زير گوشهايت به نجوا گفتم :
نمي خواهم كسي بداند در خودت نگه دار اين من را ......
.
كسي بداند ، بخواند ....
سوگواري در ساعت عشق بازي
مي خواستي گُر بگيري ؟
ادامه را به كه سپردي ؟
در هواي ِ اين سينه ها ...... همه زنان پوسيده اند ....
در هواي اين تنگا تنگ ......لب بر لب ......چشم در چشم ...
دست در هم مي پيچد ....سينه به سينه ...
نفس در هم گره مي خورد... ولي ...
قبل از هر زني يك واژه ناقص را متولد كردند ....
تو شدي آن چه كه سقوط ناميدند .....
هبوطي ديگر از فرشته
نشان ها را...... آتش بكشيد
با سنگ ِ آتش بر سر گورها نشان بگذاريد ...
صليب را با لوت عوض كنيد
الله را با لات و منات ...
الله حريف قوي تر مي خواهد
دييوسي كه هماورد طلبيد هزار هزار ....
همه با هم جمع كنيد
مي شود آش پشت ِ پا ي ِ اين قرباني كردن ها...
خودم را گفتم ..
اين همه در قتلگاه مي رقصيدند ....
بغض مانده در گلو رو ....به بيرون بريز
تف كن بر اين همه قداست ...
چشم هاي ِ از حدقه بيرون زده ....
دستان به هم ماليده .....خ..م ..ه ..
شيريني ِ اشك تمساح
قاري.....
مرگ را از بلندگوي خانه
قشنگ و شوم قار قار مي كند ....اين زاغان سپيد و سياه
همه چشم بود چشم ....چشم
لبها شده رنگ ِ چشمها
بوي سيب ممنوع بود ...
بوي بهشت از لاي ِ پاهاي تو در رفت ....
اعتراف كن كه دست بر لاي ِ پا ، آنجا بودي
در مصوبه ي بهشتي اين ننگ بود ، بر زن ..
چقدر اين خدا دييوس است ، خودش مارا با بوي بهشت آفريد
ممنوع كرد خودش هم ..اين لاي ِ پا را
اين خدا هم خداي ِ ناز است ...
اكبيري .... تو اكبر نيستي ..
من ندارم ....
هر چه دارم از نداري رو به آسمان دراز است ....
تو هم كه بدت نمي آيد .... دييوسي ...
زن همسايه مي گفت ......من نبودم او گفته ....
خدا را مي خواهد پاره پاره كند
بس كه دوستش دارد .....
باور دارم ...
من سيب حوا بهشت ...
از دور خارج شده .... مريم كه خود آبستن شد ....
در آخر چشمان ِ بي رنگ ِ اسماعيل
اَه ... اَ ه..... اَه
مي خواهي شرم بريزم ..
استفراغ كنم اين همه پاكي را ..
عشقبازي ِ راحت..
بي شرمي خود ِ حيا ست ....
شرمي كه از سيب آمده ..اون كه ميوه ي بهشتي بود ....
ترسي كه با سيب همراه است ....
شرمي كه از شرع مي آيد
همه ي عشق بازي را گم كرد ...
لعنت بر اين اين شرم و گناه و سيب
اين ديار همان ديار فرشتگان است
واژه فرشته را اينگونه بخوانيد ......فريشته
شيفته شد به مرگي .....حتي به چشم هم نديد ...
باور ندارم ...همه ي عشق بازي را گم كرده اي؟ ...
مرگ بود كه چانه مي زد
عشق بازي مي كرد براي چندمين بار با تن ات ......!!!!!!!!!
لب هايت به خواب رفته اند
كبودي لبهايم براي ِ سيب بود كه ممنوع شد ...
تبعيد شدي..
مچاله ....مرواريد صدف شده اي ...
به دياري كه در آن چرخ مي زنم ...قدم مي زنم ....مي نشينم ...
انگشتها... دستها... پاها ...لبها.... چشمان
همه آلت شده اند ......براي آن دييوس .....
به يك باره تمامي بدن از هم مي گريزند
امروز هم مي گذرد ...تو مُردي .....
با تو هيچ مَردي نمرد .....
چه خوشبختي ...كه ريخت ِ اين جنس رو در مرگ نديدي ....
(عزرائيل را مرد مي دانند ....)
با تنهايي كه يورش ديگران بود مُردي .....
باورمي كرد ي كه همه ات دست شود براي نوشتن
همه ات كه در دل ات ، هي دل دل مي كند ..براي نوشتن
تا چشم باز بود مرگ بود
مرگ آمد ................. باز با چشم باز مُرد
بوي سيب در اتاق ِ مرگ مي پيچد ...
طعم سيب مرا به ياد نداشته هايم مي اندازد
مرا به ياد كسي كه در كنارم نيست .....
كسي مي داند سيب را اول بار چه كسي پروريد؟ ....
كسي مي داند من چند ساله شده ام ؟
از مرگ من چند صد سال گذشته ؟
اصلن من بدنيا آمده ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خنده داره .......
برايم نخوانيد آيات نفس ...
بخوانيد آيات هوا و هوس
دم و باز دم مرا ربودند ...
هرگز شب نخواهم ....
در تابوتم را ببنديد
تا ببينم شب هم رنگي دارد ....
مرگ را شباهت است به خورشيد .....
به پر ِ قو ....به عنكبوت ....به قوطي هاي ِ خالي كنسرو ....
در سكوت مُردم .......بر سنگ گورم فقط بنويسيد ....زن .....
زن ....
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
براي ديدن عكس ِ بچه هاي ِ ايران يا بوليوي به وبلاگ ِ زير مراجعه كنيد ...
www.maghraz.blogfa.com