن

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

چند سال گذشت و تقی، یا مرتضی یا علی

مردی شد و زن گرفت، زنشو دوست داشت

ولی زنش با ناراحتی می گفت:

تو بی احساسی، تا حالا نکردی یه گریه اساسی

زنش ازش جدا شد، رفت با یه مرد جوون

که واسش اشک می ریزه مثل یه رود روون

اون علی بیچاره، یا مرتضی یا حمید

از زور ناراحتی دیگه نفسش برید

مرد که گریه نمی کنه، مرد که گریه نمی کنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:16  توسط زن ایرانی  | 

 

بنا به اخبار موثق به زودی 2 نفر به نامهای شهداد فکری فرمانده حوزه مقاومت بسیج جعفر صادق شهرستان جاسک 24 ساله و حسین تیمار از بسیجیان پایگاه مقاومت روستای بهمدی30ساله به جرم قاچاف مواد مخدر و حمل بیش از 600 کیلو تریاک و همدستی با قاچاقچیان به اعدام محکوم شده بودند حکم آنها اجرا شود.عجيبه

وخيلي عجيب خدا مي دونه چرا اينان رو مي كشن ... آيا اينان بدون همدستي ديگر رفقاي خود اين قاچاقها رو انجام مي دادند ؟آيا قرباني مي شوند كه باندي مصون بماند ...اي كاش به اين راحتي خفه نمي كردندشون تا بدونيم اينهمه قاچاق چطور به اين راحتي انجام مي شود ..

 

.....................................

دو تن از اعضاي کمپین یک ملیون امضا به اقدام علیه امنیت ملی در پوشش گروه‌های مدنی اعتراف کردند.

به گزارش «جهان»، دو تن از اعضای کمپین یک ميلیون امضابه نام «ر.ص» و «ه.ع» که به اتهام عضویت در یک گروهک تروریستی طی 2 ماه گذشته باز داشت شده بودند به برخی از اقدامات خود از جمله اقدام علیه امنیت ملی و نظام در پوشش گرو های مدنی اعتراف کردند.

http://www.campaigndarband.blogfa.com/cat-1.aspx

................................................................................

دستور سانسور اخبار دكتر زهرا رسما صادر شد

سایت نوروز: یک منبع آگاه روز پنج‌شنبه به خبرنگار نوروز اطلاع داد که تازه‌ترین ابلاغیه ارسالی دولت به مطبوعات، آنها را از انتشار اخبار و گزارش درباره مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی‌یعقوب، منع کرده است
به گفته این منبع خبری، در ابلاغیه مذکور ادعا شده که مرگ دکتر زهرا به اختلافات خانوادگی مربوط بوده است و برجسته‌سازی آن از سوی مطبوعات و رسانه‌ها مجاز نیست
این ابلاغيه درحالی صادر می‌شود که پرسشها و ابهامات زیادی درباره مرگ دکتر زهرا وجود دارد که با وجود طرح آن در مطبوعات و پیگیری
وكلاي خانواده وی، به آنها پاسخی داده نشده است.........

..............................................................

دارم فكر مي كنم ...

فكر بر اونچه در راه است ..

فكر براي اونچه ما را در بر مي گيرد

فكر براي اونچه براي زنان در پيش است

مي خواهم چشامو ببندم و بنويسم

از خودم

ديروز را مي بينم كه داره مثل ِ پرنده دور سرم مي چرخه

امروز رو مي بينم كه داره چشامو از حدقه در مي آره

و فردا ...و فردا كه با لباسي سپيد با كاسه اي پر از آب روانم .....

روان بر آنچه برايم رقم خورده

باز هم مي نويسم

با چشمي بسته

اونچه در من است

نمي ترسم از اينكه كسي بدونه در درونم چه چيزي پر شده

از اينكه در من خوشي راه گم كرده ..

من در راه گورستان بودم

چي شده ؟

من چرا در بين راه ....مسير عوض كرده ام ...

بگويم چه در من است ؟

تا بعد كه برايتان بنويسم ..

از خودم ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:28  توسط زن ایرانی  | 

براي حمايت از دلارام عزيز به وبلاگ دلارام برويد .....

اينو بخونين و نظرتونو برام بنويسيد ....

اوضاع خیلی خراب شده . هر نفر که میگیرن. یه تعدادی بیشتر شروع میکنن. از اونها هم دو نفر رو میگرین. اینطور که پیداست نرخ سرعت بگیر و ببر ها و پیوستن به جمعیت مبارز برای حقوق بشر نسبت به نرخ آزادی از زندان بسیار بیشتر هست و خوشبختانه یه معادله ریاضی ساده میتونه ثابت کنه که با همین ترتیب تا 2 سال سیستم به سمت ناپایداری میره و دیگه اتفاقات عجیبی از داخل پیش رو هست و این تازه جدا از اتفاقات بین المللی هست که ممکنه عجیبتر باشه.

تقديم به همه ي ياران ِ ايرانيان متحد ....

با يك بغل سرما وارد شدي بر پنجره اي كه باز شد ..

درونم از پس ِ پنجره ، آتشفشان ِ كينه

فوراني از درد .... از عشق ِ بالاي دار رفته

شوق ِ فرو خورده ...درد ِ حقنه شده

  پنجره ي  باز ..كليد هاي ِ كيبورد

 

سرك مي كشي تا بداني هستم

هستي و مي خواني مرا

"من پديده شدم" ....

مثل ِ هميم .....

هيز ِ پنجره اي كه باز مي كنيم

در زميني ترين رقص

در ابري ترين هواي رقص

چشمان در رفت و آمد .....مدام ...

 پنجره ...كليد هاي ِ كيبورد

ژ..پ..چ..هماره به اشتباه تايپ مي شوند ...

 

خواهش ملتمس ِ اين ورق پاره ها

سنگ شدم و پرت

گُر گرفتم ......"خوش امدي"

دور ِ چشم هايت همه مشق بود

زبانت راه ..... نوك انگشتانت نشان ِ راه ...

 

كليد ِ ري استارت ... شروعي از نو ...

برنامه اي كه تصوير را نمي خواند ..

شيشه ي اين پنجره را باز كن ...

كليد هاي ِ كه با لمس شان ....ذهن را به سكوت مي خواند

تن آب را من به دست دادم .....!!!!!!!

دست بر پشتم خورد ..."من اينجايم "....

 

اين همه آنجا نبودي ؟!!

هرگز آنجا نيستي ..تني كه آنجاست ..

تكثير شدي ....از آسمان لبانت مي ريزد ..

نشت مي كني در خاكي از واژه و سطر

واژه ها هميشه دنبال ِ تني مي گردند

متني كه رنگ ِ تن ِ خود عوض كرد ....

نگاه در رفت و آمد .....

 پنجره ي باز ...كليد هاي ِ كيبورد

 

چنگ مي زنم به خاكي كه تورا .......

سيل از پنجره به من رسيد ...

خاموش شدم ....

كينه .هيس !!! درد ... هيس !!!!!

لاي ِ اين كلمات پنهان شدم

سرك مي كشم ... تا بداني هستم

هستم و مي خواني ....

"من پديده شدم" ...

نگاه ِ در رفت و آمد ...نگاه گم شد ....

 

مي خواهم چشم بياندازم به حاشيه ي دور

دور ِ من بلاي ِ فاحش ، هوا شد

هاي ِ هاي ِ نفسهايم راه جمع كرده ام ... تا همه ....

تو اصلن آنجا نيستي !!! همه مي دانند ...

 پنجره اي  باز شد ...

دكمه هاي ِ كيبورد مي نوازند

زميني ترين رقص ها ..براي ِ ما ..

در بين ِ نگاه ..در جا زده اين رقص ...

 

كسي به من بگويد.." اِشق" را عشق بنويسم

يا شقه شقه قرباني اين رهايي ....

از عشق نوشتن را گم بودم

انگشتان و كليد هاي ِ كيبورد برايم نوشت ..

((پرنده زنده است ...اگر چه پرواز مرد ...))

دوباره هيز مي شوم به پنجره ...

باز مي شود و اين را مي نويسم :

"درود بر تو "

"درود بر همه ي يارانم "

 

...............................................................

دایره اجرای احکام دلارام علی را برای اجرای حکم فراخواند


خبرنامه امیرکبیر: حکم دادگاه تجدید نظر دلارام علی، فعال جنبش زنان، که در تاریخ هشتم خرداد سال جاری برگزار شد صبح امروز اعلام شد.
دلارام علی ۲۲ خرداد سال ۸۵ در تجمعی اعتراضی زنان نسبت به قوانین تبعیض آمیز در میدان هفت تیر همراه با ضرب و شتم شدید دستگیر شد که دست وی در اثر ضرب و شتم مامورین نیروی انتظامی شکست.
حکم اولیه این فعال جنبش زنان، دو سال و ده ماه حبس و ۲۰ ضربه شلاق بود که دادگاه تجدیدنظر دو سال و شش ماه زندان و ده ضربه شلاق را برای وی تایید کرد.
گزارش ها حاکی از آن است که این حکم به دایره اجرای احکام ارسال شده و ماموران این دایره به وکیل دلارام علی اخطار داده اند که موکلش بایستی هرچه سریع تر خودش را برای اجرای حکم معرفی کند.
صدور این حکم برای این فعال جنبش زنان یکی از سنگین ترین احکامی است که طی سالیان اخیر برای فعالین اجتماعی – سیاسی ایران صادر شده است. تا پیش از این معمولا احکام بدوی سنگینی برای فعالین مدنی صادر می شد ولی در مرحله تجدیدنظر این احکام شکسته می شد. سنگین ترین حکم، اعدام، در آبان سال ۸۱ برای هاشم آغاجری صادر شد که با دخالت رئیس قوه قضاییه این حکم شکسته شد.
تایید حکم حبس و شلاق برای دلارام علی و فراخوانی او از سوی دایره اجرای احکام جهت اجرای این حکم سنگین نشان از دور جدید برخورد حاکمیت با فعالین مدنی ایران دارد.
لازم به ذکر است چندی پیش اعلام شد دادگاه رسیدگی کننده به جرایم مامورین نیروی انتظامی، ایشان را از اتهام ضرب و شتم فعالین زن در ۲۲ خرداد ۸۵ در میدان هفت تیر تبرئه کرده است. دلارام
علی با نگارش یادداشتی به این حکم اعتراض کرده بود

خبرهاي جامع تر را در وبلاگ نگاه بي حجاب بخوانيد .....

www.negahebihejab.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:18  توسط زن ایرانی  | 

براي خواندن خبرها و عكسهاي از اعتراض دانشگاه تهران و تبريز به وبلاگ زير برويد :

www.maghraz.blogfa.com

.......................................................................................

سوگواري در عشق بازي

 

زير گوشهايت به نجوا گفتم :

 نمي خواهم كسي بداند در خودت نگه دار اين من را ......

.

كسي بداند ، بخواند ....

سوگواري در ساعت عشق بازي

مي خواستي گُر بگيري ؟

ادامه را به كه سپردي ؟

در هواي ِ اين سينه ها ...... همه زنان پوسيده اند ....

در هواي اين تنگا تنگ ......لب بر لب  ......چشم در چشم ...

دست در هم مي پيچد ....سينه به سينه ...

نفس در هم گره مي خورد... ولي ...

قبل از هر زني يك واژه ناقص را متولد كردند ....

تو شدي آن چه كه سقوط ناميدند .....

 هبوطي ديگر  از  فرشته

نشان ها را...... آتش بكشيد

با سنگ ِ آتش بر سر گورها نشان بگذاريد ...

صليب را با لوت عوض كنيد

الله را با لات و منات ...

الله حريف قوي تر مي خواهد

دييوسي كه هماورد طلبيد هزار هزار ....

همه با هم جمع كنيد

مي شود آش پشت ِ پا ي ِ اين قرباني كردن  ها...

خودم را گفتم ..

اين همه در قتلگاه مي رقصيدند ....

بغض مانده در گلو رو ....به بيرون بريز

تف كن بر اين همه قداست ...

چشم هاي ِ از حدقه بيرون زده ....

دستان به هم ماليده .....خ..م ..ه ..

شيريني ِ اشك تمساح

قاري.....

مرگ را از بلندگوي خانه

قشنگ و شوم قار قار مي كند ....اين زاغان سپيد و سياه

همه چشم بود چشم ....چشم

لبها شده رنگ  ِ چشمها

بوي سيب ممنوع بود ...

بوي بهشت از لاي ِ پاهاي تو در رفت ....

اعتراف كن كه دست بر لاي ِ پا ،  آنجا بودي

در مصوبه ي بهشتي اين ننگ بود ،  بر زن ..

چقدر اين خدا دييوس است ، خودش مارا با بوي بهشت آفريد

  ممنوع كرد خودش هم  ..اين لاي ِ پا را

اين خدا هم خداي ِ ناز است ...

اكبيري .... تو اكبر نيستي ..

من ندارم ....

هر چه دارم از نداري رو به آسمان دراز است ....

تو هم كه بدت نمي آيد .... دييوسي ...

زن همسايه مي گفت ......من نبودم او گفته ....

خدا را مي خواهد   پاره پاره كند

بس كه دوستش دارد .....

 

باور دارم ...

من سيب      حوا       بهشت ...

از دور خارج شده .... مريم كه خود آبستن شد ....

در آخر       چشمان  ِ بي رنگ  ِ اسماعيل

اَه  ...  اَ ه..... اَه

مي خواهي شرم بريزم ..

استفراغ كنم اين همه پاكي را ..

عشقبازي ِ   راحت..    

بي شرمي خود ِ حيا ست ....

شرمي كه از سيب آمده ..اون كه ميوه ي بهشتي بود ....

ترسي كه با سيب همراه است ....

شرمي كه از شرع مي آيد

همه ي عشق بازي را گم كرد ...

لعنت بر اين اين شرم و گناه و سيب

اين ديار همان ديار فرشتگان است

واژه فرشته را اينگونه بخوانيد ......فريشته

شيفته شد به مرگي .....حتي به چشم هم نديد ...

باور ندارم ...همه ي عشق بازي را گم كرده اي؟ ...

مرگ بود كه چانه مي زد

عشق بازي مي كرد براي چندمين بار با تن ات ......!!!!!!!!!

لب هايت به خواب رفته اند

كبودي لبهايم براي ِ سيب بود كه ممنوع شد ...

تبعيد شدي..

 مچاله ....مرواريد صدف شده اي ...

به دياري كه در آن چرخ مي زنم ...قدم مي زنم ....مي نشينم ...

انگشتها... دستها... پاها ...لبها.... چشمان

همه آلت شده اند ......براي آن دييوس .....

به يك باره تمامي بدن از هم مي گريزند

امروز هم مي گذرد ...تو مُردي .....

با تو هيچ مَردي نمرد .....

چه خوشبختي ...كه ريخت ِ اين جنس رو در مرگ نديدي ....

(عزرائيل را مرد مي دانند ....)

با تنهايي كه يورش ديگران بود مُردي .....

 باورمي كرد ي كه همه ات دست شود براي نوشتن

 همه ات كه در دل ات ، هي دل دل  مي كند  ..براي نوشتن

تا چشم باز بود مرگ بود

مرگ آمد .................  باز  با چشم  باز  مُرد

بوي سيب در اتاق ِ مرگ مي پيچد ...

طعم سيب مرا به ياد نداشته هايم مي اندازد

مرا به ياد كسي كه در كنارم نيست .....

كسي مي داند سيب را اول بار چه كسي پروريد؟ ....

 

كسي مي داند من چند ساله شده ام ؟

از مرگ من چند صد سال گذشته ؟

اصلن من بدنيا آمده ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خنده داره .......

برايم نخوانيد آيات نفس ...

بخوانيد آيات هوا و هوس

دم و باز دم مرا ربودند ...

هرگز شب نخواهم ....

در تابوتم را ببنديد

تا ببينم شب   هم رنگي دارد ....

 

مرگ را شباهت است به خورشيد .....

به پر ِ قو ....به عنكبوت ....به قوطي هاي ِ خالي كنسرو ....

در سكوت مُردم .......بر سنگ گورم فقط بنويسيد ....زن .....

زن ....

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

براي ديدن عكس ِ بچه هاي ِ ايران يا بوليوي به وبلاگ ِ زير مراجعه كنيد ...

www.maghraz.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:11  توسط زن ایرانی  | 

شلاق

دوباره ..تيك تاك ..تيك ..تاك ..

تكه ..تكه ....شقه ام كرده اند براي ِ عاشقي

كه تك تك ، باهم ....مرا

مرا به باد دادند ..

تو در هم ...گيج ..منگ ...حماقت اندازه دارد!!!

بي اندازه !! بي جنبه !!!

آبرو ...عرف ....

مثقالي كه به ثبت نرسيد ..

فحش همان لكنت ِ زبان بود ...

لوت ...موت ......

در تهران درختان همه توت اند ..

شاخه را با شانه به رخ مي كشند ...

چهار شانه له مان كردند...

ها!! ها!!! ها !!

اره ها برقي شدند ؟

 آره ....باتونها هم چوبي اند .....

چهار شانه باتون شد و تو پوق زد ..

بدجوري بخنديد بهش !!!

همان تبر ....ترانه ي تبر .....سرود ِ تبر ...

پيچك ها را بيدار كنيد ..

كه اين را بپيچند

مي داني داروخانه ها همه در پيچ ،گم و گورَ ند

نسخه پيچ ديگران شد ند و ما ....

بي خيال ِ تنهايي !!!!

فحش ها ، نثار كردند ...

گذشت همه در همان فحش بود

ما ندانسته ،تلو تلو

خواست ِ خدا بود و اين شد..

خودمان را هم گول مي زنيم ....

احمقانه مارا ثابت كردند

ما را به بي چيزي ها ثبت دادند ..

قلبت را به كه سپردي مگر ؟

هيچ ، همان هيچي كه پر از پوچي ِ مردگان است ...

واپسين نفسها را براي ِ كه اين چنين در خود سپردي ؟!!

از براي امر بود .....نكره چه مي داند لذت ِ منكر !!!

 

ديوونه !!!ديوونه !!!!

روسپي كلمه ي زيبايي ست از خود خدا هم

شلاق بر تن ....روسپي

ديدي گور خر ..

شانه هاي ِ روسپي يك در ميان ..خش زده بر جسم و جانش اين خط ها ...

شلاق ها ...

  

نقاشي ات كردند ...گور خر

چرا من را نمي كشند ؟ ..من خسته ...

.

هرجايي ...تو مگر جايي كه خود را به ديگران مي سپاري ؟

از فاحشه خانه ها تو راند ند ...اواره كدام دين ات كردند ؟؟....

آرواره خود را گرداندند و حكم به قصاص دادند ..

قصص در كدام كتاب بود ؟

كتب در كدام خاك بود ؟

خاك را بر سر كه مي ريزند ؟تو ...

خفه شو ...خفه شو ...

و در دل به خود آفرين بگو ..

اين بار سخت به سُخره فكر كردي ...

خودت را به سخاوت ِ دل سپردي و حالا بشنو

روسپي ....روسپي ...

 

احمق ها ...

همه تان از فاحشه.... از فحش برخاستيد ..

اداي ِ كدام نماز ...كدام قبله .....كدام قنوت ...

تن ات را كندي با چنگال اسلام...!!!

بعد سلا م دادي در نماز !!!

به خورد اينان بده .....بر تخم تان لعنت ...!!!

كه اداي تخم داران را در مي آوريد ...

"روسپي از در وارد شد " تو مي خندي ؟!

بدترين فعل ِ دنيا ...صرف ِ افعال ِ فعل است ..

چه كسي اجازه خواست

 

تا زبانش را بين دو ديوار، جرزي كنم ...

عشقي نيست ...جز آن نفرتي كه در تو لانه كرده ...

بپرورش تا به وقتش ....

چرا اينقدر چنگ مي كشي بر روي ِ خود

مگر روسپي كلمه ي ، بد است

بد همان خوبي ست كه خدا در تو دميد ....

ااااااووووووووووووو.....همه مان يه جورائي مثل ِ هميم

ديروز را ديدم كه در دهانت كف كرد ..

.امروز را هم كه خود ِ تو كف شدي در كف ِِ ديروز ....

بايد خنديد به اين فعل ....كف زدن ....

هورا بكش بر اين ها كه از خود در آوردي ..

خوش بحالت هم ...كسي هم نمي داند چه را بهم مي بافي ..

گريه كن ..

گريه كن ..

گوشهايت را با انگشت فشار بده

تا كمتر بشنوي فحش هايي كه بر تو مي ريزند ..

گريه كن ....سنگ سار همين است ..كه بر تو مي تازند

فحش روزي چند ركعت .. .

سجودش را به خواهر حواله

ركوعش را مادر به جان خريد .....

تو خود ِ قامت هستي !!!

من مي خوانم هزار ركعت

مي نوشم يك ركعت بيشتر

شراب كهنه ي مستي را !!!

سلام آخر اين مستي را زن مي خواند ...

زن خواهد خواند ..

خواهد خواند ..

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:55  توسط زن ایرانی  | 

نامه ای از دوستی مبارز برای من

زيارت

نقطه ي شروع هميشه بهترين نقطه براي ِ عزيمت نيست .

به صرف اينكه نقطه ي شروعي است ،نقطه ي شجاعت است .

نقطه ي كندن از گذشته -كندن از سكون به سمت ِ دگرگوني -

روزي را كه براي ِ زيارت برگزيده شدم ،تصوري از

حاضران ِ در ميهماني نداشتم ،فقط دلم مي خواست مي رفتم و مي ديدمشان ،

همه داخل اتاقهايي كه تنها براي ِ خودشان بود ، انتظار ديدار داشتند .

اتاقها از درون بهم ربط داشت ،به سراغ ِِ يكي كه مي رفتي ناخودآگاه از

چندين اتاق ِ تو در تو رد مي شدي .

سلامي ،زنجيره هاي ِ علاقه ات را كلفت تر بهم مي بافت .

جلوي ِ هر اتاقي اسمي هم بود ،گاهي اسمي هم نبود ...تنها آنهايي كه

مي شناختند ، مي دانستند ساكنين اين اتاقها كيانند .

هيچ تكلفي بچشم نمي آيد -همه چيز رنگ ِ سادگي داشت -

زلال -همان گونه كه مي بايد بود .

اسمها دگمه ي استارت نمايش ِ خاطره اند ،مثل ِ دود ِ سيگار كه توسط ِ

هواكش ِ قوي بلعيده مي شود ، تو را درون ِ خود ِ مي كِشند ،

نمي كُشند ولي خفه ات مي كنند .

كف ِ پايت مي خارد....

اشكت مي بارد.....

دلت كينه ي مقدسي مي كارد.....

و چشم هايت مي كاود، به دنبال ِ اسم ِ آشنا .

سنگ نبشته هايي را كه به زبان ِ رسمي شايد چيزي بر خود ندارد ،

ولي علائمي فوق ِ مدرن

-مثل ِ سه قدم سمت ِ چپ ِ خشايار ...

دو گام بالاي ِ رضا كمي به سمت ِ قبله....

يك "شاب " از مريم دورتر ...

نشانه ، اسمي است كه ساعتي مرا ميخكوب كرد - هر كس در

ميدان ِ جاذبه اش قرار گيرد ، انگار دارد وارد ِ سياه چاله اي

شده است .

مي داني كه مي بينند -مي بيني كه مي دانند -

اما تو كسي را نديده اي .

شاهدي براي ِ حضورت نيست

حضور ِ تو ، دليل ِ حضور ِ ميزبان ات مي گردد....

تو براي ِ بودنت

براي ِ نفس كشيدنت

براي ِ زنده بودنت

براي ِ اميد داشتنت

هيچ مجوزي از كسي نمي خواهي ، اين شروع ِ ميهماني توست ....

تا روزي كه ميزبان شوي

خنده داره گاهي هم آدم ميزبانه ،

اما مهماني را دعوت نكرده...

اين مهمان نا خوانده ، اين مهمان ِ نا خواسته ،

چند قدمي با توست ، ساز ِ خودش را مي زند

زماني ابو عطا مي خواند

زماني دل اي دل اي .....

مي خواهد با او برقصي و تو براي ِ رقص نيامدي ،

چه برسد خوش رقصي .

ميهماني مجلس ُ عزا ست .

و اين گونه داستان ِ " قوز ِ بالا قوز عينيت مي يابد ".

پايان ماجرا پايان ِ داستان نيست ، جمله ي " زيارت قبول "

نقل ِ مجلس است آنچه مرا وا مي دارد تا بعد از ظهرم را به زيارت ببرم ،

دلهره ي من براي ِ مهمانان نا خواسته بود ، واهمه از اين كه

زيارتم مقبول نيفتد .

ميزبان عزيزتر از آني است كه در حضور ِ غير ،

مهمانش باشي .

شايد آنها كه منع مي كنند ، مي دانند ظاهر ِ سنگي ، باطني

آتشفشاني دارند و من امروز غروبي غمگين داشتم ......

زير ِ درخت تناوري كه برادران و خواهرانم ،ميزبانند...

گريستم .......

۱۶فروردین ۸۵

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:13  توسط زن ایرانی  |