تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:12  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اینم عکسی از اوج تهاجم فرهنگی!!

......................................................................................

داشتم در اینترنت میگشتم که چشمم افتاد به این عکس ها گفتم بزارمشون اینجا ببینم نظرات شما در این باره چیه! خوشحال میشم اگه نظراتتون رو اعم از مخالف و موافق واسم بگین!

 

این چیزا رو می زنن تو مدارس ..جالبه ها

نظر شما چیه؟

من که آرایش می کنم موهامو  هم از روسریم بیرونه و لباسهای می پوشم که رنگهای شادی و روشن هستش و.. ..یعنی من دوست نابابم

 

خوب نگاه کنید پسری که می خواد بره به پارتی رو تی شرتش عکس جمجمه ی انسانه و یا پسری که به دختران زیبا رو نگاه می کنه هم همینطور یعنی مرگ آور هستن اینا یا خود مرگ یا اجل معلق !!! شایدم دزد دریایی یا خشکی هستن ؟!

 اوه

باید عکس جهنم می ذاشتن چرا عکس مرگ ....

 

ای امان از این بدون علم و غیر کارشناسنانه عمل کردن

امان .................

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:23  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

واژه کوچیدن الان شده کوچاندن

کوچ کردنها اجباری شده

از زادگاه به جایی که تعلق خاطری به آن نیست

هماره  نسبت به یارانم که در جایی غیر از ایران هستند گفته ام و می گویم

چطور بی ایران

چطور بی شهرهای ایران

چطور بی کوچه پس کوچهای بن بست شهرهامون

شهر من...دوستت دارم

وقتی تو کوچه هایش  راه می روی،

شاخه های پرتقال و نارنگی از بالای دیوار خانه ها خودشان را به رخ هر بیننده ای  می کشند...بوی سر سبزی

بوی ابر

بوی نم و رطوبت

حتی بوی کپکی که از هوای مرطوب اینجا به مشام می رسد ..اوه همه چه زیبایند.. خیلی زیبا.

فکر اینکه یارانم بی ایران چه می کنند کلافه ام می کنند

من ادعایی ندارم که اگر روزی  مجبورم  کنند هرگز تن به کوچ نسپارم،  زیرا می دانم اینانی که به جبر ما را از خانه و کاشانه ی اجدادیمان می رانند ، هیچ از وطن پرستی نمی دانند ..هیچ  نمی دانند.

حالا من قصد کوچ دارم

از این بلاگ

این بلاگ با من و برادرم نازنینم شروع شده  برادر عزیز تر از جانم که قربانی قدرتطلبی  شد..

ادامه این بلاگ در منزلی دگر خواهد

گرچه حاضر به این کوچ نیستم و برخلاف میلم اینکار را می کنم

یارانم ..عزیزترین یارانم اینطور خواستند

این دوستان هستند که به جبر دشمن مرا از خانه ی  برادرم می کوچانند..

به یاد دهه شصت افتادم

آنهمه کوچ

کوچ به دیار ابدی ..کوچ به سرزمینهای همسایه

دلتنگ هستم

آدرسی جدید باید بذارم ولی با خود می گویم شاید بمانم ..کاش بمانم اینجا

کاش..

یارانم

اگر دوست داشتید نوشته ها و دلتنگی های من که در کلمات ساده از قلبم بیرون می آید را بخوانید به این ادرس بیایید .

http://www.alachighe.coo.ir/

فرشته

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 15:3  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
درود

نمی تونم بگم که برگشتم

بعد از ۴۵ روز اومدم بخونم و بنویسم

شهریور ۸۷ هست

بیاد مرداد و شهریور ۶۷ و کشتار بیرحمانه زندانیان سیاسی که حکم زندانی خود رو سپری کرده بودند و یا حتی آزاد گشته بودند ...

دلم برای نوشتن تنگ شده

دلم برای خودم و وبلاگم

می نویسم

دوستان مهربونم...از همه ی ایمیلها و نظراتتون سپاسگزارم .

قربان روی همه ی شما ...فرشته

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:20  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درود بر دوستان عزیزم

 

حس خستگی بهم دست داد ،از اینهمه خبرهای بد ،دستگیری و بزن و ببند 

  دلم خواست همین طوری  کلماتی رو بنویسم، ادیتش نکنم و بذارم تو وبلاگم..اینکارو کردم ..از اونجا شروع شد که یکی از دوستانم تو حرف زدنش از تکیه کلام "بهرحال" استفاده می کرد ، منم یهو اینو نوشتم ..دیگه از دل اومده بذارید رو دلتون بشینه .

قربان همه ی شما

فرشته

..................................................... 

بهرحال

 

بهرحال تو ، از حال برده این بی حال رو

راضیم از به  بهرحالت

واقعن به از همه دیدمت

بگم دلم می خواد ،که کاش اینجا نبودی

  

این بهر حال

کاش اینجا نمی نشست

جاش خوب نیست

سخته براش

نفسش بند می آد،لباسش زیاده..گرم و زیاد ..سیاه و گشاد ..

  

اه اه

چقدر بهرحال داریم ، یه دوری بزن ،  بچرخ و ببین

یادم اومده یکی از این بهرحال رو ،...بهرحال  من یه زنم

زن ، یا سوزن ،

 همون زن، سوسو می زنه در راهت

 

بهرحال

این سوسو زدنها

نفس بند اومده.....   ، حس می کنی؟

دارم می سوزم

در عطش راحتی حرف زدن

بریده باد زبانم ، من یه زنم

انگشت در دهنم 

 من زنم

همون سوزن

خاموش و سرد

سرد، دلم می خواد بگم!!!

می خوام بگم ....بگم تورو....چی؟

 

اه اه اه !!

بهرحال،  کجا بودیم ؟

آها ، هوس تاب خوردن دارم

هوس کردم به موهام تاب بدم

می خوام جیغ بکشم روی تاب موهام آویزون بشم آویزون راه برم دستامو روی صورتم یا صورتت ، تاب بدم

 

ااااااااااا..

.یادم رفته بود انگشتم تو دهنم هست !! صدای منو واضح نشنوی؟؟!

 

بهرحال

مهم اینه که انگشت تو دهنم باشه ،که هست

 مهم اینه که ندونی صدام قشنگه ، که نمی دونی !!

 

 مهم متانته ،  فقط ؟؟

زیاد شده این  م ت ا ن ت  ، که دارم بالا می آرمش!

 

 اه اه

 یادم اومد ...من یه زنم ..نباید بالا بیارم ..

باید قورت بدم

بغضی که در گلوم از تولد تا به مرگ  رشد می کنه 

 

 بهرحال ...

زن ،چقدر بهرحال  داره...

این بهرحال ، نمی شه دیگه...

اون بهرحال رو ول کن مهم نیست،

چاره چیه باید سوخت  یا  ساخت ...یا تغییر داد 

همه ی بهرحالها تعلیق ..

 

 برای زن

صداش ،نگاش ، خودش ، احساسش ، همه چی

برای زن تعلطیل همه چی ، حتی رنگها

 

بهرحال  ..

مهم نیست زنه ..آخه زن رو چه به این حرفها!!!...

زبون دراز شدن این زنا !!!!؟ ..

 

بهرحال

....................................................

 

دفاع از بی دفاع

او تنها شانزده سال و یازده ماه و بیست

 روزش بود....

[6 تیر 1387 - وب لاگ محمد مصطفایی] : بسیاری از قضات محترم دادگستری گمان می کنند سن مسئویت کیفری افراد در دخترها بالای 9 سال تمام قمری و در پسرها بالای 15 سال تمام قمری است در حالی که در هیچ ماده ای از مواد مندرج در قوانین کیفری کشورمان، سن مشخصی برای مسئولیت کیفری اشخاص مشخص نشده است و تنها قانونی که می توان به آن استناد نمود و به صراحت سن مسوولیت کیفری افراد- در خصوص جرایمی که مجازات قانونی آنها سلب حیات می باشد – را مشخص نموده ماده 37 کنوانسیون فوق الذکر است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:55  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
درود به همه ی دوستان و یاران خوبم

یکی از خواننده ها بعد دیدن عکسها بدون اینکه آدرسی ازخودش بذاره اینو برام نوشت ....توجه کنید ...

 
نویسنده: خودتونين بي زحمت

جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 19:23
سلام
حرف آيت الله خسرو شاهي كه با اين همه قاطي سياست شدن نمي شناسيمش چه دخلي به خونه نخريدن مردم داره؟ خونه رو امثال شما ضد انقلابهاي خرپول زلوصفت براي مبارزه با دولت با پشتيباني آمريكاي جهانخوار دارن دست به دست مي كنند و هزار تا هزار تا ميخرن و ترشي ميندازن
البته نمي دونم شايدم از اون پابرهنه هاي استحمارشده ايد

خلاصه پيشنهاد مي كنم دست از مبارزه با زنان ايراني برداريد و بذاريد با اين دردهايي كه تا حالا درست كرديد بسوزند و بساازند
مرا به خير تو اميد نيست شرمرسان
 
 
............................
حالا هم در قالب یه زالو صفت پولدار خونه ترشی انداز شدم که دستم تو دست دشمنه ..و هم پابرهنه ی استحمار شده !!!!!
به همه طبقات توهین کرده
 
نمی دونم دیگه طرف کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد گفته زنها به حال خودشون بذاریم که بسوزن و بسازن ....البته با دردهایی که ما درست کردیم !!!
من خودم یه زن هستم
 
نکنه از این که زنان ما آگاهی خودشون رو بالا ببرند خوش نمی آد به مزاج این افراد ...
در هر صورت اگه روحساب حرفی بود لاکن با ادرس بود !!!
شایدم منظورش این بود که اینا  می سوزن به خاطر آگاهی رسونی ما
 
بسوز بسوز شده ها!!!!!
 
عمو ُ دایی ...داداش ..همشهری..یا هموطن ادرس بذار..جدیدن که هر کی طرف نظام هست و جوجه .... می آد و بی ادرس متنی می نویسه ..
 
ازمون می ترسن لاکن 
 
 
فرشته
.................................................
راستی این عکس هم هست:
 
 
 
 

حالا فهمیدید مردم برای چی خونه نمی خرند.....

نکته بین ها به سایر مطالب روزنامه هم دقت کنند!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:54  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

از خودت اینها را در نیاوردی ..

وزمزمه می کنی :

انان پیام آور معاد روی ِ زمی اند ..نماینده خدا ..معاد ِ جسمانی و روحانی ..و این را بارها شنیده بودی که:

اگر گناهکار نباشید و اشتباهی در حکومت ِ اسلامی متحمل محکومیت شوید ،در جهان ِ آخرت پاداش می گیرید .

 

فقر یعنی ننگ

جنگ   بازی است

کار آسان نیست

خانه پناهگاه نیست

سکوت یعنی عدم همکاری

آزادی مجوز نیست

گفت گو باز جویی است

آدم ِ بی قرار دست و پا می زند

آدم ها بالای ِ جرثقیل دست و پا می زنند

هنوز اینجا و آنجا کسی حرکت می کند

تما شا چی دست و پا می زند

خون بیداد می کند

ظلم بیداد  می کند

هنوز اینجا و آنجا کسی حرکت می کند

حالا دیگر خیلی ها نصیحت ات می کنند

باز یک نفر هست که نفس می کشد

یک نفر هست که مخالفت می کند

باز  چند گلوله شلیک می شود

 

دل ات می خواهد کودکی باشی که سر به هوا در خیابان ول می گشتی .

به دنبال ِ چه ؟  بچه !تا الان کجا بودی ؟دستات چرا کثیفه ؟

و به یاد نمی آوری چرا در چار راهها  لنگ به دست ،شیشه  ی ماشین ها را پاک می کردی .

به یاد نمی آوری و واقعیت روبرو با بی رحمی تمام به یادت می آورد که چرا و چگونه در این سیاه چاله افتادی ...

ناگهان کسی یقه ات را می گیرد و بلندت می کند :

 

-               (( حسابِ اين مادر سگو برس ! ))

-                (( له و لورده اش كن ! ))

-                (( بفرست اش لاي دستِ رفقاش ! ))

-               (( چشماتو در مي آريم ! ))

-               (( كاردي ات مي كنيم ! ))

-                (( تا قبر راهي نيست ! ))

-                (( خفه ات مي كنيم ! ))

-                (( از پاهاش آويزونش كن ! ))

-                (( بكوبش ! ))

-                (( خرد و خاكشيرش كن ! ))

-                ((  نفسشو بگير ! ))

-                (( بتپان توي كونش ! ))

-                (( ناكارش كن ! ))

-                (( كاردي ات مي كنيم !  ))

-               (( حرومزاده رو خفه اش كن ! ))

-                (( مادر سگِ لعنتي ! ))

-                (( خفه اش كن ! ))

-                (( صداشو ببر ! ))

و بالاخره كاري كردند كه درمانده و ديوانه وار نعره بكشي . آاااخ خ خ و افتادي روي زمينِ كثيف كه پوشيده شده بود از ته سيگار و اخ و تف و آبِ دماغ ، فريادي كشيدي كه درست شبيهِ فريادِ خودشان بود ، كتك ات زده بودند و اسيرت كرده بودند ، حالا ديگر توي قفس كنارشان بودي ، خودت هم يك حيوان شده بودي و تنها كاري كه از تو بر مي آمد ، اين بود كه زانوهاي خود را بالا بياوري تا شکم و زیر ِ شکم ات را حفظ كني و دست هايت را جلوي صورت ات بگيري و همان جور كه نعره مي كشيدي به چراغ هاي سقف خيره شوي .

 ********

عذر می خواهم از همه . اگر کلماتی نا مناسب   ......در این پست نوشته شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:53  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سال نو مبارک باشد

تاریخچه ی نوروز شاید براتون جالب باشه، برین ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:25  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

راستی شما بین احمدی نژاد و قلیون کدوم یکی رو انتخاب میکنید؟

« من که میگم قلیون»

کدام بهتراند احمدی نژاد یا قلیون

.................................................................

در برنامه شبکه سوم به مناسبت دهه فجر از دزدی ها و خیانتهای شاه و

اطرافیانش سخنها می گویند از جمله :

در سال ۱۳۵۶ یک ملیارد دلار از پواهای نفت به بانک مرکزی تحویل نشد و مشخص نشد بر سر این پول چه آمده ...

همین خبر در سال ۱۳۸۶ هم صدق می کند ولی با تفاوت ناقابل چون جیب آخوندها یه کمی از کت و شلوار طاغوتیان گشادتر است ...

در ۱۳۸۶ بالغ بر بیست ملیارد دلار از پولهای نفت گم شده ...این پولها کجاست ؟

 

...................................................... 

در ای برنامه باشکوه که برای دهه بی شکوه فجر پخش می شود

از اولین برنامه یک  چیز ِ خوبی گفت که من به شدت خوشم اومده ..

اینکه اولین جرقه انقلاب را خود شاه باعث بود

 

شاه ایران مقالات و نوشته های خود را روزنامه آن زمان که گویا می گویند کیهان بود ،  با نام مستعار به چاپ می رساند ..

این مقاله معروف که باعث جرقه انقلاب بود ، با نام مستعارزیر به چاپ می رسید :

احمد رشیدی مطلق

 

خوب گوینده برنامه با آب و تاب زیاد گفت:

که این نام مستعار شاه بود که اول هر کلمه را اگر کنار هم بگذاریم می شود :

ا    ر     م     که نشان دهنده آریا مهر می تواند باشد که شاه به این اسم بسیار علاقه ی وافر داشت .

و جالبش اینجاست

که به گفته گوینده این برنامه :

 

مطلق هم نشانه دیکتاتوری شاه بود

که به این کلمه هم به خاطر منش خودخواهانه و دیکتاتور بودنش بسیار علاقه داشت ..

 

زن ایرانی :

اگر مطلق بودن نشانه دیکتاتوری است و این به وضوح از شبکه ی سوم نظام جمهوری اسلامی گفته شده پس :::::

 

ولایت مطلق فقیه به چه معناست ؟

 

باید چند سال صبر کینم تا برنامه ای هم برای این اسم و معنا و دلیل به کار بردن این اسم در نظام فعلی  در تلویزیونهای ایران باشیم ...

 

 ........................................... 

 

در مراسم باشکوه دهه فجر که امسال بیشتر با نوحه خوانی همراه بوده ..از شبکه 3 سیما هر شب برنامه ای پخش می شود که به تاریخچه چگونگی پیروزی انقلاب نگاهی دارد

مردی که با روزنامه ای در دست داد می زند امام می آید

در زیر این امام می آید اینطور نوشته بود ...

(البته به صدم ثانیه ای این تصاویر هست که باید بسیار دقت کرد تا چیزی ازشون بیرون کشید )

امام خمینی :

تمام مارکسیستها و عقایدهاو حزبها آزادند و...

جون فرصت بسیار کوتاه بود فقط این را خواندم

ولی بعد از خواندن یک سوال بزرگ داشتم که

چرا مارکسیستها که بماند حتی مجاهدین خلق که مذهبی هم بودند از قدرت به کناری زده شدند و چرا رهبری ایران مادام العمر شد؟ و حکم هم حکم اوبود.

چرا کشتار 67 در زندانها اتفاق افتاد؟ و آیا این دروغگویی نبود تا از این نیروها در به قدرت رسیدن خود استفاده کند و بعد آنان را حذف ؟

خوب از رهبری که بعد چندین سال به ایران برگشت در هواپیما ازش پرسیدند که چه احساسی دارد  از برگشت به خاک وطن ؟

گفت هیچ احساسی ندارم......( مگر می شود بیش از این شخص که به قدرت رسیدن خود فکر می کرد ، انتظار داشت.)

 

دیگر اینکه در این برنامه ها به طور کوتاه سخنرانی خمینی کبیر را که در ورود به ایران در بهشت زهرا گفتند پخش می شود از آن جملات معروفش چیزی پخش نمی کنند که برق و آب مجانی و .. 

چرا باید پول بلیط اتوبوس بدهید و ...

خلاصه

تازه در چند سال اخیر به شدت هشدار می دهند هرکس فیلم یا نوار سخنرانی خمینی کبیر را دارد باید تحویل سردمداران بدهد وگرنه سر بالای دار و..........

 

..............................................................

سال قبل عیدی فرهنگیان عزیز 175000 هزار تومان بوده

بنا بر خبرهای رسیده امسال  مبلغ ِ عیدی این عزیزان به 200000 هزار تومان رسیده ...

خوب این مبلغ که اضافه شده قابل توجه هست چون اگر همه ی فرهنگیان از فروشگاههای کنار منزل ِ  ریئس جمهور خرید کنند مطمئنن کمی از مبلغ هم برایشان پس انداز می شود.

بالا رفتن نرخ تورم چون رشد منفی داشته باید از دولت مردان متشکر بود که از عیدی این عزیزان نه تنها چیزی کم نشده که زیاد هم شده ..

یک بازنشسته فرهنگی :

قرار مبلغی که بابت پایان خدمت ما بهمون بدهند در دو قسط خیلی سریع پرداخت شود ..

الان اعلام کردند که این پول که پاداش فرهنگی ِ بازنشسته شده می باشد در سه قسط پرداخت شود که تا بحال هنوز چیزی به ما داده نشده

 

زن ایرانی : خوب این عزیزان باید ممنون هم باشند این عیدی برایشان مقرر شده ، ...... ولی

آیا اگر همه ی فرهنگیان در سال گذشته که عده ای از این عزیزان در جلوی مجلس شورای اسلامی (خانه به ظاهر ملت ولی در واقع خانه ی رهبر و نظام) ،جمع شدند اگر دست به دست آنان می دادند و متحد می شدند وضع بهتری نداشتند ..ترس از اخراج شدن داشتند خوب الان چند تایی از این فرهنگیان اخراج شده اند ولی از یک مدرسه که نمی توانند حتی نصف معلمین عزیز را اخراج کنند ..

تنها راه فقط اتحاد است ...با گلایه کردن و عریضه به خدمت نمایندگان مجلس کاری از یش نرفت و نمی رود ...

باید همه با هم متحد شوند .

ایرانیان متحد – زن ایرانی

 

با تشکر از دوست وبلاگ نویسم حاجی دایی که به در خواست من لطف کردند و سروده ایی از " زن " در وبلاگشان قرار دادند .

برای خواندن سروده این عزیز به لینک زیر بروید 

 http://daiihaji.blogfa.com/ 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:39  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

                                        يا زنگي زنگ يا ...

 

..............................................................................................

 

سراسيمه

همين طوري هي مي نويسم ..

خير سرم بايد به همه ي كارام برسم ..ولي فقط مي نويسم

واي كه اين نوشتن...

سراسيمه....

سر در خود ..

هي مي نازم به برادرم ...

من كي هستم .. خودم كه هيچ... دارم چه غلطي مي كنم .. چرا نمي تونم به خشونت فكر كنم .. اي ..اي ..

دلم مي خواد اين سران رو بكشم

گوش كنيد من دلم خون هست

اوه ...كينه دارم ..مي خوام نيري رو بكشم ..مي خوام همه ي آدم كش ها رو با زجر بكشم .. پوستشونو زنده زنده بكنم ..

اونقدر عذاب بدم تا بميرن ..با زجر زياد بميرن ..

ياد مجيد افتادم

دست و پاهاش زير شكنجه شكسته بود .. يعني تن مجيد اصلن جاي ِ سالم نداشت .. زير اون همه درد جون داد ..

من از اينا بدم مي آد .. همه رو بايد از ايران بيرون كنيم ..

ياد فاطمه اون دختر بيست ساله رنجم مي ده .. مي دونيد دوسال زير شكنجه يعني چي ..؟

اوه ...به كي پناه ببرم ... من دارم ديوونه مي شم

دارم جون مي دم .. يه لحظه نمي تونم از فكرشون بيرون بيام

با من هستن ...

به كي و كجا پناه ببرم ؟

مي شه همه ي اينارو پاك كرد .. زندان رو .. شكنجه رو ... درد رو ...من به كجا برم از اين همه نگاه كردن خلاص بشم ..

دارم جون مي دم

خودتون جاي من بذاريد ....

نمي خوام به هيچ كدومشون فكر كنم ..ولي به سراغم مي ان

هميشه فرار مي كردم از خودم .. از نيروي ِ درونم ..

آخه من يقه كي رو بچسبم ؟ از كي كمك بخوام ؟ ....

شبا ، روز مي شه ... وروزا، هم شب .. و من در جا زدم ..

تو نقطه ي درد در جا زدم ..

ديدن اين همه شكنجه ..ديدن اين همه اعدام ..ديدن اين همه ... دارم سرمو به ديوار مي كوبم .... باور كنيد و هرگز نخوايد كه مثل ِ من باشيد ، كه اونايي كه كشته شدند رو ببنيد كه چه جور به نقطه ي پايان زنده بودن رسيدند ..

.. .....هميشه با خودم مي گفتم اگه تو دهه 60من بزرگ بودم ..هرگز ساكت نمي موندم به اون همه جنايت و كشتار ...

حالا كه ديگه بزرگ شدم و دارم جنايت مي بينم و ظلم ... خاك بر سرم هيچ كاري از دستم بر نمي آد ...

تازه مراقبم كه مبادا من هم بارز بشم .. دست يه عصا كار ميكنم .. خاك بر سرم .. خاك بر سرم

تو روي ِ خودم تف مي ريزم كه نمي تونم كاري كنم ...

خاك بر سرم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 18:29  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تمامی صورتم را مجسمه ای می کنم

با انگشتانم  ، دست بر روی  ِ  لبانش می کشم

انگشت اشاراه ام را به معنای ِ سکوت برروی ِ بینی و لبان مجسمه می گذارم .....

 

سکوت را رعایت کنید ....

خشم خود را ببلعید ...

نگاه به زیبایی نکنید ..

خندیدن باشد برای آخرت ....

گریه را الان آزادید ..

 

فحش  متری شده

مَنش   چُرتی شده

 

آدم حشری شده

حوا سوزانده شده

 

من چقدر حریصانه به مجسمه می نگرم .....

 

انگشتم را می بینم بر روی ِ صورت ِ مجسمه ی خودم...

مثل کرم می شوم ، در مجسمه خود می لولم ..

کرم می شوم و در دنیا می لولم ..

لولیدن کرمهای ِ دیگر ...به من چه !!!

جز به جز با  انگشت  ، لمس می کنم مجسمه ی خودم را

آینه به چکار می آید ..

فرمان می دهم  ..

ای کرمها  ! بشکنید همه  آینه ها را ...

ما از خودمان مجسمه که داریم ...

آینه به چکار آید ..

بی آنکه کسی باشد ..نیش خندی می زنی بر  زمان ..

زمان را به رمانها می دهی

آنان زمان را در خود نگاه می دارند ..

دستانم می لولد بر خودم ..

می پیچیم بر دور ِ خودم

دور ِ پیچک هایی که در زمانِ ِ   محو  

پیچ خوردند و محوشدند ..

زیبایی لبانم را بر می دارم ..

از خود لبی می گیرم و دیگری را به حال ِ خود رها می کنم

به من چه !!! که عاشق است !!!

 

به من چه که عاشق بودند !!!

که رفته اند !!!

من که دیر در مجسمه  ی خود لولیدم

من که دیر در ساعت زندگی کردم

..

دیر در ساعت زنده شدم .....

 

خمور .. حلقه حلقه تف می ریزم بر اداها ..بر ..

تف می ریزم بر کرم ِ درونم ..و می لولم در خود ،

دوباره ...

دوباره ها در ساعت  ، تکرار می شوند

و من دست بر مجسمه ی خود

 

لب بر لبان ِ  عاشق دارم

لب بر لبان ِ معشوق دارم

لب بر لبان ِ ایران دارم

جانم به فدای ِ ایرانم

جانم به فدای ِ ایرانم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:52  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

همیشه همین طوری می نویسم

اصان سرمو بلند نمی کنم . ببینم که چی نوشنم

امروز اصلن حالی ندارم

در عین حالی که چند روز تعطیل بوده و همه حسابی خوش گذروندن

بیرون رفتند و خندیدند

مسافرت رفتند .. به شمال  ..به جنوب ...و به اماکن زیارتی .....

امروز عصبانی نیستم ..ابدن ....

در این چهار روز از خونه بیرون نرفتم

به احترام ِ همه ی کسانی که نمی توانند

نه بابا ...اینقدر  آدم  نیستم ...

من یک حوا هستم یک حوا

حوای که آدم را به فریب به این جهان آورد تا لذت ببرد ولی

آدم به نیرنگ و زور ِ بازو این دنیا از حوا گرفت ....

حالم به هم می خوره ،هرگز تلویزیون را روشن نمی کنم چون سر درد می گیرم از حماقت ، و خجالت می کشم از اینکه اینا سران حکومت ایرانن ....

دلم می خواد عصبانی بشم...دلم برای عصبانیت تنگ شده ...هرچی دلتون بخواد سرم بلا می آید ...وولی کو خشم ..آموزشی که برادرم به من داد ....من دیگر عصبانیت را نمی بینم در خودم ...لودگی می کنم ..همه رو می خندونم ..و خودم در خودم می گریم ...دلم برای ِ داداشم تنگ شده ...خیلی ....بعضی وقتها تصمیم می گیرم که  

دیگه نخندم

عنق باشم و اخمو

و دیگه کسی به من نگه تو فرشته ای ...

و بعد از سیب سرخ یا گندم بهشتی برام حرف برنه ...

 

اینقدر این کلیدهای ِ کیبورد رو محکم می زنم که تمامی حروف ناپدید شده اند ...به درک ...

از گول زدن ِ خودم بدم می آد ...از گول زدن ِ مردم هم

دوباره تشنجم شروع شده

هر ماه هم یک بار یا کمتر حالم بد می شد

والان در هر دو روز  ، حالم بهم می خوره

دچار نشنج مغزی می شم

می خوام همه بدونن که من توی ِ خیابون می افتم

و مردی به من دست نمی زنه که نا محرمم

و کسی هم از اینکه  من بی هوش شدم و سرم را روی پایش می بیند لذت می برد

حالم به هم می خورد .....من هرگز فراموش نخواهم کردکه :

وقتی که تشنج کردم ،  در یکی از روز های خدا ،45 دقیقه روی ِ زمین سرد افتاده بودم ...صدای ِ همهمه مرد و زن را می شنیدم

کسی حاضر نبود مرا به بیمارستان برساند

حتی توی  خونه خودش ببرد تا بدنم گرم شود ....تمام ِ بدنم منجمد شده بود  

من هرگز فراموش نخواهم کرد که حتی کسی گفت آژانسی بگیریم به بیمارستان برسانیمش ...اون یکی می گفت ...ببینیم توی کیفش پول هست...

حالم بهم می خوره ...نمی تونم نقاب بزنم ...نمی تونم دروغ بگویم این مردمی که به من

یک زن که دچار تشنج مغزی شده بود و باید فورن به بیمارستان می رفت ....رحمی نکردند ...حالا برادرم که سیاسی بود که جای ِ خود داشت .... رحمی می کردند...

 

من تنهایی از خونه بیرون نمی رم

مبادا دوباره حادثه ی ِ  اون روز تکرار شود که در حالی که سرم گیج می رفت و در حال ِ افتادن بودم ..مردی ریشو در نزدیک من بود ...منو نگرفت و طوری که بدنش به من نخورد مثلن مرا به طرف دیوار هول داد با چیزی ...و من کنار دیوار روی ِ زمین سرد 45 دقیقه افتاده بودم ...

تا کیفم را یکی شجاعت به خرج دادو باز کرد . دفتر  تلفنم را در آـوردند ...و.به خانواده ام خبر دادند ...که زنی در خیابان افتاده با این لباس

و آنان چه گونه خود را به من رساندند..خدا می داند ... ...

این پست جدید من نیست

این شعر یا خبر نیست

فقط خیلی دلتنگ هستم از این روزهایی که در خانه می مانم ...

حق به مردم ...به زنان و مردان  ..می دهم ...چون حقی برای اعتراض ندارم ....اعتراض به کسانی که مرده اند ...یا خود را به خواب می زنند ...که هیچی نمی بینند ....

.آسیاب  به نوبت ..

دلم تنگ بود همین ....شاید نباید می نوشتم ،  این خاطره ی بد را که در ذهنم نقش بسته ....

این حق را برای خود نمی بینم که قضاوت کنم ... به دیگران بیشتر حق می دهم ...ولی هرگز فراموش نمی کنم ..

و تنها از خانه بیرون نمی روم

که مردمم در زحمت بیفتند ...

......................................

این دانه ها  شن هستند     به دنبال ِ ساحلی

این کلمات   ول هستند    به دنبال ِ متنی

این مردم    آدم هستند     به دنبال ِ آزادی

این خاطرات تلخ هستند   به دنبال ِ فراموشی

 

 کاغذ ِ ذهن من   سیاه می شود

درونم  از این همه گریان می شود

ببخشید مرا ...............من هم انسانم .

....................................

مطمئن هستم که پشیمان خواهم شد و این پست را حذف خواهم کرد ...منو چه به درددل ...به دلتنگی

از من همه انتظار کوه بودن دارند ...چون من همیشه می خندم ...من فرشته  ای  هستم که آرام حرف می زنم ...

 می خندم بر همه ی دردها  و دردها را به بازی می گیرم

دردها را ندیده می گیرم و باز هم می خندم در حالی که تشنج می کنم و بر زمین می افتم ..

 الانم دارم می خندم ...به همه ی آن چه که نوشتم و شما هم بخندید ...مثل ِ من ..

 

صدور بخش نامه جدید به فروشندگان تخت خوابها  :

برای خرید ِ تخت خواب  دو نفره در ایران  به دستور احمدی نژاد باید شناسنامه ارائه

داداه شود ....

..................................................................

........................................................................

نمی دانم شعر است یا نه ولی در هر حال از من است ..تقدیم به .....خواننده ها و دوستان

 

آویخته       تاخته

نمی توانی   دست از    

 مست با دست

دست بکشم که تو را دست ، مست است

مرا   دست ، سست

با دستی مست

آویزان بر سر

سقف را نورانی کردی

..............

استفراغی  که در دهان چپانده

زمین که زر ِ  زیاد    می زده

آسمانی خفه

خوابیده پارس  کرده  ....معراج

بدون ِ  سواری

بدون  ِ یورتمه

این رقص مزاحم است بر سقف ..!!!

بر دارش !     بیندازش !     بخوابانش !

هر چه دلت  می خواهد !!!...

این دیوارها ....هم    استفراغ ِ برهوت

 حالا ...

سیل را    سکوت را     استخوان ِ  سینه  

همه جمع اند

از ترس    از چاره ای ندارم      از می نویسم  

همان فرشته ، تار ِ تنیده

تا ترانه    تا شراب     تا نماز   

همآغوشی

همه پیچ و تاب بود

خواب بود

فقط    تعبیر  ِ سریدن

گور  ِ خالی

سه وجب بود    تا  بود    جمعی بود.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:48  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شروع می کنم پست ِ  جدید رو ...در حالی که بسیار از برادرم عذر خواهی می کنم ..

آخه این وبلاگ مال ِ هر دومون هست

و من امروز می خوام نوشته های از ...بنویسم که امید دارم برادرم ناراحت نشه و از من نرنجه ...داداشی جونم دوستت دارم و بوسه های ِ خودرا برایت می فرستم ،ادای ِ احترام می کنم ...خوب شروع

3

2

1

رنگ سبز خوبه بچه ها من که بعد از زرد سبز رو بیشتر از همه دوست دارم ...

می خواهید از چی شروع کنم که متن های ِ زیادی روبروی ِ من هست ..

اول

یکی از مسئولان ِ باسواد و با سابقه بیست ساله در جایی گیر من افتاد ومن هم که فرصت طلب ، همه رو به حرف می گیرم..

توی مدرسه برای ثبت نام ِ یکی از عزیزان ِ فامیل رفته بودم ،که این مسئول و همراه  محترمشان برای ِ بازدید آمده بودند و دفتر دستک مدرسه رو زیر رو می کردند ..

گفتم آقای ...دولت امسال بودجه ای برای مدارس در نظر گرفته یا مثل چند سال ِ اخیر همچنان باید با کمک خیر خواهانه ولی اجباری اولیاء مدرسه اداره شود ؟

اینم بگویم که موقع ثبت نام پولی نمی گیرند ، ولی دوماه که از سال ِ تحصیلی گذشت ...نامه پشت ِ نامه که پدرا و مادرا سهم ِ شما، که به اندازه شغل ِ والدین از طرف ِ هیت ِ اجرایی مدرسه تعیین می شود ، را بپردازید و جالبه بدونید مثل ِ بقالی کمی بالاتر رقم می دهند که اگر والدین چانه زدند ،آنان هم تخفیف دهند و کمتر بگیرند و دل ِ والدین خوش شود که بَه بَه من کمتر پول دادم ..

این پول دادن کاملن اجباری هست مطمئن باشید ،چون مسئله نمره انضباط بچه هاشان در میان است.(تهدید )

این طرفند که موقع ثبت نام نمی گیرند و در رسانه ها هم اعلام می شود که مدارس حق ندارند وجهی از والدین بگیرند ولی دوماه بعد ...نامه ها به والدین شروع می شود برای ِ گدایی ...مثل ِ این اینا که به زور لباس ِ تون تو خیابون می چسبن و می خوان فال ِحافظ بفروشن ..یا اسپند دود کنن ...

از زمان محمود خان مرسوم شده

خوب کجا بودیم ....آها این آقا در جواب گفت نه چرا دولت بسیار کمک می کند و...

گفتم :اگه می شه روشن بگید چه کمکی ؟

گفت کمکهای ِ دولت پنهانی می باشد ..

من فرت زدم زیر ِ خنده ..گفتم تا حالا خیرین و مدرسه سازان پنهانی بود که ..اِ اِ ..دولت هم ..نیکوکار ِ پنهانی

گفت :دولت کلی مدرسه ساخت ...

گفتم :کدوم مدرسه ..منظور غیر انتفاعی هاست که همه منازل ِ اجاره ای است ....یا دولتی که همه مال ِ رضا ..می باشد ..

گفت :می دانم اینو اعتراف می کنم که تا هشتادو نود درصد ِ مدارس ، توسط خیرین گمنام از مردم ساخته می شود ...ولی دولت هم پنهانی کمک می کند..

گفتم:مثلن ..یک نمونه ..

گفت : مثلن فکر کنید همین حقوق ِ معلمان و مربیان در هر ماه ، فقط در شهر ِ ما بالغ بر دومیلیارد و ....می شود ..

گفتم :خوب این که حقوق معلم هست ..اونا رو هم مگه قراره به زودی به صورت کمک های ِ مردمی دواوطلبانه ولی در پستو اجباری مردم بدهند ..

و.من خنده ام گرفت .

هشدار به همه ..این امکان هست که به زودی پول برای ِ حقوق ِ معلمان را هم از والدین ِ دانش آموزان به زور بگیرند ..

توی ِ اون جمعیت گفتم :من فکر کنم شما ابدن هیچ گونه سوادی نداری ..

بی خیال

اتو دستم داده بود..

رنگش عوض شد و شکلک ِ مسنجر یادم اومد که با دندوناش می خنده ..کلی خندیدم ..

 

چون جیزم خیلی دراومده برای این تعطیلات الکی دولکی دولت نمی خواستم این راکه می دانستم ،هرگز بنویسم ..چون تجاوز به حریم خصوصی می دانستم ..ولی دیگه می نویسم که احمدی نژاد دیگه چهار روز یک کشور رو تعطیل نکنه ..انگاری کشور داری بازی یه قل و دوقل شده ...

خوب چند ماه می شه که اینومی دونستم ، شاید در جایی دیگه خونده باشین ولی گفتنش از طرف ِ من که همشهری عروس ِ سابق محمود خان هستم و رعایت حقوق دیگران چه ریئس جمهور با این کارنامه افتضاح باشه برای ِ من بسیار مهم است ، دیگه فرق داره ..

عروس ِ محمود خان که دختر مهندس قناعت که کارنامه ی خرابی هم در بین مردم دارد ...او برادر شهید می باشد و قبل از ریئس جمهور شدن این شازده دختر ِ مهندس قناعت به عقد ِ پسر ِ محمود در اومد ..

خوب به هم می اومدن ...لابد

بعد از ریاست جمهوری دختره تقاضای ِجدایی داد حالا بگو چرا ...

طبق ِ شنیده ها :می گفت نمی تونه تحمل کنه تا در زندگی ِ خودش همیشه چند پاسدار در پشت ِ درب خونه خودش و کوچه ی محله سکونتش باشه و می خواد زندگی کنه بدون ِ سیاست و راحت ..بدون دلهره ..نمی خواهم وارد ِ مسائل خصوصیبشم که خجالت می کشم ...آخه تخت خواب .....بی خیال ...

و به همین راحتی ..زیر بار این ازدواج نرفت ..درحالی که عقد هم بود ..

و جدا هم شد ..

ولی مهندس همچنان از دور وبریای ِ محمود خان هست ..

که یک بار به خاطر سخنرانی اش چند تا خیابون رو نیروی انتظامی بست ..اینا رو با چشم خودم دیدم ...اَه اَه ...حالم بد می شه مجبورم در مورد اینا بگم ...

وحالا در سه شنبه هفتم شهر یور که تولد مهدی جان بود این محمود ، چهارشنبه و پنج شنبه رو هم تعطیل کرد ..

مثل ِ اون سال که برای ِ ببخشید خر کردن مردمی که خر هم شدند حسابی روز ِ عید فطر در ایران برای ِ بعضی شهرها منجمله اصفهان و...در دوشنبه اعلام شد ولی رسانه ها جیک نزدند چون رو کم کنی سیاسی گویا بود و رهبر فقید عید ِ فطر را سه شنبه اعلام کرد و چه بلوایی شد آخ ..نمی دونین روی ِ این حزب علی ها که دین دار بودن کم شده بود ...اصلن مات بودن و گردن ِ کج و چشماشون به زمین خیره شده بود ..آخی ...

برای ِ اینکه مردمو گول بزنن سه شنبه و دو روز ِ بعدش تعطیل شد ..اونم درآبان ماه بود که دیگه تابستون هم نبود ...

الغرض نه که ساعت کار ِ مفید ایرانی ها نا قابل 44 دقیقه اعلام شده در روز ...خوب این همه تعطیلی هم که دیگه برای ِ روحیه به این کارمندان لازم بود انگاری  ..

یکمی هم بخندیم

یکی از این حزب الله لبنان بود یا لبنانی یا فلسطنینی نمی دانم جان ِ محمود..

یک لحظه تلویزیون را روشن کردیم دیدیمکه همه دچار مسمومیت چشمی از نوع ِ تصویری شدیم ... یه مرد عرب ،اوزگَل ،می گه آرزوش بود که احمدی نژاد را ببیند و اینکه این مرد پدیده بزرگی در دنیای ِ اسلام است ..بعد جایی رو نشون داد که همه برای اخمخی نژاد بلند شدند و اونم بادی به زیر ِ پوست انداخت و از میون اونا رد می شد ..و فکر کنم همه بعد از نشتن اون ،نشتند ولی بعد پشت صحنه رو که نشون نداد همه تا اون نشست ،بعد از چند ثانیه از اون منطقه به شعاع چند کیلومتری در رفتند ..آخه اون همه بادی که اون زیر ِ پوست انداخته بود باید از جایی بیرون می رفت و چون اون لحظه داشت می گفت که انرژی هسته ای حق مسلم ماست...این باد و این حق قاطی شودو تا چند کیلومتر همه حیوانت تلف شدند که جسدشان را تحت  بررسی و آزمایشات به پزشک غیر قانونی بردندتا میزان آلودگی و ویروس نا شناخته را بیابند ....

حالا چرا اخمخی نژاد پدیده نباشه برای ِ این لبنانی ها ..کم پول به اونا داد..اگه به من کسی این همه پول می داد برای من فرا پدیده می شد ....

 

من جیغ زدم و دستامو گذاشتم روی ِ چشمام و گفتم خاموش کنید تا من سکته چشمی و قلبی با هم نزدم ..خاموش ...

و خانواده هم که منو می شناختن که تا خاموش نشه جیغ زدن هام ادامه داره بلافاصله تلویزیون سیاه شد وممحود هم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دل برای لبخندی تنگ است ....و عشق هم برای دلی که گم کرده

 

دوست  داشتم که من همان گونه بودم که او می خواست

همان گونه که مادرم می خواهد

همان گونه که عشق می خواهد

تصور ِ این گونه بودن در من گم است  ، گم شده

من هم می خواهم تورا

در تو پیچیدن را

لب بر لبانت گذاشتن را

بگو چه کنم ؟که عشق      از پرده ی خانه آویزان است

مادر همیشه گریان است

پدر راحت شد که مُرد

برادر هم تیر باران شد

 خواهر را به جبر بیرون کردند

من را هم با زنجیری به زن بودن  بستند

من ماندم و بغضی که پوسیده در گلو ...

من ماندم و یک دنیا نگاه ِ پر عطش

من ماندم و کینه ای که در من است و برادری که اجازه نمی دهد برایش بمیرم

اجازه نمی دهد

نمی دانم چرا هرشب با من است

ساعت 12 شب شده

برادرم به من می گوید       نگاه کن  و درست بنویس

چشمانم را باز می کنم

می بینمش در بند است صدایش می زنند

چند نفر را صدا می زنند ..

چرا کسی  اسم  ِ مرا با صدای ِ بلند نمی خواند ...

چرا مرا با خود نمی برند...........مرا نمی بینند

مرا نمی بینند که کاسه ای آب در دست دارم ...

با پیراهن ِ حریر ِ سفید ...که زیبایی  تن ِ من را با سایه ای از سیاهی چادر نشان می دهد

در آب  به خود می نگرم ...تصویری نمی یابم درآبی  ِ   آب  .....

چشمان را می بندند ..یکی فریاد می کشد و دومی هم

در دهان برادرم چه فرو می کنند ..

پارچه ...برای  فریاد نکشیدن ..شعار ندادن ...

_در لحظه ی  آخر بگذارید برادرم راحت باشد .

.مرا را هم ببندید ....

 

موهای ِ قشنگم در خاک  غلت می زند

با ذره های  ِ خاک لب می گیرد ...

من هم می دَوَم ...با آنها می روم ، با سیاهی لباس   ِ سفید رنگم ...

برادرم را می بندند به  چوبه ای از درخت ...بی برگ ، بی گل و ساقه ای

کاشته در زمین  ،   ریشه بر زمین ...

دست بسته ..دهان بسته ..چشم بسته ...

بی نفسی می خواهند ....بی زیبایی می خواهند ...

 

برادرم مرا صدا می زند ..برادرم مرا به کمک می خواند ..

_ آماده ..هدف .افراد مقابل...

گلوله را از پایین به بالا می زنند .

گلوله به چشم ِ برادرم خورده.. 

.سرب داغ در چشم های  ِ ... جانم ...جانم

برادرم افتاده ..جان داده ..

صدایم می زند

رویم را بر می گردانم ..دیگر تاب ِ دیدن ندارم

روبروی ِ من ایستاده ...

_.برادرم  ..تو اینجایی ...پس او که بود ؟؟....

__من ...همه ...

هرشب با توام .........

 

دستانم می دَوَد به سوی ِ صورتش

می دَوَم به سوی ِ نگاهش ..

بر جنازه ،می نگرم ...با انگشتانم بر روی صورتش رقص ِ باله به نمایش می گذارم ... خاکها را به نشستن در جای ِ خود دعوت می کنم ... چشمان را به نگاه  التماس می کنم .....

التماس

 

_ هر شب با توام .. هرشب ....

............................

می گویند نوشته هایت از مرگ و گور است ..چه کنم که هرشب مرا تیرباران می کنند و صبح بر می خیزم ..

مرا انتخاب کرده اند ،مرا .....حس ِ بزرگی داشتم

 

خودخواهی در من موج پرت می کرد بر تَن ِ دیگری ..

در الانم ، کوچکم ...از همه ....آنقدر احساس کوچکی دارم ...به اندازه ی شیشه های ِ تکه شده از پنجره ای که به زور شکستند ..

غروری ندارم ... ....تمام ِ تکه تکه های ِ این شیشه ی شکسته را پیدا می کنم و کنار هم می گذارم ..

تا خود را بسازم ...ولی به تنهایی توانم کم است ...کمک می خواهم ..عشق می خواهم ....

 

در نیمه های ِ هر شب ..من به دنبال ِ تکه های ِ شیشه می گردم ..و بردارم با من و برای من نوری ست در این ظلمات تا پاهایم بریده نشود ..

تا زخمی نشوم ...و در هر زمین خوردن ،دستم را می گیرد و مرا به ادامه راه ِ سخت دعوت می کند

مرا ...مرا به دوست داشتن و دوست داشته شدن ترغیب می کند و مرا می خنداند در حالی که پایی برای قدم بر داشتن  هم ندارد ...کمکم می کند تا از عشق بنویسم و این نوشتن زمانی خواهد بود که همه با عشق زنده باشند ..همه ...همه ...

مرا تشویق می کند تا متحد شوم ....

تا از اتحاد خود  ، آسان تر و راحت تر به مقصود برسم ..که همانا پیدا کردن ِ تکه ها  و کامل کردن این شیشه ی  عشق و غرور من است

برادرم مرا به اتحاد تشویق می کند ...به اتحاد ...

دست هم را بگیریم در این شکستن ها و با هم بشکنیم و با هم دوباره از نو بسازیم ..با هم ...

در اتحاد باهم ..همه با هم ...

ایرانیان ِ متحد_فرشته

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:23  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تقدیم به دوستی عزیز

خوابی روان

تو خوابي يا خميازه مي کشي ؟

  هیچ کدام

 .....

در آن زمان بود که من

يافتم تورا

و تو از من بي خبر

به کدامين سمت روان

روانت از من مگر نيست

روان شو برايم تا بگويمت

راز ِ اين روان ِ سرگشته را

به چه سان روان کردند  

ما را به سوي ِ هم

در چنگ خود بردند مارا

من پا بر زمين بودم.... هنوز هم

ولي هم  پایي نبود تا بود

 که  در کمین بود ..

دستاني که به دور ِ کمرم  حلقه

دستي هم بر دهانم ..بسته

تو را مي بينم .....

دستهايت از پشت آويزان است

آويزان راه مي روي

بر روي آسفالت مي ريزي

من را مي بيني که بردنم

با دستاني که به دور ِ کمرم حلقه بود

و تو  جان داشتي ...

پس چرا دست و پا مي زدي

     چرا دست و پا می زنی ؟..

          من هنوز زنده ام

من زنده ام ...

من با تو می مانم ..

می خواستم می خواستم از مسافرتی که داشتم بنویسم ،مسافرتی چهار روزه ،و ازچیزای که به چشم ِ خودم دیده بودم

از مرکز اِم آر آی شهرستان ِ ساری بنویسم که متعلق به سپاه می باشد (لشگر پیاده ) و اسمش که به نام ِ امام خامنه ای بود ،یا از دوتابلوی ِ که جلوی ِ نگهبانی زده بود ،روی یکی نوشته بود از پذیرفتن خانمهای ِ بد حجاب معذوریم و تابلوی ِ دیگر که چند ماهی است نصب کرده اند که نوشته ، ورود ِ خانم های ِ بی چادر ممنوع است ...با خودم گفتم انگاری داریم می رویم برای زیارت ِ امام رضا و یا امام حسین ...اگه کسی که از پزشکی چیزی می دونه به من بگوید که روژلب آیا ربطی به عکس برداری رنگی از ستون ِ فقرات ِ کمر داره ...چون یه دستمال کاغذی می دهند به دست ِ بیمار می گویند رژلبت را پاک کن .. .

ولی خوب امام خامنه ای هم لابد امام بود که گفتند باید چادر سرت باشه و دم در چادر به تو می دهند که به اجبار و اکراه باید بر سر بگذاری...

می خواستم از اسباب کشی بگویم ،اسباب کشی از خانه ی سرهنگی که گویا سپاهی بود ....پنج سرباز که سه تای ِ آنان کلاه ِ قرمز داشتند یعنی دژبان بودند ...از همین های که جلوی ِ مردم را برای لباس و مدل ِ مو می گیرند ،البته با دوتا خودروی ِ نیروی ِ انتظامی داشتند اسباب کشی می کردند، بنزین جیره بندی برای ِ نیروی انتظامی و کارگر ِ مجانی هم عالمی داره !! ...توضیح ِ بیشتر لازم نداره ...شاید هم صبح ها قبل از اینکه جلوی ِ مردم را توی ِ خیابون بگیرند اول نون برای ِ سرهنگ می خرند...

می خواستم بگویم از سیما و صدا و برنامه های ِ سراسر تبلیغی و سیاسی ....سریال ها هم سیاسی شدند اگر کسی سریال جاسوس بازی رو دیده می دونه من چی می گویم ...

شعر ، هنر و همه وهمه چیز در خدمت ِ این سران ِ حکومت است و بس ..

ولی در عصر ِ امروز اتفاقی برایم افتاد که عجیب تر از این همه بود .

برخورد ِ یک جوان امروزی و به ظاهر آزاد اندیش ،از اینکه هر کس آنطور که می خواهد باید زندگی کند ...

سر صحبت را با من باز کرد یا من با او شروع به صحبت کردم ،فرقی نمی کرد مهم این بود که من و او در حال ، حرف زدن بودیم از سایتها و اینکه چقدر بچه ها در سایتها سرمایه گذاری می کنند ناگهان سایت دیگر بالا نمی آید و ترس اینکه کلاه برداری بوده و بعد متوجه می شوند که به خاطر ِ فلان توفان در فلان کشور سایتها قطع شد ...

در مورد سرعت پایین اینترنت و ویروسی کردن ِ و نداشتن متخصص و فرار ِ همه به خارج از کشور و...

حرف زدیم و زدیم ...

فقط شاید در ده دقیقه بود ...

از من پرسید که آیا وبلاگ دارم و اگه دارم در چه زمینه ای می نویسم ..عاشقانه ،علمی یا شعر و....

من کمی مردد بودم در جواب دادن، چون از برخورد دیگران خبر داشتم ولی ، یکی از دوستانم به جای ِ من جواب داد.

به آرامی گفت بیشتر سیاسی می نویسه ..

و خوب می دونستم که جواب چیه ...جوان در جواب گفت :سیاسی .اوه اصلن حوصله حرف زدن در مورد ش رو ندارم ....و با حالتی خسته کنده گفت که مگه بی کارید ..زندگی تون بکنید ...سیاست چیه؟

خوب من هم گفتم که من می نویسم دوست دارم از جامعه و ناهنجاری و سوء مدیریت بنویسم ..دوست دارم شعر بنویسم ..خوب من دوست دارم ...شما انجام ندهید ..زندگی من اینطوری برایم لذت بخش است ..

گفت نه شما با این کار دارید به دیگران سمت و سو نشان می دهید ..مگرنه ؟خوب باید بدانید هیچ چیز ِ در دست ِ ما نیست و آنان که همه چیزرو مشخص می کنند ما نیستیم ..

من در ابتدا فکر کردم حتمن منظورش به سران ِ دولت هست .. با چند کلمه خواستم توضیح دهم که با این همه من کار و وظیفه ام را انجام خواهم داد ..ولی .

می دونید در جواب چه گفت ؟

گفت:نه شما باید بدونید تمام آنچه که باید برایمان اتفاق بیفتد ،از قبل مشخص شده توسط ِ انسانهای ِ خاصی که پاک هستند و مبرا از گناه مثل ِ مهدی و ..کمی حرف زد .

گفتم یعنی اراده ما هیچیه ؟

گفت :نه خوب ولی اصلی که شما برایش می نویسید ،توسط ِ کائنات مشخص شده و دست ِ ما نیست ...و سعی من و شما تاثیری نداره در این حوادث ، که کائنات بر عهده دارند .....وووو

گفتم که چرا فکر نمی کند این مهدی خود ِ او هست ...یا محمد ..یا ..یک لحظه مکثی کرد و به چشمانم نگاه کرد ، آرام نگاه کردم ...گفتم خوب فکر کن ،یکی از آن انسانهای ِ پاکی و..مگر نه اینکه روح ِ خدا در ما دمیده شده ..و ما اگر به درون خود توجه کنیم وحی های ِ خدا را حس می کنیم همانند محمد ...اگه یک برگ از درخت که در حال ِ افتادن است در این لحظه ..و اگر من و شما در این لحظه که حرف می زنیم ..این اتفاق را انجام نمی دادیم کل ِ کائنات و چرخش طبیعی آن دچار از هم پاشیدگی می شد ،چی ....

خوب من و شما مگر جزی از این کائنات نیستیم و خلق کننده اتفاقات....

این جوان ساکت ماند و چند کلمه ای تایید و یا تکذیب کرد و بعد با دوستش رفت ..

خوب من از شما می پرسم به خاطر ِِ این دیکتاتوری و سوء مدیریت کشوری به خرابی کشیده شده ...

مردمش آواره در کشورهای ِ دیگر و..روشن فکراش توی زندان و زیر ِ شکنجه ...و یا در زیر ِ انبوهی از خاک مدفون شده ..

آن وقت من باید بروم و زندگی خود را بکنم و بگویم اینها از قبل مشخص شده ...

احمد باطبی را به زندان می برند به جرم ِ عکسی که خبرنگاری از او گرفت ، سرش را در توالت فرو می برند و نمی گذارند تا یک هفته به حمام برود ...خوب این را از قبل برایمان کائنات رقم زده اند و من زندگی خودمم رو بکنم ...

خوب نمی دانم این جوان که بود امید دارم هرگز مثل من برادرش را بعد از چند ماه شکنجه سخت ،تیرباران نکنند و او هم آرام به زندگی خود بپردازد و خوش باشد ...و بعد هم به من بگوید زندگی خودت رو بکن و من در جواب گفتم مگر من مردگی می کنم با این نوشتن ها ...که ...مگر زندگی چیست ؟

یاد شعر سهراب افتادم که می گفت

زندگی بال و پری دارد به وسعت ِ مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب ِ طاقچه ی عادت از یاد ِ من و تو برود .

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند .

زندگی نوبر انجیر ِ سیاه ، در دهان ِ گس ِ تابستان است .

زندگی ، بعد درخت است به چشم ِ حشره .

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است .

زندگی حس غریبی ا ست که یک مرغ ِ مهاجر دارد .

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما ست .

خبر ِ رفتن ِ موشک به فضا ،

لمس ِ تنهایی ((ماه )).

فکر بوییدن ِ گل در کره ای دیگر .

زندگی شستن ِ یک بشقاب است .

زندگی یافتن ِ سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است .

زندگی (( مجذور)) آینه است .

زندگی گل به(( توان)) ِ ابدیت.

زندگی ((ضرب ِ ))زمین در ضربان دل ما ،

زندگی ((هندسه ی )) ساده و یکسان ِ نفسهاست .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:50  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

  روز عید است

خوب من به این که متنی را برای ِ دوستی آماده کنم ،فکر می کردم،.. که زنگ خونه به صدا در اومد و یکی از دوستان گرانقدر به منزل ِ ما تشریف آوردند ..

بعد از سلام و احوال پرسی ..با تردید البته ...

به من نگاهی کرد و با حالتی به خصوص گفت ...تو چته ؟...معلومه چه خبره ؟

معلومه چکار می کنی ؟...زیر چشات چرا سیاه شده ؟این چه ریختیه ؟...وو

این چه طرز نوشتنه ...همه ازتو انتظار دارن ...و تو ...

بعد از اینکه منو به شلیک سوالات خود گرفت ،یه لحظه نگاهی  به من کرد ..با اشک ...

تا اومدم حرف بزنم ...گفت :بی خود دفاع نکن ...تو می دونی کی هستی ؟معلومه چه مرگته ؟

 

گفتم ..بابا تو اجازه دفاع که نمی دی ..

ولی می دونستم حق داره ..می دونستم ..

به من گفت ..تو بعد از این همه کار کردن و تلاش ..چی شده ...الان باز یادت رفته ...عادت داری که هر چند وقت من توی سرت بزنم ..آخه فرشته ِ عزیز تو الان رو هم بنویس

خبر و گزارشات چی شده ؟

تو به راحتی که به اینجا نرسیدی !!!..یادت رفت ..از وقتی که آرم ایرانیان متحد رو به وبلاگت اضافه شده و قالب وبلاگت عوض شده ..بازم برگشتی به دهه شصت ..بابا بی انصاف تو که می دونی اگه بخوای چقدر عالی می نویسی...تو  واضح و روشن زیر پوست شهر رو گزارش می دی ...وو.

حق داشت ، من در قبل ،ِ زیرِ ِ  پوست شهر ،از مردم و حرفا و عکس العمل هاشون بیشتر متن می نوشتم...

 ولی بازم در این مدت  رفته بودم توی ِ لاک خودم و در درونم سیر و سفر می کردم ..یادم رفته بود که من حقی ندارم ...من خیلی حق دارم ...و...

دوستم مرا بوسید و رفت و من به یاد برادرم بودم که چه به موقع به گوشزد می کند ...آنان رفته اند ولی ما باید الان ِ ایران و ایرانی  ارجح بدانیم و یاد آنان را هم داشته باشیم

خوب این ربطی به لوگوی ایرانیان متحد نداشت ...

من با عضویت در این جامعه بیشتر به خودم افتخار می کنم و برادرم هم به من

افتخار می کند ...

من در این لحظه به همه ی کسانی که این مطلب را می خوانند می گویم :

تا بحال مستقل کار کردم و در خود روحیه کار ِ گروهی را نمی دیدم و لی خوب با تنها کار کردن آن چه که هدف نهایی همه ی ماست ، به تعویق می افتد و هر روز بیش از بیش خسارتهای ِ جبران ناپذیر به ایران ِ عزیز ما وارد می شود ...

در اینجا، از همه دعوت می کنم برای ِ  همه با هم بودن ....

همه با هم بودن،  برای ِ ایران و آزادی ایران و ایرانی ..

ما ایرانی هستیم و همگی عضوی از ایرانیان .....پس همه عضوی از ایرانیان متحد هستیم

ایرانیان ِ متحد

در پست بعدی بر می گردم به گزارشاتی از ...زیر ِ پوست شهر و از بسته شدن آژانس های تلفنی و کمبود بنزین و اینکه مردم ،عصبی و خسته هستند و درگیر ...منتظر باشید
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:57  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درود بر همه

 

برای ِ شروع هر کاری باید انگیزه و هدف باشد. و برای ادامه و بهتر رسیدن به آن چشم انداز های ِ مورد نظر باید با دیگران بود و انتقادات را گوش داد برای ِ سرعت ِ بخشیدن به این رفتن ها باید و باید گوش  بود .هر چه بیشتر گوش باشیم و انتقادات را لحاظ کنیم بهتر و مفیدتر در مسیر  راه ِ خود به جلو می رویم که این جلو رفتن مطمئنن در  راهی هموار نیست و نخواهد بود که سنگلاخی و......

ولی این ها همه در صورتی ممکن خواهد بود که شروع کننده برای ِ یک هدف که شاید حتی در مدت عمر خود ِ او به ثمرننشیند و کسانی دیگر از آن  بهره مند شوند ،دلیلی بسیار قوی.....

. که این علت ِ شروع به وجود ِ او و گوشه گوشه های ِ خودش بر می گردد ،نه روشن فکری به معنای ِ حاضر یا تحصیلا ت و.....

.دیدیم و می بینیم که بسیار کسانی که روشن فکر بودند  و یا تحصیلات در چند رشته ی مختلف داشته اند ولی هدفی که داشته اند کاملا فردی بود و برای ِ آنان بریدن در هر مسیر از راه و یا به جرگه ِ نیروی ِ  مقابل رفتن و یا کناره گیری حتی ..فرقی نداشته و ندارد که اینان همان به معنای ِ نون به نرخ ِ روز خوران هستند البته من عذر می خواهم که این را می نویسم ،بیشتر ِ معلمان و استادان و هنر مندان را در این  راه می بینم که اگر این اشتباه است پس چرا چند معلم تنها در اوین مانده اند که آیا اعلامیه های ِ حقوق بشر و ....کمکی به آنان کرده ....

.تعدادفرهنگیان و دانشجویان و کارگران در ایران همین چند نفری ست که در زندان به سر می برند .....

 

.و کسانی را که به فکر مطرحیت هستند و از اسم ِ سیاسی بودن ِ خود بادی در پوست می اندازند و یا هر از چند گاهی به زندان رفتن را.... و خوب مشهور شدن را دوست دارند نه اینکه هدف چیست و برای ِ چه و چه کسانی .......دیدیم که بسیار کسانی با احساس  ، شروع کردند و در راه ِ اصلی قرار گرفتند در تمام کتابها می خوانیم که احساس انسان است که جرات و جسارت ِ ریسک کردن را و به پیش رفتن  را به انسان می دهد که اگر به عقل بود باید با منطق باشیم که دیگر نه نیوتن می توانست بگوید که جاذبه ای است و نه گرد بودن کره زمین را گالیله می گفت درست است که آنان با علم و منطق کشف کردند و لی ...ولی جرات گفتن و پافشاری براین قضیه و رودر روی ِ دانشمندان ِ دیگر ِ عصر ِ خود ایستادن و حتی در بعضی موارد تا به مرگ پیش رفتن و حتی داریم در تاریخ که کشته هم شدند ....پس این احساسات است که ما را به پیش می برد .

همه ی ِ این گونه حکومتها از افرادی این چنین وحشت دارند منتقدانی که احساسی قوی را بامنطق همراه کنند نه اینکه منطق را با احساس که اگر اینطور باشد باید مثل همین کاری که بیشتر ایرانیان انجام می دهند در تاکسی و اتوبوس ،در بازار در میهمانی های خصوصی و عمومی همه انتقاد کنند و نا راضی باشند حتی در یک جلسه خواستگاری شنیده م که بیشتر از مسئله زوج ِ جوان ،از بنزین و سیاستهای ِ غلط نظام صحبت می کردند ....و در عمل وقتی چند دانشجو و معلم به اعترض دست می زنند و عملن معترض می شوند حتی به وضع اقتصادی خود و همکاران ..می بینیم که انسانی مثل من در اتاق ِ خود می نشینم و می نویسم ...می نویسم و دم از مبارزه ِ فرهنگی می زنم و اینکه نباید عریان نوشت و یا رسمن مخالفت کرد که خود و خانواده به خطر نیفتند و......

از خود می گویم ..برای ِ برادری که بی گناه کشته شد من چه کردم ...جز چند برگ کاغذی که به یادش سیاه می کنم یا اشکی که می ریزم ...

خود را پشت زن بودنم ،پشت ِ مادر بودنم ، پشت بیماری و یا اقتصاد بد پنهان می کنم و بعد خودم را قانع می کنم که اگر حتی دارم با چشمان خود می بینم که جوانی را از 10 صبح تا 9 عصر در یک خودروی ی نیسان آبی رنگی که به شکل قفس ِ حیوانات درنده در آوردند ،نگه می دارند بدون غذا ..

.برای ترساندن مثل ِ من ها در وسط ِ میدان ِ یک شهر نه بزرگ ،فقط نگاه کنم ، نگران نگاه کنم که مبادا فرزند من باشد ....و در دل بگویم حداقل در ماشین های مخصوص ِ حمل زندانی ببرید او را ...نه خودروی که دور تا دورش کاملن همانند دزدگیر های پنجره منازل ،کاملن عریان و قابل دیدن همه ی ِ رهگذران است.(این تنها کاری بود که کردم ،با خودم حرف می زدم نه به آنان که ....).... که چطور آن جوان سرش را روی ِ میله های آهنی تکیه داده و خسته و عصبی ...با خشم زیاد ...به این مردم بی خیال نگاه می کند... و من عبور می کنم ...و می گذرم ...ترس بهانه خوبی ست و یا اینکه کاری نکنم که این حداقل ها را هم از دست بدهم .......به خود نهیب می زنم که این ارازل و اوباش که ممکن هست جان و مال ِ کسان دیگر  برایشان مهم نباشد،ایگونه بوجود خواهند آمد ..با خشمی که من دیدم از چشمهای ِ این پسر ...مگر همه می توانند که به فکر ِ انتقام نباشند و او هم عقده  خود را چگونه و چطور نسبت به این رهگذران فراموش  خواهد کرد ؟

..............................همه حق دارند آن طور زندگی کنند که دوست دارند ولی تا حدی که سلب ِ آسایش کسی نشود ..........ولی آیا این سکوت ِ مصلحت آمیز ِ ما از دیگران سلب ِ آرامش نیست از آنان  (از نسل ِ قبل ، نسل الان و نسلهای ِ بعد )،...................

حالا مگر من می توانم عریان ننویسم ؟من که با احساس  قدم در این راه گذاشته ام ..شاید مغرضانه باشد برای عده ای  ، ولی آنان با من از کودکی نبودند که ببیند بر من و خانواده ِ من چه گذشته ؟بر خانواده ِ بیشتر از 250 هزار تن دیگر از اعدامی ها ...

اعصاب و روان ِ بیمار ،ضربه های اقتصادی که در این جریانات که فقط  در مدت ِ  زندانی بودن و بعد کشته شدن ِ این عزیزان بر این خانواده ها وارد شد

و هنوز بعد از بیش از دو دهه به جای مانده .....

نمی خواهم که مغرضانه بنویسم و به فردیت برسم ولی هرگز نمی توانم مادری ،خواهری ،پدر و برادری یا همسر و فرزندانی که شب به امید ِ رفتن   و  ملاقات کردن جگر گوشه هاشان در روز ِبعد  در زندان ، به بستر ِ خواب می رفتند ......ولی ...ولی ..

در پنج صبح همان روز در می زدند و بدن ِ سوراخ شده و شکنجه شده ِ جگر گوشه شان را به حیاط منزل می انداختند و می ایستادند تا پول ِ گلوله هایی که با آن آن عزیز را کشته بودند ،بگیرند خوب .......اگر این عزیز دختر بود که دیگر ....خودتان بگویید ......

درود بر روح ِ پاکشان .درود .

نمی توانم این نوشتن  را ادامه دهم ...

همیشه می خواهم مطلب به خصوصی را بنویسم و یا خبری ....در آخر دوباره به این عزیزان می رسم ...و متن نوشته شده من می شود برای ِ آنان و در مورد ِ آنان .....نوشته های از ......  در پایان این نوشته ها  را  تقدیم به همه ی کشته شده ها در هر حکومت دیکتاتوری می کنم.....می دانم نوشتن  نمی دانم ..مرا ببخشید ...

 

بر خودم

 

تا می توانی بر خودت بتازان       بتازان تا خاک شوی

له شوی و تمرین کنی که تمام شوی و از آغاز دوباره ای  

شروع مجدد       

تکرار    از همه بنال    از خودت   هم   تو   آرمیده هایِ ِ     آرام و آرام       و در آرام بودنت دیدی

همه ی همهمه ها   از فرار   از خیانت       از صبر    از....

راستی تو بیست و چند ساله که آرام ورام می نگری بر همه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می نگری و غرق در خود می شوی   چرا فریاد نمی کشی ؟چرا مارا .............بگو  بگو....

از تو به تو رسیدی و     و از    تو به او    دیدی چه به تو نثار شد ؟؟؟؟  تو  دیوانه  همه ی دیوانه ها شدی ؟آره   آره راستی در آرامش      می شود عشق را هم آرام کرد    ؟؟؟؟        یا آرام فقط به او نگاه کرد ؟؟؟؟؟

بگو بر خودت     در آن غربت      تو بگو از عشق ِخود     در   .......جزء   مشتی از خاک    گفتند از خاکیم و به خاک بر می گردیم      ....بر می گرداندند...

خاکی از جنس    مبارزه    از تو   تو نگفتی      به     همه   نگفتی   که خسته ای     ولی خسته  بودی       و پر از درد و در خودت بود   چرا نگفتی ؟  می خواهی همه ی این نوشته ها رو درخاک تو مثل ِ خاک ،خاک کنم ؟    و در تو بیامیزم ؟

 بگو   پس   بگو

تو آرومی آرومی       بهار ۸۵

 

ولی من فریاد دارم    من فریاد می کشم   

 

 

 

 

اعتراف

بند ِ ناف فرشته ای که  عمر نوح در برمودای ِ خود دارد

آسمان  ِ اول      را               سینه خیز  ِ شلاقی  دوپاره سرازیر شدم       

  هیس !!!

تسبیح ِدرد و بغض  ِ                        حلقه حلقه گیسوی ِ تو به خندیدن  

توبه  ، ول کن                             محکم تر !!       سرخ شو !!!

زبانم مبعوث،راست و دروغ                      حرف بزن سرخ شو!!!!

فقط دنبال صدم ثانیه ای برای  ِ جستن                  تاول های ِ رام   ترکیده!!!

با بوی ِ تن ات قامت بسته                      یک ضربه

بخت با ما که از مهلکه سالم جستیم !.

مشت ِ چکمه       بوسه ی تن تو           یک ضربه

دستهایی که از پشت آویزان را می رفت

لب بر لب   در هم   گره و پیچیدن              محکم تر بکوبید !

آویزان از چشم های  ِ          شمع           من        نذری 

دستهایی که از پشت آویزان راه می رفت     

تو تیکه تیکه                          داغ      سرب   اع ت ر ا ف 

حسابها غلط از آب درآمد

مهر(1385)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:2  توسط زن ایرانی  |