مطلب را به بالاترین بفرستید:
دیگه چند سنگ کوچکی که نشونه ی مزار برادرم بود همانند بدنش در زیر تلی خاک مدفون شده ...
خاوران برای چندمین بار با خاک مساوی شده ، ولی اینبار درختکاری هم بهش اضافه شده .. مادرم بغض داره..
خبرا رو شنیده بودم ، می دونستم دوباره تمامیت خواهان ، دیکتاتورها به گورستان حمله کردند ..
گلزار خاوران که هزاران تن از جوانان ما در آن آرمیده اند ، بارها خشم اینان رو دیده
شاید یرای قربانیان که سالهاست دیگر نفس ندارند، اینکه روی گورهای تک نفره و یا دسته جمعی شان خاک بریزند و یا با ماشینهای سنگین آنجا را هموار کنند فرق چندانی نداشته باشد ولی
مادران و پدران ، خانواده های این عزیزان که همچنان اشکبار از دست دادن عزیزانشان هستند ، آنها چه؟؟
.........................................
تلفن خونه زنگ می زنه، پشت خط مادرم هست ،
بله مادر ،
فرشته جان می دونی چی شده ، خاوران رو درخت کاشتند .. تو می دونستی ؟
بله مادرم ، می دونستم ولی بهت نگفتم ، نمی خواستم دلت بگیره ، باز بغض کنی و یادت بیاد با پاره تنت چه کردند .. بهت نگفتم، مادرم ، کاری ازمون بر نمی آد ، مادرم شرمنده تو منم
خجالت می کشم
منو ببخش
هر دو باهم به سختی گریستیم
با صدای پر از غم گفتم : مادرم خوب درخت بکارند .. بازم خاک بریزند مگه می شود این همه سند رو نابود کرد ، مگر می شود کانالهای گور دسته جمعی رو از بین ببرند! ..درخت بکارند ، بهتر .. این درختان از خاکی تغذیه می کنند که عزیزترینهامون در اون آرمیدند .. مادرم بذار پارک بشه .. بذار فضای سبز بشه .. بذار ماردان و پدران که عصازنان به خاوران می رسند در سایه سار این درختان که در اصل پاره های تنشان هستند دمی بیاسایند ..اینان که نگذاشتند عزیزانشان زنده باشند و در پیری همدمشان بگردند ..بگذار سایه درختان خاوران را در بر بگیرد .
. مادرم چرا گریه می کنی .. می دونم همون چند سنگی که نشون دهنده مزار برادرم بود ، دیگه اثری ازش نمونده .. دیگه همه ی خاوران گور دسته جمعیه .. دیگه به هرکسی که بار اول خاوران رو می بینه توضیح نمی دیم که کدام قسمت از خاوران دست و پاها ا زخاک بیرون زده بود..کجا گورهای دسته جمعی هست.. کدوم قسمت از خاوران از کشته ها پشته ای بزرگ ساختند ، و همه را در کانالهای مخوف ریختند .. دیگه می گیم همه ی خاوران گور دسته جمعی شده
ولی آیا می شه با این کارها سند این جنایات رو نابود کنند ؟ نه اصلن مادرم ، مادر درد کشیده ی من نگاه کن .. اونجا ابدیه .. ابدیه ..
مادرم گوش می داد .. آروم بود .. خاوران هم آرومه .. کسانی که فکر کردند با این درخت کاشتن بر سر گورهای عزیزان ما دیگر یادی از آنها نمی شود کور خوانده اند و در واقع این مثل قدیمی ثابت می شود که :
اگر خدا خواهد دشمن هم سبب خیر می شود ..
حالا خاک بریزید .. لگد مال کنید
درخت بکارید
هر کاری می خواهید بکنید .. اونجا همیشه تا به ابد گلزار قربانیان هست و خواهد بود
مادرم گوشی تلفن رو گذاشت ..
با صدای بلندو به تلخی گریستم ..
برادر مهربونم هر گزفراموش نمی شی.
.. هرگز ..
فرشته
.....................................
وقتی خوندید بیاد مادرم و همدردی باهاش بنویسید
براش می خونم
لبخند کمرنگی می زنه و می گه تنها نیستیم ..چقدر مثل ما هستند
برای مادرم بنویسد ..

+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:51  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
این بار دفاعیه موکلان برای وکلایشان
1 بهمن 1387 - - نسخه قابل چاپ
تغییر برای برابری - شیرین عبادی و فعالیت کانون مدافعان حقوق بشر را نه به بهانه و نه با پلمب نمی توان از حرکت بازایستاند. تصویرو تاثیری که این مدافعان حقوق بشر از خود به جای نهاده اند آنقدر ژرف و نهادینه شده است که قفل و زنجیرو مهر وموم ...دربرابر آن ناچیز است. کدامیک از این ممنوعیت ها می توانند صدای صلح طلبانه عبادی را فرونشاند، یا نقش کانون مدافعان و وکلای آن را در آموزش حقوق متهمان و شهروندی و زن و... دفاع از حقوق متهمان و شهروندان و قومیت ها و اقلیت ها و...از حافظه بزداید؟ کانون مدافعان و ریاست آن را از منظر موکلان و مدافعانش ببینید: 18 نوشته و روایت در باب مدافعان حقوق مان
1-مریم مالک
من هم روزی مثل آن زن خواهم شد
دختر بزرگ می شود در تنهایی و در خانه ای که مردسالاری در آن حاکم بود. یادش می آید زمانی که کودکی بیش نبود به دستانش لاک قرمز رنگِ قشنگی زد و وقتی به پدر دستانش را نشان داد تا تحسین کند پدر عصبانی شد و گفت برو زود ناخن هایت را پاک کن و از این به بعد بدون اجازه من کاری انجام نده. دخترفکر می کرد چون دردانه پدر است با او این طور حرف می زند! اما ...
محصور ماند و محدود، در حصاری که برایش می ساختند دیگر از دوچرخه سواری خبری نبود، دیگر نمی توانست به کوچه بیاید و بازی کند ولی نمی دانست چرا از عروسک بازی خوشش نمی آمد؟ هیچ وقت با دختران همسایه خاله بازی نمی کرد و وقتی به پسران می گفت که می خواهد با آنها فوتبال بازی کند به او می خندیدند و می گفتند برو تو نمی توانی؟ پر شور بود و فعال اما باید در خانه می ماند و بس، وقتی بزرگ تر شد دید که نمی تواند زور بشنود و هر چه به او می گویند بگوید چشم. بلند شد و ایستاد، با تمام سعی و تلاشی که کرد بالاخره توانست از حصار خانه بیرون بیاید و پایش را به دانشگاه بگذارد جایی که به نظر پدر ورود به آن برای دختران حرام بود.
وای چه دنیای بزرگ و اسرار آمیزی داریم؟ زنان به سرکار هم می روند؟ زنان وکیل هم هستند؟ استاد هم می شوند؟ زنان وجود دارند و هستند؟ دختر تا آن زمانی که پا به دانشگاه نگذاشته بود فکر می کرد زن فقط باید شوهر کند و بچه دار شود و هر چه مرد گفت همان تمام حقایق عالم هست. به قول یکی از دوستانش که می گفت شوهرش به او گفته حتی اگر مرد راضی نباشد زن نمی تواند نمازش را بخواند؟! از آن روز دختر هر روز که به خانه می رفت از افتخارات زنان در خانه حرف می زد و می گفت من هم روزی مثل آن زن خواهم شد. من هم باید به زنان جامعه ام کمک کنم، پدرش می گفت: " از همان اول نباید می گذاشتم به دانشگاه بروی، چشم و گوشت خیلی باز شده مثل آن زن شوی؟ همان که عکسش را نشانم دادی؟ حتما هم بدون روسری؟"
دخترچشمانش را می بست و با تمام وجود می گفت: "پدر آن چیزی را که من می دانم و می بینم تو نمی دانی و نمی بینی؟ آن زن تنها یک وکیل نیست آن زن افتخار من است، آن زن آرزوی دخترانی مثل من هست، آن زن به همه ثابت کرد که زن بودن در ایران، ماندن در حصار خانه هایی نیست که مردان برای ما ساخته اند، آن زن به همه فهماند که زن ایرانی وجود دارد و هست، من باید بتوانم مثل او شوم و من می توانم حتی اگر تو نخواهی پدر."
اما امروز آن دختر به این می اندیشد که آیا تو می توانی مانند آن زن این همه هزینه بدهی؟ اگر یک روز مأمورها به تو هجوم بیاورند چه می کنی؟ اگر یک روزعده ای جلوی خانه ات جمع شوند و آزارت دهند تو چه خواهی کرد؟ تو برای اینکه باعث افتخار شوی باید هزینه بپردازی، برای اینکه ذره ای مانند شیرین عبادی شوی باید قوی باشی، زن بودن با افتخار برایت کافی نیست، تو باید شجاع و مقاوم باشی، صبور و فداکار باشی. اشکها و قلب شکسته ات را از آن دختری که از تو برای خود کوهی از آمال و آرزوهایش را ساخته پنهان کنی، تو باید هر بار که دختری را با چشم های پر از انگیزه و امید می بینی با تمام وجودت دستش را بفشاری.
بی نظیری تنهاحسن او نیست، و برای شناخت چون او، باید زمانه شان را شناخت، اما آیا این جملات به تنهائی کافی بود؟
2-كاوه قاسمی كرمانشاهی
رد مرگ بر ديوارهای شهر
آنگاه كه تازه سواد خواندن حروف و چسباندنشان به يكديگر برای ساختن كلمه و پرداختن جمله را فرا گرفته بودم از كوچه و خيابانهای شهر كه میگذشتم چشمانم در جستجوی واژهها و جملهها در و ديوارهای شهر را میكاويدند. نخست به توصيهی مادرم كه میخواست سواد نوآموختهاش را محك زند و سپس با كنجكاوی خودم كه در پی يادگيری واژهای نو بودم. آن زمان نشانی از بيلبوردهای تبليغاتی در خيابانهای شهر تازه از جنگ رستهی من يافت نمیشد و نصب تابلوهای بزرگ بر سردر پاساژها و مغازها هم چون امروز چنان باب نبود. اما تا چشم كار میكرد ديوارها پر بودند از عبارات و شعارهای نوشته شده با اسپریهای سياه رنگ كه با خطوطی كج و معوج چهره اين شهر ويران گشته از جنگ را نازيباتر و خشنتر به تصوير میكشيدند.
در آن زمان "مرگ" و "جنگ" بيشترين و پررنگترين واژههایی بودند كه بر ديوارهای كوچه و خيابان به چشم میآمدند و در ذهن عابر خواننده جای میگرفتند. در گذر از كوچه، پس كوچهها به تكرار شعار "مرگ بر ..." خودنمايی میكرد. گاهی كسانی در تاريكی شب میآمدند، آن سه نقطه را پاك میكردند و عنوانی ديگر در تضاد با آنچه بود بر جايش مینشاندند، اما آن واژه كه هميشه باقی میماند "مرگ" بود. به خيابانها كه میرسيدی در قالب عباراتی بلندتر و رسمیتر اينبار "مرگ" در كنار "جنگ" مینشست و مزين به نقش گل لاله و تفنگ بر سطح ديوارهای شهر نقش میبست. هرچند به اينجا كه میرسيد به رنگ سرخ و سبز زير عناوين "شهادت" و "دفاع مقدس" توجيه میگشت و ارزش میيافت.
در عبور از آن سالها شعارنويسی نزد مخالفان كارآيی خود را از دست داد و حاكميت نيز بنرها و بيلبوردها را جايگزين دیوارنوشتهها نمود. اگر چه هنوز هم "مرگ" جايگاه ويژه خود را در اين ميان حفظ كرده است. اما ديگر با اسپری نوشتن بر ديوارهایی كه شهرداری با هزينه كردن از ماليات دريافتی از شهروندان سعی در پاك نمودن و پاكيزه نگاه داشتن آنها دارد نه تنها از مد افتاده كه حتی انجام اين عمل با توجه به نصب تابلوهای هشدار دهنده بر ديوارهای شهر میتواند پيگرد قانونی نيز داشته باشد. چه رسد به آنكه عدهای هياهو كنان روز روشن و در حضور مأموران انتظامی از ديوارهای خانهای آويزان شوند و اقدام به شعارنويسی كنند!
امروز كه ديدگانم را از آن ديوارهای دوران كودكی بر میگردانم و از پشت مانيتور به عكسهای ديوار محل زندگی و دفتر كار شيرين عبادی خيره میسازم باز هم شعار "مرگ" را میبينم كه با همان اسپری سياه رنگ و خطوط نازيبا اينبار بر ديوار آجرنمای خانهای نقش بسته كه زنی بيزار از "مرگ" و "جنگ" را در خود جای داده است. زنی كه اين روزها نامش با مدافعان حقوق بشر و شورای صلح چنان گره خورده كه سخن راندن از اين دو بدون آوردن نام وی به گوش مخاطب ناآشنا میآيد و ذكر نامش در برخورد با شهروندان هنگام جمع آوری امضاء برای كمپين تغيير برای برابری اعتبار میآورد و جلب اعتماد میكند.
"ننگ" شعار واژه ديگریست كه در كنار "مرگ" خطاب به صاحب اين خانه بر ديوارها حك شده است. عجبا! صد عجبا! چه كسی بايد ننگش بیآيد؟! زنی كه با دريافت معتبرترين جايزه بينالمللی به واسطهی كوششهای حقوق بشریاش برای خود و ما افتخاری پايدار آفريد؟! زنی كه آبرويی گشت بر بیآبرويی دولتمردانی كه در پايانههای جهانی در صف انگشت نگاری جایمان دادند؟! زنی كه نامش اعتباری شد بر بیاعتباری دولتمردانی كه نامشان در ليست افراد تحت تعقيب اينترپل قرار گرفت؟! زنی كه حضور شايستهاش در مجامع بينالمللی جبرانی هر چند اندك گرديد بر حضور پرهياهوی دولتمردانی كه با كلامشان موجبات خنده حاضران و هو كردن خودشان را فراهم آوردند؟!
آری هنوز رد "مرگ" بر ديوارهای شهر پيداست... و باشد كه اينبار تا مدتی بر سطح اين ديوارها باقی بماند تا ذهن عابران كوچهی عبادی را حتی برای لحظهای درگير سازد و شايد كودكی نوآموخته در گذر از اين كوچه واژه "مرگ" را ببيند و بخواند و در پرسش از مادرش در يافتن معنی اين واژه و دليل نوشتن آن بر ديوار اين خانه اما معنا و تعبيری متفاوت از قصد نويسندگان اين خطوط نازيبا در ذهنش جای گيرد.
3- مریم زندی
کانون مدافعان، این تریبون حق خواهی خاموش نمی شود
گزارش سالانه آن باعث شد جهانیان و ملت ایران متوجه شوند درایران در چه موارد کثیری نقض حقوق بشر صورت می گیرد. تاثیرات این گزارش می تواند سد کنترل کننده ای برای حکومت ایران باشد. خانم شیرین عبادی به خاطر موقعیت بین المللی شان، اعتراضا ت ، مصاحبه ها و سخنرانی هایشان همیشه مورد توجه منابع داخلی و خارجی بوده. صدای ایشان دردفاع از حقوق بشر موثر بوده و خواهد بود.
مجموعه فعالیت کانون مدافعان حقوق بشر درنهادینه کردن و اهمیت حقوق بشر درجامعه موثر و تشویق کننده بوده وهست. و می تواند بقیه فعالین و افراد راهم تشویق به چنین فعالیت بنماید. همینطور برگزاری کارگاه های حقوق متهم و شهروندی در شناساندن قانون به مردم خیلی موثر می باشد. مهم تر از همه کانون مرکز پشتیبانی ازافراد و جمعیت ها و احزابی است که حقوقشان تضیع و پایمال شده مثلا: مراجعه دانشجویان ستاره دار که باعث تشکیل کانون دفاع از حق تحصیل گردید. یا انعکاس صدای خانواده های قربانیان زهرا بنی یعقوب و ابراهیمی .
درحقیقت کانون برای جسارت بخشیدن به مردمی است که با اشکال غیر قانونی حقوقشان زیر پا گذاشته شده است.تعداد محدود وکلای عضوکانون مدافعان و انتشار دیدگاهایشان خیلی بیشتر از آن تعدادمعدود اثر گذار خواهد بود. و این ارزش واهمیت یک کار متعهدانه و انسانی را نشان می داد و الگوی برجسته ای بود برای بقیه وکلا و فعالینی که کمتر در اثر فشارهای حکومت دغدغه آزادی ودمکراسی ازخودشان بروز می دادند.
بسته شدن کانون مدافعان خاموش شدن تریبونی موثر در جامعه مدنی ایران است و هر کس در داخل وخارج از کشور باید از هیچ فعالیتی در بازگشایی آن دریغ نکند بخصوص در خارج درمقابل دفتر نمایندگی های سازمان ملل و سفارت خانه ها ونمایندگی های جمهوری اسلامی اقدام مناسب وموثری می تواند باشد. به خصوص در شرایطی که درداخل کشور تجمعات و گردهمایی های اعتراضی به دلیل خفقان وسرکوب امکان عملی کمتری دارد. باید با یک فراخوان عمومی همه را از اهمیت چنین اعتراضی آگاه کرد. بی شک نام کانون مدافعان و اعضای آن در تاریخ مبارزات دمکراسی خواهانه ایرانیان به نیکی ثبت خواهد شد. نگذاریم این صدای حق خواهی خاموشی گیرد.
4-بهاره هدایت
نقطه ی درخشان کارنامه ی کانون مدافعان
واقعیت این است که فعالیت های خانم عبادی، بعد از اخذ جایزه ی نوبل را می توان نقطه ی عطف فعالیت های حقوق بشری در ایران تلقی کرد. با وجود اینکه دریافت جایزه ی صلح نوبل نه از طرف حاکمیت و نه حتی از جانب دولت اصلاح طلب وقت ، مورد استقبال قرار نگرفت و دامنه ی فشارها به خانم عبادی روز به روز گسترده تر می شد، اما خوشبختانه تا به امروز ممارست ایشان در پیگیری امور حقوق بشری بی وفقه ادامه داشته است.
تأسیس کانون مدافعان حقوق بشر و گسترش فعالیت های آن نمونه ی بارزی از آینده نگری و هدفمندی نگرش خانم عبادی است که در راستای ایجاد اندکی انسجام در فعالیت های حقوق بشری داخل کشور انجام شد و ثمره ی آن را امروز در این نهاد مدنی موفق شاهدیم. اینکه کانون مدافعان توانسته است معتمد طیف های مختلف فعال در عرصه های اجتماعی، سیاسی، دانشجویی، زنان، کارگری، قومیتی و اقلیت ها قرار بگیرد، و بی هیچ چشمداشتی، به دفاع حقوقی از آسیب دیدگان نقض حقوق بشر، در دادگاه، بپردازد، نقطه ی درخشان کارنامه ی کانون مدافعان و ماحصل زحمات خانم عبادی و همکارانشان است. موضوعی که از جانب نهادهای حکومتی ناقض حقوق بشر قابل چشم پوشی نیست، و می بینیم که میزان فشارها را تا چه حد روی ایشان و کانون مدافعان افزایش می دهند.
موضوع دیگری که خشم حاکمان را برانگیخته، گزارش های فصلی کانون مدافعان درباره ی موارد نقض حقوق بشر در کشور است، که دقت این گزارشات موجب شده مورد توجه و استناد مجامع بین المللی قرار بگیرد و موارد مشخص نقض حقوق بشر توسط حکومت ایران در سطح جهانی روشن شود. این موضوع هم از اهمیت بالایی برخوردار است. چرا که تا پیش از این نوع ارتباط با نهادهای بین الملی و استفاده ی مطلوب از فضای دهکده ی جهانی چندان روشن نبود، و حتی چندان مورد توجه قرار نمی گرفت، در حالیکه آرمان حقوق بشر یک آرمان جهانی است و ما می توانیم و باید صدای خود را به دنیا برسانیم، و با مدافعان حقوق بشر در دنیا از طریق نهادهای موجود مرتبط باشیم. روشی که چگونگی آن را خانم عبادی با استفاده از نفوذ خود به بهترین وجه ممکن عملی کرده است و تجربه ی بسیار مطلوبی را خصوصا در ارتباط با "کمپین یک میلیون امضا" به جا گذاشته است.
متأسفانه از ابتدای دریافت جایزه ی صلح نوبل، خانم عبادی در معرض انواع و اقسام تهدیدات جانی و تحدیدات حقوقی قرار گرفته است و این موضوع بارها مورد اعتراض نهادها و فعالین مدنی بوده. اما این بار پلمپ کانون مدافعان به بهانه های واهی و یورش به منزل خانم عبادی، آغاز موج جدید در هجمه و تهدید علیه ایشان است. پس از محکومیت ایران در اجلاس اخیر در سازمان ملل و صدور بیانیه ی قاطع علیه ایران به لحاظ نقض حقوق بشر، خشم حاکمان از مورد استناد قرار گرفتن گزارشات کانون مدافعان در این بیانیه قابل پیش بینی بود. خشمی که موجب سیل تهدیدات حاکمان یا عاملان آنها علیه عبادی شده است و هنوز هم جای نگرانی است که باز هم با گستاخی بخواهند باعث آسیب دیگری به ایشان شوند.
جدا از این، با توجه به شرایط بوجود آمده برای خانم عبادی و کانون مدافعان، آینده ی فعالیت های حقوق بشری در کشور با شدت بیشتری مورد تهدید قرار خواهد گرفت. چراکه همانطور که خانم عبادی نقطه ی عطفی در فعالیت های حقوق بشری ایجاد کرد، هرگونه هجوم به ایشان به نوعی معطوف به کل جریان حقوق بشری در کشور باید قلمداد شود. بنابراین دور از ذهن نیست که در آینده شاهد همین نوع هجمه ها به نهادهای مختلف دانشجویی، زنان، کارگران، اصناف، اقلیت ها و قومیت ها باشیم، و فضای تنفس کوشندگان حقوق بشر در ایران بیش از گذشته تنگ شود.
5-حمیده نظامی
زن صلح طلب ما
كودك كه بوديم با صداي آژير خطر صبحها را به شب و شبها را به صبح ميرسانديم. با صداي آژير خطر كلاسهاي درس را به قصد پناهگاهي رها ميكرديم. با صداي آژير خطر آمبولانسهاي مجروحين جنگ را همراهي كرديم و با همان صدا در بين مجروحين، بدنبال برادران و پدران خود گشتيم...
با صداي آژير خطر...
هر بار دلهره داشتيم از اين صداي آژير خطر و ترس ما از خشونت بود هر بار.اما اين بار، این یک بار احساس كودكانهي ما ميگفت تمام شد همه آن روزهاي شوم، اين بار منادي صلح است كه مينوازد. اما باز با صداي آژير خطر نه يك بار بلكه بارها به خود لرزيديم. اين بار آژير خطر براي نفي مناديان صلح به صدا درآمد.
ترس ما از اين صدا بيشتر از پيش بود چراكه تصور پاك كودكانهمان خطا بود؛ اين بار صداي آژير خطر از همه وقت بدخبرتر و بدخبرتر بود.
باز هم خشونت، خشونت ، خشونت اما اين بار نه از سوي بيگانه...
نمي توانيم به هموطنان رنجديده مان ياري رسانيم. حتي نمي توانيم تجمع مسالمت آميزي در نفي خشونت داشته باشيم و نمي توانيم حتي براي لحظهاي همراه با صلح خواهان جهان، همنوا شويم و... شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل را اول به بهانه پرداخت نكردن ماليات و بعد همكاري با اسرائيل هتك حرمت كردند! زن صلح طلب ما را!
6-بهناز شکاریار
او تا آخر با ماست
روزی از روزهای پاییز سال گذشته بود که پروین اردلان با من تماس گرفت و آدرسی را داد و خواست به جلسه ای که آن جا برگزار می شد بروم . نشانی دفتر وکالت شیرین عبادی بود. همیشه از دیدن عکس او درسایت زنان صلح در کنار زنان نامی جهان لذت می بردم و افتخار می کردم که یک زن ایرانی در این جمع ، که منتخبی از زنان جهانند، حضور دارد.
ولی دیدن او از نزدیک چیز دیگری بود . مرتب در حال حرکت برای پذیرایی و یا پاسخ به تلفن بود و فوق العاده متواضع . تمام مشکلاتی که آن روز مطرح شد گویا برایش پیش پا افتاده بود و مشکلی به حساب نمی آمد. خیلی صریح ومطمئن پاسخ میداد و در تمام دو ساعت حضورمان در دفترش شاهد دغدغه هایش در مورد زندگی زنان و کودکان محروم و مظلوم بودیم .
بعدها بارها شیرین عبادی را در برنامه های مختلف کمپین دیدار کردم وگاه مشکلات اقلیت ها و مردم را با او در میان گذاشتم که بلافاصله می شنیدم که برای رفع آن مشکلات اقداماتی انجام داده است .
ولی در آن روز نخست سخنی گفت که هیچگاه از خاطر نخواهم برد .
او گفت : هر اتفاقی که بیفتد برای همۀ ما میفتد و ما تا آخر با هم هستیم .
او پای حرفش ایستاده و حتی یک لحظه هم پشت زنان ایرانی را خالی نکرده است. جرات و شجاعت او مثال زدنی است؛ همین طور صبرو طاقتش به عنوان زنی حقوقدان. شاید اگر کس دیگری جای او بود اینک در یک کشور پیشرفته زندگی مرفه و امنی برای خود تدارک دیده و به همین اکتفا می کرد که گاه گداری در یک نشریه و یا یک تلویزیون فارسی زبان از تجربیاتش سخن گوید و از دور راه چاره جلوی پای ما بگذارد، ولی او این چنین نیست تمام تهمت ها و توهین ها را به خاطر ما تحمل کرده و در کنار ما است . او تا آخر با ما است. ما نیز تا آخر با او می مانیم.
7- دلارام علی
زنی را می شناسم که از جنس ماست
تند رفته ای برادر ، دیروز برای ما خواب دستبند و مامور و زندان می دیدی و امروز چشم در چشم های بهت زده همه هجوم می بری به دفتر کانون مدافعلان حقوق بشر تا ثابت کنی ما در سرزمینی زندگی می کنیم که پاسدارانش حرمت همه چیز را خوب از یاد برده اند.
رنگ عوض می کنی هر روز ، یک روز پلیس می شوی و به خیابان می ریزی و مردم را زیر مشت و لگد می گیری و فردا مامور مالیات می شوی تا به حساب هایی رسید گی کنی که طرفینش بسیار پیشتر از این ها قراردادهای مالی را در گنجه ها نهاده اند و برای زندگی در جهانی بهتر پا به میدان گذاشته اند. می گویند حتی به دفترچه های تلفن هم رحم نکرده ای برادر ، تا شاید رمز گشایی کند از رمز و رازهایی که تنها زاییده ذهن توست.
برگرد برادر ، برگرد و به پشت سر نگاه کن و ببین آنچه می کاری در هیچ فصلی از سال حاصلی نخواهد داد. گیرم که تمامی دفتر های حقوقی و حقوق بشری را پلمپ کردی، گیرم بر تمام دیوارهای شهر شعارهای «مرگ بر...» نوشتی، گیرم امروز برای زنی که دیروز برنده جایزه صلح بود با کاردهای بر آمده خواب جنگ دیدی ، فکر می کنی دنیا برای این آدم ها چه تغییری می کند؟ فکر می کنی فردا همه به پستوها بر می گردند و کودکی که بامداد فردا یا فردا ها در انتظار اعدام است از وحشت طناب دار گلویش خشک می شود و کسی نیست که جرعه آبی به دستش دهد و کابوس مرگ را از زندگیش پاک کند؟و آن وقت تو پیروز میدانی هستی که برای خویش بر پا کرده ای؟
اشتباه کردی برادر، کسی پیام صلح را با اسپری جنگ روی دیوار نمی نویسد،کسی را که برنده جایزه صلح است با آشوب های پی در پی به جنگ فرا نمی خواند ، کسی مدافعان حقوق بشر را از خانه ای که برای خویش ساخته اند بیرون نمی کند تا یاد آوری کند که هنوز هستند کسانی که نه بشر را می شناسند و نه حقوقش را. اندکی تامل کن، آنها که پیش از تو مرگ را در روزگار مردم این سرزمین هجی کرده اند ، حالا کجای جهان ایستاده اند؟
برادر من زنی را می شناسم که انسانیت را با پول معامله نمی کند ، زنی که مامور و دستبند و زندان برایش عادی نمی شود و هر بار دلش می شکند از دست های بسته ای که بی گناه پشت میله ها محبوس می شود ، من زنی را می شناسم که حساب های مالیش را جایی بین پرونده های وکالت و دفترچه های تلفن جا نگذاشته است ، زنی که روزی برخاسته است و هرگز دیگر باز نخواهد نشست ، زنی که از جنس ماست و شاید از همین روست که تو نمی شناسیش. به خاطراتت رجوع کن برادر ، به ماشین هایی که از میدان آزادی تا فرودگاه مهر آباد صف کشیده بودند ، به گل هایی که دسته دسته و شاخه شاخه نثار زنی می شدند. می بینی چه زود فراموش کرده ای! لختی درنگ کن برادر، فصل پایان این قصه نه کابوس ما که ننگی از آن تو خواهد بود ، لختی درنگ کن .
8-رها عسگری زاده
عکسی از دیوار خانه شما ندارم
بحث لایحه حمایت از خانواده داغ است و هر شخص و یا گروهی به روش خود سعی در اعلام مخالفت و نقد و بررسی آن را دارد. چهره های متفاوتی از فعالان اجتماعی و سیاسی در دفتر کانون مدافعان حقوق بشر گرد هم آمده اند تا نظرشان را درباره این لایحه به اشتراک بگذارند. شیرین عبادی با همان صلابت همیشگی می گوید :نمایندگان ، مردم رای شما به لایحه حمایت از خانواده را فراموش نخواهند کرد

کنار بچه ها ایستاده ام و بروشورها را مرتب می کنم. دختر جوان با عجله خودش را به ما می رساند و می پرسد : دکتر عبادی با شماست ؟ لبخند می زنم و قبل از آنکه پاسخی بدهم ادامه می دهد : واقعا زن شگفت انگیزیه .خیلی هیجان زده شدم وقتی شنیدم اینجاست. برنامه ای هم داره ؟
بله . پنلی که فردا صبح در سالن اصلی برگزار می شه ... دختر را دیروز دیده ام . مسئول امور بین الملل کمپین یک در نه ( آفریقای جنوبی ) است . همان طور که با عجله آمده خداحافظی می کند و می گوید می رود که به دوستانش بگوید برای فردا صبح برنامه اش پر است.

تصویری ندارم. قرار بود تصویر آخر این چند پاره عکسی باشد از دیوارهای منزل مسکونی خانم عبادی. همان دیوارهایی که گروهی به بهانه حمایت نکردن خانم عبادی از مردم غزه با غلط دیکته ای رویش نوشته اند : اجوزه امریکایی! ننگت باد!
خانم عبادی عزیز ! عکسی که از دیوارهای خانه شما گرفتم هم دست برادران است. وقتی چند روزقبل به بهانه حمایت از غزه به ما حمله کردند دوربینم و عکسهایش را از من گرفتند. شاید روزی ...کسی که مسئول بررسی عکس های دوربین من است لحظه ای تامل کند ، عکس دیوار خانه شما را ببیند ، و کمی شرمگین شود.

9-محبوبه کرمی
خاطره هایی که از یاد نمی روند
دوباره حوادث ناگوارپشت سر هم پیش می آید یک روز می شنویم که دفتر کانون مدافعان حقوق بشر پلمپ می شود روز دیگر می شنویم که عده ای به نام بسیجی به جلوی منزل خانم عبادی رفته وبا شعارهای ناپسند دل هر ایرانی با وجدانی را به درد می آورد .
به او اتهام می زنند که حامی صهیونیست ها هستی، اما همان طورکه همه ما می دانیم خانم عبادی با ظلم وبی عدالتی در هر جای دنیا که باشد مخالفت کرده او هرگز در برابر ظلم وستم سکوت نکرده ونمی کند .
خوب به یاد دارم زمانی که پرونده قتل زهرا کاظمی را بر عهده داشت ویا چگونه عاملین قتل زهرا بنی یعقوب را به پاسخگویی فراخواند وچگونه با شهامت کامل از پرونده های موکلین خود دفاع می کند .
هرگز فراموش نمی کنم زمانی که به زندان افتادم پس از مدتی خانم عبادی به ایران آمد وخانواده ام تلفنی به من گفتند که خانم عبادی هم وکالت تورا بر عهده گرفته بسیاراز شنیدن این خبر خوشحال شدم . وقتی با او تماس گرفتم چنان گرم وصمیمی با من صحبت کرد که غم دوری از خانواده ودوستانم برای لحظه ای از دلم بیرون شد .
ودقیقا به یاددارم وقتی که آزاد شدم فردای روز آزادیم خانم عبادی به همراه دوستانم به دیدنم آمدند وهمچون یاری مهربان در کنارم نشست وبه همه حرفها ودرددلهایم گوش داد وبا صحبتهای خود به من یادداد که چگونه صبور ومقاوم باشم ودر برابر مشکلات ایستادگی کنم . آری او شیر زنی مبارز ومقاوم است که برای همه زنان ایرانی مایه افتخار وسر بلندی است
10-روجا بندری
آینه
من ایرانم. خسته ام. عصبانی ام. جلوی آینه می روم و به خودم نگاه می کنم. چقدر زشتی می بینم. اصلا آدم سو استفاده چی هستم. پول دوستم. قدرت طلبم. به دنبال استفاده شخصی خودم هستم. به اندازه کافی کارهای مثبت نمی کنم. یعنی خوب خیلی کارها می کنم ولی خوب ارزشی نداره. یعنی ارزش واقعی نداره. یک کار درست و حسابی نیست که فایده داشته باشه. البته خیلی از خودم راضیم. سینه ام را باد می دهم و به بقیه محل نمی گذارم. ولی خودم فکر می کنم آدم بیخودی هستم. بقیه از من خیلی بهتر هستند. همه آدمهایی که با من معاشرت می کنند هم که واقعا آدم نیستند. باید مریض باشند که با من حرف بزنند. البته خیلی هم به بقیه محل نمی گذارم ولی به هرحال آنها را از خودم بهتر می دانم. یعنی کسانی که می فهمند چی می گن و سرشون به تنشون می ارزه. نه کسی مثل من. البته باید ظاهر رو حفظ کنم. باید به بقیه نشون بدم که به گذشته ام افتخار می کنم. به هر حال جد و آبادم خیلی مهم بودند. مهد تمدن بودند و از نژاد بسیار مرغوب. ولی متاسفانه برای خودم ارزشی قایل نیستم. آدم دزدی هستم و لیاقت ندارم. از آینه هم بدم میاد و نمی تونم توی ریخت خودم نگاه کنم.
من ایرانم. آرام هستم. چشمهایم را می بندم و تنم مور مور می شود. در آرامش کامل. حس رضایت دارم. روبروی آینه می ایستم و نگاهم بر چهره نه چندان بی نقصم می لغزد تارهای سفید مویم را دوست می دارم. با پستی بلندی ها و لکه های روی پوستم مهربانم. قدر خودم را می دانم. از خودم دفاع می کنم و اجازه نمی دهم کسی من را کوچک کند. از دیگران راضی هستم و کارهای نه چندان مهربانشان را به دل نمی گیرم. می دانم که تلاش خود را می کنم. واقعا زحمت می کشم و در حد توانم کار می کنم. به کسی بدهکار نیستم و به دیگران هم تا جایی که توانسته ام کمک می کنم. بقیه نیز به من بدهکار نیستند و قدردان خوبی هایشان هستم. با دوستانم همراه هستم و به آنها کمک می کنم. می دانم که اگر کمکی بخواهم آنها نیز به یاریم می شتابند. از قبول اشتباهاتم ترسی ندارم. خودم را بهتر از دیگران نمی دانم ولی از بقیه چیزی هم کم ندارم. سعی می کنم از اشتباهاتم درس بگیرم و بهتر شوم. با آینه رابطه خوبی دارم.
آنچه بر شیرین عبادی و سایر مدافعین حقوق بشر می رود آینه ایست در برابر ما مردم ایران. ما هر طور که امثال او را می بینیم خود را می بینیم. آیا فکر می کنیم که کسی مثل او برای منافع شخصی کار می کند؟ آیا برای اسم و رسم است که طرفدار حقوق بشر شده؟ آیا از جوانی می دانسته که اگر آرام و محکم و بی صدا تمام عمرش را برای حقوق انسانهای بی پناه از جمله کودکان تلاش کند در نهایت یک جایزه مهم می گیرد و برای این از قبل نقشه کشیده؟ آیا فکر می کنیم دزد و سو استفاده چی است و سر ما کلاه گذاشته؟ آیا او به من و شما و به دنیا بدهکار است؟ آیا فکر می کنید که باید جایزه اش را تقسیم می کرد و به ما می داد؟ آیا فکر می کنید که حالا که او برنده جایزه نوبل شده باید طرفداری از من یکی بکند؟ یا این که باید همه مشکلات دنیا را حل کند؟ آیا فکر می کنیم که اگر هم چند نفر به او حمله کردند خوب حقش بوده و می خواسته انقدر معروف نشه؟
یا این که فکر می کنیم که باید قدر کسانی امثال او را بدانیم؟ که باید از او حمایت کنیم؟ و فکر می کنیم که جانش را و زندگی و سلامتی اش را برای حقوق انسانی مردم ایران و برای بهتر کردن کشورمان به خطر انداخته؟ آیا می فهمیم که او به ما و به دنیا چیزی بدهکار نیست؟ آیا می دانیم که او یک زن واقعی است که فرشته نیست ولی آدمی است که برای حقوق بشر آرام آرام و سرسختانه کار می کند؟ آیا می فهمیم که مثل یک آدم واقعی همه نظراتش همیشه مطابق با نظر تک تک ما نیست ولی باید قدرش را بدانیم چون واقعا باعث رشد جامعه ما شده؟ آیا می فهمیم که ما که روی مبل خانه مان نشسته ایم به گردن او حقی نداریم و طلبکارش نیستیم؟ و آیا می فهمیم که با حمایت از انسانهایی مثل او از خودمان حمایت می کنیم؟ که با دفاع از فعالان حقوق بشر به حقوق انسانی خودمان ارزش می دهیم؟
امیدوارم رابطه خوبی با آینه داشته باشیم.
11- مازیار سمیعی
پاتوق را قرق کنید!
می شود آدم ها با هم حرف بزنند. ارج و قرب لگدپرانی و زنجیر کشی هایشان محفوظ، اما می شود حرف هم بزنند. فحش و تهمت در جای خود محترم، اما می شود حرف های دیگری هم بزنند. به جای حضور در دو طرف سیم خاردار، یا دو سوی میز مناظره و به جای پرتاب خمپاره و گزاره های گزنده، می شود دور یک میز کوچک بنشینند و در فکرهای هم سهیم شوند. میزی صمیمی که اهمیت آن نه در اسامی پر طمطراق نشستگانش که در ظرافت تراش پایه هایش است. نه آن که هر فکر و تخیلی ارزش شریک شدن را داشته باشد، نه؛ اما از سهیم شدن در دشنام و دشنه که بهتر است. شاید، شاید از این اشتراک چیزی جدید عاید کسی شود. تلنگری، شرری، جرقه ای یا ترقه ای که به کار شادی جشنی بیاید به جای وحشت و رعب. شاید هیچ کدام این ها به پشیزی هم نیرزند، اما از زخم و عقده که بهترند.
جایی که بشود نشست و حرف زد، حرف حساب هم که حتما نه، بلند بلند فکر کرد، پاتوق می شود. آدم های بدبخت زخم خورده می آیند و دور هم جمع می شوند و چیزی می گویند. شاید به حال بیچارگی هایشان غصه بخورند و شاید شوخی کوچکی کمی بخنداندشان. بعد مدام سری به آن جا می زنند و حرف هایشان شاید، شاید با چیزهایی که پیش از آن می گفتند فرق کند. چای یخ کرده را به جقه سلطان و قطع گاز ترکمانچای ربط دهند و شقیقه یاران را از خونی که از سبیل مبارکش روی شیشه قلیان می چکد سراغ بگیرند. همان قل قل قلیان ها و هورت کشیدن های چای، با این آسمان و ریسمان بافتن ها به مذاق اعلیحضرت همایونی نباید خوش بیاید و می دهد پاتوق را قرق کنند.
دفتر شیرین عبادی پاتوق صلح نشده بود؟
12-فرخنده احتسابیان
با ایمان بی هراس
شیرین عبادی، زنی که از دل توده مردم برخاسته و در قلب های توده مردم نفوذ کرده است؛ آری این است گناه او. جرم او آگاه ساختن انسان ها نسبت به حق و حقوقشان و دفاع از حقوق کودکان و زنان است. جرم او این است که دلش برای مردم این مرز و بوم می تپد. او پناهگاه امنی هست برای بی پناهان و این را می شود در کارنامۀ درخشانش دید. او افتخار هر ایرانی است. او مدافع سر سخت حقوق بشر است یعنی طبیعی ترین حق انسان.
حال این شعار ها و اتهاماتی که از جانب عده ای علیه او مطرح شده، هیچکدام سزاوار او نیست؛ چرا که مادرانه به تمام کودکان این مرز و بوم عشق می ورزد و عاشقانه در راهی که به آن ایمان دارد قدم بر می دارد و کسی هم که ایمان دارد از هیچ کس و هیچ چیز هراسی ندارد .
آری نه تنها خانم شیرین عبادی حامی حقوق انسانی در کشور ماست، بلکه حقوق دانان بسیاری همانند خانم غیرت، خانم ارزنی، خانم ستوده، آقای مصطفایی و خانم پور فاضل و بسیاری دیگر در این کشور فداکارانه و بدون داشتن کوچکترین چشمداشتی، از حقوق کودکان و زنان دفاع می کنند که جای تقدیر و تشکر دارد. حال نه تنها در داخل کشور هیچ تقدیر و تشویقی از این بزرگان به عمل نمی آید، بلکه وقتی از خارج از کشور تقدیری از آنها می شود مانع حضور آنها و دریافت جایزه شان می شوند.
خبرهای رسیده را که مرور می کنم با خود فکر می کنم ما در کجای این کره خاکی زندگی می کنیم؟ مگر این خاک ، خاک ما نیست؟ مگر نه این است که 30 سال با تمام مشکلات ساختیم که بمانیم. ما که هیچ، افرادی مثل عبادی ها کم نبودند که می توانستند بروند ولی نرفتند و از جان خویش مایه گذاشتند و اکنون باید توهین های 150 نفر را تحمل کنند. که البته رقمی هم در مقابل میلیون ها نفر به حساب نمی آید.
شیرین عبادی: حقوق بشر تنها راه نجات انسانها وبر قراری صلح است . اگر شعار ما نجات انسان هاست پس چرا با حقوق بشر مخالفیم ؟
13-فرناز کمالی
سوزنی که درصد سال پیش گیرکرده است
ساعت یازده شب
خانم ... فردا تظاهرات در دماوند برای دفاع از مردم غزه برگزار می شه شما به عنوان دبیر کانون هلال احمر دانشگاه باید حضور داشته باشین. بچه های کانون رو هم سازمان دهی کنید با خودتون بیارید.
آقای... این تظاهرات خود جوشه یا از طرف سازمان و نهاد خاصی برگزار می شه ؟
از طرف بسیج دانشجویی ترتیب داده شده . اکثرا بسیجی هستند . شعارها و پلاکاردها رو اونا درست می کنن.
شرمنده من نمی تونم بیام ولی به بچه ها اطلاع می دم هر کس تمایل داشت بیاد.
چرا؟
با عرض معذرت می دونم خیلی بد دهنی محسوب میشه ولی من ... نیستم که هم از آخور بخورم هم از توبره!
ببخشید!؟ متوجه نمیشم . منظورتون چیه ؟
حضورتون عرض کنم که من فعالیت های دیگه ای هم جز هلال احمر دارم . همین آقایون اخیرا به یکی از ما که نام و اعمالش همیشه با کلمه صلح و آزادی و عدالت همراه بوده حمله کردن . توهین و بی احترامی رو به حد اعلا رسوندن . به دفتر و منزل ایشون حمله شده و شعارهای رکیک داده و نوشته شده؛ توسط همین آقایون . انصاف بدین حالا من بیام کنار همین آدم ها که در حوزه های مدنی کارشکنی می کنند بایستم و اعلام کنم باهاشون متحد هستم ؟
نمی دونم چی بگم. هر طور که خودتون صلاح می دونید . حضور در این جاها اجباری نیست ولی اگر مسئولیت داشته باشید، که دارید، احتمالا بعد ها زیر سوال برید . خودتون تصمیم بگیرید . از نظر من ایرادی نداره...
ساعت 2 نیمه شب
من هنوز بیدارم و با خود کلنجار میرم که راه درست کدومه ؟ رفتن یا نرفتن ؟ رسم کهنه و نخ نمای چشم در مقابل چشم یا گذشت ؟
و ساعت 6 صبح
ایستگاه مترو. به سوی دماوند روانه ام . من میروم . کنار کسی می ایستم که به یکی از اسطوره های جنبش زنان گستاخی کرده . من در کنار او می ایستم تا گذشت را به او یاد دهم و او را شرمنده کنم. یک طرف پرچم در دست من است و طرف دیگر در دست یکی از آن هاست که مدام اشاره می کند خواهرم اگر روسری ات را جلوتر بکشی بهتر میشود و من می گویم به نظرم خیلی جالب نیست که آدم سوزنش در چند صد سال پیش گیر کند و مدام در جا بزند اگر تو و دوستانت هم بعضی از افکارتان را دور بریزید و با زمانه جلو بروید خیلی بهتر می شود...
14-نفیسه آزاد
سیمای زنی در میان ما
نمی توان گفت که همه کار یک وکیل زن ایرانی که جایزه صلح نوبل را گرفت خلاصه شده است در وکالت برای آدم هایی که احتمالا جز او و دیگر وکیلان همکار و هم فکرش وکیلی قبولشان نمی کند، نمی شود هم ادعا کرد که در این وانفسای بگیر و ببند همه آن چه کرده محدود شده است به مصاحبه و گفتن و انتشار آن چه در ایران بر سر فعالان اجتماعی می آید، احتمالا حتی نمی شود او را تنها در دفتر کانون مدافعان و دفتر وکالتش تعریف کرد، از او چهره های مختلفی به خاطر می آورم، مصمم زمانی که سخنرانی می کند، هم دل زمانی که برای کاری به دفترش می روی، نگران وقتی برایش از پرونده ای می گویی، خندان زمانی که برای جلسات کانون مدافعان می روی، احترامی که بر می انگیزد در من برای همه احترامی که قائل می شود برای کوچک و بزرگ فعالان اجتماعی و به خصوص زنان، و تحسینی که بر می انگیزد برای نگاه همه جانبه و جسورانه اش به مسائل و اعتمادی که بر می انگیزد برای اعتمادش به تغییر.
تبدیل شدن به تکیه گاهی در جنبش زنان، و جمع کردن نیروهای موثر در مقاطع حساس، را نمی توانم تنها به جایزه گرفتن او نسبت دهم، می توانم بگویم او زنی بود که نوبل صلح را گرفت و با جایزه اش و همه سرمایه اجتماعی حول آن به میان ما، به ایران باز گشت و از آن پس اگر چه شاید خودش روی آرامش را ندید ولی برای اضطراب لحظه های سخت خیلی ها مایه آرامش شد، او را زنی می بینم که در میان زنان و مردان دیگر برای جهانی تلاش می کند که شاید خودش حتی برای لحظه ای آن را تجربه نکرده باشد.
شب شده است که می رسیم به دفترش، خودمان را معرفی می کنیم و وارد می شویم، پیش از ما پدر زهرا بنی یعقوب آمده و مشغول حرف زدن است و به درازا می کشد، حرفشان که تمام می شود و پدر سیاهپوش می رود می آید پیش ما و می گوید:" داغ بدی دیده اند، ما که فقط وکیل نیستیم ، باید به دردلشان هم گوش کنیم، اینجا حرف نزنند، کجا را دارند که حرفشان را بزنند.
15-آیدا سعادت
بگذارید افکار عمومی قضاوت کنند
کمیته پنج نفره صلح نوبل ساعت 11 صبح به وقت محلی اسلو پایتخت نروژ بیانیه خود را اعلام می کند: " کمیته نوبل نروژ تصمیم گرفت که جایزه صلح نوبل برای سال 2003 را به دلیل تلاش های شیرین عبادی برای برقراری دموکراسی و حقوق بشر به وی اعطا کند. وی به طور ویژه فعالیت های خود را بر مشکلات موجود برای دستیابی به حقوق زنان و کودکان متمرکز کرده است. وی به عنوان یک حقوقدان، قاضی، مدرس، نویسنده و فعال مدنی به صراحت، به روشنی و محکم در کشورش ایران و فراتر از مرزهای آن سخن گفته است. عبادی به عنوان یک متخصص و فردی شجاع ایستادگی کرده و هرگز به تهدیدهایی که علیه وی وجود داشته اعتنایی نکرده است. وی به وجود مشکل در راه برقراری حقوق پایه بشری معتقد است و از این دیدگاه او هیچ جامعه ای بدون احترام به حقوق زنان و کودکان مستحق استفاده از برچسب متمدن بودن نمی باشد. وی در دورانی که خشونت وجود دارد همواره از فعالیت های غیر خشونت آمیز حمایت کرده است. "
جایزه ای که بی تردید و بر اساس شواهد موجود اردوگاه خشونت گرایان را دچار شوک کرد، از همان روز اعلام خبر واکنش های تند آنان را بر انگیخت تا جایی که نشریات افراطی اصولگرایان به جای عکس او بر سکوی افتخار جهانی عکسی از اسحاق رابین یاسر عرفات و شیمون پرز در حال دریافت جایزه نوبل را نشاندند و تیتر زدند: "از استحاق رابین معدوم تا شیرین عبادی" و آن دیگری کنار عکسی از او نوشت: "جایزه نوبل، تکریم نفاق، استهزای صلح!". بدتر از آن رئیس جمهور اصلاح طلب وقت، جایزه صلح برای عبادی را کاملا سیاسی و بی اهمیت توصیف کرد. جایزه صلح نوبل سیاسی و همسو با حمایت از رفرمیست های مذهبی قلمداد شد اما او تنها و تنها به پشتوانه ی مدافعان واقعی حقوق بشر که از جنس خود او بودند تاب آورد و ادامه داد. فراموش نکنیم که سال ها پیش تر هم نام عبادی در لیست قتل های زنجیره ای بود.
15 هزار نفر از مردم به پاس افتخار و سروری که به آنها بخشیده بود به استقبال بانوی صلح رفتند تا با پروازی که خلبان آن را به یمن حضورش پرواز صلح نامید پا بر خاک وطن بگذارد و با انگیزه ای قوی تر ادامه دهد. شیرین عبادی، در دنیایی سراسر مردانه با فرصت های نابرابر برای زنان و مردان در هر عرصه ای، نوبلیست صلح شد، اما این جایزه ی پر دردسر به همان اندازه که برای نام ایران و ایرانی غرور و سربلندی به ارمغان آورد، برای او مسئولیت های دشوار و بی شمار در پی داشت. این روزها به نظر می رسد هزینه های این جایزه بیش از آن چیزی است که تصور می شد. تلاش بی وقفه ی او در تمام این سال ها با مقاومت کسانی مواجه بود که به هیچ روی ظرفیت پذیرش و استقرار گفتمان حقوق بشر در ایران را ندارند. او سیل بی وقفه تهدیدها و اتهامات و دشنام ها را تاب آورد و استوار و با لبخندی بر لب گفت هرگز کشورش را ترک نخواهد کرد. این بار اما به سادگی نمی توان عبور کرد. خشونت گرایان ابزار تهدید کلامی را به برخوردهای فیزیکی کشانده اند. جان او در خطر است.
این شواهد را باید در اختیار افکار عمومی قرار داد اما به دلیل سانسور گسترده در منابع خبری عمومی، تنها بخش تحریف شده، سراسر افترا و اتهام آن در نشریات افراط گرایان به خورد جامعه داده می شود و در سایر منابع نسبتا بی طرف ذکر نام شیرین عبادی خط قرمزی است که به سختی می توان از آن عبور کرد و گفتار و کردار او را به قضاوت عمومی گذاشت. در این میانه تنها در بخشی از فضای مجازی با دسترسی محدود و سانسور گسترده است که تلاش های مداوم این مدافع حقوق بشر را می توان ثبت کرد و از آزارهایی که در چند سال اخیر بر او روا داشته می شود سخن گفت.
پیام فضلی نژاد، قلم به مزد و تحلیل گر امنیتی کیهان نشین عکس های تجمعی که در مقابل خانه ی عبادی به راه انداختند را در سایت شخصی اش به نمایش گذاشته است. این نمایش مهوع خشونت، یاد آور رفتارهایی است که از افرادی نظیر شعبان بی مخ از سال ها پیش تر بر چهره ی تاریخ این سرزمین حک شده است. آزارها و کارشکنی ها تازگی ندارند. سال ها پیش تر از آن که نام عبادی به عنوان نوبلیست صلح جهانی ما را از شوق و افتخار سرشار کند شروع شده بود، 6 سال تمام به اشکال مختلف ادامه یافت و حالا به اوج رسیده است. اسناد و مدارک و پرونده های وکالتی اش را به شکلی غیرقانونی ضبط کرده اند، مهر بر کانون مدافعان حقوق بشر می زنند، دیوارهای خانه اش را به شعارهای زشت و واهی می آلایند و او حتا راضی نمی شود دوستان و دوستداران اش شعارها را از در و دیوار خانه اش بشویند. در این ماراتن نفس گیر اتهام زنی عبادی مقاومت را تا به آن جا ادامه می دهد که صبورانه می گوید نمی خواهم کسی به خاطر من به دردسر بیفتد. می خواهد این دروغ های زشت بر دیوار خانه اش را از این دوران پر از سختی به یادگار داشته باشد.
قصد من از این نوشتار قهرمان سازی از شیرین عبادی نیست که اساسا قهرمان پروری را پاشنه ی آشیل هر کنش اجتماعی می دانم. عبادی را در جایگاه مظلومیت هم نمی توان نشاند، چرا که ویژگی های یک فرد مظلوم را در شخصیت محکم و جسور او نمی یابم. اما در تمام این سال ها آزادی خواهان، برابری طلبان، فعالان جنبش های اجتماعی مانند جنبش زنان، جنبش دانشجویی، جنبش کارگری و جامعه مدنی، در مقابل پرونده سازی و فشار و تهدید هرگز از او انفعال، بی تفاوتی و سکوت ندیدند. او از نسلی است که از میان رنج به آگاهی روی آورد و شهامت و جسارت را پیشه کرد. با اندکی انصاف و واقع بینی هم می توان او را در عرصه عمل به تعهدات اش هم موفق دانست.
پروانه فروهر سال ها پیش از مرگ دردناک اش گفت: " وقتی از همه هستی ام مایه می گذارم نمی توانند نادیده ام بگیرند." و جایزه صلح نوبل که خار چشم برخی بود، در چشم برخی دیگر انگیزه برای تلاش بیشتر شد. آن سو کسانی که هر عملی بر خلاف سلیقه و منافع سیاسی و مادی خود را توطئه تعبیر می کنند و این دیگران کسانی هستند که از این توطئه ها و پرونده سازی ها زیاد به چشم دیده اند اما میدان را ترک نکرده اند. چرا که به تغییر باور دارند. آیا جا ندارد که مهر از زبان برداریم، سکوت و مماشات را کنار بگذاریم و در این روزهای پرتنش در کنارش باشیم؟
16-فرشته شیرازی
چند سال گذشته ؟
از آن روزی که نام یک بانوی ایرانی از تریبونها در سراسر جهان به صدا درامد، خانم شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل شد تا به حال که می شنویم به منزل ایشان حمله کرده اند، هر اتفاق ناخوشایندی به ما هشدار بدتر از آن را می دهد. انسان های تمامیت خواه هرگز نمی توانند خوی خود را مخفی کنند و نمی توانند ادای انسان های عادل را دربیاورند.
خانم عبادی عزیز،
وقتی شنیدم برنده جایزه با افتخار نوبل آن هم جایزه صلح نوبل شدید، به عنوان یک ایرانی و به خصوص زن ایرانی، با خوشحالی آن چنان شروع به کف زدن کردم که کف دستم درد گرفت!
حالا هم با شنیدن خبر حمله ی انسان های ریاکار و غیر منصف تحت هر عنوان عوام فریبانه ای به شدت نگران شدم. برای خانم عبادی نگران نیستم ،زیرا می دانم ایشان با این تهدیدات از میدان مبارزه برای اجرای حقوق بشر در ایران دست بر نمی دارند؛ بلکه نگرانم که وقتی با ایشان این گونه رفتار می کنند، در زندان ها با فعالان مدنی که شاید حتی اسمی از آن ها نشنیده باشیم چگونه رفتار می کنند؟
به کسانی که جسارت چنین عمل زشتی ، را به خود می دهند که به افتخار ایران توهین کنند و ناسزا بگویند جمله ای می گویم: دست از مرده پرستی بردارید ... تا افتخارات ما زنده هستند قدرشان را بدانید .. ای کاش بدانید که چقدر کارتان زشت و وقیح بود و هست و خواهد بود ... کاش بدانید ...کاش.
17-ناهید جعفری
دربست یوسف آباد ، خیابان 57
قرار گذاشتیم برای 8 صبح، کانون وکلا، میدان آرژانتین.
دل تو دلم نبود. از دو روز قبلش تمرین میکردم چی بگم ، چی نگم، چطوری حرف بزنم، زیاد حرف نزنم، شوخی نکنم، نزاکتو رعایت کنم و بالاخره چی بپوشم که ضایع نباشه آخه به قول مامانم "اگه یه کمد لباس داشته باشی بازم وقتی میخوای جایی بری یه جوری لباس میپوشی که انگار هیچ لباس خوبی نداری، کتونی پوشیدن هم شده عادت برات. تو این سن و سال بعضی جاها آدم باید تیپ خانومونه داشته باشه. کفش پاشنه دار ، مانتوی کرپ و روسری ابریشم بپوشه". البته مامانم هیچوقت نگفته بود که اگه آدم کتک خورده باشه و یک طرف صورتش کبود باشه و از یک آدم وحشی (البته اگه بشه اسمشو گذاشت آدم) بخواد بره شکایت کنه، چی بپوشه بهتره.
از استرس اینکه دیر نرسم، نیم ساعت زودتر رسیدم کانون وکلا. توی راهرو نشسته بودم هاج و واج به وکلایی که توی صف ایستاده بودن که تمبر باطل کنن نگاه میکردم و بنا به قیافه و هیکل و طرز حرف زدنشون حدس میزدم که برای وکالت چه کسی و یا چه کاری اومدن؟ بازی جالبی بود چون برای نیم ساعتی که فرصت بود از فکر کردن به نزاکت و ... راحت شده بودم .
چند دقیقه بعد، خانم عبادی در حین سلام و علیک با چند وکیل دیگه وارد کانون شد. بلند شدم، جلوتر رفتم و سلام کردم و در نهایت ادب و نزاکت و سربه زیری خودم رو معرفی کردم. برخلاف تصورم سلام و احوالپرسی گرمی کرد و دستم رو به گرمی فشرد. محبت و گرمی قلبش چنان با فشردن دستم، به روح و قلبم نفوذ کرد که سرمای اسفندماه رو از یادم برد. بلافاصله توی صف ایستاد و تمبر باطل کرد و راه افتادیم.
دربست، میدون ارک، دادگستری ویژه کارمندان دولت توی ماشین از وضعیت لثه هام و صورتم پرسید. از اینکه دکتر زندان منو ویزیت کرده یا نه. از زنهای دیگه ای که اونروز مورد حمله پلیس قرار گرفته بودن و اینکه آیا کس دیگه ای هم شکایت کرده یا نه.
نرسیده به میدون ارک چند دقیقه ای توی ترافیک موندیم، با خودم کلنجار میرفتم که اگه کرایه ماشینو بدم زشته؟ اگه ندم زشت تره؟ اگه به روی خودم نیارم چی؟ اگه ... یواشکی کیف پولم رو درآوردم تا دم دستم باشه و کرایه رو حساب کنم. دستش رو گذاشت روی دستم و گفت: من حساب میکنم. از خجالت َآب شدم تو دلم گفتم خب این سوتی اول.
توی ساختمان دادگستری قدم های محکمش، برخورد قاطع و احترام آمیزش چنان اعتماد به نفسی به من داده بود که سینه سپر کرده بودم و از این اتاق به اون اتاق و از این طبقه به اون طبقه می رفتیم و بالاخره رئیس دادگستری که دو روز قبل به چشم متهم به من نگاه میکرد و در واقع عذر منو خواسته بود، مجبور شد به خانم عبادی پاسخگو باشه و با لحنی محترمانه خواست که به کلانتری محل ضرب و شتم مراجعه کنیم و شکایتمون رو از طریق کلانتری اعلام کنیم.
دربست، خیابان پلیس، کلانتری 106
قیافه های آشنای پرسنل کلانتری و به خصوص افراد پلیس امنیت ویژه کلانتری هرگونه شکی رو به یقین تبدیل کرد. آشناترین اونا رئیس کلانتری بود که پلاکاردها رو زیر چکمه هاش له میکرد. بالاخره پرونده ای تشکیل شد و ...
دربست، خیابان دبستان، دادسرای ناحیه 7
بازپرس شعبه دو دادسرا به احترام خانم عبادی از جا بلند شد و احوالپرسی گرمی کرد و از پدر خانم عبادی یادی کرد. معرفی نامه ای برای پزشکی قانونی نوشت و به دست خانم عبادی داد. ساعت 2 بعد از ظهر بود و خانم عبادی با موکل دیگه ای قرار داشت. از هم جدا شدیم من به طرف پزشکی قانونی و خانم عبادی به طرف پرونده ای دیگه و خوشبختانه از سوتی خبری نشد.
بعد از چند روز برای ارائه گواهی پزشکی قانونی، عکس متهم، اسم متهم و معرفی سه شاهد، با خانم نسرین ستوده که مشترکا با خانم عبادی زحمت این پرونده رو متقبل شده اند به کلانتری رفتیم و هنوز هم این رفتن ها ادامه داره منتها نه به کلانتری 106 بلکه به نیروی انتظامی تهران بزرگ (فاتب) و دادسرای ناحیه 7 تهران.
مسئول این پرونده چندین بار این جمله ها رو تکرار کرده تا حالا "شما هم رفتی وکیل انتخاب کردی"؟ "این همه وکیل هست چرا خانم عبادی و ستوده؟"، "وکیلت رو عوض کن سریع کارت درست میشه". و هر بار من گفتم "شما چرا اینقدر حساسیت دارین به خانم عبادی و ستوده". "برای شما چه فرقی میکنه وکیل کی باشه؟"، "مگه با عوض شدن وکیل من ضارب پیدا میشه؟" و ...
توی این دوسالی که از این جریان میگذره بارها خانم عبادی رو دیدم و باهاشون حرف زدم و هر بار چیزی ازشون یاد گرفتم. یاد گرفتم که هرچی مظلوم تر باشی بیشتر زور میشنوی. صبوری و تحمل خانم عبادی هر بار منو شگفت زده میکنه.صلابت و خستگی ناپذیریش آدمو امیدوار میکنه.و بالاخره اینکه یکی از قشنگترین و بهترین آرزوهام، سلامتی و عمر طولانی برای خانم عبادی و خانواده ی عزیزش هست.
18-نوید محبی
دست از آزار شیرین عبادی بردارید
بحران جنگ در نوار غزه و بدنبال آن معطوف شدن نگاه جوامع بين المللي وافكار عمومي جهان به آن منطقه سبب شد تا حاكميت فرصت مناسبي براي آزار واذيت شيرين عبادي بدست آورد كسي كه پرچم دار مدافع حقوق بشر و نماد پايداري در عقيده و صلح و برابري خواهي در ايران و جهان به شمار مي رود .
شيرين عبادي كه از پيشتازان مدافع حقوق كودك و حقوق بشر در بعد از انقلاب اسلامي به شمار مي رود پرونده هاي بسياري از فعالين سياسي و فرهنگي ايران را بر عهده داشته و حتي پايفشاري براي احقاق حقوق موكلينش سبب شد براي مدت چند هفته به زندان بيفتد.
مرحله جديد آزار و اذيت ها از يك ماه پيش و به دنبال يورش ماموران امنيتي به كانون مدافعان حقوق بشر كه به صورت رايگان اهداف مشخصي را در جهت حمايت از زندانيان سياسي بر عهد دارند صورت گرفت و بعد از آن به بهانه ي مشكلات مالياتي به دفتر كار شيرين عبادي يورش بردند و ضمن تفتيش دفترشان پرونده هاي موكلين ايشان را نيز به سرقت بردند.
اقدام ديگر براي تحت فشار قرار دادن خانم عبادي تجمع برنامه ريزي شده ي بسيجيان در مقابل منزل ايشان بود كه جدا از تهمت ناروايي كه گفته شد "ايشان در رابطه با جنگ غره سكوت كردند" تخريب و لگدمال كردن تابلو دفتر ايشان و فحاشي هايي كه بر در و ديوار منزل ايشان نوشتند از جمله:"قلم به دست مزدور، ننگت باد"، "شیرین = امریکا"، "مرگ بر امریکا عجوزه امریکایی" از جمله اقداماتي بود كه عملش نه تنها توهين به شيرين عبادي بلكه تمامي انسان هاي آزاده اي است كه عمر پر ارزش خود را با وجود تمامي خطرات جاني و مالي براي احترام و پاسداشت از كرامت انساني صرف كردند.
در اين ميان روزنامه جات و خبرگذاري هاي وابسته به حاكميت براي تخريب شخصيت و كم اهميت جلوه دادن كار خانم عبادي دفاع ايشان از "بهاييان"و "افراد همجنسگرا "را دستمايه اي براي هرگونه فحاشي و تهمت هاي ناروا قرار مي دهند.
رسانه هايي كه طوطي وار خبر از "شكايت وزارت اقتصادي از شيرين عبادي به خاطر فرار مالياتي"مي دهند آيا تا به حال يكبار شده جوابيه و يا تكذيب اين خبر از سوي خانم عبادي را در روزنامه ي خود درج كنند؟؟آيا اين قبيل اقداماتشان هم رديف با نشر اكاذيب نيست؟
خانم عبادي بارها به طور مستدل و شفاف تمامي اتهام هاي وارده بر خود را تكذيب كردند و آن را اعمال فشار براي به سكوت كشاندن خود مي دانند.به نظر مي رسد كه حاكميت براي خلاصي يافتن از كسي كه تحت هر شرايطي از ايمان و عقيده خود دفاع كرده مي خواهد با ادامه ي اين آزار و اذيت ها خانم عبادي را راهي خارج از كشور كند تا راحت تر به نقض حقوق بشر ادامه دهد و ديگر آنطور نباشد كه سازمان ملل براي دفاع از خانم عبادي بيانيه صادر كند و يا وزارت امور خارجه فرانسه سفير ايران را بدين خاطر احظار كند.خانم عبادي در اين رابطه اظهار داشتند تا آخر عمرم در ايران خواهم ماند.
آيا درست است به زني كه در سن 61 سالگي زندگي خود را در دادگاه ها براي كمك به موكلينش صرف مي كند لقب مزدور بودن داد؟؟چرا بايد خود را به خطر بيندازد و در موقعيتي كه اكثر همسن و سالان او به استراحت و يك زندگي بدون فشار و استرس مي پردازند خود را در معرض خطر و آماج تهمت ها قرار دهد؟
شيرين عبادي به عنوان يك زن ايراني مدافع حقوق بشر اين حس تعهد و تعلق به انسانيت و حقوق آن را آنچنان در خود ايجاد كرده است كه با اين اعمال فشارها نه تنها عقب نشيني نخواهد كرد بلكه بيش از پيش بر اعتقاد او مبني بر ايجاد جامعه اي انساني خواهد افزود.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:54  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
درود
دوستان و خواننده های عزیز
لینک این مطلب از سایت خاوران می باشد ..
متاسفم در آخرین لحظه فرموش کردم لینک مرتبط رو در بلاگ قرار بدهم ولی در اولین فرصت اینکار را خواهم کرد ..
پاینده باشید
پاینده ایران بزرگ
............................................................
همه چیز از آن بعد از ظهر مغموم شروع شد. تقریباً اواخر تابستان سال 67 بود که من در تهران در ترمینال میدان آزادی منتظر بودم که اتوبوسی گرفته و به کرمانشاه بروم. خواهرم سخت مریض بود و به من گفته شده بود که او در حالت بین مرگ و زندگی به سر می برد. از این موضع به شدت ناراحت بودم. خواهرم پیغام داده بود که حتما به کرمانشاه بروم و ببینمش. تمام فکر و ذکرم این بود که آیا خواهرم زنده خواهد ماند یا نه؟ تمام صبح آن روز هم به خانه شان زنگ زده بودم ولی کسی گوشی را بر نداشته بود. این موضوع نیز بر شدت نگرانی من افزوده بود. بسیار پریشان بودم. از بچگی با خواهرم بزرگ شده بودم و از تمام عزیزانم بیشتر دوستش داشتم. با این که او از من سه سال بزرگتر بود ولی ما دو قلو به نظر می آمدیم. شاید این به خاطر آن بود که به لحاظ روحی و معنوی به هم خیلی وابسته بودیم و رفتار و حرکات مشابهی داشتیم.
من از 5 بعد از ظهر در ترمینال بودم، ولی اتوبوس ساعت 9 شب حرکت میکرد. همه تعاونی ها را گشته بودم ولی هیچ اتوبوسی قبل از 9 حرکت نمیکرد. خسته و ناراحت در گوشه ای ایستاده بودم. حدود ساعت شش بود که توجهم به پیرمردی که لباس کردی به تن داشت جلب شد. از موهای بسیار بلندش فهمیدم که باید از دراویش قادری باشد. آن مرد با حالتی نزار گریه میکرد؛ به خود می پیچید و آه و ناله اش هر بینندهای را تکان میداد. در همین حالت با چشمانی پر از رنج و درد به مردمی که در آنجا بودند، نگاه می کرد. از نگاهش طلب کمک و یاری می بارید. این را کاملاً می شد درک کرد. در چنین مواردی معمولاً به مردم نوعی حالت ناباوری دست می دهد. من هم مثل همه آدمهائی که دور و برش بودند، فکر میکردم که این حرکات برای جمع آوری پول است. اما وقتی دیدم که او پول را از مردم قبول نمی کند، یکه خوردم؛ کنجکاوی و احساسی درونی مرا بسوی او کشید جلو رفتم و به زبان کردی بهش سلام دادم و جویای حال پریشانش شدم. به خاطر حرف زدن به زبان کردی، احساس آشنائی کرد ولی با حالتی مضطرب گفت: فقط یک مرد می خواهم که دست یاری به من بدهد و بگوید خاوران کجاست.
با تعجب گفتم: خاوران؟ تعجبم از این بود که چرا او در آن محل دنبال خاوران می گردد.
او پاسخ داد: بله خاوران!
من خاوران را بلد بودم. قبلاً به کوره پزخانههای خاتون آباد رفته بودم. چند سالی هم در اطراف میدان خراسان و تیر دو قلو زندگی کرده بودم. در نتیجه خوب میدانستم که خاوران کجاست.
کنجکاویم بیشتر تحریک شده بود. گفتم: شما چرا گریه می کیند؟ من خاوران را می شناسم.
اما او بدون این که به پرسش من پاسخ دهد، همین که از دهان من شنید که خاوران را می شناسم، دو دستی یقه مرا گرفت و درحالی که می لرزید گفت: باید مردانگی کنید و مرا به آنجا ببرید.
من اصلاً از برخوردهای او سر در نمی آوردم. در مقابل این تقاضا خود به خود با حالت امتناع و با خنده به او گفتم:
جانم، من خودم مسافرم، خواهرم مریض است و از صبح به خاطر خواهرم زندگیم را ول کردهام و آمده ام اینجا که زودتر خودم را به او برسانم.
درویش کرد، همچنان می لرزید و بدون این که قادر باشد کلمه ای بر زبان آورد، با نگاهی که غمی جانکاه در آن موج می زد به صورت من زل زده بود. من مانده بودم که چکار کنم. از یک طرف او را در وضعیتی می دیدم که واقعاً دلم می خواست هر کمکی از دستم برمی آید به او بکنم، ولی از طرف دیگر پیغامی که در مورد شدت مریضی خواهرم به من داده بودند، مرا به رفتن به کرمانشاه فرا می خواند. انگار که برای رضایت دل خودم بود که داشتم برای او دلیل می آوردم که نمی توانم کمک زیادی به او بکنم.
به امتناعم ادامه داده و گفتم: اتوبوس ساعت 9 حرکت میکند از اینجا تا خاوران سه ساعت راه است اگر بخواهم تو را به آنجا برسانم خودم جا میمانم. و اضافه کردم: اما می توانم ترا راهنمائی کنم که خودت به آنجا بروی.
وضعیت این پیرمرد که کاملاً معلوم بود کوله بار سنگینی از درد و غم با خود حمل می کند، نگاه های پرسشگرانه و درعین حال استمداد طلبانه اش، طوری بود که من با همه دلایلی که برای عدم امکان همراهی با او شمرده بودم، باز نتوانستم خودم را راضی کنم که همینطوری او را رها کنم.
پرسیدم: چرا اینقدر پریشان هستی؟ چه شده؟ آیا بچههایت در کوره پزخانه کار میکنند؟ اتفاقی برایشان پیش آمده؟ میخواهی بروی آنجا، بچه هایت را ببینی؟
با این پرسش، گوئی آتشی به جانش افتاد. چنان گریه و فغانش بلند شد که قلب هر بیننده و شنوندهای را به درد میآورد. من دیوانه وار سعی کردم او را آرام کنم. دستم را محکم در دست خود گرفته بود. در آن لحظه قدرت عجیبی داشت، زورش به حدی زیاد بود که من نمی توانستم دستم را از دست او رها کنم. گوئی به تنها مایه امید و بخت خود چنگ زده بود. مرا به دنبال خود کشید و به گوشه ای برد و سپس با صدائی لرزان گفت: پسرم..! پسرم را می خواهم!
گفتم: پسرت چی شد؟ چه اتفاقی افتاده؟
سعی می کرد بتواند با من حرف بزند ولی گریه امانش نمی داد با هق هق و صدائی لرزان گفت: مولود، پسرم، پیشمرگ حزب دموکرات بود. کشتندش، کشتندش. گریه امانش نداد که دنباله حرفش را بگیرد.
با شنیدن این حرف تازه متوجه می شدم که موضوع چقدر جدی است و درویش کرد چرا اینهمه بی تاب است. با اینحال هنوز نمی دانستم و در تصورم هم نمی گنجید که او با چه بعدی از جنایت مواجه بوده است. سعی کردم به هر طریق همدردی خود را به او نشان دهم و آرامش کنم. نامش را پرسیدم به این امید که آشنا در آید و همین باعث احساس نزدیکی اش به من و آرامشش گردد. بالاخره کمی آرام گرفت، اشک هایش را پاک کرد و ماجرا را به این گونه تعریف کرد:
پسرم مدتها در کردستان در صف حزب دموکرات مبارزه می کرد. نمی دانم چه شد که برگشت و رفت خودش را تسلیم کرد. دولت آن موقع از این کارها استقبال می کرد، مولود را هم آزاد گذاشتند و کاری به کارش نداشتند. می دانی که فقر و بیکاری در کردستان جوانها را به تهران می کشاند. او هم به دنبال لقمه نانی به تهران رفت. در جائی در میدان شوش کاری گیر آورد. جائی بود که آهن پاره ها و ضایعات آهن را پرس می کنند و بعد به ذوب آهن می فروشند. 9 ماه بود که در آنجا کار می کرد. اما یک شب پاسداران ریختند کارگاه و دستگیرش کردند. این خبر را دوستانش به من دادند. فوری بلند شدم و آمدم تهران. به در هر زندانی رفتم و سراغ او را گرفتم . بالاخره رفتم نماینده مجلس را دیدم و از طریق او توانستم از محل زندانی شدن پسرم مطلع شوم. مولود در اوین زندانی بود، به آنجا رفتم و به هر صورت توانستم با او ملاقات کنم. بعد از آن هم هر 2 ماه یک بار با هزار سختی و مشقت میامدم تهران و میدیدمش و دوباره بر میگشتم. دلم به همین خوش بود. تا این که امروز صبح هم که طبق معمول به ملاقات مولود به اوین رفتم، گفتند که پسرت حالا در خاوران است و وقتی اصرار کردم که می خواهم حتماً با او ملاقات کنم، شماره ای به من دادند. فکر کردم زندان مولود را عوض کرده اند و مانده بودم که چطور زندان خاوران را پیدا کنم. تا حالا زندانی به آن اسم نشنیده بودم. دم در اوین از زن و مردی که آمده بودند ملاقات دخترشان، سوال کردم که چطوری بروم زندان خاوران؟ آنها با حالت خاصی به روی هم نگاه کردند و گفتند نمیدانیم. راهم را گرفتم که بروم و از کس دیگری بپرسم، ولی در همین حین شنیدم که آن خانم به شوهرش گفت:- "گناه دارد موضوع را بهش بگو" آن آقا صدایم کرد و به من گفت: "راستش من نمیدانم خاوران کجاست اما شنیدهایم هر کسی را که در شهریور ماه اعدام کردهاند بردهاند تو زمینهای خاوران دفن کرده اند". یک دفعه احساس کردم که دنیا بر سرم خراب شد. چی ؟ اعدام؟ اصلاً نمی توانستم چنین چیزی را باور کنم. آیا درست شنیده بودم؟ آیا واقعاً پسر من، مولود مرا کشتند، اعدامش کردند!؟ رفتار چند لحظه پیش زندانبانان را که با خونسردی تمام تنها یک شماره و اسم خاوران را به من داده بودند را به یاد آوردم. مگر می شد باور کرد که آنها به همین راحتی پسرم را کشتند و خبرش را هم اینطوری به من دادند؟ زدم تو سر خودم و بر گشتم پیش نگهبان دم در و گفتم: تو شیعهای و من سنی، ترا به امام علی که من هم درویش او هستم و ترا به امام حسینت، راستش را به من بگو خاوران زندان است یا گورستان؟ خدا خدا می کردم که آن چه آن زن و شوهر به من گفته بودند دروغ باشد. اما پاسدار بر گشت و با زهر خندی گفت: "بنده خدا! خاوران نه زندان است و نه گورستان! کافران و منافقین را که اعدام میکنند میبرند آنجا و زیر خاک میکنند. این شمارهیی هم که بهت دادهاند شماره قبرش است. شانس آوردی که بهت شماره دادهاند".
من با شنیدن حرفهای درویش عرق سردی بر تنم نشست. شکی در جنایتکار بودن رژیم جمهوری اسلامی نداشتم. می دانستم که این رژیم چه جوانهائی را کشته است بدون آن که حتی خود را ملزم به ارائه دلیلی برای مردم بداند. ولی این دیگر در مخیله ام نمی گنجید و نمی توانستم حتی تصور کنم که این رژیم جلاد با پاسداران رذلش خبر اعدام جگر گوشه این پیرمرد را به این شیوه و با ابراز چنان سخنانی به او داده باشند.
درویش کرد، اکنون با های های می گریست اگر چه سعی میکرد دنباله حرفهایش را بگیرد؛ و بالاخره همانطور گریه کنان، با هق هق گفت: حالا میخواهم هر طوری شده بروم قبرش را پیدا کنم! می خواهم با چشم خودم ببینمش! حداقل جسدش را ببینم و گرنه چه جوابی دارم که برای مادر و خواهرانش ببرم. ضجه های درویش و احساس درد و غم تلنبار شده در قلبش، برای هر انسانی، بی رحمی و قساوت پاسداران قصاب اوین و قلب سیاه آنان را هر چه بیشتر زنده و برجسته می کرد.
در آن روزها در جامعه خفقان زده ما، مردم هنوز از جنایت بزرگی که رژیم دار و شکنجه جمهوری اسلامی در سیاه چالهای خود با قتل عام هزاران تن از زندانیان سیاسی بی دفاع آفریده بود، در وسعتی زیاد مطلع نبودند. خود من نیز اگر چه راجع به این موضوع چیزهائی شنیده بودم و می دانستم که رژیم، باز ننگ و جنایت جدیدی در زندان های خود بوجود آورده است، اما بهیچ وجه از ابعاد آن خبر نداشتم. درعین حال هرگز برایم این امر که دژخیمان جمهوری اسلامی جوانان مردم را در زندان های خود می کشند و بعد جسد آنان را چون لاشه یک حیوان در گوشه ای، مثل زمین های خاوران، زیر خاک می کنند، قابل باور و قابل هضم نبود. آیا واقعاً آنچه این درویش کرد به من می گفت واقعیت داشت؟ از حرفهای او و تصویر صحنه هائی که او توضیح می داد، اضطرابی سخت بر جانم افتاد.
من یک کارگر و یک فرد سیاسی بودم که شرایط زندگی خودم هم در آن موقعیت زیاد تعریفی نداشت. هم تحت تعقیب بودم و هم فشار تأمین زندگی خود و خانواده ام بر دوشم بود. در آن روزها موفق شده بودم که خانوادهام را به روستا بفرستم و خودم هم در تهران دنبال کار میگشتم. ارتباطم با تشکیلات سیاسی ای که قبلاً با آن کار می کردم گسسته بود. اتاقی را در سر آسیاب اجاره کرده بودم و به سختی روزگار میگذراندم. با چنین پیش زمینه ای واضح است که کشتار زندانیان سیاسی موضوعی نبود که من بتوانم براحتی از کنارش بگذرم. بسیاری از دوستان و رفقا و آشنایان خودم از مبارزین آزادیخواهی بودند که توسط رژیم جمهوری اسلامی دستگیر و زندانی شده بودند. در حالی که از شنیدن سخنان درویش شدیداً منقلب شده بودم، پیش خود گفتم حتماً باید با او به خاوران بروم و با چشمان خودم ببینم که در این گورستان چه می گذرد. اما در همین حال خواهرم را بیاد آوردم. پس او چی؟ اگر خواهرم بمیرد و من او را نبینم، دق میکنم و هیچگاه خودم را نمیبخشم. دو دل شده بودم. از یک طرف نمی توانستم از مسافرت به کرمانشاه و دیدن خواهرم صرفنظر کنم و از طرف دیگر عدم همراهی با این پدر پیر با کوهی از درد و غم در دلش برایم به معنی زیر پا گذاشتن انسانیت بود. پس آن همه ادعای انقلابی بودن چه بود؟ چطور می توانستم اهداف و آمال مبارزاتیم را فراموش کنم و این مرد را به حال خود رها کرده و عازم مسافرت شوم. فکری به خاطرم رسید و به درویش که حالا اسمش را هم میدانستم گفتم:
ببین درویش محمد جان بیا با هم برویم کرمانشاه، من پول بلیط رفت و بر گشت ترا هم میدهم. شب خانه خواهر من میمانیم و قول میدهم فردا دوباره برت گردانم تهران و با هم به خاوران برویم. باور کن اگر خواهرم مریض نبود همین الان همراهت می آمدم. امروز از صبح دارم تلاش میکنم که با آنها تماس بگیرم ولی گوشی تلفن را کسی بر نمیدارد، حتما اتفاقی افتاده، به همین خاطر از شما پوزش میخواهم که الان نمی توانم همراهت به خاوران بروم. ولی قول میدهم اگر با هم رفتیم کرمانشاه، بر گشتنی همراهت بیایم و با هم می رویم خاوران.
درویش متوجه همه حالات و رفتار من بود و دیده بود که من پس از شنیدن حرفهای او چه حالتی پیدا کردم. به همین خاطر حس می کرد که دروغ نمی گویم. او در حالی که با دیدن اضطراب و دودلی من بارقه های امیدی در چشم و صدایش برق می زد، بر گشت و گفت بهتر است باز به خانه خواهرت زنگ بزنی. نبودن آنها در خانه حتماً به معنی افتادن اتفاق بدی برای او نیست. به دل من این طور می آید که خواهرت خوب شده. شاید رفته بودند پیش دکتر که در خانه نبودند. گفتم: نه این طور نیست کسی که اخیراً از پیش او آمده به من گفته که حال خواهرم خیلی بد است. به همین خاطر هم تأکید زیادی به من کرد که به دیدن او بروم. البته، باشه الان می روم و تلفن می کنم که خبری بگیرم.
محض خاطر این درویش دل شکسته هم بود گفتم زنگی بزنم. برای این کار خواستم عازم شوم، اما گوئی به دل درویش برات شده بود که خواهرم واقعاً حالش خوب است. دستم را دوباره گرفت و گفت نه این جوری نمیشود. قول بده اگر خواهرت حالش خوب بود از مسافرتت صرف نظر کنی و با هم برویم خاوران! با خنده به او قول دادم و بعد به خانه خواهرم زنگ زدم. در خانه بودند و توانستم با خواهرم صحبت کنم. او مریض بود و می گفت که دلش برایم خیلی تنگ شده و با اصرار از من می خواست که به دیدنش بروم. اما از طرز حرف زدنش احساس کردم که حالش آنقدرها هم که به من گفته شده بود، بد نیست. به او قول دادم که حتما به زودی به دیدنش خواهم رفت. (متاسفانه آن قول تا حالا عملی نشده است). با صحبت با دیگر اعضای خانه از این امر مطمئن شدم که خطر مرگ خواهرم را تهدید نمی کند.
حالا دیگر خیالم از بابت خواهرم آسوده شده بود و کاملاً آماده بودم که با درویش به خاوران بروم. اما حالا دیگر خیلی دیر شده بود. شب نزدیک می شد در حالی که ما تا رسیدن به خاواران سه ساعت هم باید راه می پیمودیم. با درویش صحبت کردم و گفتم که در تاریکی شب قادر به پیدا کردن جسد نخواهیم بود و اجباراً باید تا فردا صبح صبر کنیم.
***
فردای آن روز ساعت 6 صبح، من و درویش محمد در صف طولانی کارگران و زحمتکشانی بودیم که منتظر مینیبوس بودند. مینی بوس ها با شتابی عجیب به طرف افسریه، جاده خراسان و شاید کورههای آجرپزی خاتون آباد سرازیر میشدند. مسافرین هر کدام مسلماً به دلیلی و هر کدام با انگیزه ای متفاوت عازم آن محل ها بودند.
درویش محمد همچنان بی تاب بود. گاهی گریه میکرد و گاهی با صدای بلند "یاهو یاهو" می گفت. درک احساسات زخم خورده و مجروح او در آن لحظه بسیار دشوار بود. براستی در فکر او چه می گذشت؟ آیا در گوشه ذهن خود هنوز امید به این داشت که خبری که شنیده بود، دروغ باشد؟ شاید با رفتن به خاوران می خواست امیدوار شود که جگر گوشه اش را نکشته اند؟ یا برعکس، او می رفت تا پیکر سوراخ شده فرزند دلبندش را با دو چشم خودش ببیند؟ شاید وقتی فریاد یاهو یاهو سر میداد در این فکر بود که چگونه این خبر هولناک را به مادر زجر دیده و خواهران و برادران گرسنه و ژنده پوش مولود بدهد؟ یا شاید هم با این فریاد داشت قاتلان بیرحم مولود را نفرین می کرد و شاید... و شاید... در هرحال گریه و حرکات بی اختیار درویش باعث جلب توجه ديگران به او می شد. من نگران بودم که ممکن است همین حرکات او هردوی ما را به درد سر بیندازد. به او توضیح دادم که حرکاتش ممکن است بعضی عوامل رژیم و آدمهای خرافی را علیه ما تحریک کند و باعث شود که هیچگاه نتوانیم خاوران را ببینیم. اما این حرفها نمی توانست قلب مجروح آن مرد عزیز از دست داده را التیام بخشد و یا او را آرام سازد. درویش در حالیکه از نگاهش عجز می بارید، کوشید تا حرف مرا در نظر گرفته و به خودش حداقل در ظاهر غالب شود. اما حالا این من بودم که بعد از این توضیح و درخواست از خودم شرمم آمده بود. رویم نمیشد که به چهره سیاه سوخته و چروکیدهاش نگاه کنم. می فهمیدم که تنها آن گریه و زاری و یاهو یاهو بود که او را سرپا نگه داشته بود و من نیز در هراس از این که نکند کار او امنیت خودش و مرا به خطر اندازد، مانع انجام آنها شده بودم. میدانستم درون او مثل کوره آهن میجوشد و دارد خودش را میخورد. اما چارهای نبود. پیش خود می گفتم چه دنیای زشت و غیر انسانی که حتی وقتی حکومت یک مشت سرمایه دار رذل و سود پرست، حکومت سرکوبگر جمهوری اسلامی جان فرزند دلبند مردم محروم و زحمتکش را گرفته، این مردم حتی حق فریاد کشیدن و سوگواری برای عزیز از دست رفته شان را ندارند. براستی در آن زمان چند تعداد از مادران و پدران دل شکسته و سوگوار دیگر بودند که وضع این مرد درویش را داشتند! حتی فکر کردن به این موضوع مو را بر بدن سیخ می کرد.
بالاخره در صف منتظرین، نوبت ما شد و به مینی بوس نزدیک شدیم، آرام از صف خارج شده و به شاگرد مینیبوس نزدیک شدم و بسیار یواش و در گوشی بهش گفتم که بزرگی در حق ما بکند و اگر میداند که آن گورستان کجا است ما را آنجا پیاده کند. او با صدائی که تنها لمپنها بلدند از خودشان در بیاورند گفت " این که یواش گفتن ندارد، هر وقت داد زدم "لعنت آباد" بیا جلو و پیاده شو". حرکات لب و لوچهاش به من فهماند که لمپن ِدر مسجدی و حزب اللهی نیست و خطری ندارد. او جوانی بود که دلش میخواست به همان شیوه زمان شاه، لمپن در گاراجی باقی بماند.
مینیبوس سر بالایهای جاده خراسان را طی کرد به نا همواریهای خاوران رسید و ازین سرازیری به آن سربالایی و بالعکس در حال حرکت بود. دل من مثل سیر و سرکه میجوشید و احساس میکردم که با نزدیک شدن به محل، رگهای گردنم به صورت عجیبی میزنند، طپش قلبم را می شنیدم. شاید از ترس بود و شاید از هیجان و شاید از هر دو. نمی دانستم که در آن محل با چه صحنه ای روبرو خواهیم شد.
چند لحظه بعد، شاگرد مینیبوس با لحن خودش داد زد "لعنت آبادیهاش خوش آمدید". خوشبختانه درویش محمد که زبان اصلی اش کردی بود و از این نوع فارسی حرف زدن زیاد سر در نمی آورد، چندان حالیش نشد که او چه می گوید، و گرنه اگر آن مفاهیم حالیش می شد، دلش حتماً چندین برابر می شکست و ممکن بود با نشان دادن عکس العمل کار دست خودش بدهد. دستش را گرفتم و گفتم پیاده شو. در اینجا توضیح دهم که از زمانی به آنجا "لعنت آباد" گفته می شد که اعدام شدگان متعلق به گروهای سیاسی مخالف رژیم جمهوری اسلامی را به آنجا می بردند. درواقع، این نام را پاسدارها و بسیجیها سعی می کردند در دهن مردم بیاندازند. اما بعدها هنگامی که آزادیخواهان را در گور های دسته جمعی در آنجا قرار داده و واقعیت جنایت هولناک قصابان جمهوری اسلامی هر چه بیشتر رو شد و مردم با رفت و آمد خانواده های جان باختگان به گورستان به عمق و ابعاد جنایت آخوندهای حاکم واقف شدند، احترام بسیار زیادی به خانواده هایی که به این منطقه می رفتند گذاشته و دیگر کسی از مردم، لغت لعنت آباد را برای خاوران بکار نبرد. کما این که امروز از آن گورستان به عنوان گلزار خاوران اسم برده می شود.
با رسیدن به محل، شروع به قدم زدن کردیم. سکوت زجر دهنده ای در آنجا حکمفرما بود. آفتاب بالا آمده بود و گرما را داشتیم حس میکردیم. در آنجا تنها یک جاده خاکی بود و راه دیگری نبود، همان جاده را بدون حرف زدن گرفتیم و رفتیم جلو. صدای تپش قلبم را می شنیدم. چهره خندان و با صفای رفقای کمونیست و غیر کمونیستم، نوجوانان و جوانانی که شادترین و دلپذیرترین دوران زندگی ام را با آنها گذرانده بودم را در جلوی چشم خود می دیدم. گوئی آنها بر فراز آن منطقه و در بالای سرم در گشت و گذار بودند. حتی صدای آشنای آنان در گوشم بود و آنها را می شنیدم و با ناباوری به خودم می گفتم آیا آنها را هم کشته اند. آیا جسد های آنان را هم در همینجا انداخته اند؟ این فکر آنقدر وحشتناک بود که نمی توانستم به آن باور کنم. گویی در خلاء مطلق راه می رفتم، وضع خاص و غیر قابل توصیفی داشتم. وضع درویش محمد از من هم بدتر بود او داشت لرزان و حیران در وادی مرگ بسوی فرزند دلبندش گام بر می داشت تا مگر بتواند جسم بی روح او را در سینه اش بفشارد، چشمانش را ببوسد و پیکر او را لمس کند. او با امید یکبار دیگر به آغوش کشیدن جگر گوشه اش، مولود عزیزش به گورستانی پا می گذاشت که جلادان جسد خفه و یا سوراخ سوراخ شده او را در زمین وسیع و بی انتهای آنجا رها ساخته بودند.
نمیدانم چقدر راه رفتیم. هر دو در افکار خود غوطه ور بودیم. صدای کلاغها و بعضی دیگر از پرندگان و وز وز مگس هی بیشتر و بیشتر میشد. بالاخره تپه خاکی بزرگی در جلوی ما نمودار شد و ما به طرفش رفتیم . معلوم بود که با بلدزر خاک ریزی شده بود. فکر نمی کنم درویش محمد موضوع را متوجه شد. وقتی نزدیکتر شدیم دیدم بر روی آن تپه خاکی دوغ آب آهک ریخته اند. شاید به این دلیل این کار را کرده بودند که جسد ها سریع پوسیده و از بین بروند. وقتی به آنجا رسیدیم با ناباوری دستخطی را در آنجا خواندم که نوشته بود "مزار دسته جمعی شهیدان مجاهد". این نشان میداد که کسان دیگری قبل از ما آنجا آمدهاند.
نمی شد فهمید که در آن لحظات در قلب آن مرد دل شکسته چه می گذشت و چه طوفانی در وجود زخم خورده او جریان داشت. ساکت بود و مات و متحیر به اطراف نگاه میکرد. نه چیزی میگفت و نه حالا دیگر فغان و ناله ای از او شنیده می شنید. انگار او احساس کرده بود که فاجعه عظیمی رخ داده است. به درویش گفتم همین جا است ولی ظاهرا شماره یی در کار نیست. در حالی که راه می رفتیم وحشت زده به اطرافم نگاه میکردم. قبری در کار نبود. اما حالا حس میکردم که دارم روی اجساد راه میروم، به همین خاطر سعی میکردم که جای پایم را طوری انتخاب کنم که پایم را روی جنازهای نگذارم. من می دانستم که تاریخ دنیای طبقاتی ما مملو از جنایات و قتل عام ها و وحشیگری های طبقات حاکمی بوده است که برای حفظ قدرت و تامین منافعشان از انجام هیچ گونه رذالتی بر علیه مردم محروم و تحت ستم ابا نکرده اند. جنگها، قتل عامها، زندانها، شکنجه ها، پاکسازی های نژادی و قومی، جنایات نازیستها و امپریالیستها و .... همه را می دانستم. ولی در آن لحظه نمی توانستم آنچه را که می دیدم با هیچیک از فاجعه هایی که خوانده و یا شنیده بودم مقایسه کنم. راستی مزدوران جمهوری اسلامی چند نفر را کشته و در آنجا با شتاب دفن کرده بودند؟ در آن شهریور داغ و خونین و در زیر خاک گرم تپه ای که من و درویش محمد بر آن ایستاده بودیم قلب پر تپش چند زن و مرد، پیر و جوان و نوجوان با گلوله های نفرت جانیان از هم دریده شده بود؟ ننگ و نفرت بر جانیانی که با رذالت تمام اجساد قربانیان را در آنجا رها ساخته بودند به این امید که خوراک حیوانات شوند.... حتی در قرون وسطی هم اجساد طاعونیان را بدینگونه روی هم نمی ریختند و رها نمی ساختند.
پریشان و خشمگین به گشتن در اطرافمان ادامه دادیم. کلاغها عجیب حمله کرده بودند. مگسها به صورت وحشتناکی به هوا بر می خاستند در آن وادی مرگ، بوی اجساد مرده همه جا پیچیده بود و دماغ انسان را می ازرد. درویش محمد هم تاب تحملش را نداشت و دستمال سرش را باز کرد و به دور دماغ و دهانش پیچید. صبح اول وقت بود و کسی در آن اطراف نبود. من بودم و درویش محمد و سیل پشه و مگس و کلاغها و آفتابی که از بالا می تابید. در چنین حال و احوالی دست به تجسس زده بودیم. ناگاه ناله و فغان درویش بلند شد. جسد تکه پاره ای از زیر خاک بیرون زده بود و درویش فکر کرد که آن عزیزش، مولود است..... بطرف او رفتم ولی بسختی توانستم آنچه را که دیدم باور کنم.
سرو کله جوانی بیست تا بیست و پنج ساله از خاک بیرون افتاده بود. قسمتهای زیادی از گوشت صورتش رفته بود. درویش پیر نالان و زار سعی میکرد تشخیص بدهد که پسرش است یا نه، ولی امکانش سخت بود. به زبان کردی و به شیوه خاص عزا داری کردها مویه می کرد و شعر می گفت. بالاخره با معاینه جسد و شاید هم از روی غریزه قوی پدری که حتی جسد غیر قابل تشخیص جگر گوشه اش را می شناسد، مطمئن شد که جسد آن جوان، "مولود" او نیست. اما او جسد را رها نکرد. درست مثل مولود خودش مثل جگر گوشه خودش بدون این که فرقی قایل شود، با نیروی عجیبی و با دستهایش شروع کرد از زمین خاک کندن و ریختن آن بر روی جنازه، در حالی که در همین حال فریاد میزد: "ای خدا لعنتتان کند لا مذهب ها" (منظورش جمهوری اسلامی بود). و من در درونم این ندا را سر داده بودم: نفرت بر مزدوران سرمایه! مرگ برجانیان! در آن لحظه و در آن وادی مرگ، درویش شرافتمند و داغدار خود را پدر آن جوان شهید رها شده به آن صورت فجیع در خاک می دید؛ و براستی آیا یک پدر می تواند جسد نیمه مدفون شده جگر گوشه خود که توسط دشمنان انسان و آزادی بر خاک افتاده است را ببیند و از کنار آن بی اعتنا رد شود؟
به تجسس خود ادامه دادیم. حدود بیست متر پائین تر 10 تا 15 گور جداگانه را دیدیم. خاکی که بر این جنازه ها ریخته بودند شاید کمتر از خاکی بود که باد میتوانست بر آن بریزد. قربانیان تمام بدنهاشان پیدا بود. با ماژیک بر قلوه سنگ های کنار قبرها شماره هایی نوشته شده بود که بر بالای هر قبری گذاشته شده بودند. (بعد ها من از یکی از نمایندگان سنندج در مجلس جلادان شنیدم که آنهایی که شماره داشتهاند کسانی بودند که کمونیست و یا مجاهد نبوده و حکم کافر بر آنها روا نبوده است.)
بالاخره پس از مدتی محل شمارهیی که در دست درویش بود را پیدا کردیم. براستی که واژه ها برای توصیف آن لحظه قاصر هستند. مولود، پسر درویش را با همان لباس کردیش انداخته بودند آنجا. پیرمرد تا او را دید بی اختیار و نعره زنان خودش را پرتاب کرد بر آن قسمت از تپه خاکی و....
درویش محمد مویه میکرد. دیگر از فرط گریه صدایش فرق کرده بود در واقع اشکی از او سرازیر نبود، بصورت هیستریکی زوزه می کشید. او رو به جنازه پسرش می گفت ای کاش هزار بار ترا اعدام میکردند ولی این از خدا بی خبران به این شیوه ترا دفن نمی کردند! شاید نیم ساعتی بیشتر گریه کرد و بعد زانو زد و سرش را رو به آسمان گرفته و گفت: "خدایا هزار بار استغفرالله! مرا عفو کن! هیچ مسلمانی برای شهیدش گریه نمیکند! اما من دست خودم نبود که گریه کردم. خدایا مولود من مظلوم بود و مستحق این جزا نبود حقش را از دشمنانش بگیر....و.و..و..و" بله! پیرمرد داغدیده پسر جانباخته اش را شهید می خواند و از بارگاه "خدای خود" پس از نفرین قاتلان او از اینکه برای شهید راه آزادی، گریه کرده بود طلب بخشش می کرد.
بعد از آن توبه و استغاثه، بلند شد و رو کرد به من و گفت: "مردانگی زیادی در حقم کردی توان جبرانش را ندارم اما مطمئن هستم که خدا پاداش شما را خواهد داد. ولی یک همت دیگر هم از شما میخواهم، این کار را بکن و بعد برو. اين حرفها در شرايطی به من گفته می شد که بشدت منقلب شده بودم و در آن لحظه توان هضم این همه وحشیگری و قساوت را نداشتم. در چنین حالتی مگر من می توانستم راهم را بکشم و بروم! بهش گفتم هر کاری از دستم بر بیاید انجام میدم بگو چی میخواهی؟ گفت :"یک بیل و یک کلنگ، همین"
***
ساعت 12 بود که در جاده خراسان بودم. یک بیل و یک کلنگ با مقداری انگور و پنیر، چند عدد نان سنگک و یک گالن بیست لتری آب خریدم. پول زیادی در بساط نداشتم ولی به هرحال باید سهمی ادا می کردم. یک سواری گرفتم و وسایل را در آن گذاشته و بر گشتم پیش درویش محمد.
وقتی درویش را پیدا کردم، با جنازه هائی که از شماره بیرون بود مواجه شدم. اول شروع کردیم به درست کردن قبر مولود به همان ترتیبی که درویش می خواست. او با احتیاط خاصی کار میکرد چند تکه نخ را به هم گره زد. بلندی قامت مولود که از وحشیگری های مزدوران ویران شده بود را اندازه گرفت. این کار را با شیون خاصی که سر داده بود انجام می داد. درویش برای قامت و قد و بالای نو جوانش شعر می خواند. او از ته دل برای مولودش و در توصیف جوان رشیدش می خواند و صدای او با آواز های عاشقانه اش قلب مرا بسختی می فشرد... شروع کرد به کندن زمین، او زمین را دیوانه وار میکند و من خاکها را میریختم بیرون. سر انجام وقتی عمق گودال به نظرش کافی آمد، شال کمرش را باز کرد و سرتاسر جسد را در آن پیچید و درحالی که می گریست مولود را در آغوش گرفت؛ بعد با کمک یکدیگر و با احتیاط زیادی مولود را درون قبر گذاشتیم. نالههای زجر آور این پدر پیر قبل از آخرین وداع و قبل از این که اولین بیل خاک را روی او بریزیم، بلند شد. این آخرین باری بود که پیرمرد زخم خورده مولود جوانش را، موجود عزیز و گرامیش که با شیره جان خود، با رنج و درد و فقر، بزرگش کرده بود را می دید... از این پس اگر او دوباره به این محل می آمد می بایست با مولود خود از طریق خاکی سخن گوید که در گلزار خاوران تن برهنه و پاره پاره او را تا ابد در آغوش گرفته بود.
با پایان دفن مولود، بی اختیار نگاه ما به طرف سایرینی جلب شد که پیکرشان از خاک بیرون افتاده بود. از دیدن اینهمه جنازه افتاده بر زمین، حالت خفگی به من دست می داد. دیگر طاقت ماندن در آن محیط را نداشتم. از طرف دیگر چون خیلی وقت بود که کار بنایی نکرده بودم، به خاطر قبر کندن و خاک کردن مولود، دستهایم تاول زده بودند، بعضی از تاول ها هم ترکیده و مرا آزار میدادند. درویش داشت فاتحه میخواند و من مات و بهت زده امیدوار بودم که بعد از خواندن فاتحه راهمان را بگيريم و برويم .
فاتحه که تمام شد، درویش رو به من کرد و گفت "خدا اجرت بده، بریم دیگر، شما هم کار و زندگی دارید." من قلباً از این پیشنهاد راضی و خوشحال بودم. بوی آزار دهنده تعفن همچنان به مشام می رسید. اما نه من و نه درویش محمد دیگر دماغمان را نمیگرفتیم، تقریبا عادت کرده بودیم. دور و بر خودمان را نگاه کردیم، دوریش دست برد گالون آب و بیل و کلنگ را بر دارد که من به او گفتم که ما دیگر این ها را لازم نداریم. بگذار همینجا باشند شايد به درد کس دیگری در اینجا بخورد.
از همان اول صبح کلاغها ما را عاصی کرده بودند. موقعی که من رفته بودم برای خرید وسایل، درویش سعی کرده بود که آنها را بترساند و از آنجا دور کند، اما این کار فایده نکرده بود و آنها همچنان در دور و بر ما از این ور به آن ور می پریدند. کلاغ ها آشکارا منتظر بودند که ما برویم و آنها به جسد ها هجوم ببرند. درویش محمد می گفت که روباهی راهم در آن حوالی دیده است. بله لاشخورها و درندگان منتظر بودند تا ما آن محل را ترک کنیم تا بقایای اجسادی که لاشخورها و کرکسان حکومتی در آنجا رها ساخته بودند را از هم بدرند. معلوم بود که اکنون هر دو داشتیم به این موضوع فکر می کردیم. بهم نگاه می کردیم و من در نگاه او پرسش های زیادی که نهفته بود را می خواندم. انگار می خواست خواستی را مطرح کند ولی رویش نمی شد. اشکهایمان سرازیر بود. هیچکدام حرفی نمیزدیم و هر دو پا به پا می کردیم. من حرفی نمی زدم که خواسته او بیان نگردد و او حرفی نمی زد تا من را راضی نگاه دارد. من به خوبی افکار او را می خواندم اما دل و جرات بیان کردنشان را نداشتم. برای من فرار از آن برزخ وحشتناک، خلاصی از آن بوی آزار دهنده، ندیدن سوراخ چشمان از حدقه در آمده، بینیهای متورم و سیاه شده، استخوان صورتهایی که حیوانات گوشتهای آنها را بلعیده بودند و..و.. اولویت پیدا کرده بود.
در حال رفتن بودیم که بیل را بر داشت و چند بیل خاک روی جسدی ریخت. بعد بیل را زمین گذاشت و همراه با هق هق گریه گفت " آخر مادر مرده ها یک بیل و دو بیل خاک کی میتواند شما را از شر این کلاغها نجات دهد!".
پیرمرد دل از آنجا نمی کند. نمی توانست خود را از خاوران با آن وضعیت فجیع اش دور کند. آن سرزمین مرگ حالا دیگر خانه دوم او بود. فرزند دلبندش در میان صد ها و شاید هم هزاران مولود دیگر برای همیشه در آنجا آرمیده بود. اما، می شد دید که در آن لحظه او دردش تنها از دست دادن مولود، پسرش نبود. دردی فراتر از این در جانش رخنه کرده بود. درد او حالا مولود های دیگری بودند که جنازه هایشان بیرون از خاک افتاده بودند و پیرمرد شرافتمند نمیتوانست این همه "مولود" را آنجا ول کند و برود. برای درویش، آنها همه مولود بودند. براستی آن همه شقاوت و نامردمی را چگونه می شود توصیف کرد.
در مورد خودم باید بگویم که آنها برای من، همه زندانیان سیاسی آزادیخواهی بودند که دژخیمان جمهوری اسلامی آنها را اعدام و به بی شرمانهترین شیوه ها که شاهدش بودم، جسد هایشان را برای حیوان های لاشخور دیگری چون خودشان، رها کرده بودند. اما میان احساس من و پدری که برومند فرزندش را با دستان خود دور از دیار و یار به خاک سپرد، فرق زیادی بود. من این را درک میکردم. انسان که مُرد دیگر یک شئی است و فرقی نمیکند چطوری جسدش از بین برود. برای مرده فرقی نمی کند که او را به دریا بیندازی، چالش کنی و یا حیوانات تکه پاره اش کنند. اما درویش با اعتقادات خاص خودش چنين نمی انديشيد. برای او این اجساد، اشیاء و مردگان بی جانی نبودند. از این رو برای او خاک کردن آنها از هر چیز دیگری بیشتر اولویت داشت. البته با توجه به ترس و واهمه و فشا روانی که دیدن آن صحنه های فجیع در ما بوجود آورده بود، هیچ کدام از ما در آن موقعیت متوجه نبودیم که این اجساد خود سند جنایت بزرگی هستند که به هر ترتیب باید حفظ شوند. متوجه نبودیم که آنها نه مردگان بلکه زندگانی هستند که باید باشند تا بر فجایع ننگین دنیای سرمایه داری که جمهوری اسلامی حافظ آن در ایران است، شهادت دهند. آنها می بایست در زیر خاک می ماندند تا پدران و مادران دیگر هم بیایند و خاک پاکشان را در آغوش بگیرند. خلق جنایات دشمنانش را فراموش نمی کند، آثار مادی و معنوی آنان را حفظ می کند، آنها را سینه به سینه نقل می کند و هر بار با دیدن و شنیدن آن آثار خنجر انتقام خویش برای روز موعود، روز بر افکندن بساط زورمندان قاتل و استثمارگر را صیقل می دهد.
در هر حال، می شد دید که درویش برای ماندن در آن گورستان و خاک کردن جسد ها مصمم تر می شود. بالاخره او تصمیمش را گرفت. برایش هم مهم نبود که من چه تصمیمی میگیرم. در آن لحظه و پس از تمام فشارهای روحی و جسمی ای که در آن روز سیاه متحمل شده بود، چهرهاش تماما متورم شده و سیاه تر گشته بود. خشم و نفرت نسبت به مسببین جنایت فجیعی که رخ داده بود، در نگاهش جرقه میزد. به زمین و زمان فحش می داد و من فکر می کردم و بگونه ای مطمئن بودم که این خشم و نفرت شامل حال من هم می شود. جلو آمد و رو در رویم قرار گرفت. دیگر آن صدا و لحن سابق را نداشت. تُن صدایش بیش از حد مصمم و قاطع شده بود. گفت: " من از شما معذرت میخواهم که شما را عذاب دادم، اجرت با خدا. شما بروید من میمانم. من تا این جنازه ها را هم دفن نکنم از اینجا تکان نمیخورم." حرفهای او همین هائی بودند که از دهان او خارج شدند. اما من از این حرفها چیزهای دیگری بر داشت کردم. در واقع مفهوم حرف های او برای من این طور بود: "برو گم شو. تو هم مثل آنها هستی. فرق تو و آنهائی که این جانباختگان را با کمپرسی به اینجا ریختند چیست؟ مگر نه این که آنها این جسدها را همین جوری ول کردند و رفتند؟ تو هم میخواهی این کار بکنی، برو و از جلو چشمانم گم شو." در این افکار غرق بودم که دیدم پیرمرد شانه هایم را تکان می دهد و می گوید حالت خوبه؟ بهتره شما بروید دیگر حالت دارد به هم میخورد!
عرق سردی بر تمام بدنم نشسته بود احساس شرم می کردم. به خود می گفتم او درست فکر کرده، هرچند بر زبان نیاورده بود. من سه ساعت در آنجا بودم و به سختی می توانستم آن محیط را تحمل کنم. و حال با حرفهای درویش این طور احساس می کرم که بین من و آن پاسداری که جسم بی جان آن جانباختگان را در آنجا ریخته و رفته بود چه فرقی وجود دارد، چون منهم دارم فرار میکنم. احساس گناه می کردم و رویم نمی شد به درویش نگاه کنم. آن جسد ها متعلق به عزیزانی بودند که در مقابل رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی سر خم نکرده و با ایستادگی خویش در مقابل دشمن از منافع توده های رنجدیده مردم دفاع نموده و با پاسداری از شرف و حیثیت آزادیخواهان راه رسیدن به آزادی را هموار کرده بودند. نگاهی به اطرافم انداختم. شاید بیشتر از 15 جسد در آنجا بودند. چشمان از حدقه درآمده نوجوان دلاوری که پاهایش بیرون بود و سایر قسمتهای بدنش در معرض خطر خورده شدن توسط کلاغها و روباه ها بود نظرم را جلب کرد این صحنه هایی که توسط مزدوران جمهوری اسلامی در خاوران آفریده شده بود، حتی در فیلمهای جنایتکاران فاشیستی هم کمتر دیده می شوند.
بی آن که حرفی بزنم به سمت آن جسد رفتم. سمت چپش را به همان شیوه که محمد عمل میکرد با دستهایم پاک کردم. بعد با تمام وجود به طرف کلنگ حمله بردم تا قبری برای او بکنم. اما در این هنگام دستهای پر توان درویش کلنگ را از دستم در آورد و با نیرویی عجیبی بدون آن که کلمه ای بگوید، شروع به کندن زمین نمود.
دیگر برایش مسلم شده بود که منهم در کنارش می مانم. محمد، مرد 50 ساله، مثل ببر میغرید. اجساد را اندازه میگرفت و به اندازه قامتشان زمین را میکند. حتی زمانی که می دید دستهای من توان بیرون ریختن خاکها را هم ندارند، بیل را ازمن می گرفت. دیدن آن پیرمرد شرافتمند، به من انرژی زیادی داده و نیرویم را دوچندان می نمود. البته این را بگویم که زمین کندن و خاک برداری هر سختی هم که داشت مشکل اصلی نبود. مشکل اساسی، جابجا کردن جنازههائی بود که تکه پاره شده و به خاطر تماس با آب آهک، در معرض پوسیدن بود. هنگام بر داشتن جسم بی روح آن مبارزین، تکههایی از بدنشان می افتاد. این امر، هم، بسیار برایمان زجر آور بود و هم، کار دفن جسد ها را مشکل می کرد. این واقعیت خود از ابعاد وحشیگری و رذالت قاتلان فرزندان آزادیخواه مردم در آن شهریور خونین در خاوران خبر می داد. انسان حتی در صحنه های جنگ نیز چنین اوضاعی را نمی تواند متصور شود. اینها زندانیان سیاسی مبارز ایران بودند ولی لباسهایی که به تن داشتند همگی شخصی بود. من ندیدم که حتی یکی از آنها لباس زندان در تنش باشد. درویش معتقد بود که این جنازه ها دست کم سه روز بعد از اعدام به اینجا آورده شدهاند. چون بر زمین حتی اثر یک لکه خون دیده نمی شد.
فکر می کنم تا آن زمان تنها حیوانی که به آنجا آمده بود، روباه بوده باشد، چون درویش آن را دیده بود. شاید اگر حیوانات دیگری به آنجا راه پیدا می کردند ما دیگر نمی توانستیم آثاری از اجساد را پیدا کنیم. دیدن صحنه اجساد تکه پاره شده بسیار وحشت انگیز بود. روباه سعی کرده بود از ناحیه پا و رانهای آنها بخورد. محمد به عنوان یک انسان زحمتکش بر اساس تجربه خود در زندگی سختش، می گفت "این حیوان (روباه) از انسان میترسد به همین خاطر جرات نکرده به صورت اجساد نگاه کند، اگر به صورت آنها آسیبهایی رسیده، کار کلاغها است چون کلاغ بیشرم است."
به هر جنازهیی بین 10تا 15 گلوله زده بودند اکثر گلوله ها را زده بودند به ناحیه سینه و گردن. هیچ جسدی را ندیدیم که تیر خلاص داشته باشد. این نشان می داد که این قدر تعداد زیاد بوده که فرصت اینکه به آنها تیر خلاص بزنند را نداشتهاند. راستی در جریان آن همه جنایت پیشگی و شقاوت چند تا از آن جوانان رعنا پس از تیر باران شدن نیمه جان و بعد زجر کش شده بودند!؟ در میان آن جنازهها، جنازه هیچ زنی را ندیدیم. در روی گردن خیلی از جنازهها اثری وجود داشت که من نمیدانستم چیست. با درویش که در این مورد صحبت کردم او گفت خیلی ها را با طناب اعدام کردهاند.
ما برای اینکه اعضای متلاشی شده این عزیزان که در اثر تماس با آهک در حال پوسیدگی بود نریزد، و برای این که بتوانیم بدن آنها را بطور کامل دفن کنیم، از لباسهای خودشان استفاده می کردیم. لباسها را که پاره پوره شده بودند بهم گره می زدیم و حتی گاهی سوراخ هائی در لباس ها ایجاد کرده و با نخهایی که در اطراف پیدا میکردیم بگونه ای آنها را می دوختیم. همین کار باعث شد که بتوانیم قسمتهای دیگر بدن این عزیزان را ببینیم. جنایات مزدوران جمهوری اسلامی در شکنجه و عذاب دادن به مبارزین دربند بروشنی مشهود بود. جای سوختهگی و جای شلاق را بر بدن بعضی از آنها می دیدم. زخم بعضی از آنها قدیمی بود؛ و بعضی ها معلوم بود که در هنگام اعدام زخم برداشته اند. یک نمونه شکستکی جمجمه را هم دیدیم؛ به اندازه یک اینچ در سر او فرو رفتگی وجود داشت. اجساد با دست شکسته زیاد بودند. درویش می گفت که این شکستگی ها هنگام بار زدن و خالی کردن اجساد اتفاق افتاده است. چهره بعضی از آن عزیزان به خوبی مانده بود. مطمئناً اگر بستگانشان در آن هنگام آنها را میدیدند، میتوانستند آنها را تشخیص بدهند.
واقعیت این است که هیچ یک از آن عزیزان که توسط دژخیمان یا تیر باران شده و یا با طناب دار اعدام شده بودند، نتوانسته بودند قبل از مرگ از مادران و پدران خود خداحافظی کنند، هیچ کدام نتوانسته بودند همسران خود را ببوسند و یا کودکانشان را درآغوش بگیرند. مزدوران بدون اطلاع به خانواده ها پیکر مجروح ولی استوار اسرا را از ترس خشم و نفرت مردم، جبونانه به دشت خاوران آورده و اجساد خونینشان را بر زمین ریخته بودند. امروز فکر می کنم که ای کاش تمامی آن ابلهان و نادانانی که در چارچوب این حکومت جلاد و جنایتکار فریاد "دمکراسی" ، "حقوق بشر" و "اصلاحات" سر میدهند و مبارزات حق طلبانه و انقلابی توده ها و روشنفکران مبارز را تحت نام "خشونت" تقبیح می کنند، در آن روز خونین آنجا بودند و گوشه ای و تنها گوشه ای از ابعاد آن جنایات غیر قابل توصیف جمهوری اسلامی را با چشمان خود می دیدند تا شاید اگر کمترین صداقتی در آنها وجود داشت نه از تمامی مردم بلکه حداقل از اجساد تکه پاره شده آن آزادیخواهان در خاوران کمی شرم می کردند و متوجه می شدند که با آن افکار و عمل کردهای ناشی از چنان طرز فکر هائی، در جهت تحکیم این حکومت جانی و تبهکار و یا جناح هایی از آن گام بر می دارند.
من نمی دانم که درویش محمد چند قبر را با همت خود و به کمک من در آن روز خونین به گونه ای که تعریف کردم حفر کرد. اما گوئی که ابعاد جنایات جمهوری اسلامی در آن روز تمامی نداشت..... اگر بگویم تمام آن بعد از ظهر را درویش محمد هر نیم ساعت یک قبر را در جوار جنازهای می کند و جنازه را در آن قرار میداد، مبالغه نکرده ام. پیرمرد در جریان کار و دفن اجساد با نیرویی عجیب فریاد می کشید. به جنازه هر جوانی که بر میخورد، با شیوه خاص و مرسوم کرد ها، با زمزمه برای آنها می خواند. می گفت: ای مادرت بمیره برات روله، این قدر جوان است که فکر نمیکنم عروسی کرده باشد....بعد از این حرفها دو دستش را به هوا بلند می کرد و می گفت: ای خدا اگر تو اینهمه ظلم را قبول کنی من دیگر ترا قبول ندارم.
نمی خواهم از همه مواردی که شاهد بودم، یک به یک صحبت کنم. در آخر تنها یک نمونه را با هم دلخراشیش بگویم. آنچه ما دیدیم همه، اسناد یک جنایت فجیع بودند ولی در میان آن ها، یک نمونه، دیدن پاهای یک جوان اعدام شده بیست و پنج ساله بود که بیش از حد از هم باز شده بودند. این مورد ما را دچار عذاب و شکنجه ای بی پایان کرد. ما به هیچ وجه نمیتوانستیم او را با چنین وضعی در قبر جای بدهیم. وقتی مایوس شدیم. هر دو برای چند دقیقه و یا نمی دانم چند ثانیه ساکت شدیم. من و درویش افکار هم را میخواندیم، بهم نگاه کردیم، مکث کردیم و باز به هم نگاه کردیم. نمی توانستیم او را به همان حالت رها کنیم که طعمه حیوانات شود. چارهای نداشتیم که دست به کاری بزنیم. یک مرتبه، بدون اینکه کلمهای با هم رد و بدل کنیم به جنازه حمله کردیم، هر دو بدون این که خود متوجه باشیم، وحشی شده بودیم. جسد را به پهلو خواباندیم و با فشار زیاد آنقدر به پای راستش فشار آوردیم تا صدای شکستگی استخوانهایش بلند شد و توانستیم پاهایش را به این ترتیب روی هم قرار دهیم. جنازه را دفن کردیم اما دیگر برایمان حال و روحیهای باقی نمانده بود. به آن حوالی نگاه کردیم. دیگر جنازهای را در بیرون از خاک ندیدیم. این تا حدودی به ما آرامش داد. می دیدیم که آن روز بالاخره عزیزان ما در دل خاکهای خاوران جا گرفتند و از این لحاظ آرام بودیم که دیگر دست روباهان و کرکسان به آنها نخواهد رسید.
این را هم بگویم که در تمام مدتی که ما در آنجا بودیم، خوشبختانه از پاسدار و یا مامورین دولتی خبری نبود. اما چند نفری از مردم در بعد از ظهر آن روز آمدند و کمک هایی کردند و سریع رفتند. بالاخره آن روز سیاه درد و رنج و اشک، مثل هر دوره سیاه دیگر که دیر یا زود به پایان می رسد به پایان رسید.
ساعت 8 شب شده بود که دیگر هر دوی ما رضایت دادیم که بر گردیم. بیل و کلنگ را همانجا رها کردیم که شاید دیگران هم به آنها احتیاج پیدا بکنند. در طول راه بازگشت، من همه اش سعی میکردم که راه را به درویش محمد نشان بدهم تا بداند که دفعات بعد چطوری بر سر مزار عزیزش بر گردد. اما، او رو به من کرد و سخنی گفت که امروز پس از گذشت سالهای طولانی از آن زمان نوای آن پیرمرد برومند کرد، همچنان در گوش من می پیچد. او گفت" پسرم! راه خانهام را ممکن است گم کنم ولی این راه را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. نگران نباش!".
سالها بعد وقتی دیدم که برغم تلاشهای عبث کرکسان رژیم، خاوران "فراموش" نشده است، از این امر بسیار خوشحال شدم. در این سالها محمد و محمد ها، خاوران را به وادی عشق و امید، به سرزمین یادآوری پایداری ها و دلاوری های بهترین فرزندان خلق های ما در دهه 60 تبدیل کرده اند. اکنون از هر گور بی نام و نشان متعلق به مولود و مولود ها که به همت آن پیرمرد دلاور کرد در آنروز توانستیم خاک بر آن بریزیم، پتکی روئیده که بر سر مزدوران جمهوری اسلامی از هر جناح و دسته ای کوبیده می شود.
آنچه در بالا بازگو کردم، تنها یک گوشه و یک دهم از آثار فجایعی بود که من در آن روز سیاه شاهدش شدم. به بازگوئی همین حد اکتفا می کنم و بخش های زیادی که هنوز فراموش نکرده ام را درز می گیرم و نمی نویسم تا مبادا این واقعیات بیش از حد قلب مادران و خواهران و همسران و به طور کلی بستگان آن عزیزان را به درد آورد، به خصوص قلب خانواده هائی را که هم امروز به خاوران می روند و با تلاش های پی گیرانه و تحسین برانگیز خود اجازه نمی دهند که رژیم جمهوری اسلامی به هر ترتیب شده بر قتل عام زندانیان سیاسی در آن تابستان خونین سرپوش بگذارد.
یاد همه جانباختگان تابستان 1367 گرامی باد
مظفر
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:40  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سایت کانون زنان جامعه ایرانیان متحد:
بدون شک ایران اسلامی در دوره ریاست جمهوری خاتمی با تمامی انتقادهای بحق وارده به شخص خاتمی و دیگر مدعیان اصلاحات بهتر از ایران اسلامی کنونی بود. با روی کار آمدن احمدی نژاد تمامی کسانی که در دوره خاتمی مشغول آتش زدن کتابخانه ها و قمه زدن دانشجویان و حمله به مجالس سخنرانی بودند رسما به عرصه های مختلف حکومت و مدیریت وارد شده و رفته رفته شعار آبادگرائی احمدی نژادها و حداد عادلها و دیگر همسفرگان دیروز و امروزی رخت حقیقت بتن کرده و چهره واقعی خود را نشان دادند. صحنه های اعدامهای علنی که در هشت سال دوره ریاست جمهوری خاتمی مکثی به خود گرفته بودند, از سر گرفته شده و ایران آباد شده توسط احمدی نژاد خود را با رخت قربانیان حلق آویز شده در خیابانها و زنان سنگسار شده و حکم و اجرای اعدامهای متعدد و دلخراش از فعالان مدنی گرفته تا زنان بی دفاع و نوجوانان زیر 18 سال تا تحریمهای بین المللی زنجیر وار و البته اسباب تمسخر و خنده واقع شدن دولتمردان حاکم در نزد جهانیان و بی اعتباری هولناک شهروند و ملیت ایرانی و اعطای باجهای مختلف بین المللی و غیره , در جهان ظاهر شد.
دیگر تفاوت این دولت با دولت ما قبل از آن در شاخصی دیگر هم هویداست. و آن اینکه در دوران ریاست جمهوری خاتمی, داعیه اصلاحات کانالی برای گفتگوهای مستقیم و غیر مستقیم با جهان غرب و بخصوص آمریکا بوده و این امر نه تنها سبب کاستی فشارهای خارجی بر علیه جمهوری اسلامی میشد بلکه با توجه به تعریف برگرفته از منافع و خاص هر یک از طرفین شیوه برخورد هریک با دیگری حدت و یا مماشاتی را بدنبال داشت. اما چیزی که واضح است این است که در آن دوران ایران در لیست تحریمهای گوناگون بین المللی و بشیوه ای تصاعدی قرار نداشت. دنیا منتظر جدیت اصلاحات در ایران بود و جمهوری اسلامی هنوز حماقت از دست دادن این فرصت را مرتکب نشده بود. بهر ترتیب
احمدی نژاد توسط باندهای مافیایی حاکم و در راس آن آیت الله خامنه ای انتخاب شده و بدترین احتمال ممکنی را که رژیم میتوانست در آن غوطه ور شود تحقق پیوست. در این احتمال محقق شده کانال و یا حتی اعتبار و بهانه ای برای یک دیالوگ کم ضرر برای رژیم یافت نمیشود. کم کم دیالوگها از رخت و عبای گفتگوی تمدنها به ایجاد تنش و خشونت و پشتیبانی تروریستی در سرزمینهای همسایه و احیانا دور (جنوب لبنان و سرزمینهای خودگردان فلسطینی) تغییر ماهیت داد. سرکوب ناشیانه تمامی بستر مخالف و یا منتقدی که در طی این سالیان در درون میهن شکل گرفته بود به شدیدترین وجه ممکن اعمال شد. و در نقطه ای رژیم خود را فاقد پل و یا مسیری برای بازگشت به عقب یافت. از این رو بیشتر و بیشتر در باتلاقی که خود با دست خود مهیا کرده بود فرو رفته و شیوه فرار به جلو را انتخاب نمود. پشتیبانی از اعمال تروریستی در خارج از مرزها حتی با اینکه دستاورد ملموسی برای بقای رژیم نداشته است ادامه یافت. در طرف مقابل جهانیان هنوز چشم به داخل ایران بسته اند, بدون شک هرگونه تغییر که از داخل ایران صورت بگیرد از دید جهانیان کم دردسر تر از اعمال سناریوهایی چون سناریوی عراق و افغانستان است. البته این مساله به همت خود مردم ایران نیز باز میگردد که در این راستا تلاشهای خود آنان بسیار پراهمیت است.
رژیم نیز از سوی خود کاملا به این نقطه پی برده است که خواسته جهان خارج از مرزها در یک نقطه با خواسته های مردم ایران تلاقی میکند. و آن بوقوع پیوستن یک تغییر ریشه ای از داخل و بشیوه مسالمت آمیز است. وقوع این مساله همچنان برای رژیمی همچون جمهوری اسلامی دور از تصور و دشوار بنظرمیرسد اما این امر خود دلیلی است که رژیم در این روزها همه چیز را به رنگ نارنجی میبیند و از انقلابی نارنجی واهمه دارد.
در این راستا رژیم برای هیچ مجموعه و قشری از جامعه ایران استثنائی قائل نیست. و همه به یک اندازه سرکوب و خاموش میشوند. از دانشجویان گرفته تا کارگران , از روزنامه نگاران گرفته تا اقلیتهای قومی و دینی و یا حتی مسافرانی که از خارج به ایران میایند! که جریان دستگیری دو پزشک سرشناس یعنی برادران علائی و بازداشت آنها در بند 209 زندان اوین خود سندی بر این ادعا است.
دولت احمدی نژاد یا بعبارتی رژیم در مر حله کنونی حاکمیت فاقد کانالهای مرحله قبل از این در رابطه با گفتگو با جهان خارج از خود است.
بدون شک هیچ مرحله ای نمیتواند خارج از کانالهای مشخص برای گفتگو حتی با آمریکا و یا اسرائیل باشد, از جمله این کانالها تماسها و رایزنیهای پشت پرده یا دیالوگهای سیاسی غیر مستقیم میباشند که در اینجا موضوع دوم و یا دیالوگهای غیر مستقیم مد نظر است. در تعریف مختصر یک دیالوگ غیر مستقیم میتوان این را گفت که ( ارگانی با رویکردی مشخص , هرچند تاکتیکی و متناقض! در صدد ارسال پیامی به ارگانی دیگر است)
آنچه که اینک مشخص و واضح است این است که جنبش زنان در ایران اسلامی کنونی از قرار معلوم سهم بیشتری از تعداد تنفس را نسبت به دیگر اقشار یا جنبشها برده اند. مثلا آنگونه که با جنبش و یا مجموعه کارگران برخورد میشود با زنان برخورد نمیشود, آنگونه که دانشجویان را همه جانبه سر بزیر آب میکنند, با زنان این برخورد را نمیکنند و ...
این امر نمیتواند یک رویداد مثبت و یا امتیازی برای جنبش زنان قلمداد شود! چرا که از قرار معلوم در نمودار امنیتی و طبقه بندی شده رژیم گویی زنان کارایی و یا ایجاد دردسر کمتری نسبت به دیگران داشته اند که قرعه فال بنام آنان زده شده است! بهر ترتیب اینک زنان و مطالبات آنان برای رفع تبعیض به عنصری تبدیل شده اند که رژیم آزادی فضای اجتماعی سیاسی خود را به رخ جهانیان بکشد و جهانیان نیز با حمایت از این عنصر خواهان اصلاح رژیم باشند... لذا با این شرح مختصر هر گونه کشمکش و یا عملکردی را که اینک به زنان و جنبش زنان مربوط میشود را نمیبایست بدون در نظر گرفتن این فضا تجزیه و تحلیل کرد !
مثلا و قتی فشارهای آمریکا بیشتر شود لایحه ضد خانواده ای به مجلس ارسال میشود هنوز لایحه جفت و جور نشده از مجلس خارج میشود, همه سرگرم لایحه میشوند و بعد همه از جمله پیشنهاد کنندگان لایحه آن را فراموش میکنند! این امر شاید بیانگر این باشد که سیاه بازیهای سیاسی حتی تا وضع قوانین در ایران اسلامی پیش رفته اند و تاسفی بر تاسفها بیافزایند اما چیزی که ما اینک بدان میپردازیم میتواند بحث مجزائی باشد! در شق دیگر قضیه حتی میتوانیم این را شاهد باشیم که هنگامیکه بحث حمله نظامی شکل جدیتری بخود میگیرد باز این جنبش زنان است که با دیالوگی غیر مستقیم رو به جهان میگوید که ما با حمله نظامی مخالفیم ... که البته هر ایرانی شرافتمندی باید هم مخالف حمله نظامی به کشور خود باشد.
در نهایت مخاطب سخن همان دوستی است که سخن او از همه شیرینتر است. و اینجا هوشیاری زن ایرانی بیش از پیش مورد نیاز است. فارغ از تمامی قصد و غرضها این جنبش یعنی جنبش زنان باید استقلال خود را به دیگران اثبات کند. بلکه این جنبش که به اندازه یک تاریخ با تمامی سرفصلهایش درد در چنته دارد باید که کارا بودن خود را نیز بدور از تمامی تقسیم بندیها و یا سود جوئی های سیاسی و غیره به اثبات برساند. زن ایرانی امروز بیش از هر روز نیازمند آزادی و سرفرازی است, نباید که این بار هم مسیر سرخوردگی را پیمود و پیمود و پیمود...
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:22  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
ایرانشهر - سایت کارگزاران

ناکتا سمیعپور:سرد شدن هوا و ورود به آذرماه برای همه مردم ایران بهخصوص اهالی شمالی ایران یادآور زمستان سخت گذشته است. سرمای بیسابقه هوا، تجربه بارش برف بعد از حدود 15 سال در شهرهایی مثل آمل از یک طرف و قطع شدن گاز از طرف دیگر شرایط را برای مردم بسیار سخت کرده بود. عدم امکان پخت نان در نانواییها که با ورود گاز با کورههای گازی پخت میکردند سبب شد نان در برخی شهرها در بستههای 10 تایی به قیمت یک کیلو مرغ خرید و فروش شود. در این میان گاز مدارس، ادارهها، کارخانجات، واحدهای تجاری - صنعتی و دانشگاهها نیز قطع شد و مدارس و دانشگاهها که مشغول برگزاری امتحانات پایان ترم بودند تا دو هفته تعطیل شدند. با این وجود نهتنها وضع گاز واحدهای مسکونی حل نشد بلکه با قطع گاز، فعالیت مرغداری و دامداریها که با تغییر حرارت متحمل زیانهای زیادی میشوند به حالات تعلیق درآمد و مشکل تهیه گوشت و مرغ نیز اضافه شد. بیماران در بیمارستان دچار سرماخوردگی شدند. خبر فوت دو نوزاد بر اثر سرماخوردگی در بیمارستان و عدم نگهداری بیمارستان از آنان به دلیل نداشتن امکانات گرمایی، خفگی یک کودک بر اثر دود حاصل از سوزاندن چوب در منزل، اهالی استان را با ترس و غم سنگینی مواجه کرد. تاکنون نیز زیان حاصل از بحران گاز در آن مدت و پیامدهای آن توسط هیچ دستگاه دولتی تخمین زده نشده است.
دلایل قطعی گاز
گاز مصرفی استانهای شمالی ایران از ترکمنستان وارد میشود و سال گذشته مسوولان ترکمنستان با مشاهده سرمای هوا و نیاز مردم به گاز به بهانه اینکه کشورشان به گاز نیاز دارد ورود گاز به ایران را متوقف کردند و بهای گاز خود را بالا بردند و مذاکرات در این رابطه تا مدتها ادامه داشت. البته خبرهایی که بعضا در رسانهها شنیده میشد نقص فنی در خطوط لوله گاز ترکمنستان را دلیل این اتفاق عنوان میکردند. با وجود همه این مسائل صدور گاز به ترکیه به دستور مجلس بهطور موقت متوقف شد.
امیدها و ناامیدیها
در 27 اسفند سال 1386 رسانهها خبر از بازگشایی فازهای 9 و 10 پارسجنوبی دادند ولی برخی از کارکنان منطقه در اظهار نظرهایی معتقد بودند این پروژه تا پایان سال 1388 نیز خاتمه نمییابد. بعد از اینکه برخی متخصصان پارسجنوبی در پستهایی اینترنتی و برخی جراید نسبت به کمبود گاز در سال 1387 هشدار دادند نگرانیها مجددا آغاز شد تا اینکه در 28 مهرماه مدیرعامل شرکت ملی صادرات گاز آقای کساییزاده اعلام کردند، ایران و ترکمنستان در مذاکرات درباره فرمول کلی قیمت گاز به تفاهم رسیدند و قرار است این تفاهم تا پایان ماه نوامبر (اوایل آذر) نهایی شود. اعلام این اخبار به مردم این اطمینان را داد كه حوادث سال گذشته تكرار نخواهد شد. اما شایعه جدیدی در برخی شهرها از جمله آمل پیچید مبنیبر اینکه شرکت گاز اعلام کرده است مردم برای زمستان به فکر نفت باشند و برخی مردم برای گرفتن نفت صف بستند. اما با ورود هیات دولت به مازندران در دوره دوم سفر استانی از وزیر نیرو در مورد مسئله گاز سوال شد و ایشان اعلام کردند: همکاران ما در حال حاضر در ترکمنستان به سر میبرند تا تصمیم نهایی گرفته شود و از طرفی قرار است گاز کشور از طریق خط لوله سمنان به مازندران تزریق شود.
اگر دوست دارید خوشبین باشید
با انتشار این خبر پیگیری مجدد به عمل آمد؛ مصوبات هیات دولت در مورد گاز محدود به دو مصوبه است.
1- احداث خطوط تغذیه و اصلاح ظرفیت ایستگاههای تقلیل فشار و شبکههای توزیع گاز
2- شروع عملیات اجرایی احداث خط انتقال گاز دامغان به نکا (42 اینچ) در آذرماه سال 1378 به نحوی که پروژه تا پایان سال 1389 تکمیل و به بهرهبرداری برسد.
با این حساب در بهترین شرایط تا پایان زمستان 1390 از گاز کشوری در مازندران خبری نیست و چه کسی تضمین میکند بار دیگر مسوولان ترکمنستان در انتقال گاز به ایران دچار تردید نشوند؟ اما اداره گاز شهرستان آمل بهطور تلویحی اعلام كرد، شایعهای كه در شهر پخش شده در واقع حقیقت وضع گاز شهرستان آمل و احتمالا سایر شهرهای مازندران است. کارمند اداره گاز به تمامی مشترکین اعلام میکرد با در دست داشتن قبض گاز برج چهار خود به شرکت نفت آمل مراجعه کنند و به ازای هر خانوار 200 لیتر نفت دریافت کنند و در مورد وضع شرایط آپارتمانهایی که یک کنتور گاز دارند توضیحی داده نشد. در پاسخ به این که پس سخنان وزیر نیرو چه بوده است؟ گفتند: «خب اگر دوست دارید خوشبین باشید ولی سرمای زمستان با کسی تعارف ندارد.» با این حساب ساکنان استان مازندران بهتر است به فکر خرید بخاریهای نفتی، پر کردن کپسولهای گاز، خرید پتوی اضافی و آذوقه باشند و نسبت به تهیه لوازم برقی نظیر پلوپز و بخاری برقی اقدام کنند که مانند سال گذشته در نوبتهای چند روزه خرید قرار نگیرند، هر چند تا همین حالا هم قیمت این وسایل افزایش چشمگیری داشته است.
كمك بلاعوض ایران به شركت گاز هند و پاكستان
ایران پس از روسیه دومین ذخیره گاز جهان را دارد. با این وضع نابسامان و نگرانکننده در شمال کشور آقای نژادحسینیان، معاون سابق امور بینالملل وزارت نفت، کسی که مسوول پیگیری خط گازی صلح تا دی ماه 2007 بودند، تخفیف 30 درصد به هندیها برای پیشبرد قرار داد صادرات گاز را مطرح میکنند و هیات پیگیری بعد از بازنشستگی ایشان با 32درصد تخفیف، این قرارداد را بست. از سوی دیگر مدیرعامل شرکت صادرات گاز از صادر کردن گاز به اتریش و ایتالیا از طریق ترکیه در سال 2012 و مذاکره با کشورهای سوئیس، فرانسه، مالزی، چین، کرهجنوبی، عمان و برزیل خبر داد. دکتر درخشان اعلام کردند صادرات گاز ایران با توجه به نیازهای مصرفکننده داخلی و نیاز چاههای نفتی به تزریق گاز جهت استخراج نفت و بازدهی بیشتر این سرمایهگذاری با فتوای امامخمینی برای صیانت از مخازن نفت کشور منافات دارد. ایشان در ادامه افزودند: بعد از ناامیدی از چاههای نفت همان گاز را میتوان با قیمت بیشتری فروخت. مسوولان در پاسخ به کارشناسان، ایران را با کشوری مثل قطر مقایسه میکنند و میگویند: ما از صادرات گاز عقب هستیم، در این مقایسه توجه به چند نکته ضروری به نظر میرسد. قطر جمیعت کمتری نسبت به ایران دارد، وسعت کشور قطر کمتر است. بیتوجه به این نكته كه آنها مازاد مصرف خود را صادر میکنند ولی ما به میزان صادره، از ترکمنستان وارد میکنیم و نكته دیگر اینكه قطر گاز خود را به ژاپن به قیمت 9 دلار میفروشد حال اینکه فرمول پیشنهادی ایران به هند در دوره اول مذاکرات 5/7 دلار و در دوره دوم پنج دلار بود. آقای نژادحسینیان هزینههای آن را چنین بیان کرده است: اگر حجم صادرات به هند و پاكستان روزانه 60 میلیون مترمكعب باشد، از جیب مردم ایران روزانه 25 میلیون دلار به هندیها و پاكستانیها تخفیف داده میشود و اگر 150 میلیون مترمكعب در روز صادر شود، میزان تخفیف روزانه بالغ بر 55 میلیون دلار خواهد شد و در دوره 25 ساله قرارداد برای حالت اول 225 میلیارد دلار و برای حالت دوم 495 میلیارد دلار تخفیف داده میشود. بهطور خلاصه قرار است برای رفع تنش بین هند و پاكستان از طرف هر ایرانی 3/2 تا هفت میلیون دلار به شركتهای گاز هند و پاكستان كمك بلاعوض میشود!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:29  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سوره یی که از شروع تا پایان به شعور زن توهین کرده!!(احزاب)
می گویند :
محمد یک انسان عادی بود ، پس وقتی گناهی نکرده باید دیگر انسانها بدانند که می شود گناه نکرد ..چون انسانهای مثل محمد و احتمالن بقیه ی پیکسوتان دین اسلام همانند علی و فرزندان او ، که انسانهای عادی اند ، معصوم زیسته اند..
اگر محمد یک انسان عادی بود و همانند دیگر مردمان عصر خویش غذا می خورده کار می کرده می جنگیده و یا ازدواج می کرده پس چرا در کتابی که از آسمانها وحی شده بر او ، اینقدر امتیازهای خاص برای شخص او در نظر گرفته شده ، آنهم فقط در گستردگی همسر برگزیدن...جالب اینجاست که هر چه بیشتر کتاب آسمانی قرآن را می خوانم بیشتر از دینی که اسلام نام دارد دور می شوم ... صدها و صدها سوالی که در ذهن من بوجود می آید ..و جوابی قانع کننده برایش نمی یابم..پس فقط سعی می کنم به خالق فکر کنم و نه واسطه های که خود را پیامآور او معرفی کرده اند...
اینجا سوره ی احزاب را بطور کامل گذاشتم ..معنای فارسیش که بدون نقص از خود کتاب قرآن مجید است ..
اینجا آنقدر به شعور زن توهین شده و آنقدر برای محمد امتیاز قائل شده ..که من در عجبم ..بخوانید ...
بخوانید ..به خصوص آیات نخستینش را .... و انگشت بر دندان ...عجبا ...
حتمن بخوانید و بعد بنویسید ..چه حسی از خواندنش پیدا کردید ...مسلمانی یعنی تسلیم شدن..به چه؟
........................................................................
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
اى پيامبر! تقواى الهى پيشه كن و از كافران و منافقان اطاعت مكن كه خداوند عالم و حكيم است. (1)
و از آنچه از سوى پروردگارت به تو وحى مىشود پيروى كن كه خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است. (2)
و بر خدا توكل كن، و همين بس كه خداوند حافظ و مدافع (انسان) باشد! (3)
خداوند براى هيچ كس دو دل در درونش نيافريده؛ و هرگز همسرانتان را كه مورد «ظهار» قرارمىدهيد مادران شما قرار نداده؛ و (نيز) فرزندخواندههاى شما را فرزند حقيقى شما قرارنداده است؛ اين سخن شماست كه به دهان خود مىگوييد (سخنى باطل و بىپايه)؛ اما خداوند حق را مىگويد و او به راه راست هدايت مىكند. (4)
آنها را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانهتر است؛ و اگر پدرانشان را نمىشناسيد، آنها برادران دينى و موالى شما هستند؛ اما گناهى بر شما نيست در خطاهايى كه از شما سرمىزند (و بىتوجه آنها را به نام ديگران صدا مىزنيد)، ولى آنچه را از روى عمد مىگوييد (مورد حساب قرار خواهد داد)؛ و خداوند آمرزنده و رحيم است. (5)
پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است؛ و همسران او مادران آنها ( مؤمنان) محسوب مىشوند؛ و خويشاوندان نسبت به يكديگر از مؤمنان و مهاجران در آنچه خدا مقرر داشته اولى هستند، مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانتان نيكى كنيد (و سهمى از اموال خود را به آنها بدهيد)؛ اين حكم در كتاب (الهى) نوشته شده است. (6)
(به خاطر آور) هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و (همچنين) از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، و ما از همه آنان پيمان محكمى گرفتيم (كه در اداى مسؤوليت تبليغ و رسالت كوتاهى نكنند)! (7)
به اين منظور كه خدا راستگويان را از صدقشان (در ايمان و عمل صالح) سؤال كند؛ و براى كافران عذابى دردناك آماده ساخته است. (8)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرهايى (عظيم) به سراغ شما آمدند؛ ولى ما باد و طوفان سختى بر آنان فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمىديديد (و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم)؛ و خداوند هميشه به آنچه انجام مىدهيد بينا بوده است. (9)
(به خاطر بياوريد) زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين (شهر) بر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كردند) و زمانى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده و جانها به لب رسيده بود، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مىبرديد. (10)
آنجا بود كه مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند! (11)
و (نيز) به خاطر آوريد زمانى را كه منافقان و بيماردلان مىگفتند: «خدا و پيامبرش جز وعدههاى دروغين به ما ندادهاند!» (12)
و (نيز) به خاطر آوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند: «اى اهل يثرب (اى مردم مدينه)! اينجا جاى توقف شما نيست؛ به خانههاى خود بازگرديد!» و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مىخواستند و مىگفتند: «خانههاى ما بىحفاظ است!»، در حالى كه بىحفاظ نبود؛ آنها فقط مىخواستند (از جنگ) فرار كنند. (13)
آنها چنان بودند كه اگر دشمنان از اطراف مدينه بر آنان وارد مىشدند و پيشنهاد بازگشت به سوى شرك به آنان مىكردند مىپذيرفتند، و جز مدت كمى (براى انتخاب اين راه) درنگ نمىكردند! (14)
(در حالى كه) آنان قبل از اين با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند؛ و عهد الهى مورد سؤال قرار خواهد گرفت (و در برابر آن مسؤولند)! (15)
بگو: «اگر از مرگ يا كشتهشدن فرار كنيد، سودى به حال شما نخواهد داشت؛ و در آن هنگام جز بهره كمى از زندگانى نخواهيد گرفت!» (16)
بگو: «چه كسى مىتواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگر او بدى يا رحمتى را براى شما اراده كند؟!» و آنها جز خدا هيچ سرپرست و ياورى براى خود نخواهند يافت. (17)
خداوند كسانى كه مردم را از جنگ بازمىداشتند و كسانى را كه به برادران خود مىگفتند: سخللّهبسوى ما بياييد (و خود را از معركه بيرون كشيد)» بخوبى مىشناسد؛ و آنها (مردمى ضعيفند و) جز اندكى پيكار نمىكنند! (18)
آنها در همه چيز نسبت به شما بخيلند؛ و هنگامى كه (لحظات) ترس (و بحرانى) پيش آيد، مىبينى آنچنان به تو نگاه مىكنند، و چشمهايشان در حدقه مىچرخد، كه گويى مىخواهند قالب تهى كنند! اما وقتى حالت خوف و ترس فرو نشست، زبانهاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و عصبانيت بر شما مىگشايند (و سهم خود را از غنايم مطالبه مىكنند!) در حالى كه در آن نيز حريص و بخيلند؛ آنها (هرگز) ايمان نياوردهاند، از اين رو خداوند اعمالشان را حبط و نابود كرد؛ و اين كار بر خدا آسان است. (19)
آنها گمان مىكنند هنوز لشكر احزاب نرفتهاند؛ و اگر برگردند (از ترس آنان) دوست مىدارند در ميان اعراب باديهنشين پراكنده (و پنهان) شوند و از اخبار شما جويا گردند؛ و اگر در ميان شما باشند جز اندكى پيكار نمىكنند! (20)
مسلما براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند. (21)
(اما) مؤمنان وقتى لشكر احزاب را ديدند گفتند: «اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده داده، و خدا و رسولش راست گفتهاند!» و اين موضوع جز بر ايمان و تسليم آنان نيفزود. (22)
در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادهاند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند. (23)
هدف اين است كه خداوند صادقان را بخاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هرگاه اراده كند عذاب نمايد يا (اگر توبه كنند) توبه آنها را بپذيرد؛ چرا كه خداوند آمرزنده و رحيم است. (24)
خدا كافران را با دلى پر از خشم بازگرداند بىآنكه نتيجهاى از كار خود گرفته باشند؛ و خداوند (در اين ميدان)، مؤمنان را از جنگ بىنياز ساخت (و پيروزى را نصيبشان كرد)؛ و خدا قوى و شكستناپذير است! (25)
و خداوند گروهى از اهل كتاب ( يهود) را كه از آنان ( مشركان عرب) حمايت كردند از قلعههاى محكمشان پايين كشيد و در دلهايشان رعب افكند؛ (و كارشان به جايى رسيد كه) گروهى را به قتل مىرسانديد و گروهى را اسير مىكرديد! (26)
و زمينها و خانهها و اموالشان را در اختيار شما گذاشت، و (همچنين) زمينى را كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد؛ و خداوند بر هر چيز تواناست! (27)
اى پيامبر! به همسرانت بگو: «اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مىخواهيد بياييد با هديهاى شما را بهرهمند سازم و شما را بطرز نيكويى رها سازم! (28)
و اگر شما خدا و پيامبرش و سراى آخرت را مىخواهيد، خداوند براى نيكوكاران شما پاداش عظيمى آماده ساخته است.» (29)
اى همسران پيامبر! هر كدام از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود؛ و اين براى خدا آسان است. (30)
و هر كس از شما براى خدا و پيامبرش خضوع كند و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهيم ساخت، و روزى پرارزشى براى او آماده كردهايم. (31)
اى همسران پيامبر! شما همچون يكى از آنان معمولى نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد؛ پس به گونهاى هوسانگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند، و سخن شايسته بگوييد! (32)
و در خانههاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد، و نماز را برپا داريد، و زكات را بپردازيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد؛ خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد. (33)
آنچه را در خانههاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مىشود ياد كنيد؛ خداوند لطيف و خبير است! (34)
به يقين، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ايمان و زنان با ايمان، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق كننده و زنان انفاق كننده، مردان روزهدار و زنان روزهدار، مردان پاكدامن و زنان پاكدامن و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار ياد خدا مىكنند، خداوند براى همه آنان مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است. (35)
هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است! (36)
(به خاطر بياور) زمانى را كه به آن كس كه خداوند به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى (به فرزند خواندهات «زيد») مىگفتى: «همسرت را نگاهدار و از خدا بپرهيز!» (و پيوسته اين امر را تكرار مىكردى)؛ و در دل چيزى را پنهان مىداشتى كه خداوند آن را آشكار مىكند؛ و از مردم مىترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى! هنگامى كه زيد نيازش را از آن زن به سرآورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسرى تو درآورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خواندههايشان -هنگامى كه طلاق گيرند- نباشد؛ و فرمان خدا انجام شدنى است (و سنت غلط تحريم اين زنان بايد شكسته شود). (37)
هيچ گونه منعى بر پيامبر در آنچه خدا بر او واجب كرده نيست؛ اين سنت الهى در مورد كسانى كه پيش از اين بودهاند نيز جارى بوده؛ و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقيقى است! (38)
(پيامبران) پيشين كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مىكردند و (تنها) از او مى ترسيدند، و از هيچ كس جز خدا بيم نداشتند؛ و همين بس كه خداوند حسابگر (و پاداشدهنده اعمال آنها) است! (39)
آنه آنه محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست؛ ولى رسول خدا و ختمكننده و آخرين پيامبران است؛ و خداوند به همه چيز آگاه است! (40)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد، (41)
و صبح و شام او را تسبيح گوييد! (42)
او كسى است كه بر شما درود و رحمت مىفرستد، و فرشتگان او (نيز) براى شما تقاضاى رحمت مىكنند تا شما را از ظلمات (جهل و شرك گناه) به سوى نور (ايمان و علم و تقوا) رهنمون گردد؛ او نسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است! (43)
تحيت آنان در روزى كه او را ديدار مىكنند سلام است؛ و براى آنها پاداش پرارزشى فراهم ساخته است. (44)
اى پيامبر! ما تو را گواه فرستاديم و بشارتدهنده و انذاركننده! (45)
و تو را دعوتكننده بسوى خدا به فرمان او قرار داديم، و چراغى روشنىبخش! (46)
و مؤمنان را بشارت ده كه براى آنان از سوى خدا فضل بزرگى است. (47)
و از كافران و منافقان اطاعت مكن، و به آزارهاى آنها اعتنا منما، و بر خدا توكل كن، و همين بس كه خدا حامى و مدافع (تو) است! (48)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه با زنان با ايمان ازدواجكرديد و قبل از همبستر شدن طلاق داديد، عدهاى براى شما بر آنها نيست كه بخواهيد حساب آن را نگاه داريد؛ آنها را با هديه مناسبى بهرهمند سازيد و بطرز شايستهاى رهايشان كنيد. (49)
اى پيامبر! ما همسران تو را كه مهرشان را پرداختهاى براى تو حلال كرديم، و همچنين كنيزانى كه از طريق غنايمى كه خدا به تو بخشيده است مالك شدهاى و دختران عموى تو، و دختران عمهها، و دختران دايى تو، و دختران خالهها كه با تو مهاجرت كردند (ازدواج با آنها براى تو حلال است) و هرگاه رن با ايمانى خود را به پيامبر ببخشد (و مهرى براى خود نخواهد) چنانچه پيامبر بخواهد مىتواند او را به همسرى برگزيند؛ اما چنين ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه ديگر مؤمنان؛ ما مىدانيم براى آنان در مورد همسرانشان و كنيزانشان چه حكمى مقرر داشتهايم (و مصلحت آنان چه حكمى را ايجاب مىكند)؛ اين بخاطر آن است كه مشكلى (در اداى رسالت) بر تو نباشد (و از اين راه حاميان فزونترى فراهم سازى)؛ و خداوند آمرزنده و مهربان است! (50)
(موعد) هر يك از همسرانت را بخواهى مىتوانى به تاخير اندازى، و هر كدام را بخواهى نزد خود جاى دهى؛ و هرگاه بعضى از آنان را كه بركنار ساختهاى بخواهى نزد خود جاى دهى، گناهى بر تو نيست؛ اين حكم الهى براى روشنى چشم آنان، و اينكه غمگين نباشند و به آنچه به آنان مىدهى همگى راضى شوند نزديكتر است؛ و خدا آنچه را در قلوب شماست مىداند، و خداوند دانا و بردبار است (از مصالح بندگان خود با خبر است، و در كيفر آنها عجله نمىكند)! (51)
بعد از اين ديگر زنى بر تو حلال نيست، و نمىتوانى همسرانت را به همسران ديگرى مبدل كنى ( بعضى را طلاق دهى و همسر ديگرى به جاى او برگزينى) هر چند جمال آنها مورد توجه تو واقع شود، مگر آنچه كه بصورت كنيز در ملك تو درآيد! و خداوند ناظر و مراقب هر چيز است (و با اين حكم فشار قبايل عرب را در اختيار همسر از آنان، از تو برداشتيم). (52)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در خانههاى پيامبر داخل نشويد مگر به شما براى صرف غذا اجازه داده شود، در حالى كه (قبل از موعد نياييد و) در انتظار وقت غذا ننشينيد؛ اما هنگامى كه دعوت شديد داخل شويد؛ و وقتى غذا خورديد پراكنده شويد، و (بعد از صرف غذا) به بحث و صحبت ننشينيد؛ اين عمل، پيامبر را ناراحت مىنمايد، ولى از شما شرم مىكند (و چيزى نمىگويد)؛ اما خداوند از (بيان) حق شرم ندارد! و هنگامى كه چيزى از وسايل زندگى را (بعنوان عاريت) از آنان ( همسران پيامبر) مىخواهيد از پشت پرده بخواهيد؛ اين كار براى پاكى دلهاى شما و آنها بهتر است! و شما حق نداريد رسول خدا را آزار دهيد، و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآوريد كه اين كار نزد خدا بزرگ است! (53)
اگر چيزى را آشكار كنيد يا آن را پنهان داريد، خداوند از همه چيز آگاه است! (54)
بر آنان ( همسران پيامبر) گناهى نيست در مورد پدران و فرزندان و برادران و فرزندان برادران و فرزندان خواهران خود و زنان مسلمان و بردگان خويش (كه بدون حجاب و پرده با آنها تماس بگيرند)؛ و تقواى الهى را پيشه كنيد كه خداوند نسبت به هر چيزى شاهد و آگاه است. (55)
خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستد؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملا تسليم (فرمان او) باشيد. (56)
آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركنندهاى آماده كرده است. (57)
و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند؛ بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند. (58)
گ گ اى پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: «جلبابها ( روسرىهاى بلند) خود را بر خويش فروافكنند، اين كار براى اينكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند بهتر است؛ (و اگر تاكنون خطا و كوتاهى از آنها سر زده توبه كنند) خداوند همواره آمرزنده رحيم است. (59)
اگر منافقان و بيماردلان و آنها كه اخبار دروغ و شايعات بىاساس در مدينه پخش مى كنند دست از كار خود بر ندارند، تو را بر ضد آنان مىشورانيم، سپس جز مدت كوتاهى نمىتوانند در كنار تو در اين شهر بمانند! (60)
و از همه جا طرد مىشوند، و هر جا يافته شوند گرفته خواهند شد و به سختى به قتل خواهند رسيد! (61)
اين سنت خداوند در اقوام پيشين است، و براى سنت الهى هيچ گونه تغيير نخواهى يافت! (62)
مردم از تو درباره (زمان قيام) قيامت سؤال مىكنند، بگو: «علم آن تنها نزد خداست!» و چه مىدانى شايد قيامت نزديك باشد! (63)
خداوند كافران را لعن كرده (و از رحمت خود دور داشته) و براى آنان آتش سوزانندهاى آماده نموده است، (64)
در حالى كه همواره در آن تا ابد مىمانند، و ولى و ياورى نخواهند يافت! (65)
در آن روز كه صورتهاى آنان در آتش (دوزخ) دگرگون خواهد شد (از كار خويش پشيمان مىشوند و) مىگويند: «اى كاش خدا و پيامبر را اطاعت كرده بوديم!» (66)
و مىگويند: «پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود اطاعت كرديم و ما را گمراه ساختند! (67)
پروردگارا! آنان را از عذاب، دو چندان ده و آنها را لعن بزرگى فرما!» (68)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همانند كسانى نباشيد كه موسى را آزار دادند؛ و خداوند او را از آنچه در حق او مىگفتند مبرا ساخت؛ و او نزد خداوند، آبرومند (و گرانقدر) بود! (69)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! تقواى الهى پيشه كنيد و سخن حق بگوييد... (70)
تا خدا كارهاى شما را اصلاح كند و گناهانتان را بيامرزد؛ و هر كس اطاعت خدا و رسولش كند، به رستگارى (و پيروزى) عظيمى دست يافته است! (71)
ما امانت (تعهد، تكليف، و ولايت الهيه) را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، آنها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسيدند؛ اما انسان آن را بر دوش كشيد؛ او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد)! (72)
هدف اين بود كه خداوند مردان و زنانمنافق و مردان و زنان مشرك را (از مؤمنان جدا سازد و آنان را) عذاب كند، و خدا رحمت خود را بر مردان و زنان باايمان بفرستد؛ خداوند همواره آمرزنده و رحيم است! (73)
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:43  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
1386/12/02 |
|
لطفن بخوانید و هوشیار باشید ...
......................
شگرد تبليغاتی عجیب سازمان مجاهدين خلق در ايران
|
ابتدا با يک تلفن آغاز شد. از من خواست بر روي مسنجر ياهو با او تماس داشته باشم. با آيدي سپيده. او که خودش را در مکالمه مهناز معرفي کرد، از من خواست که در مورد برنامهاي براي يادمان خواهر مرحومش به او کمک کنم...
اين شروع ماجرا براي مدير يک شرکت تبليغاتي و بازرگاني در ايران بود. او نميدانست که به زودي توسط دادگاه انقلاب به جرم تبليغات عليه جمهوري اسلامي و همکاري با گروههاي الحادي محاکمه خواهد شد. اما داستان را از زبان خود او بشنويد. نامش علي اکبر «خ» است: «اسمش را گذاشته بود مشهديزاده. تلفن زد و خواست که اگر ممکن است بر روي چت با هم تماس داشته باشيم. ظاهرا شمارهام را از روي وب سايت شرکت برداشته بوده. راستي فکر کنم اسم کوچکش بود. گفت که: من در سوييس دانشجو هستم. خواهرم چند سال قبل در يک تصادف رانندگي، فوت کرده. ما ميخواهيم براي سالگرد او، در سطح شهر مثلا دور و بر حرم امام رضا، بلوار وکيل آباد و يا خيابان آبکوه عکس و پوستر بزنيد و خرما برايش خيرات کنيد. البته پوسترها را در سر کوچهها بچسبانيد به طوري که اسم آن مشخص باشد و عکس بگيريد و براي من بفرستيد، مادر من الان در حال احتضار است، دارد ميميرد و اينها را ميبيند و خوشحال ميشود.
من هم عِرق ايرانيگريام، گل کرد. يک هموطن در آن سوي آب، دلش براي ايران يک ذره شده، دسترسي هم ندارد که بيايد يا به هر دليلي نميتواند بيايد حتي سياسي هم که باشد برايم مهم نيست. با خودم فکر کردم اگر تراکت يادبود فوت خواهرش را بچسبانيم به ديوار، مگر چه اشکالي دارد. راستش پاي اينترنت که داشتم چت ميکردم، يک لحظه بغض گلويم را گرفت. دلم برايش سوخت که چرا آنقدر وضعيت ناجوري دارد که نميتواند به ايران بيايد. ميگفت:... وضع ماليام خوب نيست، من اينجا دانشجو هستم. درآمدم هم خوب نيست. کل پساندازي که کردم، حدود ۳۰۰-۴۰۰ دلاري است که ميخواهم براي شما بفرستم تا اينکار را بکنيد...
من هم به او گفتم که من براي خودم سود نميخواهم ولي شرکت بازرگاني ما طوري است که نميشود گفت مجاني کار کنند بنابراين حداقل را از شما ميگيرم. شما ۲۰۰ دلار بدهيد. البته از او خواستم که عکس خواهرش محجبه باشد که وقتي فرستاد ديديم با حجاب است. ما گفتيم که يک کار انساني انجام ميدهيم، تازه سنگ تمام هم گذاشتيم. رفتيم جعبه خرما گرفتيم، عکس او را گرفتيم و روي قاب و سيني گذاشتيم و داديم دست يک نفر تا دور حرم توزيع کند و براي شادي مادرش هم، همانطور که گفته بود فيلم و عکس گرفتيم و برايش فرستاديم. او هم تشکر کرد.
چندي بعد گفت که يک کار ديگر هم ميتوانيد براي من انجام دهيد؟ گفتم چه کاري؟ گفت تولد يک عده را ميخواهم برايم تبريک بگوييد. برايم خيلي مفهوم نبود، اما چون چيز خاصي نبود باز هم پذيرفتم. مثلا چند تايي را برداشتيم برديم کنار خانه رفيقمان چسبانديم. يکي دو تا عکس گرفتيم فرستاديم. اما قضيه که ادامه داشت يک روز نيروي انتظامي يکي از پرسنل ما را که مشغول چسباندن عکسها بود، دستگير ميکند. مرا هم احضار کردند به اين نيرو. ماموري که با من صحبت ميکرد گفت: آقا شما ميدانيد اين چه کسي است؟ گفتم: نه. چه کسي بوده؟ گفت: اين خواهر مسعود رجوي است، اين يکي ديگر خود مسعود رجوي است و يا اينکه عکس سرش بالاي اين بدن مونتاژ شده، فلان آدم در سازمان مجاهدين است».
در يکي از تراکتهاي تبريک که به سفارش شرکت Orient advertising studio که توسط خانم مهناز و با آدرسي در سويس است و براي عيد قربان تهيه شده، عکس مسعود رجوي با لباس احرام ديده ميشود. علياکبر ميگويد: تاکنون عکسي از رهبر اين سازمان نديده و کسي را هم از آنها نميشناسد. او با تفهيم اتهام در دادگاه انقلاب به جرم تبليغ عليه نظام، به سفارش دهنده براي اين رفتارش اعتراض ميکند که در پاسخ نامهاي را دريافت ميکند که در بخشي از آن اشاره شده: منظورتان چيست؟ شما بنا بوده از تراکتها فيلمي كوتاه بفرستيد ولي ار فيلمي كه خودتان تهيه کرديد هم دريغ كرديد. اين کار اصلا سياسي نبوده و هر کس گفته به شما دروغ گفته است. مگر چه كارخلافي كردهايد؟ اين تقريبا آخرين نامهاي است که بدست او از طريق خانم مهناز در سوييس ميرسد. چرا که ديگر پاسخ نامههاي او را نميدهد.
علي اکبر ادامه ميدهد: «از اينکه ما را دور زدند خيلي ناراحت شدم. روز اول ميگفت، آقا، ما ميخواهيم اين عکس مسعود رجوي را ببريم بزنيم در خيابان، آيا ميرويد بزنيد يا نه؟ يا من ميگفتم ميروم ولي ده ميليون بده يا اينکه ميگفتم نميروم. با عقل تصميم ميگرفتم که آيا اينکار را بکنم يا نکنم. نه اين که از سر دلسوزي بروم و انجام بدهم، بعد فردا نيروي انتظامي مرا بگيرد و پرونده تشکيل دهد؛ در ۳۲ سال عمري که از خدا گرفتهام، هنوز پايم به پاسگاه باز نشده. بعد به دروغ ميگوييد، مادرم در حال مرگ است. تو بيا، عکس تراکت تسليت خواهر مرحومم را آماده کن و به من بده، تا آن را به مادرم نشان بدهم تا ياد ايران بيفتد.
به هر صورت سازمان مجاهدين خلق در سايت خود در بخشهايي اشاره به عکسها، تصاوير و فيلمهايي ميکند که در آن هواداران داخل ايران با نصب پوستر و تراکت و پوشيدن لباس با آرم سازمان از آنها حمايت کردهاند. از سويي ديگر سايتي موسوم به «ايران ديدهبان» با استناد به اظهارات برخي از اعضاي اين سازمان که بريدهاند، به روشهاي تبليغاتي اين سازمان در داخل کشور اشاره ميکند. اما اين تنها مورد نيست. در طول ماههاي گذشته چندين نفر از سوي عوامل انتظامي و امنيتي در ايران به دليل اين کار دستگير شدهاند. اگرچه که اين دستگيريها نشان از اين دارد که روش سازمان براي آنها لو رفته است اما سازمان و يا طرفدارانش حاضر به تغيير استراتژي تبليغات خود نيستند.
اکثر دستگير شدگان کسانياند که عکسهاي مجالس ترحيم، تبليغ شامپو، تراکت بازگشت از حج و مواردي از اين دست را نصب ميکردهاند و اساسا نميدانستند کارشان بخشي از پروسه تبليغاتي سازمان در داخل ايران است. به هر صورت عکسهاي جواني مسعود رجوي يا مريم يا موسي خياباني که براي بسياري از نسل جوانها، تقريبا ناآشنا است، بخش لاينفکي از اين تصويرها، پوسترها و عکسهاي روي شامپوها بوده است.
در جايي نقل ميشد که در يکي از تظاهراتهاي دانشجويي، خانمي از يکي از سيدي فروشهاي ميدان انقلاب تهران ميخواهد با گرفتن چهل هزار تومان عکس خواهر دانشجوي مرحومش را در اين تظاهرات بالا ببرد. او نيز با گرفتن اين عکس در ميان دانشجويان اقدام به بالا بردن عکس ميکند که با حمله دانشجويان مواجه ميشود و در نهايت حين تحويل به ماموران نيرو انتظامي اظهار ميکند که نميداند اين عکس کيست. او تاکنون نام مريم رجوي را هم نشنيده است.
کاظم «ک» يکي ديگر از کساني است که با اين موضوع دست به گريبان شده، او مدير بازرگاني يک شرکت تبليغاتي است: «... حدود يک ماه و نيم يا دو ماه پيش، يک تماس تلفني داشتيم که از ما خواستند اطلاعات ريز را راجع به برپا کردن يک بالن بادي تبليغاتي در يک نقطه سطح شهر، در حد يک تا سه روز را قيمتدهي کنيم.
اين تلفن از سوئد با نام سرکار خانم آلاله اشرفيان زده شد. کمي جديتر که شد ايشان به اين صورت که يک خانوادهاي ايراني، مقيم سوئد هستند و در ايران کسي را ندارند، يک فرزند خردسالي دارند که حدود دي ماه به دنيا آمده و بعد از مثلا پنج ـ شش سال زندگي، دچار سرطان شده، که باز در سيام دي ماه، شفا پيدا کرده و حالا ميخواهند به همين مناسبت براي شادياش بالني را در ايران هوا کنند. البته تناقضهايي هم داشت. يک بار اين خانم ميگفتند شوهر من مرده. يک بار ديگر ميگفتند من از شوهرم جدا شدهام و دوست دارم که پسرم فکر کند، خانواده شوهر من در ايران به فکر او هستند، ميخواهم يک بالن با متن تبريک براي او آماده کنم، هزينهاش را ميدهم تا شما در ايران آنرا بالا بفرستيد و فيلمبرداري بکنيد. من ميخواهم به عنوان کادوي تولدش، اين فيلم را به او بدهم.
«سيام ديماه، بازگشت مسعود عزيزمان، مبارک باد». اين جملهاي بود که خانم اشرفيان از ما ميخواست تا بر روي بالن بزنيم. ما هم با توجه به برآورد، حدود ۳۵۰۰ دلار قيمت داديم. طبق قرار، مرحله اول ۵۰ درصد هم واريز شد. در اين مرحله ايشان علاوه بر آن که آن متن را دادند، زير آن اضافه کردند، تقديم به اشرفيان عزيز، دي ماه ۸۶. دو تا عکس هم براي ما فرستادند، عکس يک پرنده آبي رنگ و يک شير. توجيه او نيز اين بود که؛ پرنده آبي رنگ اولين طرحي است که بچه من زده و دوست دارم روي آن باشد و شير نماد مردانگي پدرش است.
پس از تاييد و آماده سازي روز ۲۷ يا ۲۸ ديماه بود که همکاران ما به پارک کوه سنگي مشهد مراجعه کردند و قصد اجراي کار را داشتند. همان روز صبح ايشان به من زنگ زدند و خواستند سريعتر فيلمها را بگيرم و برايشان بفرستم. آمدم شرکت، ديدم که شرکت حالت درستي ندارد، مدير عامل ما هم نيست. همکاران نميدانستند چه اتفاقي افتاده. نيروهايي که رفته بودند پارک کوه سنگي دستگير شده بودند و از نيروي انتظامي زنگ زده بودند که مديرعامل ما هم برود. من را هم خواستند. رفتم و به من هم تفهيم اتهام شد. جرممان اين بود که به عنوان هوادار سازمان، فعاليت سياسي انجام ميدهيم. انکار کرديم اما به ما يکسري اسناد نشان دادند که نتوانستيم خودمان را تبرئه کنيم.
ما بيخبر بوديم. به ما پردههايي را که در سطح شهر زده شده بود نشان دادند، نميدانم مشهد بود يا تهران، ولي همين بازگشت را تبريک گفته بود. شايد از سالهاي پيش بود يا مال همين امسال بود و البته به نام همان اشرفيان. بعد عکس مسجدي را به ما نشان دادند و گفتند اين خارج از کشور است، يک مسجد سبز رنگ بود که جلوي آن حوضي بود و سردرش نوشته شده بود اشرفيها. بعد يکسري عکسهايي به ما نشان دادند از آقاي مسعود رجوي و خواهرشان که مانند همين را هم از من خواسته بودند تا در مجلات من چاپ کنم. ما خودمان آنجا قانع شديم که داشتيم براي اينها، کار ميکرديم. به هر حال بعد در دادگاه انقلاب طي حکمي، هشت ميليون تومان جريمه شديم. خب ديگر حالا شما قضيهاي سوءپيشينه را ببينيد، من هم موقعيت خودم در شرکت را از دست دادم، يک مدتي معلق بودم؛ حالا که تازه برگشتم سر کار، سمت قبليام را ندارم، اعتماد قبل را نسبت به من ندارند. سه چهار نفري هم که بندگان خدا، آنجا گرفتار شده بودند، هنوز در شوک هستند، سه تا کارگر معمولي که در جريان نيستند اصلا چه کردهاند».
يک کارشناس انتظامي که مايل نبود نامش آورده شود اشاره ميکرد: «جمهوري اسلامي چندي است که از اين روش سازمان مطلع شده. به همين دليل به تمامي عوامل در اين خصوص آموزشهاي لازم نيز داده است. اکثر دستگيرشدگان کاملا از موضوع بياطلاع هستند و بخشي نيز از طريق سرپلهاي سازمان بنابر نياز و اضطرار مالي روي به اين کار ميآورند. بيشک جمهوري اسلامي هم بنابر لزوم با اين افراد برخورد ميکند و اين قاعدتا بيش از آن که به ضرر ما باشد به ضرر آبروي سازمان است. چون سازمان افرادي را به کار گرفته که هيچ گونه انگيزه مبارزاتي ندارند». در اين برنامهها عمده مانورهاي اين سازمان پيرامون قرارگاه اشرف، آزادي مسعود رجوي در سيام دي از زندان شاه و معرفي مريم رجوي است. در ماه دسامبر به نقل از سايت بيبيسي فارسي در مورد آخرين وضعيت نيروهاي اين سازمان آورده شده: «طي چهار سال گذشته شماري از جداشدگان از مجاهدين خلق به ايران بازگشتهاند که دفتر مطبوعاتي نيروهاي تحت فرماندهي آمريکا در عراق، تعداد آنان را ۳۸۰ نفر اعلام کرده است.
جواد فيروزمند، سخنگوي انجمن آريا ميگويد که اين افراد در شهرهاي مختلف ايران به کار و زندگي آزاد اجتماعي مشغولند و خود او با تعدادي از آنان در تماس است. به گفته وي، در داخل قرارگاه اشرف نيز که سازمان مجاهدين خلق اداره آن را همچنان در دست دارد، عده اي حدود دويست نفر از جداشدگان از مجاهدين هستند که حاضر نشدهاند به اردوگاهي که نيروهاي آمريکايي براي جداشدگان احداث کردهاند منتقل شوند و در مکاني جداگانه در داخل قرارگاه از آنها نگهداري ميشود». فيروزمند ميگويد اين افراد نيز خواهان پناهندگي به کشورهاي غربي هستند. قرارگاه اشرف در سال ۱۹۸۶ و با انتقال رهبري مجاهدين خلق از فرانسه به عراق تأسيس شد و اعضاي اين سازمان با امکانات نظامي که حکومت صدام حسين در اختيار آنها قرار داد به مبارزه مسلحانه با ايران ميپرداختند و در عمليات نظامي عليه ايران که در آن زمان با عراق در حال جنگ بود شرکت ميجستند.
به نقل از اين سايت، اين قرارگاه در شهرستان خالص واقع در استان دياله در شرق عراق قرار دارد و ائتلاف تحت فرماندهي آمريکا، تازه ترين آمار افرادي را که همچنان در آن به سر ميبرند حدود ۳۳۶۰ نفر اعلام کرده است».
در نهايت گزارش با اين هدف تهيه شده که جدا از اهداف ايدئولوژيک و يا سازماني مجاهدين خلق در جهت مبارزهاي که براي خود با جمهوري اسلامي ايران فرض ميدانند به معضلي بپردازد که گريبانگير افرادي شده است که اساسا هيچ نقشي در اهداف اين سازمان ندارند. آنهايي که بيآنکه بخواهند قرباني ميشوند.
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:54  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:31  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
در سرزمین مان ایران هزاران تن از بهترین جوانان به جوخه اعدام سپرده شدند, لبهای آگاهان و معترضان دوخته شده و خاک هراس و وحشت بر جامعه پاشیده شد تا نظام دیکتاتوری مذهبی 30 ساله شود. نظامی که بواسطه استقرارش در این سالها فرهنگ ریاکاری در جامعه ترویج, جرم و جنایتهای مختلف بنام و واسطه دین و فقروبیکاری ، فحشا و اعتیاد گسترش یافت.
در این عرصه شاید سکوت نکردیم، اما طغیان هم نکردیم .وجود ستم سالاری را پذیرفتیم و به ظلم ها و دردها خو گرفتیم ... تا به امروزی رسیدیم که منتظر تصمیم گیری آمریکا و اسرائیل و اروپا برای سرنوشت ایران در پی فعالیت اتمی که همان خواب و خیال استمرار و بقای رژیم است , نشسته ایم !
تغییر ریشه ای در نظام حاکم بر ایران گرجه در ظاهر سیاسی است اما در عمق انسانی است چرا که وجود این چنین حاکمیتی اهانت مسلم و عمیق به انسانیت و توهین روزانه به حرمت بشری ماست. هر کدام از ما باید حس درک اهانت را در خود زنده سازیم و بدنبال آن باشیم که نه برای آرمان جمعی و سیاسی ، بلکه برای نجات و حفظ کرامت انسانی خویش به وظیفه ی خود پاسخ دهیم. و اینجاست که درمی یابیم وجه انسانشناختی این مشکل بر جنبه ی سیاسی آن مقدم است.
و مسئله قابل تامل این است که بروز یک تحول آزادیبخش در ایران نخست نیاز به انقلابی دارد که ما را از بند رفتارهای نادرستمان رها سازد . رفتارهایی همچون خودمحوری، خودخواهی، خودشیفتگی و تلاش برای حفظ موقعیت فردی , خانوادگی ، شغلی ، تشکیلاتی و سرانجام اعمال باورهای ذهنی مان در این راه.
اگر اتحادی در میان مخالفان رژیم صورت نمی گیرد نه به خاطر این است که این اتحاد مهم نیست بلکه به این خاطرست که الویتهای مان را درست تعریف نکرده ایم.
به خود آییم و بدانیم ! دموکراسی زمانی به تحقق میرسد ، که به اهمیت آزاد زیستن به عنوان ضرورت نخست زندگی بشری پی ببریم و در یابیم که بساط ظلم رژیم نه بر قدرت او که هم چنین بر ضعف ما استوار است.
در راه نجات میهنمان ، بطور فراگروهی و فرامسلکی، تلاشی گسترده صورت دهیم تا شرایطی برای مشارکت اکثریت مردم و نیز نیروهای سیاسی و نهادهای اجتماعی ایجاد شود که طی آن نه تنها رژیم حاکم از میان برداشته شود، بلکه زمینه سازی لازم جهت برقراری آزادی ونهادینه کردن دموکراسی در بطن جامعه و نیز در راس قدرت سیاسی که در آینده حاکم خواهد شد , فراهم شود.
برای ایجاد همبستگی ملی وسازماندهی یک جنبش گسترده دموکراسی خواهی درایران باید رابطه ای تنگاتنگ و هماهنگ بین مبارزین داخل و خارج از کشور و نیز با جنبشهای اجتماعی برقرارشود .
در این راستا "جامعه ایرانیان متحد" نیروهای دموکراسی خواه با عقاید و شیوه های مختلف را به یک همبستگی واقعی و کار ساز جهت یافتن راه حلی برای نجات ایران و ایرانی فرا میخواند .
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:17  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
يك سند تاريخي-
ايران ما آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به يزدگرد سوم ساسانی و پاسخ يزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی اين نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن اين نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسيه و پيش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .
از عمر بن الخطاب خليفه مسلمين به يزدگرد سوم شاهنشاه پارس
يزدگرد، من آينده روشنی برای تو و ملت تو نمی بينم مگر اينکه پيشنهاد مرا بپذيری و با من بيعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهيان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پيشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به يکتا پرستی، به عبادت خدای يکتا که همه چيزرا او آفريده. ما برای تو و برای تمام جهان پيام او را آورده ايم، او که خدای راستين است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نيز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، به ما بپيوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستين است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذير. به راه کفر آميز خود پايان بده و اسلام بياور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با اين کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسيان بدست آر. اگر بهترين انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسيان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بيعت کن.
«خليفه مسلمين عمربن الخطاب»
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمين های پرشمار، شاه آريايي ها و غير آريايي ها، شاه پارسيان و نژادهای ديگر از جمله عربها، شاه فرمانروايی پارس، يزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خليفه تازيان ( لقبی که پارسيان به عرب ها می دهند به معنی سگ شکاری )
به نام اهورا مزدا آفريننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدايت کنی، به راه خدای راستينت، الله اکبر، بدون اين که هيچ گونه آگاهی داشته باشی که ما که هستيم و چه را می پرستيم.
اين بسيار شگفت انگيز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنيا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بيابان های عربستان و انسانهای عقب مانده بيابان گرد است.
مردک، تو به من پيشنهاد می کنی که خداوند يکتا را بپرستم در حاليکه نمی دانی هزاران سال است که ايرانيان خداوند يکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ايران، سرزمين فرهنگ و هنر اين رويه زندگی روزمره ماست.
زمانيکه ما داشتيم مهربانی و کردار نيک را در جهان می پرورانديم و پرچم پندار نيک، گفتار نيک، کردار نيک را در دستهايمان به اهتزاز درمی آورديم تو و پدران تو داشتند سوسمار مي خوردند و دخترانتان را زنده بگور می کرديد.
شما تازيان که دم از الله می زنيد برای آفريده های خدا هيچ ارزشی قائل نيستيد ، شما فرزندان خدا را گردن می زنيد، اسرای جنگی را می کشيد، به زنها تجاوز می کنيد، دختران خود را زنده به گور می کنيد، به کاروانها شبيخون می زنيد، دسته دسته مردم را می کشيد، زنان مردم را مي دزديد و اموال آنها را سرقت می کنيد. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام اين اعمال شيطانی را که شما انجام می دهيد محکوم می کنيم. حال با اين همه اعمال قبيح که انجام می دهيد چگونه می خواهيد به ما درس خداشناسی بدهيد؟
تو بمن می گويي از پرستش آتش دست بردارم، ما ايرانيان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشيد و گرمی آتش می بينيم. نور و گرمای خورشيد و آتش ما را قادر می سازد که نور حقيقت را ببينيم و قلبهايمان برای نزديکی به خالق و به همنوع گرم شود. اين به ما کمک می کند تا با همديگر مهربانتر باشيم و اين نور اهورايي را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و اين بسيار شگفت انگيز است که شما تازه او را کشف کرده ايد و نام الله را بر روی آن گذارده ايد. اما ما و شما در يک سطح و مرتبه نيستيم، ما به همنوع کمک می کنيم ، ما عشق را در ميان آدميان قسمت می کنيم، ما پندار نيک را در بين انسانها ترويج می کنيم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيشرفته خود را با احترام به فرهنگ های ديگر بر روی زمين می گسترانيم ، در حاليکه شما به نام الله به سرزمين های ديگر حمله می کنيد، مردم را دسته دسته قتل عام می کنيد، قحطی به ارمغان می آوريد و ترس و تهی دستی به راه می اندازيد، شما اعمال شيطانی را به نام الله انجام می دهيد. چه کسی مسوول اين همه فاجعه است؟
آيا الله به شما دستور داده قتل کنيد، غارت کنيد و ويران کنيد؟
يا اين که پيروان الله به نام او اين کارها را انجام می دهند؟ و يا هردو؟
شما می خواهيد عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشير هايتان به مردم ياد بدهيد. شما بيابان گردهای وحشی می خواهيد به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهيد. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داريم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنايت چه چيزی را به ارتش عربها ياد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان ياد داده ای که حالا اصرار داری به غير مسلمانان نيز ياد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به ديگران هم بياموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسيان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را اين بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اين کار با زور شمشير بايد عربی نماز بخوانند چون گويا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پيشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بيابانهايي که سابقا عادت داشتيد در آن زندگی کنيد برگرديد. آنها را برگردان به همان جايي که عادت داشتيد جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبيله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شير شتر نوشيدن ها.
من تو را نهی نمی کنم از اين که اين دسته های دزد را ( ارتش تازيان) در سرزمين آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در ميان ملت پاکيزه ما.
اين چهار پايان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربايند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنيزی به مکه بفرستند. نگذار اين جنايات را به نام الله انجام دهند، به اين کارهای جنايتکارانه پايان بده.
آرياييها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسان های پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقيقت را خواهند کاشت بنابراين آن ها تو و مردم تو را بخاطر اين کارهای جنايتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بيابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزديک نشوی ، بخاطر عقايد ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گريت.
يزدگرد سوم ساسانی
........................................
آخرین سخنان کوروش بزرگ :
((ای بچه های من و ای دوستانی که همه در اینجا حضور دارید اینک من به پایان عمر خود رسیده ام.
و به این نکته از روی نشانه های مسلمی پی برده ام.
زمانی که من دیگر وجود نداشتم،شما درمن به چشم یک انسان خوشبخت بنگرید و این احساس در همه ی کرده های شما و در همه ی گفته هایتان آشکار باشد.
من دوستان خود را با نیکی هایی که در حقشان کرده ام خوشبخت دیده ام ودشمنانم را با دست خود به بندگی کشیده ام.
میهن من چیزی بجز یک ایالت کوچک از آسیا نبود و من اینک آن را در میان همه ی کشور ها بزرگ ومفتخر بر جا می گذارم.
از همه ی فتوحاتی که کرده ام،حتا(حتی)یکی نیست که من آن را نگاه نداشته باشم؛ لیکن هر چند که در گذشته همه ی آرزوهای خود را بر آورده دیده ام.
ولی همیشه از این ترسیده ام که رخدادی ناگوار راببینم.یا بشنوم، یا از آن رنج ببرم وهمین ترس همواره مانع شده است از اینکه زمام اختیار خود را بی هیچ ملاحظه ای به دست غرور یا به دست عیش و شادی نامعتدلی رها کنم.
لیکن اکنون که رو به مرگ می روم شما فرزندانم راکه خدایان به من بخشیده اند؛درقید حیات برجای گذارم وضمنا بطور روشن هم باید بگویم که سلطنت را برای که بر جا می گذارم تا برسر آن درگیری وآشوبی پیش نیاید.
البته من شما دو پسرم را با مهر و محبتی یکسان دوست دارم اما باشندگی در شورا واداره ی امور و انجام همهی اقدامات مفید به فرزند ارشدم تعلق دارد.
من بوسیله همین میهن پرورش یافته ام،میهنی که از آن شماست ونه تنها به برادران بلکه به همه ی شهروندان پیرتر نیز تعلق دارد و شما را نیز ای فرزندانم ، من خودم از همان دوران کودکی تربیت کرده ام وبه شما آموخته ام،که پیر رامحترم بشمارید و کاری کنید که کسان از خودتان جوان تر به شما حرمت بگذارند.
هان.ای کمبوجیه من سلطنت را به تو واگذار می کنم و به تو ای تانا اوکسارس((بردیا))حکومت کشور ماد و ارمنستان می دهم.
توخود ای کمبوجیه می دانی که این عصای زرین نیست که تاج و تخت پادشاهی را نگاه می دارد،بلکه دوستان وفادار عصایی واقعی تر و مطمئن تر برای پادشاهی هستند ولی تو خیال مکن که آدمها ذاتا وفادارند تو ای تانااوکسارس باید در فرمانبرداری از برادرت چنان چست و آماده باشی که هیچ کس در این راه به پایت نرسد.
ودر کمک کردن به او از توشتاب زده تر کسی نباشد؛چون هیچ کس از رفاه و سعادت او یا از خطراتی که وی راتهدید کند بقدر تو سود یا زیان نخواهد دید شما را به نام خدایان و به نام پیشینیانم سوگند می دهم.
ای فرزندان من ، اگر می خواهید خاطره ی مرا با حرمت وسربلندی داشته باشید نسبت به هم به خوبی رفتار کنید.
چون شما بی شک مطمئن نیستید از اینکه من زمانی این زندگی انسانی را به پایان آوردم دیگر چیزی نخواهم بود.
هرگز فراموش نکنید که قربانیان قاتلان خود را دنبال می کنند و الهه های انتقامجو همیشه به کمک ایشان خواهند آمد.
و شما خیال می کنید که حرمت مردگان زمانی ارواحشان از هر نیرویی عاری شده باشد همیشه بر جا خواهند ماند؟از خدایان بترسید که جاودانی هستند هر چیز را می بینند هر کاری که بخواهند می توانند بکنند و در دنیا نگهدار نظم و نسقی هستند که خدشه ناپذیر فناناپذیر و شکست ناپذیر است و زیبایی وعظمت آن به وصف نمی آید . وشما ای پسران من وقتی من مردم جسدم را نه در طلا بگذارید و نه در نقره بلکه آن را هر چه زودتر به خاک بسپارید ((تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد))وقتی هم خویشتن را به حجاب مرگ پوشاندم.از شما پسران عزیزم خواهش می کنم نگذارید هیچ کس حتا(حتی) خود شما جسد من را ببیند تنها کاری که می کنید همه ی پارسیان و همه ی متحدان را بر سر گور من بخوانید تا به من شاد باش(تبریک) بگویند از اینکه از آن پس در امن و امان خواهم بود و دیگرهیج درد ورنجی نخواهم کشید)).
تاریخ دراین فکر است آیا بزرگمردی همانند او باز خواهد آمد... نویسنده:آلبرشاندور برگرداننده:محمد قاضی برگرفته از نسک(کتاب)کوروش ".
و می پرسيم : آيا بعد از سخنان کوروش مردم زمين کلام حقی را شنيده اند ؟ هرگز ، ولی اميدواريم که بار ديگر خورشيد تابان ايرانی بر ايران بتابد و از ايرانيان مردانی کوروش صفت از خاک برخيزند و هنگام بازگشت به خاک اقرار کنند که بعد از اين چيزی نخواهم بود . کوروش با درايت و روشن بينیی تمام اشاره می کند که گرفتار مرده پرستی نيفتيد و گرچه شما خيال می کنيد که ارواح در اطراف ما سرگردانند
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:53  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جامعه ایرانیان متحد
13/7/2008
اخبار پی در پی و متوالی تعرض رژیم جمهوری اسلامی به جان و مال ملت ایران و لگد مال ساختن حریم امن شهروندان و سرمستی از جان ستاندن آنان در این روزها بیشمار است.
یکی از عملکردهای شرم و درد آور رژیم در این روزها صدور حکم اعدام آموزگار بیگناه جناب آقای فرزاد کمانگر است.
امروزه و در حالیکه در دیگر کشورهای جهان شاهد این هستیم که آموزگاران و حرفه و شغل شریفشان مورد بالاترین ارج گزاریها قرار میگیرند, در این سوی دنیا و متاسفانه در میهن عزیزمان ایران به میمنت جمهوری اسلامی شاهد هستیم که آموزگاران پاداش خود را بر چوبه های دار دریافت میکنند!
جامعه ایرانیان متحد ضمن تاکید بر مبرا بودن ملت بزرگ ایران از جنایتهای اینچنینی که چیزی جز شرم را برای ملت ایران در افکار عمومی جهان و رعب و وحشت را در حریم جامعه فراهم نمیسازد, از بانیان تصمیمهای اینچنینی در کشور عزیزمان ایران میخواهد که برای یکبار هم که شده عقل و خرد را در اتخاذ تصمیمها بکار گیرند و شیوه های خود را که بیشتر به شیوه های متعلق به قرون وسطائی و دوره های ما قبل از آن شبیه است را با ملت بزرگ طبع ایران بکار نگیرند.
با تایید نمودن حکم اعدام فرزاد کمانگر از سوی بیدادگاه موسوم به (استئناف حکم) جامعه ایرانیان متحد با مخاطب قرار دادن جامعه بین الملل و وجدانهای مومن به انسانیت آن, از جهانیان میخواهد تا یکبار دیگر بی تفاوت قتل وحشیانه بی گناهی دیگر را در ایران نظاره گر نباشند و در این تنگنا اعتراض خود را با اعتراض ایرانیان همسو سازند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:23  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آیا خاتمی می آید؟
با نزدیک تر شدن به انتخابات ریاست جمهوری بحث کاندیداها ی احتمالی داغ شده است در این میان نام سید محمد خاتمی نیز مطرح شده است
حتی از سوی برخی افراد مانند حسین شریعتمداری در سرمقاله در روزنامه کیهان وی تهدید به رد صلاحیت شد ه است
در صف اصلاح طلبان نیز دو طیف موافق و مخالف وجود دارد عده ای معتقدند با حضور وی ، او تنها می تواند با رای پایین رئیس جمهور شود پس بهتر است با این شرایط وارد میدان نشود چرا که با رای بالا در سال 76 و 80 وی ضعیف عمل کرده است
اما در مقابل موافقان حضور وی ،این شرکت در انتخابات را به نفع ایران می دانند و معتقدنند حال پس از سه سال فعالیت دولت احمدی نژاد خواست مرد منطقی تر شده و فشار زندگی مردم را نسبت به واقعیت آگاه تر کرده است با این وجود هنوز ابهام درباره حضور خاتمی وجود دارد
اما آیا خاتمی می آید
مصاحبه با مشاور خاتمی درباره آمدن یا نیامدن خاتمی
صدا را اینجا بشنوید
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:28  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سواحل دریای مازندران
چه بر سر محیط زیست آمده؟؟
بی کفایتی تا به چه حد؟
به جای رسیدن به مسایل زیست محیطی به چکار مشغولند این دولتمردان ایران؟
منابع طبیعی ما در حال نابودی و یا نابود شده ، اینان می گویند باید منابع انرژی هسته ای داشته باشیم ؟بمب هسته ای این است که ، کشور ما ، محیط زیست ما ، جنگله ، دشتها .در حال نابودی ست ...



+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:51  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
این مطالب نظرات شخصی من است.
کشتارهای دهه شصت....
پست قبلی من که گزارشی از دیدار نا کام من از خاوران ، مزار قربانیان دهه شصت بود . که بیش از 1200 نفر این پست را خواندند و تنی چند در نظرات خصوصی و ایمیل برایم مطالبی از همدردی نوشتند که از همگی شان سپاسگذارم .
نظرات داده شده مرا واداشت تا در تکمیل پست قبل متنی را بنویسم که شامل نظرات شخصی من نسبت به جریانات دهه شصت و اتفاقات این چند سال اخیر می باشد .
دهه شصت
بسیاری از مدارک مخفی مانده ، بسیاری از شاهدان یا نیستند و یا نمی خواهند حرفی بزنند..( روز دادرسی خواهد رسید) .
ولی به یقین همه می دانیم روزی این مدارک خیانتها و جنایات رو خواهد گشت و مشخص خواهد شد جوانان زیادی برای قدرت طلبی عده ای خاص که ادعای حکومت الله دارند جان خود را از دست دادند .(همانند مدارک مربوط به سینما رکس آبادان که مشخص شده دستهای پشت پرده این جنایت کسانی غیر از اعیادی پهلوی بودند )
اینکه حزبهای که با اتحاد هم باعث پیروزی انقلابی در سال 57 شدند چطور بعداز پیروزی در حقیقت به جان هم افتادند، .بازی سیاستی کثیف بود و همچنان هم هست .
صندلی قدرت انقدر کشش دارد انقدر فریبنده هست که برای آن در طول تاریخ کشتارها براه افتاده که یکی هم دهه شصت ایران است.
خواستن تمام قدرت از طرف ایت الله خمینی و حزب مذهبی و همچین از سوی ناکامی احزابی چون مجاهدین خلق و مارکسیس ها و... باعث براه افتاده جوی از خون در ایران شد.
حق با یکی از خوانندها ی وبلاگم بود که آقای مسعود رجوی و خیابانی و اطرافیانش هم برای کسب قدرت به گروههای تحت فرمانشان دستور ترور شخصیتها و پاسداران را می دادند .
نظام هم به تلافی و یا جلوگیری از این قدرت خواهی دیگر احزاب دست به اسلحهِ اعدامهای طرفداران این احزاب برد شاید حتی آنزمان هم کسی در باور نداشت که ایت الله خمینی دستور اعدامها را صادر کند چون ادعایی حکومت الله داشتن کم چیزی نبود و مردم ساده اندیش ما هرگز فکر نمی کردند در زندانهای جمهوری اسلامی جه بر سر زندانیان می اید .
پدرم انسان ساده و کم سواد در عین حال مذهبی بود ، دلش به نماز و روزه خوش بود و فکر می کرد هر کاری که آخوندها انجام می دهند درست است و ایرادی بر ان نمی رود حتی زمانی که برادرم اعدام شد با اینکه می دانست برادرم هرگز در شاخه مسلحانه فعال نبود و طرفدار حقوق کارگران بود و به خصوص بعد از آزاد سازی خرمشهر با جنگ مخالفت می کرد و جنگ را خانمان برانداز و باعث فقر و فساد و بی کاری می دانست ، بعد از آزاد سازی خرمشهر ادامه جنگ را خیانت به ایران و مردم می دانست و به مخالفت بیشتر با نظام و آگاهی رسانی ، برخاست و دست آخرجان در این راه نهاد.
وقتی برادرم کشته شد پدرم بازهم طرفدار نظام بود و می گفت حتمن برادرم گناه و یا جرمی مرتکب شده ، وگرنه آخوندها بی گناه اعدام نمی کنند .....تا این حد به روحانیون اعتماد داشت ...
تا اینکه یکی از دختران همسایه ما که ردا می بست و هرگز صورتش را کسی ندیده بود اعدام گشت ..در ان زمان پدرم زیر لب گفت اگر فاطمه .ت را اعدام کردند باید شک کنیم ..باید به نظام اسلامی شک کنیم
زیرا با خانواده دختر و منش این دختر کاملن اشنا بود و باور نداشت که فاطمه گناه یا جرمی داشته که اعدام شده ..اینکه قبل از اعدام به فاطمه تجاوز هم شده !!
شک در همه افتاده بود که نظام کوچکترین زمزمه مخالفت را در نطفه خفه می کند و به هیچ وجه قدرتش را با کسی به خصوص روشنفکران شریک نخواهد شد .
امریکا و دیگر کشورها چشم بر روی این قتل عامها بستند چون برای آنها بهتر بود که حکومت مداران ایران انسانهای کم سواد و مذهبی باشند و به قدرت رسیدن روشنفکران که اکثر تحصیل کرده هم بودند را با منافع خود سازگار نمی دیدند .انان حکومت نادان را به حکومت متخصص و باسواد ترجیح می دادند .
سازمان مجاهدین با علم به اینکه کشتار براه خواهد افتاد ولی اعلام جنگ مسلحانه کرد، اینان هم داعیه قدرت داشتند چون در پیروزی انقلاب نقش مهمی داشتند .
موج معروفی را سازمان براه انداخت یا ترورها و ....که باعث کشتارهای دو طرفه شد کسانی در خیابان و کسانی در زندانها ..در حقیت بچه های دهه شصت گوشت دم تیر شدند تا احساسات ملت ایران جریحه دار شود و انقلابی دیگر صورت گیرد که امثال مسعود رجوی به قدرت برسند .
سازمان مجاهدین شاید فکر می کرد که خانواده های اعدامیان به پا می خیزند و برای خونخواهی هم که شده نظام را سر نگون می کنند ولی به خاطر جنگ که یکی از علل ماندگاری نظام بود این موج بوجود نیامد ، از طرفی خانواده ها هم می ترسیدند و نمی خواستند دیگر عضوی از خانواده را از دست بدهند زیرا نظام حتی به بهانه داشتن نشریه مجاهدین در منزل دست به اعدام جوانی از آن خانه می زد.
اما ...
اما کشتار سال 67 جدای از این قضایا است ،
در این سال بیش از 4000 تن از جوانان ایران که همگی در دادگاههای همین نظام دوران بازجویی و شکنجه و تخلیه اطلاعات را سپری کرده بودند ، به حبس محکوم شده بودند و بعضن تعدادی هم مدت حبسشان تمام شده بود و آماده آزادی بودند دوباره در داداگاه بی دادگاهی دیگر به مرگ محکوم شدند .
عفو رد معنای لغوی به معنای گذشت و بخشش ا از جرم یا گناهی ست که شخص مرنکب شده ، اما فرمان عفو آیت الله خمینی در سال ۶۷ پیام اور مرگ و اعدام بود ..مرگ = عفو
او خواستار پاکسازی زندانها شده بود و عملیات برون مرزی مجاهدین (مرصاد در باختران ) در همین سال خود بیشتر باعث تحریک و دادن چنین حکمی از طرف آیت الله خمینی شد .
نظام که به مجاهدین خارج از کشور دسترسی نداشت ، زندانیان را از دم تیغ خشم خود گذارند و برای همین در ابتدا فقط اعضا و هواداران سازمان مجاهدین و در آخر مارکسیستها در 67 به دار آویخته شدند .
حتی کسانی که مدتها آزاد شده بودند نیز برای ادای پاره ای توضیحات فراخوانده و به دار آویخته شدند.
به مانند این است که کسی به جرم دزدی به چند سال حبس محکوم شود و بعد پایان محکومیتش دوباره در دادگاهی اعلام شود که نه شما هنوز دزد هستید و باید دستهایتان هم قطع شود چون در دین آمده دستان دزد باید قطع گردد.
نظام بعد از کشتارها مرتب خانواده ها را تحت فشار قرار می داد . پدر و مادر من هم طعم این تحقیرها را چشیدند.
مادر یکی از قربانیان از اوج تحقیرها در این باز جویی می گوید که حتی به ما دست نمی زدند که ما نجسیم و این در حالی بود که فرزندانمان را کشته بودند و....
کینه ها کاشته شده...همچنان رشد می کند ..متاسفانه ..
امسال از برگزاری مراسم یادبود جلوگیری کردند ...نظام از خاک و گور و استخوانها نمی ترسد ..بلکه از جمع شدن و سرود خواندن می ترسد و می بیند هر سال بر تعداد شرکت کنندگان و جوانان اضافه می شود.می ترسد که مردم بیشتری خواهان مشخص شدن علت این کشتار شوند .
نا گفته نمیانند بسیارند کسانی که از این قربانیان و به نام زنده نگاه داشتن یادشان بدنبال کارهای سیاسی خود هستند و هنوز هم این قربانیان بی گناه از سوء استفاده کسانی که به دنبال رسیدن به اهداف خود هستند ، در امان نیستند .
همانگونه که نظام از شهدای هشت سال جنگ و ترور شخصیتها نهایت استفاده را کرده و می کند .
ترور و اعدام در هر حالی و از جانب هر گروه ، مذهب و یا مکتبی ، محکوم است و کسانی که طرفدار این عمل وحشیانه بودند و هستند همگی محکوم به اعمال ضد حقوق بشری می باشند .
برادر من در زیر بدترین شکنجه ها بود ، تخلیه اطلاعات هم حتمن شده ، ادعایی ندارم که چیزی نگفته یا گفته ، و بعد هم تیر باران شده برای هدف و ارمان خود.
(آیا این دلیل می شود که خانواده های قربانیان از حیث دسترسی به دانشگاهها یا مشاغل دولتی و ...محروم شوند؟)
امیدوارم روزی سازمان مجاهدین و سرانش هم در دادگاهی مجازات شوند که اینچنین باعث قربانی شدن بسیاری شدند .این گروه باید بدانند رویای قدرت در ایران برایشان هرگز و هرگز بوقوع نمی پیوندند .باید بدانند که مردم همانطور که به اعمال جنایتکارانه نظام اسلامی معترضند از سیاستهای اینان هم باعث کشتار جوانان ایران شده معترضند و گاها تنفر را هم در کلامشان می شود دید و اینکه عده ای از این گروه ها قربانی شده اند و یا تبعید از گناه سرانشان ابدن ذره ای کم نمی کند .
یاد برادر عزیزم را زنده نگاه می دارم و تا نفس دارم خواهان این هستم که پرونده برادرم بررسی شود و کسانی که او را بی گناه به مرگ محکوم کردند ، به مجازات برسند.
به امید آنروز
فرشته
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:44  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جمعه هشت شهریور ۱۳۷۸ در خاوران تهران
از دیروز تدارک رفتن داشتم، دلم پر می کشید برای مزار شهدای خاوران ،
شش صبح حرکت کردیم ، دو نفر بودیم
نمی دونم چطور امکان داره !!خودمم باور نمی کنم .. 9.30 صبح خاوران بودم
از چند کیلومتری نرسیده به خیابان مزار خاوران ،خودروهای نیروی انتظامی کنار جاده منتظر بودند و اوضاع را تحت نظر داشتند .
لباس شخصی، چندین برابر از فرم پوشهای نظامی بودند که با بیسم مرتب گزارشات را بهم می دادند .
سعی کردیم توجه نکنیم،
از کلیسا رد شدیم دم در کلیسا سه خودرو که یکی ون بود با ده نفر مامور بودند ، انگاری در کلیسا رو هم بستند که مبادا کسی از دیوار مشترک بین کلیسا و مزار شهدای خاوران به گلزار قربانیان راهی بیابد .
از تاکسی پیاده شدیم ، بروی خودمان نیاوردیم که مامورها با دست به ما اشاره می کنند .
وقتی به آن سمت خیابان رسیدیم ، مامورها از لباس شخصی و فرم پوشها ما را محاصره کردند ..هر کدام چیزی می گفتند ..یکی می گفت برو نایست ..
یکی دیگه داد می زد بایست ..
اون یکی مدارک شناسایی می خواست ..بیشتر از پنج دوربین بود که ازما فیلم می گرفتند، طوری به صورت ما نزدیک می کردند که بترسیم ..چقدر هم مدلهای مختلف بود ، شاید هر دوربین برای ارگانی خاص بود !!....
داد و فریاد می کردند و تمام سعی شان این بود که ما وحشت کنیم و بی مقاومتی برگردیم ..
همراهم کمی جلوتر از من گیر افتاده بود
اصلن راهی برای رسیدن به مزار نبود
بیشتر از بیست خودروی نیروی انتظامی به همراه چند ون و یک اتوبوس نیروی انتظامی که دست کم اطرافش یکصد مامور بودند ، فقط جلوی خیابان اصلی منتهی به گلزار شهدای خاوران جمع شده بودند.
هر چی گفتم برای مزار برادرم اومدم...چندین ساعت تو راه بودیم..و..وو
فایده ای نداشت ..کارتهای شناسایی ما دستشان بود ...گفتند از اینجا بروید ..ما هم مدارکمان را خواستیم .
گفتند سوار شوید ..کارتتان را پس می دهیم
یکی از لباس شخصی آنقدر رذیلانه رفتار می کرد که گویا سرنوشت شوم ساواکی های شاه را از یاد برده ...همان لحظه این مثل قدیمی ایرانیان بیادم آمد که می گفت:
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
مامور که خیلی درشت هیکل بود به طرف ما آمد و با بی ادبی پشت مانتوی مرا کشید و به سمت تاکسی هلم داد و بعد به درون تاکسی پرتم کرد.دستم درد گرفته بود ....بعد هم دوست همراه منو پرت کردند داخل
یک پیرمردرا به جلوی تاکسی انداختند.البته قبلش دسته گل را از او گرفتند و کنار همراه من زنی را به زور سوار کردند..او هم دو دسته گل بزرگ به همراه داشت که گلها را از او گرفتند و بعد او را به سمت تاکسی هل دادند .
یک پیرمرد گلفروش با چند دسته گل رز سفید و سرخ در آنطرف خیابان هم از یورش مامورها در امان نماند گلهایش را گرفتند و تحت فشار زیاد او راهم از منطقه بیرون کردند .
با این همه دسته گل بازداشتی چه کار می کنند ؟؟!!!
و کارتهای شناسایی ما را با بی شرمی به درون تاکسی انداختند .
دوربین ها تا آخرین لحظه حتی هنگامی که درون تاکسی نشستیم ، از شیشه ی کنار راننده ،از ما فیلم می گرفتند .
راننده تاکسی که هنوز مثلن گیج بود براه افتاد.
مارا از آنجا بیرون کردند ، همه را بیرون می کردند ..
همه را بیرون می کردند ..
من در حالی که تاکسی دور می شد به خاوران نگاه می کردم و افسوس می خوردم که چرا از مسیر دیگری نیامدیم تا به سر مزار برسیم ..
ولی بعد در راه بازگشت متوجه شدم که از هر راه و کوره راهی که خانواده ی قربانیان می رفتند راه را بسته بودند . عملن کسی نتوانست به مزار شهدا برسه ( البته از جوانان) ..چرا که گویا تعدادی خیلی کم از خانواده ها که همگی مسن بودند بدرون گلزار شهدا رفتند و مراسمی اندک رو انجام دادند . در انجا هم اگر کسی دوربین بدست داشت دستگیر شد ..
با تلفن به من خبر دادند که عده ای را که مقاومت کردند دستگیر کردند و تعدادی را هم به میدان سپاه فرستادند ..و چه بسا تعدادی را هم بعد از چند روز در منزلشان دستگیر خواهند کرد بمانند سال قبل ..
مراسم امسال برگزار نشد ولی این رفتار رذیلانه باعث شد که ما برای انجام مراسمهای قربانیان مصمم تر شویم ، چرا که می دانستیم و دانستیم که اینان از خاک قربانیان هراس دارند واز دور هم جمع شدن ما وحشت دارند و اینکه هر ساله بر تعداد جوانان شرکت کننده در مراسم افزوده می شود .
گویی اینکه این عزیزان به خاک و خون کشیده شده از زیر خروارها خاک هم مشغول سازماندهی و تربیت و آموزش نیروهای جوان هستند ..آری این عزیزان که سالهاست به جبر این دنیا را ترک کردند همچنان سرشار از وطن پرستی و مبارزه هستند که اینچنین همه را به گرد خود جمع می کنند ، خون غیرتشان در رگهای جوانان و خانوادها شان در جریان است ..
در راه بازگشت پیرمردی که همراه ما به اجبار سوار تاکسی شده بود از پسرش گفت و اینکه در سال 61 تیرباران شد ..کرایه برگشت رو نداشت ، سوار تاکسی نمی شد اینرا با خجالت به ما گفت .فقط بلیط اتوبوس در جیب داشت .(و اصرار ما برای دریافت وجهی برای پرداخت کرایه مابقی راه بازگشتش به خانه فایده ای نداشت ).
زنی که همراه ما از آنجا بیرون آمده بود برادرش را در سال 60 تیرباران کردند اوهم گله های از دیگر خانواده های قربانیان کرد .. که چرا شعار می دهند یا سرود می خوانند که از ورود ما به مزار ممانعت می کنند ...
در آن مسیر می توان گفت بیشتر اتومبیلها شخصی و تاکسی همگی امنیتی بودند ..
وقتی پیاده شدیم راننده تاکسی خواستار دو برابر کرایه شد و در حقیقت از ما گرفت این بود که به ماهیت راننده شک کردیم ،
راننده در جواب اعتراض من به کرایه ی اضافه گفت که نمی خواست ما را سوار کند ..
چون به زور سوارمون کردند پس باید دو برابر کرایه بدهیم ..
لبخند تلخ و گزنده ای به راننده زدم و پیاده شدم.
وقتی به پایانه رسیدیم تا به زادگاهمان برگردیم ، متوجه شدیم که تعقیبمون کردند ...
یکی از لباس شخصی ها آن طرف و دیگری این طرف خیابان در کنار ما ایستاد(کلت زیر پیراهنش ، رفتار طلبکارنه اش با چشمانی که رذل بودن را نشان می داد، روشن می ساخت که امنیتی ست ) ، تا ما سوار اتومبیل شدیم .گویا می خواستند مطمئن بشوند ما در مکانی دیگر تجمع نمی کنیم.
دیگر هر کسی را که می دیدم فکر می کردم امنیتی ست ..انگاری تمام وجود من شک بود ..
از تهران بیرون آمدیم ، در حالی که حسرت دیدار خاوران در درونمان موج می زد .
افتخار می کنم که برادری اینچنین قهرمان داشتم که هنوز اسم او و یارانش در دل قاتلهاشان لرزه می آفریند
افتخار می کنم و حسرت می خورم که ای کاش همگی زنده بودند
ای کاش
فرشته
+
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:52  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
از وبلاگ خاک پاک ..
رادیو زمانه: عزتالله انتظامی، پرویز پرستویی و کیومرث پوراحمد سه چهره مشهور سینمای ایران توسط بازپرس شعبه اول دادسرای امور جنایی تهران آنها را به دادگاه احضارشدند.
شاملو علت احضار این هنرمندان را «ایجاد یک شماره حساب جمعی به قصد تلطیف احساسات عمومی برای یک مجرم و قاتل جانی» اعلام کرده است.
این احضاریه پس از آن صادر می شود که از سوی این سه نفر، جهت جمعآوری کمکهای نقدی مردم برای تامین مبلغ خونبهای یک مقتول، حساب پساندازی به شماره ۷۱۷۸۶۵ در بانک ملی ایران شعبه باغ فردوس تهران کد ۲۳۰ شده است.
آقای شاملو این اقدام هنرمندان را امری غیرقانونی اعلام کرده و گفت که «حکم مسدود شدن این حساب صادر شده است.»
در صورت تامین مبلغ خونبهای این مقتول که خانواده وی آن را شرط بخشش قاتل اعلام کردهاند، بهنود شجاعی که مرتکب این قتل شده از اعدام نجات خواهد یافت.
این در حالی است که این مقام قضائی گزارشها در این مورد را رد کرده و میگوید: «خانواده مقتول در تمام مراحل رسیدگی به پرونده تقاضای اجرای حکم قصاص را داشتهاند و حاضر به هیچگونه گذشتی نیستند.»
محمود اولیاییفرد وکیل مدافع بهنود هفته گذشته به روزنامه کارگزاران گفته بود که خانواده مقتول در ازای دریافت خونبها حاضر شدهاند تا بهنود شجاعی را ببخشند.
خبرگزاری فارس هم اعلام کرده بود که آقای انتظامی در کنسرت شهرام ناظری که هفته گذشته در کاخ نیاوران برگزار شد، از حاضران برای نجات بهنود شجاعی از اعدام، درخواست کمک نقدی کرده بود.
اجرای حکم اعدام شجاعی تاکنون سه مرتبه از سوی آیتالله محمود هاشمی شاهرودی به تعویق افتاده است.
اتحادیه اروپا و شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در ماههای اخیر با صدور بیانیههای جداگانهای از مقامات ایران خواستهاند حکم اعدام شجاعی لغو شود.
ایران یکی از معدود کشورهایی است که حکم اعدام برای کسانی که در سنین زیر ۱۸ سال مرتکب قتل شدهاند، صادر و اجرا میکند.
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:41  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
ترانه یی زیبا از یار خوبم تبعیدی ..که مدتی ست وبلاگش که محتوی ترانه و سروده های زیبایش است ..فیلتر شده ..
واقعن از اینهمه سانسور چه سودی حاصل شان می شود ..
ما هم می سازیم با این وضع و می شکنیم سانسور رو با فیلتر شکنها ...
...............................
سكو را آماده كرده اند
ستون را هم
پيكر تراشان پنهانكار
پشت در هاي بسته
به كارند
فردا جرثقيل بزرگي مي آورند
ستون را بر سكو سوار مي كنند
پيكره را بر ما.
(حافظ موسوي)
در این باغ کوچک چرا
چرا صدای تبر قطع نمی شود چرا صدای افتادن ؟
تا کی به سوگ سروها بنشینیم تا کی به سوگ صنوبرها
در این باغ کوچک مگر چند سرو صنوبر هست
که دندان برنده ی تبر از شکستنشان سیر نمی شود ؟
دیری نیست همین جا
سه سرو فروغلتیده داشتیم
غزاله ، مختاری ، پوینده
چرا دوباره صدای تیر ، پس چرا ؟
پریروز گلشیری
دیروز رحمانی
امروز احمد شاملو یعنی هفتاد سال شعر مجسم
تا کی ، پس تا کی
این سروهای زنده این بانوان فرخنده مریم ، سیما ، فرزانه ، ایدا
در سوگ سروهای خفته سیاه بپوشند
و دل های صنوبریشان را
در اشک داغ به گرسنه ی ابدی ، خاک بچشانند
بس نیست ، نیست دیگر مگر چند سرو صنوبر ؟
دندانت بشکند تبر
احشایت بپوسد خاک ! خاکـ خاک بر سر
اما صدای تبر قطع نمی شود
در خواب و بیداری صدای تبر قطع نمی شود
و باغ کوچک ما می لرزد در خویش و می گرید در خویش
"منوچهر آتشی"
دختر یعقوب میرنهاد

...............................................
در این بن بست
دهان ات را می بویند
مبادا گفته باشی دوست ات می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست ، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست ، نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست ، نازنین
ابلیس پیروز مست
سور غزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
"احمد شاملو"
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:33  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
قانون مذکر
پنجشنبه، 24 امرداد 1387
بهزاد مهرانی
"اختیار همسر دائمی بعدی، منوط به اجازه ی دادگاه پس از احراز توانایی مالی مرد و تعهد اجرای عدالت بین همسران می باشد." (ماده ی 23 لایحه ی حمایت از خانواده)
بسیاری از قوانینی که در کشور ما به مورد اجرا در می آیند منبعث از دین اسلام است. این قوانین توسط فقیهان، از متون دینی – قرآن و روایات – و یا از سنت (روش و منش پیامبر و در تشیع علاوه بر آن رفتار و اقوال امامان شیعه) استنباط می شود و برای معتقدان و مقلدان لازم الاجرا است. از طرفی در ایران، خصوصا پس از انقلاب ِ اسلامی این برداشت های فقیهانه مبنای حقوقی بیشتری یافته اند و در شکل قانونی متجلی شده اند. یکی از این قوانین، تعدد زوجات است. یعنی مرد می تواند همزمان بیش از یک همسر ِ دائم اختیار کند و تعداد همسران تا چهار نفر مجاز و حلال شناخته شده است.(سوره نساء آیه 3) در فقه شیعه در کنار همسران دائم، مرد می تواند تعداد نامحدودی همسر صیغه ای اختیار نماید که به آن نکاح متعه (عقد موقت) می گویند.
" عقد موقت به اتفاق فقهای امامیه مشروع است و قرآن با صراحت آن را بیان کرده است.( در آنجا که می فرماید:" فما استمتعتم به منهن فا توهن اجورهن") و ادعای نسخ آن ثابت نشده است. و این که برخی از صحابه آن را حرام کرده اند ،بدعت و نو آوری در دین است که مردود می باشد." (1)
همچنین در اسلام رابطه با کنیز مباح دانسته شده است، حتا کنیز شوهر دار (به روایتی)(سوره نساء آیه 24)
" و بنابراین جمله ی :" الا ما ملکت ایمانکم در این مقام خواهد بود که حکم منعی که در محصنات بود از کنیزان محصنه بردارد،یعنی بفرماید زنانی که ازدواج کرده اند، و یا بگو شوهر دارند،ازدواج با آنها حرام است به استثنای کنیزان که در عین اینکه شوهر دارند ازدواج با آنها حلال است به این معنا که صاحب کنیز که او را شوهر داده می تواند بین شوهرش حائل شود،و در مدت استبرا نگذارد با شوهرش تماس بگیرد،و آنگاه خودش با او همخوابگی نموده،دوباره به شوهرش تحویل دهد، که سنت هم بر این معنا وارد شده است." (2)
"بنده وکنیز جز به اذن و اجازه مولای خود نمی توانند با کسی ازدواج کنند."(3)
لایحه ی به اصطلاح حمایت از خانواده در ماده ی 23 خود تعدد زوجات را به شرط احراز توانایی مالی مرد و تعهد اجرای عدالت بین همسران از سوی دادگاه، مجاز دانسته است. این لایحه خصوصا ماده 23 موجبات اعتراض بسیاری از فعالان حقوقی و ... را به دنبال داشته است. این فعالان این قانون را غیر عادلانه و در تضاد با کرامت انسان دانسته اند. بحث عدالت از مباحث بسیار مهم و گسترده در علم کلام بوده است. در ماده ی 23 این لایحه نیز شرط اجرای عدالت از شروط مهم اختیار همسر دائم دیگر ذکر شده است.
آیا این قانون عادلانه است؟
دز تاریخ کلام اسلامی دو شاخه ی مهم از متکلمین وجود داشته اند که با عنوان اشاعره و معتزله از آنان نام برده شده است. اشاعره برای اخلاق، حسن و قبح ذاتی قائل نیستند.آنها بر این باور بوده اند که هرچه خداوند به آن امر فرماید، حسن و هر چه نهی فرماید ،قبح خواهد بود.اشاعره برای مثال، دروغ گویی را از آن جهت نا پسند می دانند که خداوند ما را از آن نهی فرموده است و اگر چنین نهی ای در کار نبود دروغگویی عمل نا شایستی به حساب نمی آمد. هر سخن و فعلی که از خداوند صادر شود ،عین ِ صواب و ثواب است و مثوبت در پی خواهد داشت و هر چه از آن نهی فرماید ، زشتی است و عقوبت سر انجام آن است. هر چه از آن خسرو خوبان صادر شود شیرین است."هر چه آن خسرو کند شیرین کند".
اعتزالیون اما چنین نمی اندیشیدند. آنان برای اخلاق و امور اخلاقی ، حسن و قبح ذاتی قائل بودند. دروغ گویی عملی ناپسند است و به همین دلیل خداوند ما را از آن نهی فرموده است . نه این که چون خداوند نهی فرموده است،دروغ گویی قبیح است. این دو گروه از متکلمین وقتی به متون دینی رجوع می کردند هر یک برداشت خود را داشتند. در مورد مفهوم عدالت نیز چنین بوده است. عدالت آن چیزی است که خداوند ما را به آن دعوت کرده است (اشاعره)
در باور اشاعره عدالت معنایی فرازمانی – فرامکانی دارد. که در متن دین(قرآن) به ان اشاره شده است. وقتی در قرآن تعدد زوجات مجاز دانسته شده است(سوره نساء آیه 24) معنای آن این است که اولا: این عمل عادلانه است و ثانیا: برای همیشه و در همه ی زمان ها و مکان ها این کار عادلانه تلقی می شود. معتزله چنین نمی اندیشیده اند. هدف این نوشته ارائه ی قرائتی دیگر از مقوله ی تعدد زوجات نیست بلکه تفطن به این امر است که پیش داوری ها و تعاریف پیشین ما در فهم ما از کلام بسیار تاثیر گذار است. آنچه در فهم ماده 23 از لایحه حمایت از خانواده به ذهن متبادر می شود آن است که قانون گذار قرائتی اشعری مسلکانه از مفهوم عدالت داشته است. می گوید: چون جواز تعدد زوجات در کلام خداوند صادر شده است این عمل ، عملی عادلانه است و این عدالت،فرازمانی – فرامکانی است. این قرائت،تعدد زوجات را نص صریح کلام خداوند می داند از این رو به اجتهاد در نص باور ندارد و این ماده بر این مبنای تئوریک اختیار همسر دائم بعدی را به رسمیت شناخته است. بسیاری از متفکرین دینی از نص مراد متن یا نوشته ای که وضوح کاملی دارد که جز یک معنای واحد را بر نمی تابد نداشته اند و اصولا نص را به دلیل طبیعت زبان بسیار نادر دانسته اند.
" نادر دانستن نص به دلیل طبیعت زبان است که در دلالت آن تجرید وتعمیم راه دارد. هم از این روست که دلالت بخشی در زبان به طور کلی و در متون بر جسته ی (ادبی) به طور خاص، جدا از دیالکتیک متن و خواننده نیست.تعیین معنای راجح از معنای مرجوح در "ظاهر" یا " موول" به افق ذهنی و نگرش خواننده وابسته است"(4)
همانطور که گفته شد هدف نویسنده ی این سطور ارائه ی قرائت و برداشت دیگری از قرآن در مقوله ی تعدد زوجات نیست که بخواهد از این طریق حکم به نا عادلانه بودن تعدد زوجات دهد و تنها توضیح این مهم است که عدالت، تعریفی فرا تاریخی ندارد و چه بسا امری در زمانی عادلانه و در زمانی دیگر غیر عادلانه باشد. بسیاری از اندیشمندان دینی احکام موجود در قرآن را احکامی متعلق به زمانی خاص می دانند که در آن زمان از مصادیق عدالت بوده است.احکامی که متعلق به قوم عرب در زمان پیامبر اکرم بوده است. " عربی دانستن دین اسلام نادیده گرفتن سهم غیر عربان نیست اما نکته اینجاست که مفهوم "غیر عرب" در اینجا غیر دقیق است مگر آنکه عربیت را مفهومی "نژادی" بدانیم،نه فرهنگی. ... باید ملاک تفکیک امت ها و ملت ها "فرهنگ" باشد که مهم ترین ابزار ان زبان است.وقتی از منظر فرهنگی به اسلام بنگریم،آن توهم نادرست که عربیت را از اسلام جدا می کند از بین می رود. از منظر فرهنگی اسلام دین عربی است و از این بالاتر،مهم ترین درون مایه ی عربیت و اساس تمدن و فرهنگ عرب است."(5)
فرهنگ عرب در زمان پیامبر تعدد زوجات را امری نا عادلانه نمی دانسته است. هر چند قبل از اسلام در اعراب محدودیتی برای تعدد زوجات وجود نداشته است و اسلام برای آن حدود قائل شده است. روح تفکر امروز بشر تعدد زوجات را امری نا عادلانه می داند حتا اگر مرد دارای تمکن مالی باشد و بتو.اند بین همسران خود به عدالت! رفتار کند. قانون گذار در این ماده با نگاهی مرد سالارانه به نهاد خانواده می نگرد. پیش فهم ها و پیش فرض های نادرست خود را در برداشت خود از عدالت دخالت می دهد.آیا مردان دارای ثروت را از حق تعدد زوجات بهره مند دانستن خود ناعادلانه رفتار کردن بین مردان غنی و فقیر نیست؟از هر طرف که به این ماده ی لایحه نظر افکنیم نا عادلانه بودن آن آشکار است.
اگر قرآن وحی خداست – که به باور مسلمانان هست- و اگر خداوند به عدالت امر می کند – که می کند – پس باید قرائتی از این متن ارائه داد که با عدالت – زمانی و مکانی- سازگار باشد.
"متن معنای خود را بر دوش ندارد، متن را باید در زمینه قرار داد،متن مصبوغ و مسبوق به نظریه است،تفسیر آن سیال است و پیش فر ضها در اینجا نیز به همان قوت موثرند که در هر قلمرو دیگر از فهم. ... حال,چون پیش فرض ها عصری هستند می توانند تحول یابند و در واقع تحول هم می یابند. و لذا معرفت دینی یا علم دین که محصول فهم بشری است،دستخوش تحول مستمر می شود. ... پس دین خود صامت است و چون تفسیر متن ماهیتا امری جمعی و قائم به جامعه ی متخصصان است (نظیر تمام فعالیت های علمی دیگر) پس موجودی سیال،متحول و مستقل از فرد فرد مفسران و مشتمل بر صحیح و سقیم و متضمن پاره ای از اندیشه ها و تصورات مشکوک است و از منظر تکاملی،موارد سقیم آن همان قدر اهمیت دارند که موارد صحیح.
**********
تعدد زوجات که در قوانین ما نیز به رسمیت شناخته شده است و در ماده ی 23 لایحه حمایت از خانواده از آن سخن گفته است،قانونی است بر آمده از پیش فهم ها و پیش فرض های مرد سالارانه که نه تنها قانونی در حمایت از خانواده نیست بلکه بر هم زننده ی نهاد خانواده است. در این قانون،زن جنس دوم دانسته شده است که با او همچون کالا برخورد می شود.تمکن مالی و عدالت امری نسبی اند که چندان ملاک و معیار مشخصی ندارند و اصولا عادل بودن در این شرایط، پس از ازدواج ِ دیگر مشخص می شود و نه قبل از آن.حتا اگر مرد خانواده بتواند با تعدد زوجات بین همسران خود به عدالت رفتار کند !! این قانون همچنان قانونی ناعادلانه و ضد زن و ضد خانواده است.زن و مرد هر کدام نیمی از انسانیت اند و تصویب این قانون در واقع نفی کرامت انسانی زن است.
(1) لمعه ی دمشقیه شیخ ابی عبدالله شمس الدین محمدبن جمال الدین مکی العاملی(شهید اول) جلد دوم انتشارات دارالفکر 1383 ص 70
(2)تفسیر المیزان علامه محمد حسین طباطبایی جلد 4 ترجمه ی سید محمد باقر موسوی همدانی ص 425
(3) لمعه ی دمشقیه ص 72
(4) معنای متن (پژوهشی در علوم قرآن) نصر حامد ابوزید ترجمه ی مرتضی کریمی نیا انتشارات طرح نو 1380 ص 304
(5) همان ص 66
(6) بسط تجربه ی نبوی عبدالکریم سروش انتشارات صراط 1378 ص
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:34  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دیروز اهواز میزبان مهندس لطف الله میثمی بود. سازمان دانشجویان و دانش آموختگان استان خوزستان با همکاری نیروهای ملی مذهبی مراسم سخنرانی را با موضوع «
اقتصاد نفت در ایران» ترتیب داده بودند.
چند ساعت پیش یکی از دوستانی که مهندس را در پرواز تا تهران همراهی کرده بود زنگ زد و گفت در راه که ایشان را به آپارتمانش درشهرک اکباتان تهران می رسانده شنیده است که سند خانه ی ايشان برای آزادی احمد باطبی در اختيار دادگاه است.
به ياد آوردم كه هفته گذشته که برای آماده كردن تبلیغ این برنامه در اینترنت به دنبال عکسی از مهندس بودم این موضوع را جايي خوانده ام اما در آن شرايط اهمیت موضع برای من قابل تصور نبود. در اين باره میثمی با دلشكستگی گفته است که با درخواست همسر سابق احمد سند را گرو گذاشته و حالا که احمد فرار کرده امکان دارد خانه را از او بگیرند.
كمتر فعال دانشجویی است كه احمد باطبی را دوست نداشته باشد. او نماد نسل جدید مبارزان ایران است. نماد 18 تیر و شاید همه زخم های فروخورده این سالها.
اما نمی شود لطف الله میثمی را بشناسی و روح بلند و انسانیت و مردانگی اش را درک کرده باشی و در برابر این اتفاق همه ایمانت به مبارزه دچار چالش نشود.
مهندس براستی یک «مجاهد خلق» اصیل و تمام عیار است. مردی که در مبارزه در زمان شاه هر دو چشم از دست داد و یک دستش هم از مچ قطع شد و پس از انقلاب نيز از زندان بي بهره نبود. اما از پای ننشست و همچنان مبارزه می کند. مجله «چشم انداز ایران» بخش کوچکی از فعاليت های میثمی است.
فرار احمد باطبی به آمریکا و آنچه پس از این می کند و می گوید به خود او ارتباط دارد و بس. اما آنچه قرار است برای مهندس میثمی اتفاق بیفتد به همه انسانهای آزاده و آزادی خواه مربوط است.
همه ما به او بدهکاریم. همه مبارزان راه آزادی ایران . و اگر این دین ادا نشود باورهای من و بسیاری چون من دچار نقصان خواهد شد. از آن زمان كه اين ماجرا را شنيده ام از خود می پرسم نکند که این راه که می رویم به هیچ جایی نمی رسد و همچنان در بند خویشتن خویش گرفتار باشیم؟
نكند همه این مبارزه ها و درد و رنج ها منيتی از سر هوس است. اما امثال میثمی دلم را گرم می كند كه جایی در اين سرزمين همچنان چراغ مردانگی و آزادگی روشن است.
برگرفته از وبلاگ دوست خوبم اشکان
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:44  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
درود به همه دوستان خوبم
نمی نویسم
نه اینکه تنبلی کنم ، خوب دوستان می نویسند و منم می ذارم تو وبلاگم ،
مدتیه که وقت کم دارم شاید حس انفعال دارم و ناامید از درست شدن اوضاع هستم.
ولی قول می دم که از خونه تنبلی به خونه کارآمد بودن کوچ کنم ولی
اگه اینطور باشم و واقعن کار کنم مرا می کوچانند به سیاهچالها ...
دیگه بهانه خوبی بو د!!!!!!!!!!!!
همه ی شما رو دوست دارم و از مهر همگی تان سپاسگذارم
چون این مسئله تعدد زوحات سیلی بدی به صورت بانوان ایرانی می زنه
فعلت این کاریکاتور رو داشته باشین تا مطلبشو هم بنویسم .
قربان روی همه ی شما
فرشته
........................................................................

تلاش برای
حذف رضایت
از همسر اول
............................
آمار های افتخار آفرین حکومت اسلامی : بيش از 2 ميليون معتاد، 200 هزار الکلی
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:35  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سرزمینی که در آن فرشته ها به تن فروشی میروند
تلاشهای پسرکی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی
امین گفت آن روز مادرش ديگر ناچار بود، زيرا «هيچ هيچ هيچ راهي براي سير كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!
امين كليه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعا" دارد تحقيق و بررسی مي كند كه آيا مي تواند اعضاي بدنش را تك به تك پيش فروش كند؟ و آيا مي تواند به كسي اطمينان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضايش را تك به تك به بيماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینکه چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:59  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران- محبوبه کرمي ، ويدا دهقانيان و جلال اقدامي هر سه از فعالان مدني بازداشت شده در تجمع 24 خرداد ماه در محدوده پارک ملت تهران ميباشند . هر چند حداقل بازداشت شدگان بيش از 250 تن اعلام شده اند اما وضعيت سه فرد مذکور متمايز و نگران کننده تر از سايرين ميباشد.
جلال اقدامي 30 ساله ، برادر زنداني سياسي سابق جعفر اقدامي از اعضاي اين مجموعه ميباشد که هم اکنون در سلول انفرادي در بند 240 زندان اوين به سر ميبرد ، اين مجموعه گزارشاتي را مبني بر بدرفتاري با ايشان دريافت نموده است . وي فارغ از اينکه به اتهام شرکت در تجمع که حتي خود وي نيز عنوان ميدارد که در حاشيه تجمع و بدليل بازداشت کور و دسته جمعي دستگير شده است به خاطر فعاليتهاي برادر خود تحت فشار قرار گرفته است.
همچنين محبوبه کرمي ، 40 ساله ، ژورناليست و از اعضاي کمپين يک ميليون امضا که پس از بازداشت و انتقال به زندان اوين به بند 209 وزارت اطلاعات منتقل و با انتقال به سلول انفرادي تحت فشار قرار گرفته است و ايشان نيز فارغ از اتهام فاقد وجاهت مبني بر شرکت در تجمع در مورد فعاليتهاي کمپين و ساير مسائل غير مرتبط با علل بازداشت مورد بازجويي قرار گرفته است ، وي همچنان تحت فشار روحي و رواني و در بند 209 زندان اوين به سر ميبرد.
ويدا (فاطمه) دهقانيان 30 ساله و از فعالان سياسي و از دستگير شدگان روز و تجمع مذکور ميباشد ، وي نيز فارغ از اتهامات وارده منجر به بازداشت به بند 209 وزارت اطلاعات منتقل گرديده است ، وي هم اکنون در سلول انفرادي به سر ميبرد و بعلت عضويت در حزب پان ايرانيست تحت بازجويي قرار گرفته است .
اين مجموعه عليرغم نگراني از وضعيت صدها بازداشت شده اخير در تجمع موسوم به 24 خرداد وضعيت سه فرد ياد شده را بعنوان وضعيت خاص ، بلاتکليف و تحت فشارهايي خارج از علل بازداشت عنوان ميدارد و خواهان پايان برخورد غيرقانوني با اين افراد ، دادن اجازه تماس و تسريع در روند رسيدگي به وضعيت اين افراد که خواهان آزادي آنان هستيم ميباشد.
فعالان حقوق بشر در ايران
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:27  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نمای دور و نزدیک سفره های پر از فقر...
حالا تصویر را کمی جلوتر می بریم:

بازم جلوتر:

و حالا دیگر همه چیز پیداست، اگر باز هم چشمانتان دور بین است، روی تصویر کلیک فرمایید تا "همه چیز" را یینید!
اینجا جیرفت است! صدای ما را از لابلای خاطرات پرداخت پولهای زیاد برای خرید چند کیلو میوه ی جیرفتی می شنوید!
شاید عکس آخری کمی مذاقتان را بیازارد اما ...
اگر دستتان به کسانی که مبالغ هنگفتی را صرف هزینه های سفر استانی می کنند می رسد، بگویید سری به اینجا هم بزنند. لابد اگر سر و کله ی بزرگان قوم اینجا ها پیدا شود، راه حل رفع مشکل را خواهند داد:
حشره کش تارومار!
(بر گرفته از وبلاگ نثرما)
البته اصلا چیز عجیبی نیست خیلی بدتر از این ها رو دور و ور خودمون داریم میبینیم.
.................................
درود
نتونستم چیزی ننویسم
رو عکس آخری اگه کلیک کنید خیلی فاجعه هست
یعنی اصلن نمی ونم چی بنویسم
باید از خودمون ناراحت باشم که کم کاری می کنیم ، یا از نسل گذشته که با بی برنامه بودن و احساسی برخورد کردن این بلا سر ملت و بچه های ایران اوردند ..شما بگویید من که مغزم هنگ کرده...
فرشته
.................................................
راستی این عکس هم هست:
حالا فهمیدید مردم برای چی خونه نمی خرند.....
نکته بین ها به سایر مطالب روزنامه هم دقت کنند!!!
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:56  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
زمین لرزه در دنیای وبلاگستان
مخابرات بمب فیلتر ینگ و یا زمین لرزه !!!!
درود بر همه ی دوستانم
هجومی دیگر بار از مخابرات ایران
و فیلتر شدن بسیاری از وبلاگها و سایتها
مخابرات جمهوری اسلامی ، فیلتر می کند و بچه های مبارز و نویسنده های وبلاگها دوباره از نو شروع می کنند ..
یاد آهنگ داریوش افتادم که می گه :
دوباره می سازمت وطن ...وطن
حالا ما شدیم.... دویاره می سازیم وبلاگهامون رو
سایت تغییر برای برابری در 29 اردیبهشت به همراه بسیاری از وبلاگهای کمپین برابری خواهی یک میلیلون امضا در شهرستانها و کشورهای دیگرو کانون زنان ایرانی ، کانون زنان جامعه ایرانیان متحد ...
و بسیاری دیگر از سایتهای دیگر به خصوص مربوط به فعالین حوزه ی زنان فیلتر شد .
همه ی این سایتها و وبلاگها با آدرس جدید دوباره از نو شروع کردند و دیروز در 29 خرداد دوباره این فیلترها صورت گرفت.
گویا 29 ام هر ماه زمین لرزه فیلترینگ مخابرات شروع بکار می کند .
مثال زمین لرزه ای می ماند که خرابی هایی بوجود می آورد و همه دوباره از نو سایت می زند و. وبلاگ ...
…
زمین لرزها ی ِ مخابرات تا به کی ادامه دارد ؟
این همه هزینه و وقت برای فیلتر کردن به خصوص سایتهای مربوط به کنشگران زن برای چیست ؟
این سایتها و وبلاگها چه می نویسند که در نظام ایجاد وحشت می کند؟
15 مرداد روز همبستگی با کمپین برابری خواهی یک میلیون امضا اعلام شده است .
از طرف دوستان وبلاگ نویس این روز روز اتحاد و همبستگی با این جنبش بزرگ می باشد .
شما هم در اتحاد وبلاگنویسان شریک شوید و قدمی در خواسته های برحق فعالین حوزه زنان ، که خواسته همه ی زنان ایران زمین است ، بردارید .
کد لوگوی روز همبستگی با کمپین برابری خواهی یک میلیون امضا:
http://www.change4equality.net/">
http://i28.tinypic.com/keulg3.jpg" width="155" height="155">
با قرار دادن این لوگو روز همبستگی رو بسیار باشکوه برگزار کنیم .
با سپاس از همه ی خوانندگان و دوستانم
فرشته
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:3  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بهجای ما،خودتان را دار بزنید |

|
وبلاگ، تريبون آزاد |
|
بوی تعفن و کثافت،بوی "مرداب هزار سال ساکن" را میدهد "بند تنبان" آقایان.این بو انگار دیگر شده جزیی از ذات سیستم حاکم و لعنت بر ما که ادکلن پیرامون خود میپراکنیم تا بو نکنیم و تحریک نشویم به کاری برای رفع منشا این کثافتکاریها.هر جا را هم که نگاه میکنی،آسمان به همین سیاهیست؛در بهارستانش،در دانشگاهش و در رکن امنیتش.در همین روزها که به جان جوانان افتادهاند برای نیم بند انگشت روسری عقبتر و چهارلاخ موی فشن و دیگر جایی برای تفتیش حوزهی شخصی مردم باقی نگذاشتهاند،در "اتاق خواب-کار"های مدیران ارزشی و انقلابی و ولایی هیچ پردهای باقی نمی ماند؛این آشغالها بیشرمانه به جان عفت نسل نوی ایرانی افتادهاند و بوی گندابشان هر روز مشام ما را میآزارد.دم بچههای زنجان گرم گرم که تنبان یکیشان را درآوردند و پرچمش کردند اما کمی بو بکشید،اگر ماسک به صورت نزده باشیم،تنفس بهراستی سخت است و جانکاه چه،در هر جایی از این سیستم فاسد یک لاشخور آلت به دست نشسته در کمین ناموس نسل ما و این شلوارها که هی بالا و پایین میرود،بوی تعفن نیم تنهی پایین فاسد ایشان را در فضا میپراکند. عصبانیت آدم اما اینجا دیگر بدل به نفرت میشود که به اسم «امنیت اجتماعی»،اسلام و دین و صدها زهرمار دیگر هر روز طرحی نو در میاندازند و به خیابانها میریزند به جای آن که به لانههای "عفاف و فساد" آنچنانی هم سری بزنند.اگر مسوول این طرحها اندازهی یک انسان اولیهی هم "شعور" داشت،تا به امروز دیگر باید میفهمید که امنیت روانی و اجتماعی ایران را پوشش زنان و مردان ایرانی بر هم نمیزند،این که در یک شرکت خصوصی فلان آقا و خانم با هم چای بخورند،ارتباطی با نظم عمومی یک کشور نداردهمچنان که زیبایی آدمها در خیابان نیز میتواند تسکین دهندهی روان است نه پریشان کنندهاش.آنچه اجتماع را نگران میکند،به رفتارهای ناشایست میکشاند و اعصاب و روانی باقی نمیگذارد،این پردهدریهاست،این کثافتکاریهایی است که مشتی فاسد در پناه قدرت انجام میدهند و "هزینه"اش هم به پای نسل ماست وهم به پای تمامی سیستم حاکم.امنیت اجتماعی ممکلت را نه جوانان که از قضا آن نسل بیجنبهای به بازی گرفته که اختیار شکم و زیرشکمش را ندارد و تا در جایی به قدرت میرسد،میخواهد انتقام "شهوت فرو خوردهی دوران جوانی" را از نسل امروز ایران بگیرد.اگر هستند در نیروی انتظامی کسانی که به راستی خواستار امنیت اجتماعی هستند(که هستند)،باید از یک سال و اندی گذشته درس بگیرند و باور کنند که این راهش نیست.جامعهی ما از پوشش و آرایش جوانان خود آسیبی نمیبیند چه،این جامعه برای همین جوانان است و با هنجارهای آنها نیز معنی مییابد نه با شاخصهای نسل گذشتهی خود،پس به اشتباه تمام انرژی و وقت و امکان و بودجهی نیروی انتظامی را صرف دگرگونی آن میکنید.بهراستی حیف این همه تلاش نیست که یک مدیری در فلان گوشه در یک چشم برهم زدن شما،گند میزند به کل اسلام و مسلمین و سپس از ته دل هم میخندد؟ چرا نباید امنیت اجتماعی ادعایی شما را ریشخند کند که زیر پست شهر را رها کردهاید و به نمایش گیر دادهاید؟آنقدر درگیر جدال روزمره با "نسل ما" شدهاید که آقایان به دور از چشم قانون و متولی قانون و پاسدار قانون برای "هر گهی خوردن"،آزاد و لاقیدند.باری؛فساد آرایش زنان ایرانی و شکل موی مردانش نیست،کمی بو بکشید،بوی تهوعآور آن را در جای دیگری استشمام می کنید؛جایی نه خیلی دور که در همان نزدیکیهای خودتان. اگر کمی فکر داشتید،اگر وجدان داشتید،حتا اگر میخواستید سر به تن این جوانان آرایش کردهی ارزش به باده نباشد،رسمش این بود که ابتدا این گشتهای ارشاد را بفرستید به حیاط خلوتهای بسیاری از مدیران که رسمن لانهی فساد و فحشا هستند و خرج این عیاشیها را هم از جیب من و شما میدهند.لازم بود پیش از آن که بروید،کار و بار شرکتهای خصوصی را تهدید کنید،سری هم میزدید به آن اتاقهایی که فرش پهن کردهاند تا بتوانند سر ضرب و بیفوت وقت بروند سر "اصل مطلب".باید تاسف خورد،حتا بالاتر از تاسف دل سوزاند به حال این «پاسدار ارزشها» که رگ غیرتش با دیدن چند تار مو باد میکند اما روشن نیست که چرا چشمانش همیشه بر روی انزال بکارت دختران ایرانی در اتاقهای کار-خواب مدیران حکومتی بسته است!؟قدرت بازویش را میکوبد بر سر جوانانی که همیشه ساکتند و تسلیم اما چو نوبت به عالیجنابان که رسید،سر خم میکند و چون گماشتهای از بساط عیش و نوش "شبهای جمعه" ایشان مراقبت. میگویند که نسل ما «بیغیرت» است اما باور کنید،اگر من جای برخی بودم که در دو سال گذشته کلیدواژهشان «امنیت اجتماعی» بوده است اما امروز از ته این امنیت اجتماعی،آن دو عضو مجلس،آن یکی سردار سابق و این یکی معاون فرهنگی دانشگاه درآمده،بیبرو برگرد خودم را "دار" میزدم. |
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:40  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
درود
درود بر همه ی هموطنانم
تا بیاد دارم و در کتابها و در تاریخ معاصر می خوانم هماره هموطنان بهایی ما مورد ازار و اذیت قرار داشته و دارند .
این هموطنان فقط و فقط برای عقیده ی دینی خود مورد این همه ظلم واقع می شوند.
خودخواهی برخی از تند روها در همه ادیان و به خصوص اسلام تا آن حدی ست که فقط همکیشان خود را در درجه ی انسانیت می دانند و غیر از این را دشمن می پندارند و بدین شکل با اینان برخورد فیزیکی و یا روانی می کنند .(وحتی بدتر از آن شکنجه و زندان و تهمت های جاسوسی )
اگر با این هموطنان بهایی تماس داشته باشید ، خواهید دانست بسیار آگاه و روشن فکر و به خصوص مهربان هستند . من از طرف خودم از این هموطنان عذر خواهی می کنم این دستگیری های خودسرانه و توهین به این هموطنان را محکوم می کنم .باشد که در ایرانی آزاد و به دور از هر تندروی زندگانی خوبی داشته باشند وبا آزادی به ترویج و انجام مراحل دینی کیش خود بپردازند .
مزار برادر از دست رفته ی من در تهران ، خاوران در کنار مزار بهاییان است
و به شخصه برخورد بسیار خوب و در شان یک انسان واقعی و یک ایرانی را از بهاییان عزیز دیده ام .این هموطنان در حتی مزار مردگان خویش هم آرامش ندارند و آنجا هم مورد اهانت تند روها قرار می گیرند ..
با سپاس
فرشته
..........................
بر اساس آخرين گزارشات دريافتي روزگذشته مسئولين جامعه بهائي ويلاشهر (اصفهان) به نامهاي هوشمند طالبي و مهران زيني به همراه يكي ديگر از اعضاي اين جامعه با نام فرهاد فردوسيان به اتهام به خاك سپردن اموات در مكاني كه 15 سال است به خاك سپرده مي شدند، توسّط نيروهاي انتظامي - امنيتي بازداشت شده و بدون محاكمه در دادگاه به زندان شهر اصفهان منتقل گرديدند . وضعيت کنوني اين افراد نامعلوم است .
شايان ذکر است علاوه بر هفت رهبر جامعه بهايي به نامهاي جمال الدين خانجاني ، وحيد تيز فهم ، مهوش ثابت ، بهروز توکلي ، سعيد رضايي ، فريبا کمال آبادي ، سه بهايي ديگر نيز به نامهاي علي احمدي، چنگيز درخشانيان و خانم سيمين گرجي در قائمشهر در طي روزهاي اخير بازداشت گرديده اند.
http://hra-iran.org
نامه یک هموطن ایرانی ما
با سلام ودرود برشماهم وطن وسرورگرامي
شخص من از تحصيل وكاردل خواه در كشورم محروم شده ام به باز داشت اطلاعات ودوران سخت زندان محكوم شده ام شاهد مصادره اموال وشهادت عزيز انم بوده ام با چشم خود شاهد تخريب گلستانهاي (محل خاكسپاري بهائيان )اكثر شهرهاي كشورم بوده ام ولي فقط مسئولين اين جمله را گفته اند كه :بهائيان مظلوم نمائي ميكنند!!!! اگر اين وسعت بي عدالتي مظلوم نمائي است پس سياهي ظلم كدام است ؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:14  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:56  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
در سالگرد اجرای این طرح، گزارش زیر به بررسی چگونگی انجام طرح و وضعیت کنونی بازداشت شدگان می پردازد.
اعتراض خانواده های بازداشت شدگان
خانواده ی بازداشت شدگان، که اغلب در جریان هجوم نیروهای انتظامی، مورد آزار قرار گرفته بودند و شاهد ضرب و شتم شدید فرزندانشان بودند، با مراجعه مکرر به دادگاه انقلاب و پلیس امنیت خواهان اطلاع از وضعیت فرزندان خود شدند، با این حال مسئولان از دادن پاسخ روشن به آنان خودداری کرده و با توهین و تهدید از آنها می خواستند که از ادامه پیگیری های خود منصرف شوند.
مادر میثم لطفی می گوید: "در طی زمانی که ما در برابر پلیس امنیت در میدان سپاه تجمع می کردیم، تنها با توهین روبرو می شدیم. به ما می گفتند پیگیری نکنید، هیچ کدامشان زنده باز نمی گردند."
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
من نمی تونم بنویسم
نمی تونم ...بی مقدمه .. تاسف و خشمم رو نگه می دارم برای مبارزه ..همین
..............................................
در خبرها آمده بود که شهردار نه چندان محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن ...
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه ...












نرگس برای عکاس نمیخندد
برق نگاه معصومشان با قابهای چوبی در دست که در آن چهرههایی متفاوت از تصویر فعلیاشان را نشان میداد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان میبود، و انگشتهای ذوب شده نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و دهها درس خاطرهانگیز دیگر این دوره انداخت.
نمیدانیم وقتی به درس پترس فداکار میرسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمیدانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست میدارند.
دخترکان و پسرکانی با قابهای بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج میزند، بچههایی که رنگ نداشته دیوار خانهاشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینههای سرسامآور درمان دارد و نمیدانیم چرا تا به امروز گرههای چروک چهرههایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچهها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان میماند، به دنبال مرغ خانهاشان میدود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروسهای خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچههای قربانی غفلت ما در کنار بچههای روستا برای گرفتن یک عکس حاضر میشود اما او برای عکاس نمیخندد.
نرگس دفتر مشقش را باز میکند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست میگیرد و در سطر اول مینویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمیگرفت
پ.ن : خیلی از دوستان عنوان داشتن که میخوان به هر شکل ممکن به این عزیزان کمک کنند من اطلاعات کاملی ندارم از این عزیزان اما شاید اطلاعات زیر به کمک تون بیاد:
این کودکان ساکن روستای درودزن مرودشت از توابع شیراز و استان فارس هستند
خبرگزاری فارس تا حدودی پی گیر این قضیه بوده که آقای فرامرز میر احمدی خبرنگار فارس این تصاویر رو تهیه کردن
امیل تماس با خبرگزاری فارس Info@farsnews.ir
لینک های مرتبط
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8609120495
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8609130176
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8609130145
http://www.farsnews.com/imgrep.php?nn=8609120590
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:49  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
درود بر دوستانم
شنیده بودم انسان وقتی در حال غرق شدن هست هر آنچه که در اطرافش باشه با خود به زیر اب می بره ...
حتی موقع دست و پا زدن تو مشتش آب رو با خودش به زیر اب می بره ..
حالا مسئله این نظام شده ...
تو زبون محلی ما یه صرب المثل هست که می گه :
وقتی وره ره مرگ وشتی انه ...چپونه چاشت خینه ..
یعنی وقتی مرگ گوسفندی می رسه می ره سراغ صبحانه چوپان و اونو می خوره که چوپان عصبانی بشه و سرشو ببره ...
حالا اینا شدند
مرگشون رسیده .. به مردم فشار می آورند ..حالا اقتصادی یا اجتماعی یا سیاسی
حالا با ترور با سانسور و هر چه که بتوانند.. با تمام قوا و ابزارهاشون اینکارو می کنند .
اینا موقع رفتنشون هست و نمی دونند و یا می دونند دارند چه غلطی می کنند تا اخرین لحظه می چپاند و می کشند و می دزدند و می روند ...
..........................................
اینم یه پرونده سیاه دیگه ...

مقاله از تبعیدیمنوچهر فرهنگی را هم کشتند. او هم ترور شد. با ضربات چاقو! سه ضربه ای که سینه مملو از عشق او به میهن زرتشتیش را شکافت. اینبار آدمکش یک خانم بود! خانمی که بلد بود با خونسردی تمام با چاقو تنی را سلاخی کرده و از صحنه متواری شود! شاید تا چند روز دیگر همین خانم سر از آپارتمانی مجلل در بالای شهر تهران درآورد! کسی چه میداند شاید هم اینبار پلیس اسپانیا به اشتباه هم که شده ایشان را دستگیر کند و زحمت محکوم کردن سران رژیم جمهوری اسلامی و آدمکشانش را به دادگاههای اسپانیا محول نسازد!
میگویند که جدال زنده یاد منوچهر و آن خانم قاتل بر سر نصب پوسترهای تبلیغاتی جمهوری اسلامی بوده! پوسترهائیکه معلوم نبود در (مورالخا) ی اسپانیا و بیخ گوش منوچهر فرهنگی چه میکردند!؟ اینبار صحنه جنایت همه جانبه شگفت انگیز است, چرا که آدمکشان جمهوری اسلامی تنها برای اعتراض به نصب پوستری پیرمرد 82 ساله ای را سلاخی کردند!
منوچهر فرهنگی عزیز را هم کشتند. پیرمرد زرتشتی 82 ساله ای که تا زنده بود برای فرهنگ و اعتبار ایران زنده بود. زندگی مملو از موفقیتهای متعددش را هیچیک از آدامکشانش نداشت. نه ولی فقیه آنها و نه زنی که زیر چتر ولایت چیزی را بجز چاقو زدن و سینه شکافتن نیاموخته بود.
منوچهر فرهنگی نازنین را هم کشتند. اگر من و شما رو در روی آدمکشان نایستیم و آدمکشی را محکوم نسازیم فردا نوبت ما نیز خواهد بود.
بیاد منوچهر فرهنگی و محکوم نمودن تروریست
......................................................

پس از فیلتر شدن تقریبا تمامی سایتها و وبلاگهای حامی جامعه ایرانیان متحد توسط مخابرات جمهوری اسلامی که این امر خود روندی کاملا طبیعی از سوی این نظام سرکوبگر و مخالف با هرگونه روشنگری و آزاد منشی است. جامعه ایرانیان متحد برای هرچه مستحکم نگاه داشتن پیوند خود با عزیزان درون میهن که از خفقان و سرکوب جمهوری اسلامی رنج میبرند, آدرس جدید خود را به شرح زیر اعلام میدارد.
لذا عزیزان بازدید کننده میتوانند فقط با اضافه نمودن عدد 1 به آدرس قبلی کانون خود, کانون زنان جامعه ایرانیان متحد به تارنگار دسترسی داشته باشند
کانون زنان جامعه ایرانیان متحد
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:45  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
درود بر همه
اعدام و ایران ..چندین سال هست که اسم ایران با اعدام و سنگسار توامان می اید
خسته و درمانده شدیم
چه کنیم از اینهمه بی تدبیری اینان ..
اگر این جوان قبل از سن قانونی قتلی رو صورت داده ..بهانه ای برای اعدامش دارند ولی
در تاریخ مخوف و ترسناک ایران در سی سال گذشته ...چقدرو و چند اعدام بی دلیل داشته ایم .. چقدر در بی د ادگاه های این نظام و نظام گذشته جان دادند ...
اعدام در من با اسم برادرم همراه هست
برادری که فکرش و دغدغه ی ذهنش مردم بودند ..او چرا اعدام شد ؟ مگر او دست به قتل زده بود ؟ یا معلم کرد ما در آستانه اعدام است ( فرزاد کمانگر ) ... حرف بسیار است ..
بخوانید و شما هم محکوم کنید ..

فعالان حقوق بشر در ايرانعلي مهين ترابي نوجواني که در سن 16 سالگي و در طي نزاعي دسته جمعي در مدرسه متهم به قتل همکلاسي خود گشته بود و عليرغم رد اتهام توسط وي و نواقص پروند سرانجام ازسوي شعبه 33 دادگاه عمومي بررسي مجرمان نوجوان درکرج به مجازات اعدام محکوم شده است.پس از تائيد حکم در ديوان عالي کشور و بي نتيجه ماندن تلاش شوراي حل اختلاف، پس از 5 سال تحمل زندان سرانجام اجراي حکم اعدام اين نوجوان به اجراي احکام زندان رجايي شهر کرج ابلاغ گرديد.
هر چند سازمانهاي مدافع حقوق بشري ، اتحاديه اروپا و بالاخص سازمان عفو بين الملل در سال 2007 طي گزارشي مفصل از حکومت جمهوري اسلامي درخواست توقف حکم اعدام اين نوجوان را نموده بودند و عليرغم اينکه ايران کشوري است که عضو «پيمان بين المللي حقوق مدني و سياسي» و «آي. سي. سي .پي. آر» است و تعهد کرده است که مجرمين زير سن قانوني را اعدام نکند اما حکومت جمهوري اسلامي که بالاترين آمار اعدام کودکان را در دنيا دارست اکنون حکم اعدام اين نوجوان را در آستانه اجرا قرار داده است.
مسلم است توقف حکم اعدام اين نوجوان تلاش بي دريغ مدافعان حقوق بشر و اصحاب رسانه اي را مي طلبد.
همچنين در ذيل نامه اي از اين نوجوان اعدامي مورخه آذر ماه سال گذشته جهت تنوير افکار عمومي مي آيد :
پاييز گفت تا چند روز ديگر مي رود.
مامور زندان هم گفت قبل از رفتن پاييز تو هم مي روي .
با انگشت روزها را مي شمارم .
لحظه هاي مرموز به تندي مي گذرند.
لولوي شب مي آيد ، هر شب ...تو هم مي بيني ؟
اينجا تاريک است .
بوي مدرسه از يادم رفته .
حالا من - علي مهين ترابي ، فرزند محمد رضا متولد سال 1365 - شاگرد درس خوان سال دوم هنرستان در ميان اين جمعيت نام ديگري هم دارم "اعدامي"!
هيچ وقت زمستان را دوست نداشتم اما حالا که قرار است ديگر هيچ وقت روي خيابان هاي سفيد محله مان را نبينم دلم براي برف بازي حسابي تنگ مي شود.
جويباري از چشم هايم جاري مي شود.مرگ لالايي مي خواند، صداي خاموشش را مي شنوم .
ضربه هاي قلبم يکي يکي خاموش مي شوند.
لحظه هاي غم انگيز زندگي ام از چهاردهمين روز بهمن سال 81 شروع شد.
در رشته کامپيوتر يک هنرستان غير انتفاعي درس مي خواندم.
شاگرد اول مدرسه بودم . به همين خاطر روياي شرکت در المپياد برايم در حال تحقق بود. اما...
ميلاد و مزدک همکلاسي هايم بودند . آن روز با هم درگير شدند . وقتي فهميدم درگير شده اند رفتم جدايشان کنم . دلم نمي خواست نمره انضباطشان کم شود.
وقتي يکي از بچه ها فرياد زد: مدير آمد بچه ها از هم جدا شدند.
شاگردها به صف وارد کلاس مي شدند.
مزدک فکر کرد به طرفداري از ميلاد وارد دعوا شده بودم . نمي دانست هيچ قصدي نداشته ام .
مزدک گفت : "زنگ آخر بايست کارت دارم ."
اهل دعوا نبودم ، همه اين را مي دانستند . دلم نمي خواست در موردم اين طوري فکر کند . به کلاس رفتم . مي خواستم با مزدک حرف بزنم و برايش بگويم که فقط مي خواستم آتش دعوا را بخوابانم اما مزدک قبل از اين که حرف هايم را بشنود از شدت عصبانيت به طرفم هجوم آورد. اما بچه هاي کلاس اورا گرفتند و بي نتيجه به کلاس خودم برگشتم .
زنگ آخر
آن روز در تمام زنگ ها دلم حسابي شور مي زد. بالاخره زنگ آخر خورد . زنگ آخري که بوي مرگ مي داد.
مقابل دم در مدرسه مزدک را ديدم . ميلاد هم با من بود. همان موقع مزدک نزديک شد و درگيري رخ داد. خيلي از بچه هاي مدرسه دورمان بودند . عده اي مي خواستند جدايمان کنند . همهمه بدي بود . نفسم داشت بند مي آمد.
حلقه دانش آموزان مدرسه لحظه به لحظه تنگ تر مي شد . طرفدارهاي من ، ميلاد و مزدک پخش شده بودند . وقتي ياد آن صحنه مي افتم قلبم از جا کنده مي شود .
بچه ها از طرف فشارم مي دادند . به عقب کشيده شدم . فشار آن قدر زياد بود که چند قدم عقب تر رفتم .
چاقو را از جيبم در آوردم . مي خواستم با نشان دادن چاقو آن ها را بترسانم . مزدک و ميلاد هنوز با هم درگير بودند . ميلاد از پشت سر اورا مورد ضرب و شتم قرارداده بود که ميلاد به طرفم آمد . آن لحظه نفهميدم چه اتفاق افتاد.
ناظم آمد . چشم هايم داشت مي سوخت . فضا غبار آلود بود . مرثيه چشمانم تمامي نداشت . نفس نفس مي زدم که ناظم رسيد .
با آمدن او بچه ها فراري شدند. بعضي ها مزدک را که به شدت عصباني بود کناري کشيدند . او داشت کاپشنش را درمي آورد و همچنان هم تهديد مي کرد. يک لحظه متوجه شدم پيراهنش خوني است . حالم خراب شد .
دنيا دور سرم چرخيد . تمام توانم را در تارهاي صوتي ام حمع کردم و فرياد زدم کدام نامردي اورابا چاقو زده ؟
انگاري همه کوچه ها به بن بست مي رسيدند.
نزديکي هاي مدرسه فقط يک ماشين در حال حرکت بود . با التماس و گريه خواستم توقف کند .راننده وقتي ديد مزدک خوني است گفت به من ربطي ندارد. مي ترسيد گرفتار شود . گفت :" هر کي زده خودش هم ببردش بيمارستان ."
دنيا دور سرم مي چرخيد. گفتم آقا تورا به جان بچه هايتان مارا ببريد . من نزده ام اما مزدک همکلاسي ام است شما اورا برسانيد خودم تا اخرش هستم .
راننده ايستاد اما سوارمان نکرد. فکر مي کردم حالش خوب مي شود. سرانجام يکي از دبيرهاي مدرسه آمد و مزدک را به بيمارستان رساند. خودم به دفتر مدرسه رفتم .
بچه ها ميلاد را هنگام فرار از صحنه جرم گرفته و به دفتر برده بودند.
پليس در مدرسه
دقايقي بعد مامورهاي پليس آمدند. به کلانتري منتقل شدم . تا به آن روز نمي دانستم کلانتري چه شکلي است . رنگ به صورت نداشتم . انگشت هايم مي لرزيد. دلم آرام نمي گرفت . انگار يخ زده بودم . افسر نگهبان گفت :" مزدک زنده است ." با شيندن اين حرف حالم بهتر شد . گفتم خدارا شکر چون خود مزدک به همه مي گويد که من در اين ماجرا تقصير نداشته ام .
دو روز بعد
ثانيه هاي وحشت به کندي مي گدشتند حقيقت تلخي در راه بود . من و زندان؟
اي کاش هيچ وقت در لحظه هاي مايوس کننده آن روزها اسير نشوي .
باورم نمي شد ، نه ! کابوس بود . بگو هنوز هم دارم کابوس مي بينم ...
بابا آمد . پشت در بازداشتگاه ايستاد. در چشم هايم زل زد . گفت :" بي آبرو ! انتظار هيچ حمايتي از من نداشته باش . آبروي چند ساله مارا به باد فنار دادي . لعنت ...!"
مي خواستم فرياد بزنم . صداي بغض آلودم از ته گلو بيرون آمد . شرم داشتم در بازداشتگاه به چشمان بابا نگاه کنم. گفتم : " شما به ملاقات مزدک برويد خودش همه داستان را همان طور که بوده برايتان تعريف مي کند. مزدک به شما و همه آن آدم هاي بيرون مي گويد که من نزده ام .."
بابا آه عميقي کشيد و رفت . عمق تلخي نگاهش هنوز جانم را مي سوزاند . بعد ازر فتن بابا به اداره آگاهي منتقل شدم و در آن جا آوار نا باوري بر سرم فروريخت .
آه ! مزدک مرده بود.
بيچاره بابا اين را مي دانست به همين خاطر بدون حرفي فقط آه کشيد و رفت . رفت و تا بيست روز ديگر هم به ملاقاتم نيامد. با درخواست ديگران هم براي گرفتن وکيل مدافع مخالفت مي کرد.
داشتم از درون مي سوختم . از همان روز ديگر چشم هايم به جز پنجره هاي بسته هيچ نمي ديد. آرام و قرار نداشتم ، تبسمي در لحظه هاي مبهم اين کابوس جا نمي گرفت . هنوز هم صدايي نيست ، جز مرگ ، اين را مي شنوي ؟
من هيچ ضربه اي نزده بودم. اما انگا ر پشت شيشه هاي قطورترين پنجره زمان ايستاده بودم .
خانواده مزدک خدابيامرز برخوردي انساني با من داشتند . بابا گفت :" فقط بگو غلط کردم . بگو اشتباه شده . تقاضاي عفو و بخشش کن." . اين ها آدم هاي خوبي هستند، داغ دارند اما تورا مي بخشند مي دانم ."
در دادگاه
بعداز سه جلسه دادگاه قاضي فقط مي پرسيد:" آيا سه ضربه را قبول داري ؟
"من که فقط روي بدن مزدک خون ديده بودم مي گفتم نه ! ضربه اي نزده ام اما يک قسمت خون آلود روي بدنش ديدم
قاضي مي گفت : پس يک ضربه را قبول داري ؟
گيج بودم . اصلا ضربه اي نزده بودم اما بايد به کاري انجام نشده اعتراف مي کردم.
بارها گفتم اصلا ضربه اي نزده ام و شايد در لحظه اي که اورا هل داده اند بر اثر ازدحام جمعيت او مورد اصابت کارد قرار گرفته است .
پاييز دارد مي رود . من هم دارم مي روم.در شعبه تشخيص ديوان عالي ، لايحه دفاعيه وکيل مدافع ام رد شده و در اعاده دادرسي هم به آن توجهي نکردند.
پرونده ام براي تاييد نهايي به حوزه رياست قوه قضاييه رفت . در آن جا آيت الله شاهروردي دستور دادند :" با توجه به نظريه مشاورين محترم ، پرونده در يکي از هيات هاي حل اختلاف به صلح و سازش ختم شود."
روزها مي گذرند . تا به حال اين قدر به مرگ نزديک نشده بودم ؟
زمان زيادي به اجراي حکم باقي نمانده . هنوز آرزوهايم را درست نقاشي نکرده بودم که توفان زد.
در هجوم وحشيانه اين خزان دل کسي به غنچه ها رحم نکرد. ميله هاي زندان را تا بحال ديده اي ؟
تا به امروز درگرداب غوطه خورده اي ؟ نفسم دارد بند مي آيد . پنج سال است که ثانيه ها را به انتظار رهايي مي شمارم .
صدايي در نيمه شب به گوشم مي رسد . وقتي لولوهاي وحشت مي آيند زمزمه اي آرام و نا خودآگاه به قلبم هشدار مي دهد که روزي بي گناهي ام به اثبات مي رسد . زمان زيادي باقي نمانده . برايم دست به دعا ببر . حالا تمام آروزيم اين است که مزدک به خواب مادرش بيايد و برايش از حقيقت آن روز و بي گناهي ام بگويد.
به انتظار زمستان مي نشينم .
اگر رها شوم براي پدر و مادر مزدک فرزندي مي کنم .
نجات ، نجات ، نجات.... حالا قبل از رفتن پاي چوبه دار اين واژه را با تمام وجود فرياد مي زنم . صدايم را مي شنوي ؟ جواني ام را مي بيني ؟
" به خدا من بي گناهم . به جواني ام رحم کنيد . همين ."
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:21  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:

هفت تیر ۷tir.com : در یکی از روزها نه چندان خوش یمن و در دور سیزدهم مسابقات کارتینگ ایران، نحسی سیزده، گریبان گیر یکی از رانندگان می شود. چرخ اتومبیل به کنار پیست می خورد و اتومبیل از زمین بلند و سرنگون می شود اما دختر جوانی که راننده آن است جان سالم به در می برد، او هنوز هم با گذشت سال ها، شغل اتومبیل رانی را در ایران ادامه می دهد. « زهره وطن خواه »، اکنون یکی از قهرمانان رالی ایران است. که با او گفتگو کردیم.
چی شد که به اتومبیل رانی روی آوردی و این علاقه از کی شروع شد ؟
از بچگی سرعت و رانندگی را خیلی دوست داشتم و البته بیشتر از همه به موتور سواری علاقه من بودم. از ۱۲ سالگی دزدکی کلید ماشین بابام را بر می داشتم و رانندگی می کردم. حتی شاید جالب باشه بدونین که وقتی
وقتی در کنکور رشته مهندسی الکترونیک قبول شدم، آن قدر خوشحال نشدم نسبت به زمانی که گواهی نامه ام را گرفتم.
من در سال ۸۱ از طریق یکی از دوستانم مطلع شدم که خانم ها هم می توانند در رشته اتومبیل رانی شرکت کنند.
به همین خاطر من هم در سن ۲۵ سالگی عضو این فدراسیون شدم و در اولین دوره هم من به عنوان راننده رالی در مسابقات شرکت کردم.

خیلی ها میگن اتومبیل رانی شغلی مردانه است، این را قبول دارین ؟
من این حرف را قبول ندارم چرا که در اتومبیل رانی تمرکز و قدرت فکر و دور اندیشی مهم است و برخی از خانم ها نیز این توان را دارند. البته نمی توان منکر شد که تمایل به این ورزش در بین آقایان بیشتر از خانم ها است.
سال ۱۳۸۲ من تنها دختری بودم که با آقایان در مسابقات کارتینگ شرکت کردم و در همان مسابقات مقام چهارم را کسب کردم. در مسابقات رالی در سال ۱۳۸۱ هم به عنوان دومین بانوی راننده و در سال ۱۳۸۲ هم به عنوان قهرمانی این رشته دست پیدا کردم.
و این در حالی بود که وقتی ما که به عنوان اولین زنان ایرانی این ورزش را شروع کردیم، همه آقایان به چشم زنگ تفریح به ما نگاه می کردند اما پس از قهرمانی نگاه ها تغییر کرد و الان در رالی حرفه ای ایران، با مربیان سابق خودم مسابقه می دم. اخبار
اما خیلی ها عقیده دارن خانم ها خوب رانندگی نمی کنند.
شاید یک مشکلی که برخی خانم های ایرانی در رانندگی دارند کمبود اعتماد به نفس باشه، اما ما ثابت کردیم خانم ها هم می توانند خوب رانندگی کنند. الان در تهران خیلی موقع ها دخترها پا به پای پسرها رانندگی می کنند و لایی می کشند که اصلا خوب نیست و بهتره این جوان ها بیایند و هیجانشان را در پیست خالی کنند. من تا قبل از سال ۸۱ یکی از تفریحاتم «کل انداختن» با آقایان بود ولی بعد از ثبت نام در فدراسیون اتومبیل رانی این موضوع به شدت فروکش کرد.
یک راننده خوب باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟
باید قدرت عکس العمل بالا داشته باشه، شجاع و نترس باشه و در کنارش اعتماد به نفس خوبی هم داشته باشه. از طرفی هم باید باهوش باشه و پیش بینی خیلی جلوتر از خودشو بکند.
آیا در این رشته ورزشی آمادگی بدنی مهمه ؟
بله. مثلاً در سرعت بالا ما باید تنها توسط ترمز، سرعت ماشین را کم کنیم و گرفتن فرمان در اون سرعت و ترمز گرفتن فشار زیادی روی بدن میاره.
الان که راننده رالی هستید، شده تو بیابون گیر کنید ؟
خوب خراب شدن ماشین برای هر کسی پیش می یاد و خیلی موقع ها که در این شرایط گیر می افتیم خودم مجبور به تعمیر می شم .
پس دست به آچار هم می شوید؟
من عشق تعمیر دارم و خودم هم در درست کردن ماشین خودم کمک می کنم. پرچ می کنم، جوش می دم و از این کارها لذت می برم.
آیا به غیر از این رشته ورزشی در رشته دیگری هم فعالیت تخصصی داری ؟
من چهار سال پیش پرواز با «پاراگلایدر» را شروع کردم و دو سال به صورت حرفه ای این کار را انجام می دادم. در نهایت به علت سوانحی که در این رشته ورزشی برای دیگران به وجود آمد، پدر و مادر من اجازه ادامه این کار را به من ندادند و من رو بیشتر به رشته اتومبیل رانی تشویق کردند. یکی دیگه از رشته هایی که قبلاً انجام می دادم، تیراندازی با کلت بادی بود. بعضی وقت ها هم بیلیارد بازی می کنم. کوه نوردی هم می کنم و در سال ۸۵ تولنستم قله دماوندم را فتح کنم.
یک خانم اتومبیل ران چه فرقی با خانم های دیگه داره ؟
به نظر من فرق عمده ای نداره. فقط یک مقدار جسارت بیشتری داره. خیلی از دختر خانم ها وقتشون رو بیشتر در سلمونی و یا مزون لباس می گذرونند ، اما من بیشتر توی مغازه های مکانیکی و پیست هستم و کارهای ماشینم را انجام می دم و این کار برایم خیلی هم لذت داره.
آیا رقیبی هم در ایران داری ؟
آره رقیب دارم. اما بیشتر رقیب های من آقایان هستند نه خانم ها!
ماشین مورد علاقت چیه ؟
ماشین رویایی من «پورشه» است. البته ماشینی که در ایران دوست دارم و و جود داره، «بی ام و» سری سه است. الان هم یک پژو ۲۰۶ تیپ پنچ دارم .
جالب ترین خاطره ات از مسابقات چیه؟
در رالی کویر که دو روزه بود، وقتی از تهران به کاشان رسیدیم شب وقتی به هتل برای خواب رفتیم و مدتی نگذشت بهمون گفتن شیشه های ماشین خورد شده اما ما روز بعد با اون شرایط مسابقه دادیم و اول شدیم.

الان شغل اصلی ات چیه ؟
من با اینکه مهندسی الکترونیک خوندم اما درآمد زندگیم را از اتومبیل رانی بدست می آورم. در مسابقات سرعت، سایپا حامی مالی منه و در رالی، شرکت داچ. در مسابقات سرعت هم در کلاس ۱۴۰۰ سی سی با پراید و در رالی در کلاس ۱۶۰۰هم با تویوتا کرولا مسابقه می دهم.
با اینکه شما گفتید خودروسازان ایرانی از شما حمایت می کنند. ولی به نظر می یاد اتومبیل رانی دربین خودروسازان ایرانی چندان اهمیتی نداره و این شرکت ها بیشتر روی والیبال و فوتبال سرمایه گذاری کرده اند در حالی که در دنیا خودرو سازان روی ورزش اتومبیل رالی تمرکز می کنند ؟
این شرکت ها نمی دونند که از راه تبیلغ می تونند خیلی درآمد کسب کنند و وجهه خودشون را افزایش بدن. همین الان در کنار ما ترکیه و بحرین با برگزاری ( مسابقه) «فرمول وان» توانستند درآمد خوبی کسب کنند.
خانم وطن خواه، ما دکتر مهندسان خوبی در جهان داریم اما با اینکه ادعای رانندگی داریم اما هیچ راننده موفقی در جهان نداریم؟
علاقه اتومبیل رانی بین جوان های ایرانی وجود دارد ولی در اروپا بچه ها از بچگی و دبستان در مدرسه های اتومبیل رانی آموزش می بینند و در سن ۱۸ سالگی رانندگان قهاری می شوند. اما در ایران از سن ۲۴ سالگی جوان ها تازه این رشته رو شروع می کنند و خودم هم از ۲۵ سالگی شروع کردم. اما آرزو می کردم که از شش سالگی این ورزش را شروع می کردم و سعی می کنم دختر خودم را هم از همین سن آموزش بدم.
آرزوی نهایی شما در اتومبیل رانی چیست؟
من آرزو دارم در رالی «پاریس داکار» به عنوان یک زن ایرانی شرکت کنم.
................................................................................

سایت نواندیش: پس از اظهارات الهام سخنگوی دولت که گفته بود " از ما مي خواهند به جاي حل مشكلات جهاني به فكر گوجه فرنگي مردم باشيم " رییس جمهور نیز در جمع معلمان نمونه تاکید کرد: در بيرون و بعضيها نيز در داخل تلاش ميكنند ما را سرگرم مسائل خيلي ريز بكنند و از حركت در راستاي قله و ماموريت تاريخيمان باز دارند.
براساس این گزارش ، محمود احمدی نژاد در این دیدار با بيان اين كه ارزش انسان به آرمانهاي الهي است كه دنبال ميكند، گفت: ملت ايران بايد به يك نياز تاريخي بشريت پاسخ دهد. همه انبياء آمدهاند كه انديشهي الهي را در دنيا حاكم كنند و جامعهي بشري با قوانيني كه سرشار از عشق است اداره و ظلم برچيده شود. امروز بشريت در يك پيچ تند تغيير دوران قرار گرفته است و دورهي مكاتب مادي و ارزشهاي غيرالهي تمام شده و اين مكاتب شكست خوردهاند. ما ديديم كه نظام ماركسيسم چه سرانجامي پيدا كرد و اين سرنوشت نظام سرمايهداري نيز خواهد بود. نظام سرمايهداري زمين خورده و در حال حاضر فقط نقابي از آن مانده است كه آن نيز به زودي از بين ميرود.
رييسجمهور افزود: اكنون كل بشريت به دنبال راهي نو و ارزشها و آرمانهاي الهي است.
وي در ادامه به ماموريت تاريخي ملت ايران اشاره كرد و گفت: اگر ملت ايران اين ماموريت تاريخي را به نحو احسن انجام ندهد نه تنها در پيشگاه خدا، تاريخ و ملت پشيمان خواهد بود بلكه خسارتي كه از اين مساله وارد ميشود، قابل جبران نيست.
رييسجمهور اظهار كرد: در بيرون و بعضيها نيز در داخل تلاش ميكنند ما را سرگرم مسائل خيلي ريز بكنند و از حركت در راستاي قله و ماموريت تاريخيمان باز دارند. ما يك ملت هستيم و با مشكلاتي نيز مواجهيم و در كنار آن آرمانهاي بلند داريم و بايد به سمت تحقق اين آرمانهاي بلند حركت و سعي كنيم كه در حركتمان تبعيض و بيعدالتي نباشد.
وي يادآور شد: در راستاي تحقق اهداف، موانعي است ولي بايد توجه كنيم توجه و نگاهمان از قله به زيرپايمان و تمام توجهمان به مسائل ريز معطوف نشود؛ چرا كه اين نقشهي دشمنان است. ما بايد با تمام توان كار را به جلو ببريم و اگر توجهمان از قله به جاي ديگري معطوف شود و با مسائل ريز درگير شويم، اين يك نوع درجا زدن است؛ براي اين كه كشور به بالاترين سطح برسد بايد نگاهمان به قله باشد.
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:44  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
در این پست می خواستم از نابرابری زنان و عرف و قانون و زندگی زنان و ....بنویسم اما
اما 12 اردبهشت نزدیک است،
روز معلم روز استاد و روز هر آن کسی که کلمه ای از کتاب و یا زندگی به ما آموخت .
امسال در ایران زمین روز معلم را با غرور شکسته ی معلمان و اساتید گرامی می داریم .
چند نفر از این معلمان در زندانها بسر می برند ؟!!!برای چه ؟
چند نفر از این عزیزان برای معشیت خود مشکل دارند .، آنهمه اعتراضشان به کجا رسید ؟آیا در این تورم روز افزون ،نظام جمهوری اسلامی قدمی برای راحتی خانواده ی این عزیزان برداشته ؟ یا فقط حکم انفصال از خدمت و یا برگه ی هشدار که اعتراض ممنوع است ، به دستشان داده ...
نمی خواهم سیاسی باشم و از سیاست هیچ نمی دانم ..اما اگر از درد این قشر از جامعه بگویم، می گویند سیاسی می نویسد .
از کارگر و اخراج کردنها ، از به تعویق افتادن حقوق و ....ونبود امنیت شغلی و از قشر مردمی که زیر خط فقر زندگی می کنند و تعداشان روز به روز بیشتر می شود ، اگر بنویسم می گویند سرت را درد نیاور ..می برند تورو جایی که عرب نی انداخت ..و بابا بی خیال بچسب به زندگیت و کارت ...پول در بیار که حلال مشکلات پوله و پول و...و.
آنقدر از این حرفها می شنوم که گاهی با خود فکر می کنم یعنی اینان به حرفهایی که می زنند اعتقاد هم دارند یاهمینطوری به زبونشون این حرفهارو می زنند ..اگر من نمی توانم مثل آنها فکر کنم و از درد بی درمانی که جامعه را احاطه کرده ، از فساد و فحشا، از رشوه گیری و دزدی بیت المال و ... می گویم . باید حکم به بی نفسی من بدهند ؟ یعنی برای گفتن این همه تبعیض من باید از نفس کشیدن محروم شوم ؟
با همه ی این مشکلات و این مصیبتها ، آیا اگر معلمی از درد جامعه بگوید و به شاگرانش با غیرت بودن را نشان دهد ، همراه با الفبای فارسی از پیشینه ی با شکوه فارسی از افتخارات ایران زمین ، از تخت جمشید
از ...از ... بگوید باید حکم اعدام شدن ، بدستش بدهند ؟
مگر یک معلم می تواند همراه با ( آ ) از آزادی نگوید ؟
همراه با ( ا) از اعدام افراد بی گناه در سالیان گذشته و حال ، نگوید ؟
همرا با (ب) از برابری حقوق همه ی اقشار ِ ایران نگوید؟
همراه با ( پ) پرنده بودن و پرواز را یاد ندهد ؟
همراه با (ت ) تبعیضاتی که حکومت امروزه ایران بین اقلیتها و قومها، زن و مرد ، که همه ایرانی اند .بوجود آورده ، را نگوید ؟
همراه با ( ج ) جمع شدن و در کنار هم بودن برای رسیدن به آزادی و رفع تبعیضات را نگوید؟
همراه با (خ ) خم شدن پشت پدر از سختی و مشکلات زیاد زندگی در مناطق محروم و غیر محروم (حتی) نگوید؟یا از خیانت بعضی دیگر که قدرت در دست دارند ، نگوید ؟
همراه با (ح) ، حمایت کردن از حرکتهای که به سوی آزادی گام بر می دارند را نگوید ؟
همراه با (چ) از چروک زود هنگام ِصورت و دستان مادر در کمک به پدر برای تامین معیشیت خانواده ، را نگوید ؟
همراه با (ر) روشنی راه زندگی را به شاگرانش نیاموزد؟
همراه با (ز) از زنان نگوید ؟ زنانی که مادرند و خواهر و همسر .و از قوانین تبعیض ِ جنسیتی ...
همراه با .................
همراه با .................
یک معلم ،همراه با همه ی حروف الفبا یک دنیا باید و نباید است که می تواند به بچه های کلاسش بیاموزد ، معلم به شاگرانش کنار علوم و ریاضی ، روش و راه زندگی بهتر که برای همه ی مردم باشد، می آموزد ...
حال آیا باید برای این اموزش برای این پرودن نسل آینده که بی خیال نباشند به نابرابری ها ، بی تفاوت نباشند به تجاوزها و حریم شکستن ها ...بی خیال نباشند به آنچه به سرزمین آباو اجدایشان می گذرد ، باید حکم اعدام بدست این معلم داد؟
آیا حکم اعدام در ایران با تمدن ، برای معلمی از دیارمان سزاوار است ؟
من می خواهم بدانم ، با شما هستم ،
با شما هستم ، قاضی پرونده ی معلمی که برای او حکم اعدام نوشتی ،
کسانی که حکم یک معلم را اعدام داده اید یادتان رفته که برای نوشتن حروف کلمه ی (( اعدام شود ))
((مجرم است ))، معلمی بوده که به شما یاد داده نوشتن را ؟اگر معلم نبود آیا الان در این درجه و مفام قضاوت بودید ؟ حالا دین ِخود را معلمان اینطور ادا کردید ؟
آیا اعدام کردن یک معلم داغ ننگی برای شما نخواهد بود ؟
چگونه می خواهید این داغ ننگ را از پیشانی تان بزداید ؟
به هوش باشد که ظلم هرگز پایدار نبوده و نخواهد بود ..
بدانید که و بخوانید همانطور که معلم هایتان به شما آموختند، که:
تاریخ چیست و چرا تاریخ می خوانیم ؟
شاید یادتان رفته جوابش ؟ با شما هستم
کسانی که حکم اعدام برای معلمی ، می دهید ..با شمایم ...
اگر یادتان نیست من می گویم ، بخوانید :
تاریخ سرنوشت گذشتگان ماست ، ملتها و حکومتها ، که چطور و برای چه نابود و یا پیروز شدند ؟
و برای این تاریخ می خوانیم که از آن درس عبرت بگیرم و از تجربیات آن استفاده کنیم تا بهتر و موفقتر باشم و بتوانیم به راهی اسانتر به پیروزی دست یابیم .
یادتان آمد ؟
در تاریخ حکومتی که ظلم کرد ،نابود شد و کسانی که همراه با این حکومت بودند و در ظلم کردن به او یاری رساند ، شاید در کوتاه مدت به مقام و ثروت رسیدند ، ولی
همراه با این حکومتها نابود شدند و دانستند که ظلم هرگز پایدار نخواهد بود ....هرگز ..ولی کمی دیر دانستند چون دیگر وجود نداشتند و به تاریخ پیوستند و هرگز هم نام نیکی از آنان در تاریخ برده نخواهد شد.
از تاریخ عبرت بگیرید و بدانید که :
ظلم و ظالم هرگز پایدار نخواهند ماند، این را تاریخ می گوید .
نویسنده : فرشته
........................................
در لینک زیر نامه ی فرزاد کمانگر به مناسبت روز معلم را بخوانید معلمی که در آستانه ی اعدام است:
http://www.hra-iran.org/Archive_87/711.html
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:7  توسط زن ایرانی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بچه های کشور زیر کپر به جای کلاس
جشن "کپر زدایی" به هم خورد
یاسمین منطقی

برخلاف وعده های مسولان دولت نهم و همچنین رییس مجلس هفتم مبنی بر برچیده شدن مدارس کپری در استانهای محروم و احداث مدرسه به جای آنها، مدیر کل آموزش و پرورش عشایر اعلام کرد که همچنان 2329 مدرسه کپری و چادری در کشور وجود دارد.
دکتر لطف الله عباسی روز گذشته با اعلام وجود 629 واحد مدرسه کپری در کل کشور گفت: "سه سال است، سازمان نوسازی، توسعه و تجهیز مدارس کشور اعلام میکند که جشن کپرزدایی تا پایان سال برگزار میشود، خوب است به ما هم اعلام کنند که این جشن با وجود این تعداد واحد کپری در چه مناطقی برگزار خواهد شد؟! چراکه در حال حاضر امکان برگزاری این جشن وجود ندارد."
مدیر کل آموزش و پرورش عشایر کشور همچنین با اعلام اینکه علاوه بر واحدهای کپری، حدود یکهزار و 700 مدرسه چادری نیز در کشور وجود دارد، به خبرگزاری ایسنا گفت: "دفتر آموزش و پرورش عشایر نامهنگاری زیادی با سازمان نوسازی و تجهیز مدارس کشور انجام داده که بودجه و سهم فضاهای آموزش و پرورش عشایر را به خود ما واگذار کنند، تا بودجه فضاسازی بر اساس نیاز عشایر در استانها توزیع شود، اما هنوز موفق به تحقق این خواسته منطقی به بهانه واگذاری بودجه به استانها نشدهایم"
این مقام مسول در آموزش وپرورش با اعتراض به اینکه مدارس عشایری علیرغم نیاز جدی در اولویت رفاه به ویژه نوسازی و تجهیز واحدهای آموزشی قرار نگرفتهاند، افزود: "چرا باید دانشآموزان عشایر زیر کپر یا چادر حتی بدون صندلی و روی زیلو درس بخوانند؟"
دکتر عباسی همچنین با اشاره به قابلیت تبدیل بیشتر واحدهای کپری به فضاهای مناسبتر از قبیل کانتینر، کانکس یا حتی ساختمان و در نتیجه ارتقای وضعیت روحی دانشآموزان عشایر برای تحصیل، درباره هزینه تبدیل یک واحد کلاس کپری یا چادری گفت: "برآورد کلی اعتبار صورت نگرفته، اما میتوان با اختصاص تنها چهار میلیون تومان برای تبدیل یک واحد کپری به کانکس، بسیاری از مشکلات رفاهی دانشآموزان عشایر را برطرف کرد".
آمار ارایه شده از سوی مدیرکل آموزش و پرورش عشایر درحالی منتشر شده است که چندی پیش حبیب الله بوربور، معاون عمرانی آموزش و پرورش از وجود 1300 واحد کلاس کپری در کشور خبر داده بود. همچنین مدیر کل نوسازی، توسعه و تجهیز مدارس استان لرستان نیز هفته گذشته از وجود 502 مدرسه کپری در این استان خبر داده بود.
گفتنی است که بسیاری از دانش آموزان و کودکان ایرانی در 14 استان کشور از قبیل استان های سیستان و بلوچستان، لرستان، کرمان، کهکیلویه و بویراحمد، هرمزگان و همچنین خراسان شمالی به علت نبود مدرسه، مجبورند زیر چادر و یا در کپرها تحصیل کنند.
بودجه کلان کجا خرج شد؟

حمود فرشیدی وزیر برکنار شده احمدی نژاد پیش از این درباره احداث مدارس بجای کپرها و تجهیز و نوسازی مدارس فرسوده کشور گفته بود: "بیشترین تعداد مدارس کپری در استانهای سیستان و بلوچستان، کهکیلویه و بویر احمد و کرمان فعال است که تا پایان امسال بیش از 90 درصد این مدارس تعطیل و مدارس نوساز جایگزین آنها می شوند".
معاون عمرانی وزارت آموزش و پرورش هم که همچنان در سمت خود باقی است در همین ارتباط گفته بود: "از اعتبارات سال 85 حدود 27هزار کلاس درس احداث شده که نیم میلیون دانش آموز در سطح کشور از این فضاهای جدید آموزشی درحال استفاده هستند".
حبیب الله بوربور درباره از بین بردن کلاس های کپری و چادری گفته بود: "با یک شرکت سوئیسی برای همکاری در احداث مدارس پیش ساخته قرارداد بسته ایم. برای مدارس تخریبی و کپری که مدام در حال جابجایی هستند استفاده از این نوع مدارس می تواند بهینه و مناسب باشد.ساخت این گونه مدارس سبک و پیش ساخته که 90 سال عمر دارد جایگزین مناسبی برای مدارس کپری و تخریبی است".
اما خبر وجود بیش از 2329 مدرسه کپری و چادری در کشور که از سوی مدیرکل آموزش و پرورش عشایر مطرح شد نشان می دهد که وعده های مسولان دولتی همچنان در همان حد وعده باقی مانده و هیچ کلاس یا مدرسه ای برای دانش آموزان محروم کپرنشین احداث نشده است.
این درحالی است که از ابتدای روی کار آمدن دولت نهم، هر سال مبلغ قابل توجهی فراتر از میزان اعتبارات وزارت آموزش و پرورش و از حساب ذخیره ارزی به توسعه و تجهیز مدارس کشور اختصاص یافته است
تنها در سال گذشته علاوه بر بودجه درخواستی وزارت آموزش و پرورش برای ساخت و تجهیز و نوسازی مدارس که بیش از 6200 میلیارد تومان بوده است، مجلس هفتم از حساب ذخیره ارزی کشور نیز 960 میلیارد تومان برای احداث، تجهیز و نوسازی مدارس و از میان بردن مدارس کپری و چادری به این وزارتخانه اختصاص داد.علاوه بر این بودجه، آموزش و پرورش در طرح هویت بخشی مدارس ایران نیزقرار بود حدود 4 هزار میلیارد تومان از بودجه خود را طی4 سال، که دوسال آن تاکنون سپری شده است به بازسازی و نوسازی حدود 50 هزار مدرسه در سراسر کشور اختصاص دهد که آن طرح نیز همچنان بی نتیجه مانده است.
اکنون این سوال مطرح می شود که این بودجه چگونه و در چه راهی هزینه شده که همچنان دانش آموزان کپرنشین، کلاس درس ندارند؟

فکر می کنم به عوض اختصاص پنج میلیارد
تومان براي ترويج صلوات، حدو 120 ميليارد تومان براي ساختن نمازخانه هاي لوكس در مدارس شهرهاي بزرگ، 25 ميليارد تومان براي استتار مدارس دخترانه و ميلياردها تومان هزينه هاي غير ضروري، بهتر است به جاي اين خرج هاي غيرضروري بساط مدارس كپري در قرن 21 در كشور ثروتمند ايران ايران را برچينند.
باش تا صبح دولتت بدمد
کين هنوز از نتايج سحر است
هم مرگ بر زمان شما نيز بگذرد
هم رونق جهان شما نيز بگذرد
وينگونه محنت از پي آن تا کند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
اي طرم سپرده به چوپان گرگ طبع
اين گرگي شبان شما نيز بگذرد
آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد ثم الاغ شما نيز بگذرد
بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم
تا سختي کمان شما نيز بگذرد<