تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بايد روزي مي نوشتم كه اين درد در من ، اين كينه در من از كجا شروع شد ؟ مي نوشتم  كه ..

چرا مي نويسم ؟ بارها از خودم پرسيدم ..

زماني كه به اوج خشم مي رسم ، قلم بر مي دارم و بر روي كاغذ سفيد نقشي از سياهي مي زنم .....

با دستانت جلوي چشمانت را مي گيري ، مثل آن روزها كه چشم بند بر چشم داشتي و جلوي پايت را نمي ديدي ..مثل آن روزي كه زني تكه چوبي به دستت داد تا آنرا بگيري و به دنبالش از باغي بزرگ بگذري وبه اتاقهاي بازجويي برسي ....وقتي كه تيغ ِ چوب دستت را خراشيد و خون سرازير شد ، خواستي بداني براي چه چوب به دستت داده..در جواب دشنامي شنيدي و اينكه تو كافري و نجس ..نبايد دستت به تكه اي از پارچه لباسش حتي بخورد ..اينكه بايد شماها را گذاشت كنار ديوار و به رگبار گلوله بست ..

گفتي خوب اينكارو بكنيد تا بحال با اين همه شكنجه اگه مي كشتيد كه درد كمتر بود ..

ولي خوب آنان اطلاعات مي خواستند بايد مي گفتي ..بايد حرف مي زدي ..شمارش از دستت در رفته بود كه چند بار به بازجويي رفتي ؟ چند بار زير شكنجه بيهوش شدي ؟ چند نفر را ديدي كه زير شكنجه جان دادند ..؟

چند ..و چند و....

حالا با خودت زمزمه مي كني آن شب را ..

بازجو جلوي تو ايستاد... تمام تنت به شدت زخمي بود ..و چشمانت را به زحمت باز نگه داشته بودي ....بازجو نگاهي به تو كرد و گفت :

مي گن خيلي مقاومت داري ؟ تا حالا دووم اوردي و حرف نزدي؟ ..آره ؟ ..

و تو سكوت كردي و گوش دادي از چشمانش چيزي را مي خواندي ...

اگر زن باشيد مي توانيد چشماني كه به شرارت به تن يك زن نگاه مي كند را از نگاهي حتي هوس آلود تشخيص دهي ..اومد و مستقيم توي چشمانت زل زد و گفت كه كاري مي كنم از غرورت ، از مقاومتت خاكستر هم نماند ...

دستهايت را با دستبندي به ميله ي تخت بست ..و توفرياد كشيدي ... فرياد ...چادرت را برداشت ...

پارچه اي در دهانت گذاشت و با دستمالي چرك دهانت رابست ...تمامي توانت را در پاهايت جمع كردي..سعي كردي دفاع كني ... تقلا هايت باعث خونريزي شديد آن قسمت از دستهايت شد كه بند فلزي دست بند به آن بود ...

از چشمانت خون بيرون مي آمد ..

سرت را ميان دودست گرفته اي و جيغ مي زني .. جيغ مي زني ..آنقدر كه رمقي ديگر در حنجره نداري ....

حالا .....تو هستي و شروعي كه از تو بود و زنان ديگر .. حالا تو زنده اي ... خيلي ها يي كه يا خودكشي كرده اند و يا اعدام شده اند ، مدام توي ذهنت زنده مي شوند و دوباره كشته .. حالا تو اينجايي و در تو انبوهي از كينه كه چرك شده اند ..مثل همان دستمال ِ چركي كه به دهانت بسته شد تا صدايت هم به دفاع بيرون نيايد ...

چنگ زدن بر اين چرك چه فايده؟..بايد اين كينه ي چرك را دور كرد ...دور ..بايد دور شد ..شايد اگر از اينجا بروي خوب باشد ..از اينجا كه درونت را چرك كردند ..

رفته اي از اينجا .. رفته اي ..ولي كينه ي چرك همه جا با توست .. هر جاي دنيا اگر باشي اين كينه ي چرك همراه توست... همراه .

 

فرشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 15:51  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دختران جنوبی ختنه می‌شوند تا لذت زنانه در آنها کشته شود

کمی دورتر از بند آزاد کیش و نه چندان دورتر از اسکله‌های بندرعباس سابق?هرمزگان?، آنجا که به خشکی و خشونت طبیعت بلوچستان نزدیک می‌شوید، در روستاها و شهرهای کوچک همین مناطق، زنان به حکم سنت و آئین، از لذت جنسی محروم  اند. نه فقط در شهرهای کوچک، که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر. آنها را در کودکی ختنه می‌کنند. به خانه شوهر می‌روند، مادر هم می‌شوند،‌بی‌آنکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند.

همان‌ها، این سرنوشت را برای دختران خود نیز رقم می‌زنند و نسل دختران ختنه شده ایرانی را در دامان خود بزرگ می‌کنند. این رسم و آئین، با جمهوری اسلامی به این منطقه از ایران نیآمده، پیش از انقلاب هم بود، همچنان که نقاب زنان این پهنه در آن سالها نیز گهگاه سوژه مطبوعات وقت بود؛ اما همانگونه که ارتجاع تشییع دراین سالها گسترش یافته، ارتجاع تسنن نیز جای پای خود را درمیان اهل تسنن استوار کرده است. ختنه زنان در میان اهل تسنن، جنبه دینی هم به خود گرفته است.

 

ترانه بنی یعقوب در گزارشی که سایت کانون زنان منتشر ساخته، با نگاهی در ستیز با خشونت علیه زنان ایران می‌نویسد:

بندر کنگ از شهر‌های کوچک استان هرمزگان است و 5 کیلومتربا بندر لنگه فاصله دارد. دختران این شهر بندری 40 روز پس از تولد ختنه می‌شوند. زنانی که معترض باشند سنت شکن و سرکش خوانده می‌شوند. یک زن بومی می‌گفت: برخی دختران شهر دیرتر و دردناک تر، در سنین 4 یا 5 سالگی ختنه می‌شوند. آنها تمام مراحل ختنه خویش را با چشمان باز می‌بینند. لبه‌های ?کلیتورس? دختران را با تیغی که مردان ریش خود را با آن می‌تراشند می‌بُرند. اهالی بندر کنگ سنی  اند.

عمل ختنه در بندر كنگ?تیغ سنت و فرهنگ? خوانده می شود.

برخی از مردم بندر كنگ ختنه شدن مادران و مادربزرگ هایشان را دلیلی موجه برای این كار عنوان می كنند.

ممانعت از ادامه تحصیل دختران توسط پسران خانواده، مرد سالاری شدید، جلوگیری از رفت و آمد آزاد زنان و دختران، تعدد زوجات و اهمیت ندادن به تصمیم های زنان در مرود مسائل مهم زندگی از دیگر مشكلات زنان بندر كنگ است. در بندر جاسک هم می‌گویند وضع دختران همین است.

 

هر سال دو میلیون دختر در جهان ختنه می‌شوند. این عمل به دلیل انجام آن در خانه‌ها و با وسائل آلوده جان دختران خردسال را تهدید می‌کند.

 

خاطرات ?واریس دیری? در کتاب?گل صحرا?، همان است که جنوب شرقی ایران تکرار می‌شود. او متولد افریقاست اما سرگذشت او همان است که در ایران مرور می‌شود.

نماینده سازمان ملل

برای مقابله با ختنه دختران: 

ختنه ام کردند

و من هرگز فراموش

نمی کنم

 

6 هزار دختربچه هر روز ختنه می‌شوند

 

?واریس دیری? شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلمات مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد. از صحراهای سومالی آمده است. کتابی خاطراتی دارد به نام ?گل صحرا?. دراین کتاب فاجعه‌ای را شرح می‌دهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال  اند. آنها که در این سن و سال ختنه می‌شوند، چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده می‌شوند.

5 ساله بود که ختنه اش کردند و 13 ساله بود که مرد 60 ساله‌ای خواستگارش شد. تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت. نمی  خواست هم سرنوشت خواهرش شود. ختنه او را به چشم دیده بود وخود قربانی این توحش و سلاخی بود.

?واریس دیری? بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد. دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد. او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است. جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی 6000 دختر بچه عرب و افریقایی و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام می‌شود.

 

کتاب خاطرات او را با نام ?گل صحرا? شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز 1383 آن را منتشر ساخته است.

 

?...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود با خود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام می دادم.

ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: ?اینجا منتظر می‌مانیم?، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:?خودت هستی؟?

? بله اینجایم?

هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:?آنجا بنشین?.

نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد.

مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه  اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت.

گفت:?گازبزن?.

از ترس خشک شده بودم...

من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند.

دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت.

چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم.

وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است.

من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا ?امان? [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم...

وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم...

چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.

دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم.

فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت.

اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است.

 

هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید.

ناقص‌سازی جنسی زنان یا به اصطلاح "ختنه" آنها، در استان‌های خوزستان، لرستان و بیش از همه کردستان نیز معمول است. پیامدهای جسمی و روحی این رسم غیرانسانی بر قربانیان آن، ابعاد گسترده‌ای دارد.

ناقص‌سازی جنسی زنان یا به اصطلاح "ختنه" آنها، رسمی است که در میان گروهی از اعراب و به ویژه مسلمانان ساکن شمال آفریقا رایج است. طبق آمار سازمان ملل در سال ۲۰۰۳، ۹۷ درصد زنان متاهل مصری ختنه شده بودند. ختنه دختران در برخی نواحی جنوبی و غربی ایران نیز متداول است. بنیاد جمعیت سازمان ملل خواستار تعهد جدی‌تر دولت‌ها برای سرمایه‌گذاری و اجرای برنامه‌هایی برای توقف و پیشگیری از ختنه دختران شده، زیرا طبق آمار هنوز هم به طور سالانه، سه میلیون دختر در معرض خطر ختنه قرار دارند.  سازمان ملل، نهادهای مدافع حقوق بشر و حقوق زنان، سالهاست که برای توقف چنین رسمی در جوامع افریقایی، عربی و اسلامی تلاش می‌کنند. در چند کشور افریقایی از جمله مصر، قوانینی علیه ختنه زنان تصویب شده‌اند. در ایران هنوز انجام این سنت به طور رسمی تایید نمی‌شود و دولت نیز تاکنون اقدامی برای جلوگیری از آن انجام نداده است.

 

اهل تسنن و ختنه دختران  

گزارش‌های مربوط به ختنه دختران در ایران، از جنوب و غرب کشور می‌رسند.  مثله کردن اندام جنسی دختران به نام ختنه، در استان‌های خوزستان، لرستان و بیش از همه کردستان معمول است. هرمزگان و بنادر گنگ و جاسک از جمله شهرهای جنوبی ایران هستند که در آنها ختنه دختران یک رسم است. گفته می‌شود این رسم در مناطق جنوبی ایران از طریق رفت و آمد دریایی به هند و سومالی وارد کشور شده است.

 

در غرب، ختنه زنان در آذربایجان، اورامانات، بانه، نوسود، پاوه، پیرانشهر و حتی اطراف ارومیه در موارد متعدد به چشم می‌خورد. پروین ذبیحی یکی از فعالان حقوق زن در مریوان که کتابی در باره ختنه زنان در کردستان عراق را نیز ترجمه کرده، در گفتگوبا دویچه‌وله به ریشه‌های مذهبی  در این زمینه اشاره می‌کند. او می‌گوید که برای بسیاری در این مناطق، ختنه یک فریضه مذهبی است و این در میان سنی مذهب‌ها و شافعی مذهب‌ها، سنتی اسلامی تلقی می‌شود. پروین ذبیحی تاکید می‌کند که نمونه‌ها ابدا تک و توک نبوده و فراگیرند:  "یکی از دوستان من در بوکان معلم است. در یک کلاس ۴۰ نفری، ۳۸ نفر بومی بوده‌اند و دو نفر دیگر غیربومی. از میان غیربومی‌ها، ۳۶ نفر ختنه شده بودند. در پاوه آمار صد در صد بوده و الان کمی کند شده است. ما به روستای کم جمعیتی رفتیم که ۴۸ زن در آنجا  از سه نسل مختلف ختنه شده بودند."

 

 ضامن پاکدامنی دختر 

این پیرزن‌ها و ماماهای محلی هستند که دختران را ختنه می‌کنند. کسانی که هیچ سواد و فرهنگ بهداشتی ندارند و با چاقو یا تیغی بسیار کثیف، تنها با مالیدن کمی  خاکستر به

تیغ و بدن دختربچه‌ها، اقدام به بریدن کلیتوریس آنها می‌کنند. سن رایج ختنه دختران در کردستان، چهار تا شش سال است. پروین ذبیحی  می‌گوید: " اعتقاد مردم این است که  به این ترتیب دختر پاک می‌ماند و دوست پسر نمی‌گیرد. دنبال اطلاعات جنسی نمی‌رود و بعد از ازدواج هم به شوهرش وفادار می‌ماند. می‌گویند اگر دختر را ختنه کنیم، از شیطنت جنسی بدور می‌ماند." 

 

پیامدهای روحی و جسمی 

بریدن کلیتوریس دختران، عوارض جسمی زیادی دارد. ابتلا به عفونت‌های واژن و رحم، نازایی، دردهای شدید هنگام قاعدگی یا کیست واژن و رحم و بطور کلی درد‌های موضعی، بیشتر دختران و زنانی را که ختنه شده‌اند رنج می‌دهد. با ختنه، حس جنسی زنان از میان می‌رود و رابطه جنسی نیز دردناک می‌شود. پروین ذبیحی اما به پیامدهای روحی این مثله سازی بیشتر تاکید دارد و می‌گوید این جنبه، عموما در بحث‌ها در سایه قرار می‌گیرد. او به  سندرم بی اعتمادی و اضطراب در میان دختران کوچکی اشاره می‌کند که خانواده‌هایشان ناگهان آنها را به زیر تیغ بیگانه‌ای سالخورده فرستاده‌اند.

 

تداوم کور سنت 

اما با وجود همه این پیامدها، خود زنان  هم در تداوم سنت مثله سازی اندام جنسی دختران نقشی عمده ایفا می‌کنند. چرایی این پارادوکس از نظر پروین ذبیحی چنین است: " مادرها خودشان طرفدار شدید ختنه دختر هستند. پدرانی دیده‌ایم که گله کرده‌اند که همسرشان بدون خبر، دختر را ختنه کرده است.  مقاومت در برابر ختنه میان زنان نیز کم است. البته در منطقه اورامانات،  والدین تحصیلکرده دیگر دختران خود را ختنه نمی‌کنند، اما موردی هم بوده که دختری لیسانسیه رفته خودش راختنه کرده. علت این است که ختنه دختر، رسم و سنت است. دختر ختنه نشده خود را تحقیر شده حس می‌کند و برای هم سویی با همه، خود را موظف به ختنه شدن می‌داند." 

پروین ذبیحی در ادامه از رسم ختنه نمادین دختران در کردستان نیز سخن می‌گوید: " اینها چاقو را از یقه دختر پایین می‌اندازند. چاقو سر خورده و از پایین دامن دختر پایین می‌لغزد. خانواده‌ها می‌گویند خوب! حالا دخترمان ختنه شد. رسم دیگری هم هست به نام چهل تیغ. روی سینه و شکم دخترها چهل مرتبه تیغ می‌کشند و معتقدند این کار، اعصاب جنسی را کور می‌کند."

 

علیه ختنه دختران 

پروین ذبیحی از دختران کردی  سخن می‌گوید که در تهران و شهرهای دیگر ایران به دانشگاه رفته‌ و پایان نامه‌های تحصیلی خود را در مورد ختنه نوشته‌اند. این دختران مایلند تشکلی در کردستان علیه ختنه زنان به راه بیندازند اما تا کنون مجوزی به آنها داده نشده است. 

 ذبیحی در پایان یادآور می‌شود که به دلیل رنگ و بوی مذهبی رسم ختنه دختران در کردستان، تنها از طریق فتوای مراجع مذهبی و آموزش مستمر در خانواده‌ها، مدارس و اجتماع است که می‌توان به برچیده شدن چنین سنتی امیدوار بود.

 منبع:ميهندخت مصباح

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 14:12  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بوش اعتراف به اشتباه کرد ..شما ای نمایندگان الله بر زمین  آیا اعتراف به اشتباه در ادامه جنگ با عراق به مدت هشت سال می کنید ؟

 در سیمای جمهوری اسلامی سخنان بوش رو نشون دادند و اعلام کردند که بوش اعلام داشته که اطلاعات آمریکا اشتباه کرده و در عراق هیچ سلاح کشتار جمعی وجود نداشته و ...

آیا نظام جمهوری اسلامی هم روزی اعتراف خواهد کرد .. اعتراف به اینکه جنگ ایران با عراق  در بعد از آزادی خرمشهر باید صلح می شده ؟  اینکه این صلح در آنزمان باعث پرداخت غرامت جنگ از جانب عراق به ایران می شده ، اینهمه جوانان  گوشت دم تیر و تانک نمی شدند و فرزندان و خانواده هاشان بی سرپرست ... ؟ عده ای زیادی به عنوان رزمنده و جانباز و خانواده شهید در عین بی سوادی از سهمیه ها مختلف استفاده نمی کردند و همچنین پستهای مدیریتی به انسانهای کوچک و بی سوادی چون کردان و امثالهم داده نمی شد ؟ اینهمه بودجه بنیاد شهید نبوده .. اینهمه مدارس شاهد و .. تشکیل نمی شد ؟ اینهمه جانباز شیمیایی نداشتیم که سالها زجر و درد کشیدن شان را ببینیم و عذاب بکشیم و لعنت بر مسبب آن بفرستیم ؟اسیران کمتری در عراق داشتیم که آنها هم خیلی زود به وطن بر می گشتند ..نه اینکه سالهای سال در غربت و اسارت زیباترین روزهای جوانی خود را سپری کنند ..

چقدر از میزان خرابی و ویرانی در  استانها و مناطق جنگی کم می شده ؟ ایا اگر صلح در زمان مناسب انجام می شده ، به دوران موشک زنی ( تهران ) و استفاده از سلاح شیمیایی که اواخر جنگ ایران با عراق بود ،بر می خوردیم ؟

شاید اصلن جریان بمباران شیمیایی حلبچه اتفاق نمی افتاد چرا که صدام به بهانه اینکه  تعدادی از مردم حلبچه با ایرانیان همدست شده اند آنانرا را قتل عام کرد ..

  ما چه زمان شاهد این اعترافات خواهیم بود ؟

 اینان آنقدر ایت الله خمینی را معصوم می دانند و یا معصوم نشانش می دهند که هرگز این اعتراف را نخواهند کرد ، سران نظام ایران هرگز در هیچ کدام از سیاستهای داخلی و خارجی خود اعترف به اشتباه نمی کنند ..چرا؟

یعنی اینقدر به خود مطمئن هستند که تمامی عملکردشان درست است ؟ ایا به واقع اینان خود را نماینده خدا بر زمین نمی دانند ؟

  از ریاست جمهوری آمریکا بیاموزید که به موقع اشتباه از مردم آمریکا  معذرت می خواهد و پاسخگو رفتار  و عملکردهای خود هست ..حتی مردم می توانند او را به دادگاه بکشانند و منتقدین براحتی  سیاستهای او را نقد می کنند ...

 ما چه ؟

.در ایران حتی کسی که با آنهمه  افتضاح  از جانب مجلس استیضاح می شود ، از جانب ریئس جمهور لوح تقدیر دریافت می کند ..تقدیر  برای دروغ گفتن .. برای گول زدن میلیونها ایرانی

ما چه ؟

 منتقدین ما کجایند؟ در سیاهچالهای زندانها ..در تبعیدگاه ها ..در کشورهای دیگر آواره ؟؟؟

کسی به سوال من جواب بدهد .. سران محترم جمهوری اسلامی ایران اگر کسی از شما انتقاد کند با او چه می کنید؟ .. آیا شما هرگز اعتراف می کنید که ایران را نابود و ایرانیان را به پایین ترین درجات اخلاقی ( در داخل ایران ) و ارزش و اعتبار در سطح جهان رسانده اید ؟( ارزش پاسپورت ایرانی از آخر در جهان بعد از افغانستان است )

یعنی می بینیم روزی ایرانی دمکراتیک که همه با آزادی  و بی ترسی آنچه حقشان است را مطالبه کنند ؟؟

فرشته

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:16  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درود

دوستان و خواننده های عزیز

لینک این مطلب از سایت خاوران می باشد ..

متاسفم در آخرین لحظه فرموش کردم لینک مرتبط رو در بلاگ قرار بدهم ولی در اولین فرصت اینکار را خواهم کرد ..

پاینده باشید

پاینده ایران بزرگ

............................................................

همه چیز از آن بعد از ظهر مغموم شروع شد. تقریباً اواخر تابستان سال 67 بود که من در تهران در ترمینال میدان آزادی منتظر بودم که اتوبوسی گرفته و به کرمانشاه بروم. خواهرم سخت مریض بود و به من گفته شده بود که او در حالت بین مرگ و زندگی به سر می برد. از این موضع به شدت ناراحت بودم. خواهرم پیغام داده بود که حتما به کرمانشاه بروم و ببینمش. تمام فکر و ذکرم این بود که آیا خواهرم زنده خواهد ماند یا نه؟ تمام صبح آن روز هم به خانه شان زنگ زده بودم ولی کسی گوشی را بر نداشته بود. این موضوع نیز بر شدت نگرانی من افزوده بود. بسیار پریشان بودم. از بچگی با خواهرم بزرگ شده بودم و از تمام عزیزانم بیشتر دوستش داشتم. با این که او از من سه سال بزرگتر بود ولی ما دو قلو به نظر می آمدیم. شاید این به خاطر آن بود که به لحاظ روحی و معنوی به هم خیلی وابسته بودیم و رفتار و حرکات مشابهی داشتیم.

 

من از 5 بعد از ظهر در ترمینال بودم، ولی اتوبوس ساعت 9 شب حرکت میکرد. همه تعاونی ها را گشته بودم ولی هیچ اتوبوسی قبل از 9 حرکت نمی‌کرد. خسته و ناراحت در گوشه ای ایستاده بودم. حدود ساعت شش بود که توجهم به پیرمردی که لباس کردی به تن داشت جلب شد. از موهای بسیار بلندش فهمیدم که باید از دراویش قادری باشد. آن مرد با حالتی نزار گریه میکرد؛ به خود می پیچید و آه و ناله اش هر بیننده‌ای را تکان میداد. در همین حالت با چشمانی پر از رنج و درد به مردمی که در آنجا بودند، نگاه می کرد. از نگاهش طلب کمک و یاری می بارید. این را کاملاً می شد درک کرد. در چنین مواردی معمولاً به مردم نوعی حالت ناباوری دست می دهد.  من هم مثل همه آدمهائی که دور و برش بودند، فکر میکردم که این حرکات برای جمع آوری پول است. اما وقتی دیدم که او پول را از مردم قبول نمی کند، یکه خوردم؛ کنجکاوی و احساسی درونی مرا بسوی او کشید جلو رفتم و به زبان کردی بهش سلام دادم و جویای حال پریشانش شدم. به خاطر حرف زدن به زبان کردی، احساس آشنائی کرد  ولی با حالتی مضطرب گفت: فقط یک مرد می خواهم که دست یاری به من بدهد و بگوید خاوران کجاست. 

با تعجب گفتم: خاوران؟ تعجبم از این بود که چرا او در آن محل دنبال خاوران می گردد.

او پاسخ داد: بله خاوران!

من خاوران را بلد بودم. قبلاً به کوره ‌پزخانه‌های خاتون آباد رفته بودم. چند سالی هم در اطراف میدان خراسان و تیر دو قلو زندگی کرده بودم. در نتیجه خوب میدانستم که خاوران کجاست.

کنجکاویم بیشتر تحریک شده بود. گفتم: شما چرا گریه می کیند؟ من خاوران را می شناسم.

اما او بدون این که به پرسش من پاسخ دهد، همین که از دهان من شنید که خاوران را می شناسم، دو دستی یقه مرا گرفت و درحالی که می لرزید گفت: باید مردانگی کنید و مرا به آنجا ببرید.

من اصلاً از برخوردهای او سر در نمی آوردم. در مقابل این تقاضا خود به خود با حالت امتناع و با خنده به او گفتم:

 جانم، من خودم مسافرم، خواهرم مریض است و از صبح به خاطر خواهرم زندگیم را ول کرده‌ام و آمده ام اینجا که زودتر خودم را به او برسانم.

درویش کرد، همچنان می لرزید و بدون این که قادر باشد کلمه ای بر زبان آورد، با نگاهی که غمی جانکاه در آن موج می زد به صورت من زل زده بود. من مانده بودم که چکار کنم. از یک طرف او را در وضعیتی می دیدم که واقعاً دلم می خواست هر کمکی از دستم برمی آید به او بکنم، ولی از طرف دیگر پیغامی که در مورد شدت مریضی خواهرم به من داده بودند، مرا به رفتن به کرمانشاه فرا می خواند. انگار که برای رضایت دل خودم بود که داشتم برای او دلیل می آوردم که نمی توانم کمک زیادی به او بکنم.

 به امتناعم ادامه داده و گفتم: اتوبوس ساعت 9 حرکت میکند از اینجا تا خاوران سه ساعت راه است اگر بخواهم تو را به آنجا برسانم خودم جا می‌مانم. و اضافه کردم: اما می توانم ترا راهنمائی کنم که خودت به آنجا بروی.

وضعیت این پیرمرد که کاملاً معلوم بود کوله بار سنگینی از درد و غم با خود حمل می کند، نگاه های پرسشگرانه و درعین حال استمداد طلبانه اش، طوری بود که من با همه دلایلی که برای عدم امکان همراهی با او شمرده بودم، باز نتوانستم خودم را راضی کنم که همینطوری او را رها کنم.

پرسیدم: چرا اینقدر پریشان هستی؟ چه شده؟ آیا بچه‌هایت در کوره پزخانه کار میکنند؟ اتفاقی برایشان پیش آمده؟ میخواهی بروی آنجا، بچه هایت را ببینی؟

با این پرسش، گوئی آتشی به جانش افتاد. چنان گریه و فغانش بلند شد که قلب هر بیننده و شنونده‌ای را به درد میآورد. من دیوانه وار سعی کردم او را آرام کنم. دستم را محکم در دست خود گرفته بود. در آن لحظه قدرت عجیبی داشت، زورش به حدی زیاد بود که من نمی توانستم دستم را از دست او رها کنم. گوئی به تنها مایه امید و بخت خود چنگ زده بود. مرا به دنبال خود کشید و به گوشه ای برد و سپس با صدائی لرزان گفت: پسرم..! پسرم را می خواهم!

گفتم: پسرت چی شد؟ چه اتفاقی افتاده؟

سعی می کرد بتواند با من حرف بزند ولی گریه امانش نمی داد با هق هق و صدائی لرزان گفت: مولود، پسرم، پیشمرگ حزب دموکرات بود. کشتندش، کشتندش. گریه امانش نداد که دنباله حرفش را بگیرد.

با شنیدن این حرف تازه متوجه می شدم که موضوع چقدر جدی است و درویش کرد چرا اینهمه بی تاب است. با اینحال هنوز نمی دانستم و در تصورم هم نمی گنجید که او با چه بعدی از جنایت مواجه بوده است. سعی کردم به هر طریق همدردی خود را به او نشان دهم و آرامش کنم. نامش را پرسیدم به این امید که آشنا در آید و همین باعث احساس نزدیکی اش به من و آرامشش گردد. بالاخره کمی آرام گرفت، اشک هایش را پاک کرد و ماجرا را به این گونه تعریف کرد:

پسرم مدتها در کردستان در صف حزب دموکرات مبارزه می کرد. نمی دانم چه شد که برگشت و رفت خودش را تسلیم کرد. دولت آن موقع از این کارها استقبال می کرد، مولود را هم آزاد گذاشتند و کاری به کارش نداشتند. می دانی که فقر و بیکاری در کردستان جوانها را به تهران می کشاند. او هم به دنبال لقمه نانی به تهران رفت. در جائی در میدان شوش کاری گیر آورد. جائی بود که آهن پاره ها و ضایعات آهن را پرس می کنند و بعد به ذوب آهن می فروشند. 9 ماه بود که در آنجا کار می کرد. اما یک شب پاسداران ریختند کارگاه و دستگیرش کردند. این خبر را دوستانش به من دادند. فوری بلند شدم و آمدم تهران. به در هر زندانی رفتم و سراغ  او را گرفتم . بالاخره رفتم نماینده مجلس را دیدم و از طریق او توانستم از محل زندانی شدن پسرم مطلع شوم. مولود در اوین زندانی بود، به آنجا رفتم و به هر صورت توانستم با او ملاقات کنم.  بعد از آن هم هر 2 ماه یک بار با هزار سختی و مشقت میامدم تهران و میدیدمش و دوباره بر میگشتم. دلم به همین خوش بود. تا این که امروز صبح هم که طبق معمول به ملاقات مولود به اوین رفتم، گفتند که پسرت حالا در خاوران است و وقتی اصرار کردم که می خواهم حتماً با او ملاقات کنم، شماره ای به من دادند. فکر کردم زندان مولود را عوض کرده اند و مانده بودم که چطور زندان خاوران را پیدا کنم. تا حالا زندانی به آن اسم نشنیده بودم. دم در اوین از زن و مردی که آمده بودند ملاقات دخترشان، سوال کردم که چطوری بروم زندان خاوران؟ آنها با حالت خاصی به روی هم نگاه کردند و گفتند نمیدانیم. راهم را گرفتم که بروم و از کس دیگری بپرسم، ولی در همین حین شنیدم که آن خانم به شوهرش گفت:- "گناه دارد موضوع را بهش بگو" آن آقا صدایم کرد و به من گفت: "راستش من نمیدانم خاوران کجاست اما شنیده‌ایم هر کسی را که در شهریور ماه اعدام کرده‌اند برده‌اند تو زمینهای خاوران دفن کرده اند". یک دفعه احساس کردم که دنیا بر سرم خراب شد. چی ؟ اعدام؟ اصلاً نمی توانستم چنین چیزی را باور کنم. آیا درست شنیده بودم؟ آیا واقعاً پسر من، مولود مرا کشتند، اعدامش کردند!؟ رفتار چند لحظه پیش زندانبانان را که با خونسردی تمام تنها یک شماره و اسم خاوران را به من داده بودند را به یاد آوردم. مگر می شد باور کرد که آنها به همین راحتی پسرم را کشتند و خبرش را هم اینطوری به من دادند؟ زدم تو سر خودم و بر گشتم پیش نگهبان دم در و گفتم: تو شیعه‌ای و من سنی، ترا به امام علی که من هم درویش او هستم و ترا به امام حسینت، راستش را به من بگو خاوران زندان است یا گورستان؟ خدا خدا می کردم که آن چه آن زن و شوهر به من گفته بودند دروغ باشد. اما پاسدار بر گشت و با زهر خندی گفت: "بنده خدا! خاوران نه زندان است و نه گورستان! کافران و منافقین را که اعدام میکنند میبرند آنجا و زیر خاک میکنند. این شماره‌یی هم که بهت داده‌اند شماره قبرش است. شانس آوردی که بهت شماره داده‌اند".

 

من با شنیدن حرفهای درویش عرق سردی بر تنم نشست. شکی در جنایتکار بودن رژیم جمهوری اسلامی نداشتم. می دانستم که این رژیم چه جوانهائی را کشته است بدون آن که حتی خود را ملزم به ارائه دلیلی برای مردم بداند. ولی این دیگر در مخیله ام نمی گنجید و نمی توانستم حتی تصور کنم که این رژیم جلاد با پاسداران رذلش خبر اعدام جگر گوشه این پیرمرد را به این شیوه و با ابراز چنان سخنانی به او داده باشند. 

 

درویش کرد، اکنون با های های می گریست اگر چه سعی میکرد دنباله حرفهایش را بگیرد؛ و بالاخره همانطور گریه کنان، با هق هق گفت: حالا میخواهم هر طوری شده بروم قبرش را پیدا کنم! می خواهم با چشم خودم ببینمش! حداقل جسدش را ببینم و گرنه چه جوابی دارم که برای مادر و خواهرانش ببرم. ضجه های درویش و احساس درد و غم تلنبار شده در قلبش، برای هر انسانی، بی رحمی و قساوت پاسداران قصاب اوین و قلب سیاه آنان را هر چه بیشتر زنده و برجسته می کرد.

 

در آن روزها در جامعه خفقان زده ما، مردم هنوز از جنایت بزرگی که رژیم دار و شکنجه جمهوری اسلامی در سیاه چالهای خود با قتل عام هزاران تن از زندانیان سیاسی بی دفاع آفریده بود، در وسعتی زیاد مطلع نبودند. خود من نیز اگر چه راجع به این موضوع چیزهائی شنیده بودم و می دانستم که رژیم، باز ننگ و جنایت جدیدی در زندان های خود بوجود آورده است، اما بهیچ وجه از ابعاد آن خبر نداشتم.  درعین حال هرگز برایم این امر که دژخیمان جمهوری اسلامی جوانان مردم را در زندان های خود می کشند و بعد جسد آنان را چون لاشه یک حیوان در گوشه ای، مثل زمین های خاوران، زیر خاک می کنند، قابل باور و قابل هضم نبود. آیا واقعاً آنچه این درویش کرد به من می گفت واقعیت داشت؟ از حرفهای او و تصویر صحنه هائی که او توضیح می داد، اضطرابی سخت بر جانم افتاد.

 

من  یک کارگر و یک فرد سیاسی بودم که شرایط زندگی خودم هم در آن موقعیت زیاد تعریفی نداشت. هم تحت تعقیب بودم و هم فشار تأمین زندگی خود و خانواده ام بر دوشم بود. در آن روزها موفق شده بودم که خانواده‌ام را به روستا بفرستم و خودم هم در تهران دنبال کار میگشتم. ارتباطم با تشکیلات سیاسی ای که قبلاً با آن کار می کردم گسسته بود. اتاقی را در سر آسیاب اجاره کرده بودم و به سختی روزگار میگذراندم. با چنین پیش زمینه ای واضح است که کشتار زندانیان سیاسی موضوعی نبود که من بتوانم براحتی از کنارش بگذرم. بسیاری از دوستان و رفقا و آشنایان خودم از مبارزین آزادیخواهی بودند که توسط رژیم جمهوری اسلامی دستگیر و زندانی شده بودند. در حالی که از شنیدن سخنان درویش شدیداً منقلب شده بودم، پیش خود گفتم حتماً باید با او به خاوران بروم و با چشمان خودم ببینم که در این گورستان چه می گذرد. اما در همین حال خواهرم را بیاد آوردم. پس او چی؟ اگر خواهرم بمیرد و من او را نبینم، دق میکنم و هیچگاه خودم را نمیبخشم. دو دل شده بودم. از یک طرف نمی توانستم از مسافرت به کرمانشاه و دیدن خواهرم صرفنظر کنم و از طرف دیگر عدم همراهی با این پدر پیر با کوهی از درد و غم در دلش برایم به معنی زیر پا گذاشتن انسانیت بود. پس آن همه ادعای انقلابی بودن چه بود؟ چطور می توانستم اهداف و آمال مبارزاتیم را فراموش کنم و این مرد را به حال خود رها کرده و عازم مسافرت شوم. فکری به خاطرم رسید و به  درویش که حالا اسمش را هم میدانستم گفتم:

ببین درویش محمد جان بیا با هم برویم کرمانشاه، من پول بلیط رفت و بر گشت ترا هم میدهم. شب خانه خواهر من میمانیم و قول میدهم فردا دوباره برت گردانم تهران و با هم به خاوران برویم. باور کن اگر خواهرم مریض نبود همین الان همراهت می آمدم. امروز از صبح دارم تلاش میکنم که با آنها تماس بگیرم ولی گوشی تلفن را کسی بر نمیدارد، حتما اتفاقی افتاده، به همین خاطر از شما پوزش میخواهم که الان نمی توانم همراهت به خاوران بروم. ولی قول میدهم اگر با هم رفتیم کرمانشاه، بر گشتنی همراهت بیایم  و با هم می رویم خاوران.

 

درویش متوجه همه حالات و رفتار من بود و دیده بود که من پس از شنیدن حرفهای او چه حالتی پیدا کردم. به همین خاطر حس می کرد که دروغ نمی گویم. او در حالی که با دیدن اضطراب و دودلی من بارقه های امیدی در چشم و صدایش برق می زد، بر گشت و گفت بهتر است باز به خانه خواهرت زنگ بزنی. نبودن آنها در خانه حتماً به معنی افتادن اتفاق بدی برای او نیست. به دل من این طور می آید که خواهرت خوب شده. شاید رفته بودند پیش دکتر که در خانه نبودند. گفتم: نه این طور نیست کسی که اخیراً از پیش او آمده به من گفته که حال خواهرم خیلی بد است. به همین خاطر هم تأکید زیادی به من کرد که به دیدن او بروم. البته، باشه الان می روم و تلفن می کنم که خبری بگیرم.

 

محض خاطر این درویش دل شکسته هم بود گفتم زنگی بزنم. برای این کار خواستم عازم شوم، اما گوئی به دل درویش برات شده بود که خواهرم واقعاً حالش خوب است. دستم را دوباره گرفت و گفت نه این جوری نمی‌شود. قول بده اگر خواهرت حالش خوب بود از مسافرتت صرف نظر کنی و با هم برویم خاوران! با خنده به او قول دادم و بعد به خانه خواهرم زنگ زدم. در خانه بودند و توانستم با خواهرم صحبت کنم. او مریض بود و می گفت که دلش برایم خیلی تنگ شده و با اصرار از من می خواست که به دیدنش بروم. اما از طرز حرف زدنش احساس کردم که حالش آنقدرها هم که به من گفته شده بود، بد نیست. به او قول دادم که حتما به زودی به دیدنش خواهم رفت. (متاسفانه آن قول تا حالا عملی نشده است). با صحبت با دیگر اعضای خانه از این امر مطمئن شدم که خطر مرگ خواهرم را تهدید نمی کند.

 

حالا دیگر خیالم از بابت خواهرم آسوده شده بود و کاملاً آماده بودم که با درویش به خاوران بروم. اما حالا دیگر خیلی دیر شده بود. شب نزدیک می شد در حالی که  ما تا رسیدن به خاواران سه ساعت هم باید راه می پیمودیم. با درویش صحبت کردم و گفتم که در تاریکی شب قادر به پیدا کردن جسد نخواهیم بود و اجباراً باید تا فردا صبح صبر کنیم. 

***

فردای آن روز ساعت 6 صبح، من و درویش محمد در صف طولانی کارگران و زحمتکشانی بودیم که منتظر مینی‌بوس بودند. مینی بوس ها با شتابی عجیب به طرف افسریه، جاده خراسان و شاید کوره‌های آجرپزی خاتون آباد سرازیر میشدند. مسافرین هر کدام مسلماً به دلیلی و هر کدام با انگیزه ای متفاوت عازم آن محل ها بودند.

 

درویش محمد همچنان بی تاب بود. گاهی گریه میکرد و گاهی با صدای بلند "یاهو یاهو" می گفت. درک احساسات زخم خورده و مجروح او در آن لحظه بسیار دشوار بود. براستی در فکر او چه می گذشت؟ آیا در گوشه ذهن خود هنوز امید به این داشت که خبری که شنیده بود، دروغ باشد؟ شاید با رفتن به خاوران می خواست امیدوار شود که جگر گوشه اش را نکشته اند؟ یا برعکس، او می رفت تا پیکر سوراخ شده فرزند دلبندش را با دو چشم خودش ببیند؟ شاید وقتی فریاد یاهو یاهو سر میداد در این فکر بود که چگونه این خبر هولناک را به مادر زجر دیده و خواهران و برادران گرسنه و ژنده پوش مولود بدهد؟ یا شاید هم با این فریاد داشت قاتلان بیرحم مولود را نفرین می کرد و شاید... و شاید... در هرحال گریه و حرکات بی اختیار درویش باعث جلب توجه ديگران به او می شد. من نگران بودم که ممکن است همین حرکات او هردوی ما را به درد سر بیندازد. به او توضیح دادم که حرکاتش ممکن است بعضی عوامل رژیم و آدمهای خرافی را علیه ما تحریک کند و باعث شود که هیچگاه نتوانیم خاوران را ببینیم. اما این حرفها نمی توانست قلب مجروح آن مرد عزیز از دست داده را التیام بخشد و یا او را آرام سازد. درویش در حالیکه از نگاهش عجز می بارید، کوشید تا حرف مرا در نظر گرفته و به خودش حداقل در ظاهر غالب شود. اما حالا این من بودم که بعد از این توضیح و درخواست از خودم شرمم آمده بود. رویم نمیشد که به چهره سیاه سوخته و چروکیده‌اش نگاه کنم. می فهمیدم که تنها آن گریه و زاری و یاهو یاهو بود که او را سرپا نگه داشته بود و من نیز در هراس از این که نکند کار او امنیت خودش و مرا به خطر اندازد، مانع انجام آنها شده بودم. میدانستم درون او مثل کوره آهن میجوشد و دارد خودش را میخورد. اما چاره‌ای نبود. پیش خود می گفتم چه دنیای زشت و غیر انسانی که حتی وقتی حکومت یک مشت سرمایه دار رذل و سود پرست، حکومت سرکوبگر جمهوری اسلامی جان فرزند دلبند مردم محروم و زحمتکش را گرفته، این مردم حتی حق فریاد کشیدن و سوگواری برای عزیز از دست رفته شان را ندارند. براستی در آن زمان چند تعداد از مادران و پدران دل شکسته و سوگوار دیگر بودند که وضع این مرد درویش را داشتند! حتی فکر کردن به این موضوع مو را بر بدن سیخ می کرد.

 

بالاخره در صف منتظرین، نوبت ما شد و به مینی بوس نزدیک شدیم، آرام از صف خارج شده و به شاگرد مینی‌بوس نزدیک شدم و بسیار یواش و در گوشی بهش گفتم که بزرگی در حق ما بکند و اگر میداند که آن گورستان کجا است ما را آنجا پیاده کند. او با صدائی که تنها لمپن‌ها بلدند از خودشان در بیاورند گفت " این که یواش گفتن ندارد، هر وقت داد زدم "لعنت آباد" بیا جلو و پیاده شو". حرکات لب و لوچه‌اش به من فهماند که لمپن ِدر مسجدی و حزب اللهی نیست و خطری ندارد. او جوانی بود که دلش میخواست به همان شیوه زمان شاه، لمپن در گاراجی باقی بماند.

 

مینی‌بوس سر بالایهای جاده خراسان را طی کرد به نا همواریهای خاوران رسید و ازین سرازیری به آن سربالایی و بالعکس در حال حرکت بود. دل من مثل سیر و سرکه میجوشید و احساس میکردم که با نزدیک شدن به محل، رگهای گردنم به صورت عجیبی میزنند، طپش قلبم را می شنیدم. شاید از ترس بود و شاید از هیجان و شاید از هر دو. نمی دانستم که در آن محل با چه صحنه ای روبرو خواهیم شد.

 

چند لحظه بعد، شاگرد مینی‌بوس با لحن خودش داد زد "لعنت آبادیهاش خوش آمدید". خوشبختانه درویش محمد که زبان اصلی اش کردی بود و از این نوع فارسی حرف زدن زیاد سر در نمی آورد، چندان حالیش نشد که او چه می گوید، و گرنه اگر آن مفاهیم حالیش می شد، دلش حتماً چندین برابر می شکست و ممکن بود با نشان دادن عکس العمل کار دست خودش بدهد. دستش را گرفتم و گفتم پیاده شو. در اینجا توضیح دهم که از زمانی به آنجا "لعنت آباد" گفته می شد که اعدام شدگان متعلق به گروهای سیاسی مخالف رژیم جمهوری اسلامی را به آنجا می بردند. درواقع، این نام را  پاسدارها و بسیجیها سعی می کردند در دهن مردم بیاندازند. اما بعدها هنگامی که آزادیخواهان را در گور های دسته جمعی در آنجا قرار داده و واقعیت جنایت هولناک قصابان جمهوری اسلامی هر چه بیشتر رو شد و مردم با رفت و آمد خانواده های جان باختگان به گورستان به عمق و ابعاد جنایت آخوندهای حاکم واقف شدند، احترام بسیار زیادی به خانواده هایی که به این منطقه می رفتند گذاشته و دیگر کسی از مردم، لغت لعنت آباد را برای خاوران بکار نبرد. کما این که امروز از آن گورستان به عنوان گلزار خاوران اسم برده می شود.

 

با رسیدن به محل، شروع به قدم زدن کردیم. سکوت زجر دهنده ای در آنجا حکمفرما بود. آفتاب بالا آمده بود و گرما را داشتیم حس میکردیم. در آنجا تنها یک جاده خاکی بود و راه دیگری نبود، همان جاده را بدون حرف زدن گرفتیم و رفتیم جلو. صدای تپش قلبم را می شنیدم. چهره خندان و با صفای رفقای کمونیست و غیر کمونیستم، نوجوانان و جوانانی که شادترین و دلپذیرترین دوران زندگی ام را با آنها گذرانده بودم را در جلوی چشم خود می دیدم. گوئی آنها بر فراز آن منطقه و در بالای سرم در گشت و گذار بودند. حتی صدای آشنای آنان در گوشم بود و آنها را می شنیدم و با ناباوری به خودم می گفتم آیا آنها را هم کشته اند. آیا جسد های آنان را هم در همینجا انداخته اند؟  این فکر آنقدر وحشتناک بود که نمی توانستم به آن باور کنم. گویی در خلاء مطلق راه می رفتم، وضع خاص و غیر قابل توصیفی داشتم. وضع درویش محمد از من هم بدتر بود او داشت لرزان و حیران در وادی مرگ بسوی فرزند دلبندش گام بر می داشت تا مگر بتواند جسم بی روح او را در سینه اش بفشارد، چشمانش را ببوسد و پیکر او را لمس کند. او با امید یکبار دیگر به آغوش کشیدن جگر گوشه اش، مولود عزیزش به گورستانی پا می گذاشت که جلادان جسد خفه و یا سوراخ سوراخ شده او را در زمین وسیع و بی انتهای آنجا رها ساخته بودند.

 

نمیدانم چقدر راه رفتیم. هر دو در افکار خود غوطه ور بودیم. صدای کلاغها و بعضی دیگر از پرندگان و وز وز مگس هی بیشتر و بیشتر میشد. بالاخره تپه خاکی بزرگی در جلوی ما نمودار شد و ما به طرفش رفتیم . معلوم بود که با بلدزر خاک ریزی شده بود. فکر نمی کنم درویش محمد موضوع را متوجه شد. وقتی نزدیکتر شدیم دیدم بر روی آن تپه خاکی دوغ آب آهک ریخته اند. شاید به این دلیل این کار را کرده بودند که جسد ها سریع پوسیده و از بین بروند. وقتی به آنجا رسیدیم با ناباوری دستخطی را در آنجا خواندم که نوشته بود "مزار دسته جمعی شهیدان مجاهد". این نشان میداد که کسان دیگری قبل از ما آنجا آمده‌اند.

 

نمی شد فهمید که در آن لحظات در قلب آن مرد دل شکسته چه می گذشت و چه طوفانی در وجود زخم خورده او جریان داشت. ساکت بود و مات و متحیر به اطراف نگاه میکرد. نه چیزی میگفت و نه حالا دیگر فغان و ناله ای از او شنیده می شنید. انگار او احساس کرده بود که فاجعه عظیمی رخ داده است. به درویش  گفتم همین جا است ولی ظاهرا شماره ‌یی در کار نیست. در حالی که راه می رفتیم وحشت زده به اطرافم نگاه میکردم. قبری در کار نبود. اما حالا حس میکردم که دارم روی اجساد راه میروم، به همین خاطر سعی میکردم که جای پایم را طوری انتخاب کنم که پایم را روی جنازه‌ای نگذارم. من می دانستم که تاریخ دنیای طبقاتی ما مملو از جنایات و قتل عام ها و وحشیگری های طبقات حاکمی بوده است که برای حفظ قدرت و تامین منافعشان از انجام هیچ گونه رذالتی بر علیه مردم محروم و تحت ستم ابا نکرده اند. جنگها، قتل عامها، زندانها، شکنجه ها، پاکسازی های نژادی و قومی، جنایات نازیستها و امپریالیستها  و .... همه را می دانستم. ولی در آن لحظه نمی توانستم آنچه را که می دیدم با هیچیک از فاجعه هایی که خوانده و یا شنیده بودم مقایسه کنم. راستی مزدوران جمهوری اسلامی چند نفر را کشته و در آنجا با شتاب دفن کرده  بودند؟ در آن شهریور داغ  و خونین و در زیر خاک گرم تپه ای که من و درویش محمد بر آن ایستاده بودیم قلب پر تپش چند زن و مرد، پیر و جوان و نوجوان با گلوله های نفرت جانیان از هم دریده شده بود؟ ننگ و نفرت بر جانیانی که با رذالت تمام اجساد قربانیان را در آنجا رها ساخته بودند به این امید که خوراک حیوانات شوند....  حتی در قرون وسطی هم اجساد طاعونیان را بدینگونه روی هم نمی ریختند و رها نمی ساختند.

 

پریشان و خشمگین به گشتن در اطرافمان ادامه دادیم. کلاغها عجیب حمله کرده بودند. مگسها به صورت وحشتناکی به هوا بر می خاستند در آن وادی مرگ، بوی اجساد مرده همه جا پیچیده بود و دماغ انسان را می ازرد. درویش محمد هم تاب تحملش را نداشت و دستمال سرش را باز کرد و به دور دماغ و دهانش پیچید. صبح اول وقت بود و کسی در آن اطراف نبود. من بودم و درویش محمد و سیل پشه و مگس و کلاغها و آفتابی که از بالا می تابید. در چنین حال و احوالی دست به تجسس زده بودیم. ناگاه  ناله و فغان درویش بلند شد. جسد تکه پاره ای از زیر خاک بیرون زده بود و درویش فکر کرد که آن عزیزش، مولود است..... بطرف او رفتم ولی بسختی توانستم آنچه را که دیدم باور کنم.

 

سرو کله جوانی بیست تا بیست و پنج ساله از خاک بیرون افتاده بود. قسمتهای زیادی از گوشت صورتش رفته بود. درویش پیر نالان و زار سعی میکرد تشخیص بدهد که پسرش است یا نه، ولی امکانش سخت بود. به زبان کردی و به شیوه خاص عزا داری کردها مویه می کرد و شعر می گفت. بالاخره با معاینه جسد و شاید هم  از روی غریزه قوی پدری که حتی جسد غیر قابل تشخیص جگر گوشه اش را می شناسد، مطمئن شد که جسد آن جوان، "مولود" او نیست. اما او جسد را رها نکرد. درست مثل مولود خودش مثل جگر گوشه خودش بدون این که فرقی قایل شود، با نیروی عجیبی و با دستهایش شروع کرد از زمین خاک کندن و ریختن آن بر روی جنازه، در حالی که در همین حال فریاد میزد: "ای خدا لعنتتان کند لا مذهب ها" (منظورش جمهوری اسلامی بود). و من در درونم این ندا را سر داده بودم: نفرت بر مزدوران سرمایه! مرگ برجانیان! در آن لحظه و در آن وادی مرگ، درویش شرافتمند و داغدار خود را پدر آن جوان شهید رها شده به آن صورت فجیع در خاک می دید؛ و براستی آیا یک پدر می تواند جسد نیمه مدفون شده جگر گوشه خود که توسط دشمنان انسان و آزادی بر خاک افتاده است را ببیند و از کنار آن بی اعتنا رد شود؟

 

به تجسس خود ادامه دادیم. حدود بیست متر پائین تر 10 تا 15 گور جداگانه را دیدیم. خاکی که بر این جنازه ها ریخته بودند شاید کمتر از خاکی بود که باد میتوانست بر آن بریزد. قربانیان تمام بدنهاشان پیدا بود. با ماژیک بر قلوه سنگ های کنار قبرها شماره هایی نوشته شده بود که بر بالای هر قبری گذاشته شده بودند. (بعد ها من از یکی از نمایندگان سنندج در مجلس جلادان شنیدم که آنهایی که شماره داشته‌اند کسانی بودند که کمونیست و یا مجاهد نبوده و حکم کافر بر آنها روا نبوده است.)

 

بالاخره پس از مدتی محل شماره‌یی که در دست درویش بود را پیدا کردیم. براستی که واژه ها برای توصیف آن لحظه قاصر هستند. مولود، پسر درویش را با همان لباس کردیش انداخته بودند آنجا. پیرمرد تا او را دید بی اختیار و نعره زنان خودش را پرتاب کرد بر آن قسمت از تپه خاکی و.... 

 

درویش محمد مویه میکرد. دیگر از فرط گریه صدایش فرق کرده بود در واقع اشکی از او سرازیر نبود، بصورت هیستریکی زوزه می کشید. او رو به جنازه پسرش می گفت ای کاش هزار بار ترا اعدام میکردند ولی این از خدا بی خبران به این شیوه ترا دفن نمی کردند! شاید نیم ساعتی بیشتر گریه کرد و بعد زانو زد و سرش را رو به آسمان گرفته و گفت: "خدایا هزار بار استغفرالله! مرا عفو کن! هیچ مسلمانی برای شهیدش گریه نمیکند! اما من دست خودم نبود که گریه کردم. خدایا مولود من مظلوم بود و مستحق این جزا نبود حقش را از دشمنانش بگیر....و.و..و..و" بله! پیرمرد داغدیده پسر جانباخته اش را شهید می خواند و از بارگاه "خدای خود" پس از نفرین قاتلان او از اینکه برای شهید راه آزادی، گریه کرده بود طلب بخشش می کرد.

 

 بعد از آن توبه و استغاثه، بلند شد و رو کرد به من و گفت: "مردانگی زیادی در حقم کردی توان جبرانش را ندارم اما مطمئن هستم که خدا پاداش شما را خواهد داد. ولی یک همت دیگر هم از شما میخواهم، این کار را بکن و بعد برو. اين حرفها در شرايطی به من گفته می شد که بشدت منقلب شده بودم و در آن لحظه توان هضم این همه وحشیگری و قساوت را نداشتم. در چنین حالتی مگر من می توانستم راهم را بکشم و بروم!  بهش گفتم هر کاری از دستم بر بیاید انجام میدم بگو چی میخواهی؟ گفت :"یک بیل و یک کلنگ، همین"

 

***

 

ساعت 12 بود که در جاده خراسان بودم. یک بیل و یک کلنگ با مقداری انگور و پنیر، چند عدد نان سنگک و یک گالن بیست لتری آب خریدم. پول زیادی در بساط نداشتم ولی به هرحال باید سهمی ادا می کردم. یک سواری گرفتم و وسایل را در آن گذاشته و بر گشتم پیش درویش محمد.

 

وقتی درویش را پیدا کردم، با جنازه هائی که از شماره بیرون بود مواجه شدم. اول شروع کردیم به درست کردن قبر مولود به همان ترتیبی که درویش می خواست. او با احتیاط خاصی کار میکرد چند تکه نخ را به هم گره زد. بلندی قامت مولود که از وحشیگری های مزدوران  ویران شده بود را اندازه گرفت. این کار را با شیون خاصی که سر داده بود انجام می داد. درویش برای قامت و قد و بالای نو جوانش شعر می خواند. او از ته دل برای مولودش و در توصیف جوان رشیدش می خواند و صدای او با آواز های عاشقانه اش قلب مرا بسختی می فشرد...  شروع کرد به کندن زمین، او زمین را دیوانه وار می‌کند و من خاکها را میریختم بیرون. سر انجام وقتی عمق گودال به نظرش کافی آمد، شال کمرش را باز کرد و سرتاسر جسد را در آن پیچید و درحالی که می گریست مولود را در آغوش گرفت؛ بعد با کمک یکدیگر و با احتیاط زیادی مولود را درون قبر گذاشتیم.  ناله‌های زجر آور این پدر پیر  قبل از آخرین وداع و قبل از این که اولین بیل خاک را روی او بریزیم، بلند شد. این آخرین باری بود که پیرمرد زخم خورده مولود جوانش را، موجود عزیز و گرامیش که با شیره جان خود، با رنج و درد و فقر، بزرگش کرده بود را می دید... از این پس اگر او دوباره به این محل می آمد می بایست با مولود خود از طریق خاکی سخن گوید که در گلزار خاوران تن برهنه و پاره پاره او را تا ابد در آغوش گرفته بود.  

 

با پایان دفن مولود، بی اختیار نگاه ما به طرف سایرینی جلب شد که پیکرشان از خاک بیرون افتاده بود. از دیدن اینهمه جنازه افتاده بر زمین، حالت خفگی به من دست می داد. دیگر طاقت ماندن در آن محیط را نداشتم. از طرف دیگر چون خیلی وقت بود که کار بنایی نکرده بودم، به خاطر قبر کندن و خاک کردن مولود، دستهایم تاول زده بودند، بعضی از تاول ها هم ترکیده و مرا آزار میدادند. درویش داشت فاتحه میخواند و من مات و بهت زده  امیدوار بودم که بعد از خواندن فاتحه راهمان را بگيريم و برويم .

 

فاتحه که تمام شد، درویش رو به من کرد و گفت "خدا اجرت بده، بریم دیگر، شما هم کار و زندگی دارید." من قلباً از این پیشنهاد راضی و خوشحال بودم. بوی آزار دهنده تعفن همچنان به مشام می رسید. اما نه من و نه درویش محمد دیگر دماغمان را نمیگرفتیم، تقریبا عادت کرده بودیم. دور و بر خودمان را نگاه کردیم، دوریش دست برد گالون آب و بیل و کلنگ را بر دارد که من به او گفتم که ما دیگر این ها را لازم نداریم. بگذار همینجا باشند شايد به درد کس دیگری در اینجا بخورد.

 

از همان اول صبح کلاغها ما را عاصی کرده بودند. موقعی که من رفته بودم برای خرید وسایل، درویش سعی کرده بود که آنها را بترساند و از آنجا دور کند، اما این کار فایده نکرده بود و آنها همچنان در دور و بر ما از این ور به آن ور می پریدند. کلاغ ها آشکارا منتظر بودند که ما برویم و آنها به جسد ها هجوم ببرند. درویش محمد می  گفت که روباهی راهم در آن حوالی دیده است. بله لاشخورها و درندگان منتظر بودند تا ما آن محل را ترک کنیم تا بقایای اجسادی که لاشخورها و کرکسان حکومتی در آنجا رها ساخته بودند را از هم بدرند. معلوم بود که اکنون هر دو داشتیم به این موضوع فکر می کردیم. بهم نگاه می کردیم و من در نگاه او پرسش های زیادی که نهفته بود را می خواندم. انگار می خواست خواستی را مطرح کند ولی رویش نمی شد. اشکهایمان سرازیر بود. هیچکدام حرفی نمیزدیم و هر دو پا به پا می کردیم.  من حرفی نمی زدم که خواسته او بیان نگردد و او حرفی نمی زد تا من را راضی نگاه دارد. من به خوبی افکار او را می خواندم اما دل و جرات بیان کردنشان را نداشتم. برای من فرار از آن برزخ وحشتناک، خلاصی از آن بوی آزار دهنده، ندیدن سوراخ چشمان از حدقه در آمده، بینی‌های متورم و سیاه شده، استخوان صورتهایی که حیوانات گوشتهای آنها را بلعیده بودند و..و.. اولویت پیدا کرده بود.

 

در حال رفتن بودیم که بیل را بر داشت و چند بیل خاک روی جسدی ریخت. بعد بیل را زمین گذاشت و همراه با هق هق گریه گفت " آخر مادر مرده ها یک بیل و دو بیل خاک کی میتواند شما را از شر این کلاغها نجات دهد!".

 

پیرمرد دل از آنجا نمی کند. نمی توانست خود را از خاوران با آن وضعیت فجیع اش دور کند. آن سرزمین مرگ حالا دیگر خانه دوم او بود. فرزند دلبندش در میان صد ها و شاید هم هزاران مولود دیگر برای همیشه در آنجا آرمیده بود. اما، می شد دید که در آن لحظه او دردش تنها از دست دادن مولود، پسرش نبود. دردی فراتر از این در جانش رخنه کرده بود. درد او حالا مولود های دیگری بودند که جنازه هایشان بیرون از خاک افتاده بودند و پیرمرد شرافتمند نمیتوانست این همه "مولود" را آنجا ول کند و برود. برای درویش، آنها همه مولود بودند. براستی آن همه شقاوت و نامردمی را چگونه می شود توصیف کرد.

 

در مورد خودم باید بگویم که آنها برای من، همه زندانیان سیاسی آزادیخواهی بودند که دژخیمان جمهوری اسلامی آنها را اعدام  و به بی شرمانه‌ترین شیوه ها که شاهدش بودم، جسد هایشان را برای حیوان های لاشخور دیگری چون خودشان، رها کرده بودند. اما میان احساس من و پدری که برومند فرزندش را با دستان خود دور از دیار و یار به خاک سپرد، فرق زیادی بود. من این را درک می‌کردم. انسان که مُرد دیگر یک شئی است و فرقی نمیکند چطوری جسدش از بین برود. برای مرده فرقی نمی کند که او را به دریا بیندازی، چالش کنی و یا حیوانات تکه پاره اش کنند. اما درویش با اعتقادات خاص خودش چنين نمی انديشيد. برای او این اجساد، اشیاء و مردگان بی جانی نبودند. از این رو برای او خاک کردن آنها از هر چیز دیگری بیشتر اولویت داشت.  البته با توجه به ترس و واهمه و فشا روانی که دیدن آن صحنه های فجیع در ما بوجود آورده بود، هیچ کدام از ما در آن موقعیت متوجه نبودیم که این اجساد خود سند جنایت بزرگی هستند که به هر ترتیب باید حفظ شوند. متوجه نبودیم که آنها نه مردگان بلکه زندگانی هستند که باید باشند تا بر فجایع ننگین دنیای سرمایه داری که جمهوری اسلامی حافظ آن در ایران است، شهادت دهند. آنها می بایست در زیر خاک می ماندند تا پدران و مادران دیگر هم بیایند و خاک پاکشان را در آغوش بگیرند. خلق جنایات دشمنانش را فراموش نمی کند، آثار مادی و معنوی آنان را حفظ می کند، آنها را سینه به سینه نقل می کند و هر بار با دیدن و شنیدن آن آثار خنجر انتقام خویش برای روز موعود، روز بر افکندن بساط زورمندان قاتل و استثمارگر را صیقل می دهد.

 

در هر حال، می شد دید که درویش برای ماندن در آن گورستان و خاک کردن جسد ها مصمم تر می شود. بالاخره او تصمیمش را گرفت. برایش هم مهم نبود که من چه تصمیمی میگیرم. در آن لحظه و پس از تمام فشارهای روحی و جسمی ای که در آن روز سیاه متحمل شده بود، چهره‌اش تماما متورم شده و سیاه ‌تر گشته بود. خشم و نفرت نسبت به مسببین جنایت فجیعی که رخ داده بود، در نگاهش جرقه میزد. به زمین و زمان فحش می داد و من فکر می کردم و بگونه ای مطمئن بودم که این خشم و نفرت شامل حال من هم می شود. جلو آمد و رو در رویم قرار گرفت. دیگر آن صدا و لحن سابق را نداشت. تُن صدایش بیش از حد مصمم و قاطع شده بود. گفت: " من از شما معذرت میخواهم که شما را عذاب دادم، اجرت با خدا. شما بروید من میمانم. من تا این جنازه ها را هم دفن نکنم از اینجا تکان نمیخورم." حرفهای او همین هائی بودند که از دهان او خارج شدند. اما من از این حرفها چیزهای دیگری بر داشت کردم. در واقع مفهوم حرف های او برای من این طور بود: "برو گم شو. تو هم مثل آنها هستی. فرق تو و آنهائی که این جانباختگان را با کمپرسی به اینجا ریختند چیست؟ مگر نه این که آنها این جسدها را همین جوری ول کردند و رفتند؟ تو هم میخواهی این کار بکنی، برو و از جلو چشمانم گم شو." در این افکار غرق بودم که دیدم پیرمرد شانه هایم را تکان می دهد و می گوید حالت خوبه؟ بهتره شما بروید دیگر حالت دارد به هم میخورد!

 

عرق سردی بر تمام بدنم نشسته بود احساس شرم می کردم. به خود می گفتم او درست فکر کرده، هرچند بر زبان نیاورده بود. من سه ساعت در آنجا بودم و به سختی می توانستم آن محیط را تحمل کنم. و حال با حرفهای درویش این طور احساس می کرم که بین من و آن پاسداری که جسم بی جان آن جانباختگان را در آنجا ریخته و رفته بود چه فرقی وجود دارد، چون منهم دارم فرار میکنم. احساس گناه می کردم و رویم نمی شد به درویش نگاه کنم. آن جسد ها متعلق به عزیزانی بودند که در مقابل رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی سر خم نکرده و با ایستادگی خویش در مقابل دشمن از منافع توده های رنجدیده مردم دفاع نموده و با پاسداری از شرف و حیثیت آزادیخواهان راه رسیدن به آزادی را هموار کرده بودند. نگاهی به اطرافم انداختم. شاید بیشتر از 15 جسد در آنجا بودند. چشمان از حدقه درآمده نوجوان دلاوری که  پاهایش بیرون بود و سایر قسمتهای بدنش در معرض خطر خورده شدن توسط کلاغها و روباه ها  بود نظرم را جلب کرد این صحنه هایی که توسط مزدوران جمهوری اسلامی در خاوران آفریده شده بود، حتی در فیلمهای جنایتکاران فاشیستی هم  کمتر دیده می شوند.

 

بی آن که حرفی بزنم به سمت آن جسد رفتم. سمت چپش را به همان شیوه که محمد عمل میکرد با دستهایم پاک کردم. بعد با تمام وجود به طرف کلنگ حمله بردم تا قبری برای او بکنم. اما در این هنگام دستهای پر توان درویش کلنگ را از دستم در آورد و با نیرویی عجیبی بدون آن که کلمه ای بگوید، شروع به کندن زمین نمود.

 

دیگر برایش مسلم شده بود که منهم در کنارش می مانم. محمد، مرد 50 ساله، مثل ببر میغرید. اجساد را اندازه میگرفت و به اندازه قامتشان زمین را میکند. حتی زمانی که می دید دستهای من توان بیرون ریختن خاکها را هم ندارند، بیل را ازمن می گرفت. دیدن آن پیرمرد شرافتمند، به من انرژی زیادی داده و نیرویم را دوچندان می نمود. البته این را بگویم که زمین کندن و خاک برداری هر سختی هم که داشت مشکل اصلی نبود. مشکل اساسی، جابجا کردن جنازه‌هائی بود که تکه پاره شده و به خاطر تماس با آب آهک، در معرض پوسیدن بود. هنگام بر داشتن جسم بی روح آن مبارزین، تکه‌هایی از بدنشان می افتاد. این امر، هم، بسیار برایمان زجر آور بود و هم، کار دفن جسد ها را مشکل می کرد. این واقعیت خود از ابعاد وحشیگری و رذالت قاتلان فرزندان آزادیخواه مردم در آن شهریور خونین در خاوران خبر می داد. انسان حتی در صحنه های جنگ نیز چنین اوضاعی را نمی تواند متصور شود. اینها زندانیان سیاسی مبارز ایران بودند ولی لباسهایی که به تن داشتند همگی شخصی بود. من ندیدم که حتی یکی از آنها لباس زندان در تنش باشد. درویش معتقد بود که این جنازه ها دست کم سه روز بعد از اعدام به اینجا آورده شده‌اند. چون بر زمین حتی اثر یک لکه خون دیده نمی شد.

 

فکر می کنم تا آن زمان تنها حیوانی که به آنجا آمده بود، روباه بوده باشد، چون درویش آن را دیده بود. شاید اگر حیوانات دیگری به آنجا راه پیدا می کردند ما دیگر نمی توانستیم آثاری از اجساد را پیدا کنیم. دیدن صحنه اجساد تکه پاره شده بسیار وحشت انگیز بود. روباه سعی کرده بود از ناحیه پا و رانهای آنها بخورد. محمد به عنوان یک انسان زحمتکش بر اساس تجربه خود در زندگی سختش، می گفت "این حیوان (روباه) از انسان میترسد به همین خاطر جرات نکرده به صورت اجساد نگاه کند، اگر به صورت آنها آسیبهایی رسیده، کار کلاغها است چون کلاغ بی‌شرم است."

 

به هر جنازه‌یی بین 10تا 15 گلوله زده بودند اکثر گلوله ها را زده بودند به ناحیه سینه و گردن. هیچ  جسدی را ندیدیم که تیر خلاص داشته باشد. این نشان می داد که این قدر تعداد زیاد بوده که فرصت اینکه به آنها تیر خلاص بزنند را نداشته‌اند. راستی در جریان آن همه جنایت پیشگی و شقاوت چند تا از آن جوانان رعنا پس از تیر باران شدن نیمه جان و بعد زجر کش شده بودند!؟  در میان آن جنازه‌ها، جنازه هیچ زنی را ندیدیم. در روی گردن خیلی از جنازه‌ها اثری وجود داشت که‌ من نمیدانستم چیست. با درویش که در این مورد صحبت کردم او گفت خیلی ها را با طناب اعدام کرده‌اند.

 

ما برای اینکه اعضای متلاشی شده این عزیزان که در اثر تماس با آهک در حال پوسیدگی بود نریزد، و برای این که بتوانیم بدن آنها را بطور کامل دفن کنیم، از لباسهای خودشان استفاده می کردیم. لباسها را که پاره پوره شده بودند بهم گره می زدیم و حتی گاهی سوراخ هائی در لباس ها ایجاد کرده و با نخهایی که در اطراف پیدا می‌کردیم بگونه ای آنها را می دوختیم. همین کار باعث شد که بتوانیم قسمتهای دیگر بدن این عزیزان را ببینیم. جنایات مزدوران جمهوری اسلامی در شکنجه و عذاب دادن به مبارزین دربند بروشنی مشهود بود. جای سوخته‌گی و جای شلاق را بر بدن بعضی از آنها می دیدم. زخم بعضی از آنها قدیمی بود؛ و بعضی ها معلوم بود که در هنگام اعدام زخم برداشته اند. یک نمونه شکستکی جمجمه را هم دیدیم؛  به اندازه یک اینچ در سر او فرو رفتگی وجود داشت. اجساد با دست شکسته‌ زیاد بودند. درویش می گفت که این شکستگی ها هنگام بار زدن و خالی کردن اجساد اتفاق افتاده است. چهره بعضی از آن عزیزان به خوبی مانده بود. مطمئناً اگر بستگانشان در آن هنگام آنها را میدیدند، میتوانستند آنها را تشخیص بدهند.

 

 واقعیت این است که هیچ یک از آن عزیزان که توسط دژخیمان یا تیر باران شده و یا با طناب دار اعدام شده بودند، نتوانسته بودند قبل از مرگ از مادران و پدران خود خداحافظی کنند، هیچ کدام نتوانسته بودند همسران خود را ببوسند و یا کودکانشان را درآغوش بگیرند. مزدوران بدون اطلاع به خانواده ها پیکر مجروح ولی استوار اسرا را از ترس خشم و نفرت مردم، جبونانه به دشت خاوران آورده و اجساد خونینشان را بر زمین ریخته بودند. امروز فکر می کنم که ای کاش تمامی آن ابلهان و نادانانی که در چارچوب این حکومت جلاد و جنایتکار فریاد "دمکراسی" ، "حقوق بشر" و "اصلاحات" سر میدهند و مبارزات حق طلبانه و انقلابی توده ها و روشنفکران مبارز را تحت نام "خشونت" تقبیح می کنند، در آن روز خونین آنجا بودند و گوشه ای و تنها گوشه ای از ابعاد آن جنایات غیر قابل توصیف جمهوری اسلامی را با چشمان خود می دیدند تا شاید اگر کمترین صداقتی در آنها وجود داشت نه از تمامی مردم بلکه حداقل از اجساد تکه پاره شده آن آزادیخواهان در خاوران کمی شرم می کردند و متوجه می شدند که با آن افکار و عمل کردهای ناشی از چنان طرز فکر هائی، در جهت تحکیم این حکومت جانی و تبهکار و یا جناح هایی از آن گام بر می دارند. 

 

من نمی دانم که درویش محمد چند قبر را با همت خود و به کمک من در آن روز خونین به گونه ای که تعریف کردم حفر کرد. اما گوئی که ابعاد جنایات جمهوری اسلامی در آن روز  تمامی نداشت..... اگر بگویم تمام آن بعد از ظهر را درویش محمد هر نیم ساعت یک قبر را در جوار جنازه‌ای می کند و جنازه را در آن قرار میداد، مبالغه نکرده ام. پیرمرد در جریان کار و دفن اجساد با نیرویی عجیب فریاد می کشید. به جنازه هر جوانی که بر میخورد، با شیوه خاص و مرسوم کرد ها، با زمزمه برای آنها می خواند. می گفت: ای مادرت بمیره برات روله، این قدر جوان است که فکر نمیکنم عروسی کرده باشد....بعد از این حرفها دو دستش را به هوا بلند می کرد و می گفت:  ای خدا اگر تو این‌همه ظلم را قبول کنی من دیگر ترا قبول ندارم.

 

 نمی خواهم از همه مواردی که شاهد بودم، یک به یک صحبت کنم. در آخر تنها یک نمونه را با هم دلخراشیش بگویم. آنچه ما دیدیم همه، اسناد یک جنایت فجیع بودند ولی در میان آن ها، یک نمونه، دیدن پاهای یک جوان اعدام شده بیست و پنج ساله بود که بیش از حد از هم باز شده بودند. این مورد ما را دچار عذاب و شکنجه ای بی پایان کرد. ما به هیچ وجه نمیتوانستیم او را با چنین وضعی در قبر جای بدهیم. وقتی مایوس شدیم. هر دو برای چند دقیقه و یا نمی دانم چند ثانیه ساکت شدیم. من و درویش افکار هم را میخواندیم، بهم نگاه کردیم، مکث کردیم و باز به هم نگاه کردیم. نمی توانستیم او را به همان حالت رها کنیم که طعمه حیوانات شود. چاره‌ای نداشتیم که دست به کاری بزنیم. یک مرتبه، بدون اینکه کلمه‌ای با هم رد و بدل کنیم به جنازه حمله کردیم، هر دو بدون این که خود متوجه باشیم، وحشی شده بودیم. جسد را به پهلو خواباندیم و با فشار زیاد آنقدر به پای راستش فشار آوردیم تا صدای شکستگی استخوانهایش بلند شد و توانستیم پاهایش را به این ترتیب روی هم قرار دهیم. جنازه را دفن کردیم اما دیگر برایمان حال و روحیه‌ای باقی نمانده بود. به آن حوالی نگاه کردیم. دیگر جنازه‌ای را در بیرون از خاک ندیدیم. این تا حدودی به ما آرامش داد. می دیدیم که آن روز بالاخره عزیزان ما در دل خاکهای خاوران جا گرفتند و از این لحاظ آرام بودیم که دیگر دست روباهان و کرکسان به آنها نخواهد رسید.

 

این را هم بگویم که در تمام مدتی که ما در آنجا بودیم، خوشبختانه از پاسدار و یا مامورین دولتی خبری نبود. اما چند نفری از مردم  در بعد از ظهر آن روز آمدند و کمک هایی کردند و سریع رفتند. بالاخره آن روز سیاه درد و رنج و اشک، مثل هر دوره سیاه دیگر که دیر یا زود به پایان می رسد به پایان رسید.

 

ساعت 8 شب شده بود که دیگر هر دوی ما رضایت دادیم که بر گردیم. بیل و کلنگ را همانجا رها کردیم که شاید دیگران هم به آنها احتیاج پیدا بکنند. در طول راه بازگشت، من همه اش سعی میکردم که راه را به درویش محمد نشان بدهم تا بداند که دفعات بعد چطوری بر سر مزار عزیزش بر گردد. اما، او رو به من کرد و سخنی گفت که امروز پس از گذشت سالهای طولانی از آن زمان نوای آن پیرمرد برومند کرد، همچنان در گوش من می پیچد. او گفت" پسرم! راه خانه‌ام را ممکن است گم کنم ولی این راه را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. نگران نباش!".

 

سالها بعد وقتی دیدم که برغم تلاشهای عبث کرکسان رژیم، خاوران "فراموش" نشده است، از این امر بسیار خوشحال شدم. در این سالها محمد و محمد ها، خاوران را به وادی عشق و امید، به سرزمین یادآوری پایداری ها و دلاوری های بهترین فرزندان خلق های ما در دهه 60 تبدیل کرده اند. اکنون از هر گور بی نام و نشان متعلق به مولود و مولود ها که به همت آن پیرمرد دلاور کرد در آنروز توانستیم خاک بر آن بریزیم، پتکی روئیده که بر سر مزدوران جمهوری اسلامی از هر جناح و دسته ای کوبیده می شود.

 

 آنچه در بالا بازگو کردم، تنها یک گوشه و یک دهم از آثار فجایعی بود که من در آن روز سیاه شاهدش شدم. به بازگوئی همین حد اکتفا می کنم و بخش های زیادی که هنوز فراموش نکرده ام را درز می گیرم و نمی نویسم تا مبادا این واقعیات بیش از حد قلب مادران و خواهران و همسران و به طور کلی بستگان آن عزیزان را به درد آورد، به خصوص قلب خانواده هائی را که هم امروز به خاوران می روند و با تلاش های پی گیرانه و تحسین برانگیز خود اجازه نمی دهند که رژیم جمهوری اسلامی به هر ترتیب شده بر قتل عام زندانیان سیاسی در آن تابستان خونین سرپوش بگذارد.

یاد همه جانباختگان تابستان 1367 گرامی باد

مظفر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:40  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اینم عکسی از اوج تهاجم فرهنگی!!

......................................................................................

داشتم در اینترنت میگشتم که چشمم افتاد به این عکس ها گفتم بزارمشون اینجا ببینم نظرات شما در این باره چیه! خوشحال میشم اگه نظراتتون رو اعم از مخالف و موافق واسم بگین!

 

این چیزا رو می زنن تو مدارس ..جالبه ها

نظر شما چیه؟

من که آرایش می کنم موهامو  هم از روسریم بیرونه و لباسهای می پوشم که رنگهای شادی و روشن هستش و.. ..یعنی من دوست نابابم

 

خوب نگاه کنید پسری که می خواد بره به پارتی رو تی شرتش عکس جمجمه ی انسانه و یا پسری که به دختران زیبا رو نگاه می کنه هم همینطور یعنی مرگ آور هستن اینا یا خود مرگ یا اجل معلق !!! شایدم دزد دریایی یا خشکی هستن ؟!

 اوه

باید عکس جهنم می ذاشتن چرا عکس مرگ ....

 

ای امان از این بدون علم و غیر کارشناسنانه عمل کردن

امان .................

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:23  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دو روز گذشته ... زنی بر بالای دار در اوین ...هشداری برای همه ی ایرانیان

 

دخترم نام بلوتوث خود را" مرد ستیز " نهاده !!مقصر کیست ؟

 

چندین ساعت گذشته ...نمی توانستم بنویسم ..نمی شد بنویسم .. اعدام   برای من یاد آور خاطرات تلخ  کودکی من است .

 

مادری بر بالای دار هزاران حرف دارد ..

  چطور می توان ننوشت؟

 ...چطور می توان ساکت بود و خون  گریه نکرد؟..وقتی من خود دختری در سن 15 سالگی دارم ..

وقتی مادری هستم که با تمامی توانم سعی دارم محیطی آرامی برای دخترم بوجود آورم ..چطور برای مادری که با نگرانی به اینده فرزندان دختر خود بر بالای دار رفته ، پریشان نشوم.

 وقتی اسم بلوتوث دخترم رو خوندم ، نگران شدم ... او نام بلوتوث گوشی همراه خود را (( مرد ستیز )) گذاشته ..

با خودم فکر می کنم چه کنم تا از این ذهنیت بیرون بیاید و بدانند که مردان در ذات بد نیستند  ،اصلن برای چه چنین نامی انتخاب کرده؟ آیا رفتار و نوع نگاه کالایی جامعه به دختران ما این تاثیر منفی را در او  نگذاشته؟

  بلکه این قانون و عرف و سنت غلط ، این دین مرد سالار است که در ذهنشان این را حقنه  می کند که مرد هستند ، جنسیت برترند و یا قویترند به لحاظ جسمی وجنسی  ..  نمی توانند خود را کنترل کنند باید چند همسر برگزینند تا شهوتشان ارضا شود ،  دین و قانون این اجازه را  می دهد که همسران صیغه ای داشته باشند ...

کودکان پسر ما را از کودکی در محیط خانواده ی  اکثر ایرانیان و در مرحله ی دوم در جامعه اینگونه پرورش می یابند

با خود می گویم چقدر باید بجنگیم تا این فرهنگ غلط از ایران عزیزمان دور شود .. ایران عزیزمان با آن تمدن بزرگ .. چرا بدیگونه درآمده ؟..

 مردی به دختری 14 ساله حمله می کند و قصد تجاور به او دارد ..مادر این کودک که البته به نقل از دوست مهربانم آینده ما که قانون جمهوری اسلامی دختر 9 ساله را کودک نمی داند این دختر که 14 ساله  هست ،. . سر می رسد و با مرد درگیر می شود ..

 مادری که برای هزار مشکل اقتصادی خود برای گذران زندگی فرزندان خود تن به ازدواجی موقت می دهد ...این مادر که همسر موقت این مرد متجاوز است در درگیری با مرد ، او را به قتل می رساند ... حال دو روز است در میان ما نیست ...به جرم ارتکاب به قتل مردی متجاوز ...بر بالای دار یه ما هشدار می دهد ...چه بر سر میهن و هم میهنمان آمده ؟

 چرا اینهمه سکوت ؟

سوکت تا به کی ؟

 قانون بیمار نظام جمهوری اسلامی  هر ایرانی را می آزارد ... قلبن متاثر می کند

 

در جایی دیگر از ایران زمین زنی به سنگسار محکوم می شود

زیرا همسرش او را از خانه بیرون کرده و او درمانده ، آوراه خیابانها در شهری غریب  پناه به مردی دیگر می آورد ..  در چند ماه گذشته همین مرد که پناه به زنی داده سنگسار کردند ( تاکستان )... و این زن هم منتظر مجازات در زندان بسر می برد

کسی عدالت را برای من معنا کند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

قانون بیمار ما که زاییده افکار بیمار مردانی است که دایه دار دین هستند و سنگ الله را بر سینه می زنند

 شرم کنید

شرم کنید

 

 در قانون  جمهوری اسلامی دفاع از خود و ناموس چه معنایی دارد ؟؟؟

آیا جز اعدام و مرگ معنایی دیگر دارد ؟؟

همان ناموسی که این  دولت مردان دم از آن می زنند ..همان ناموسی که به بهانه حفظش  با چماق بر سر دختران ما می کوبند.. و تحقیرشان می کنند ..

همان حفظ ناموسی که زنان ما را از پوشیدن رنگهای روشن در تابستان و در زمستان از پوشیدن چکمه منع می کند ...

 به نظر شما ، خوانندگان عزیز و دوستان مهریانم آیا حق با دخترم نیست که نام بلوتوث گوشی خود را مرد ستیز بگذارد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کودکان دختر ما که از همان آغاز تولد ذهنشان را نسبت به جنسیتشان مسموم می کنند و آنان را ضعیف و ناقص می پندارند و همانگونه می پرورند ..

وقتی دختری بدنیا می آید .. از همان آغاز پدر ابرو در هم می کشد ..(اکثریت )

 

 دو روز است که مدام در فکرم

 جنازه ی زنی بر بالای دار

در اوین

 این زن حرفهای زیادی می زند ... اگر برابری در فرصتهای شغلی وجود داشته باشد و به اقتصاد زنان ما توجه شود آیا از این حوادث دردآور کاسته نخواهد شد ؟

 

آیا اگر برابری در قوانین  چون ارث و دیه، در  پایین آمدن آمار اینگونه مسایل  تاثیر ندارد ؟

ای کاش نظام کمی بیشتر به مسئله زنان اهمیت می داد ... ای کاش واقع بینانه تر قوانین را تصویب و اجرا می کردند

ای کاش ....ای کاش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:53  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زنان وخشونت جنسی

  آیا زنی را می توان پیدا کرد که تاکنون مورد آزار یا خشونت جنسی قرار نگرفته باشد؟ بسیاری از زنان در زندگی شان دست کم یک بار این تجربه را داشته اند، تجربه ای که یا هیچ گاه بیان نمی گردد و یا اصلآ آزار و خشونت دانسته نمی شود.
سکوت در برابر این تجارب بیان گر این واقعیت است که تابوی مسئله و خشونت جنسی در جوامعی همچون جامعه سنتی ایران هنوز به قوت خود باقیست و کماکان به عنوان مسئله ای شخصی و اندرونی از نظر ها پنهان است. این تفکر ، حتی بیان خشونت جنسی علیه زنان را یک ننگ می داند. به همین علت است که گاهی درباره سوءاستفاده و خشونت جنسی علیه زنان می شنویم ، اما به ندرت می توانیم تحلیل و نقد این واقعیت رادر مطبوعات و رسانه ها بگیریم.

  باوری نسبتآ جمعی در جامعه وجود دارد که معتقد است "این مرد است که با زن سکس می کند" پس رابطه سکسی وجود دارد که مرد فاعل و زن مفعولش است. عقیده ای بدین سان می تواند نتایج رفتاری مختلفی در مردان و زنان به وجود آورد. در مردان می تواند به شیء انگاری زنان منجر شود، تصویری از زن که باید به مرد لذت جنسی دهد . در واقع زن به صورت کالایی مطلوب در می آید که وسیله ای برای ارضای نیاز های مردان است. بد تر آن که این تصور توسط باورهای عمومی و قانون تقویت می شود. باوری که مردان را از نظر جنسی فعال و شهوت شان را غیر قابل کنترل می‌داند و قانونی که تمکین جنسی را یک بار در هر چهار ماه برای مرد و شبانه و روز برای زن مباح دانسته است. این ها همه باعث شده که مردان در چهارچوب دیوارهای خانه ، زن را مایملک خود بدانند و هر گونه برخوردی با آن را روا بدارند و گاهی حتی ندانند که رفتارشان نوعی خشونت جنسی است.
بسیاری از زنان هم در شرایط مشابه دچار خشونت جنسی می شوند؛ بدون آن که خود بدانند. زنی که باور دارد باید در برابر شوهرش تمکین کند، وقتی شوهرش خشونت جنسی نسبت به او اعمال کرده و در شدید ترین نوعش به او تجاوز می کند احساس نمی کند که تجاوزی صورت گرفته و اگر هم حس بدی داشته باشد آن تجاوز نیست چرا که وظیفه اش را در برابر شوهرش انجام داده است. در واقع وقتی بحث ارادی بودن و تمایل به رابطه جنسی در مورد زنان بی اهمیت قلمداد و از لحاظ قانونی یک وظیفه دانسته شود، به لحاظ روحی هم تبدیل به یک وظیفه می شود. "باید شوهر را ارضاء کرد و گرنه می رود سراغ زنی دیگر".
   مورد دیگر فرهنگی است که خود زنان را مقصر می داند، ترس از انگ خوردن از سوی دیگران با این نگرش که قربانی مقصر است، "چه کردی که شوهرت این کار را کرد، چه پوشیده بودی، چه جور خندیدی یا نشستی". تربیت غلطی که قابلیت دفاعی زن را پایین می آورد، چون مدام احساس می کند تقصیر خودش بوده .از بچگی به او گوشزد شده که دختر بدی هستی چون بد نشستی، بد خندیدی و... پس اگرمورد تجاوز و سوء استفاده جنسی یا خشونت جنسی هم قرار گرفت مقصر خودش است چون اوست که باعث تحریک جنسی مرد شده. اما کسی نیست که بگوید چرا مردان به خود اجازه چنین رفتاری را می دهند و این متجاوز است که فارغ از ظاهر، اعمال و رفتار قربانی، مسول رفتارش است.

    در نگاه سطحی نمی توان سکس را درک کرد چرا که در آمیزشهای غیر متعارف که به علت عدم درک رابطه صحیح جنسی و بر اساس باور های غلط احتماعی انجام می پذیرد منجر به صدمات جسمی و روحی به زن می شود. چرا بايد آميزش با زور, خواهش و اصرار انجام شود؟ چرا بايد مرد ها در وقت عصبانيت و مشكلات شروع به آميزش با زن خود كنند؟ اكثر اوقات آميزش در هنگامي رخ ميدهد كه مرد از سر كار به خانه برگشته و با بسياري از آدمها درگيري و كشمكش داشته و بسيار عصباني است. حال در اينچنين شرايطي با زن خود آميزش مي كنند آميزشي كه سرشار از تنفر و خشونت است و هنوز زن ارضا نشده كار را تمام كرده و ديگر انرژي درونش باقي نمانده است. در نتيجه زن كم كم از اين عمل بيزار مي شود و بيشتر ناراحتي هاي رواني زنان از اينجا سرچشمه مي گيرد.آن زن مردي را جلوي خود مي بيند كه تمامي وجود او سرشار از شهوت و خشونت است.خشونتي كه او هنگام سكس با او انجام مي دهد و آن زن هيچ گاه آن لحظه زيباي سكس را درك نمي كند وخود را بازيچه اي براي شهوت راني مرد مي يابد.

  در این مقاله سعی بر این است ، آسیبهای جسمی و روانی  وارد بر زن وچگونگی برخورد قانون با این مسئله رانیز بیان نماییم.

   نزدیکی مقعدی یکی از خطرناک ترین تجارب جنسی است که صدمات جبران ناپذیری را به زن وارد می نماید. احتمال پارگی غیر قابل جبران در ناحیه بافتها و رگهای خونی در ناحیه مقعد،عدم توانایی در دفع طبیعی بخشی از این آسیبها است.

  طبق نظریه7/2713 -1/7/75 اداره حقوقی قوه قصاییه،"وَ طی از دُبُر" توسط زوج،فاقد عنوان جزایی است.لکن اگرازاین طریق جرحی بر زوجه وارد یا نقص عضوی در مشارالیه,ایجادگردد،زوج به علت ایراد جرح یا نقص عضو،طبق قانون مجازات اسلامی قابل تعقیب است؛ مضافا به اینکه این مورد می تواندار مصادیق سوء رفتارو عسرو حرج زوجه باشد.

  درصورتی که زن معذوریت خاصی داشته باشد مثل دستور موکد پزشک بر عدم نزدیکی زوجین و با این حال زوج اقدام به نزدیکی نماید در این صورت هر گونه صدمه ی وارده به زن که در اثر این عمل به وجود آمده است در دایره ی شمول جرم قرار گرفته و زوج به علت صدمه ی وارده علاوه بر تعقیب کیفری ملزم به پرداخت خسارت وارده طبق گواهی پزشکی می باشد.

  چنانچه در اثر نزدیکی غیر متعارف صدمه فیزیکی وارد نگردد اما به لحاظ روحی و روانی موجب لطمه به زن گردد در صورت اثبات لطمات روحی و روانی به زن طبق گواهی پزشک و احراز سببیت بین فعل انجام شده و بیماری روحی زن خسارت حقوقی طبق قانون مسئولیت مدنی  قابل مطالبه می باشد علاوه براینکه  که مورد ذکر شده از مصادیق سوءرفتار محسوب شده و زن حق طلاق خواهد داشت.

به لحاظ کلی و طبق قواعد حقوقی هر گاه کسی به دیگری صدمه ای وارد نماید ضامن خسارت وارده می باشد ولی مشمول عنوان کیفری قرار دادن هر موضوعی نیاز به تصریح آن در قانون دارد چرا که ماده ۲قانون مجازات اسلامی ایران مصوب ۱۳۷۰ می گوید«هر فعل یا ترک فعلی که در قانون برای آن مجازات تعیین شده باشد جرم محسوب می شود و طبق نظریه ی۶۰۷۳/۷ -۱۰/۱۲/۱۳۶۲ ادراه ی حقوقی قوه قضائیه فعل یا ترک فعلی را که رد قوانین و مقرارت جاری صریحا جرم محسوب نشده نمی توان  جرم دانست بنابراین با توجه به نظریه ی اداره ی حقوقی که عمل  زوج را دارای جنبه ی کیفری دانسته است زمانی صدق می نماید که ایراد جرح یا نقص عضو به نحو عمد و با علم زوج بر ایجاد نتیجه واقع شده باشد که در این خصوص باید هر موردی جداگانه تحت بررسی قاضی محکمه قرار گیرد ولی به هر حال طبق قاعده ی ضمان و تسبیب خسارات وارده از باب حقوقی مقابل مطالبه می باشد و ضمنا حق طلاق برای زوجه به علت سوءرفتار زوج به وجود می آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:4  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 سایت کانون زنان جامعه ایرانیان متحد:


بدون شک ایران اسلامی در دوره ریاست جمهوری خاتمی با تمامی انتقادهای بحق وارده به شخص خاتمی و دیگر مدعیان اصلاحات بهتر از ایران اسلامی کنونی بود. با روی کار آمدن احمدی نژاد تمامی کسانی که در دوره خاتمی مشغول آتش زدن کتابخانه ها و قمه زدن دانشجویان و حمله به مجالس سخنرانی بودند رسما به عرصه های مختلف حکومت و مدیریت وارد شده و رفته رفته شعار آبادگرائی احمدی نژادها و حداد عادلها و دیگر همسفرگان دیروز و امروزی رخت حقیقت بتن کرده و چهره واقعی خود را نشان دادند. صحنه های اعدامهای علنی که در هشت سال دوره ریاست جمهوری خاتمی مکثی به خود گرفته بودند, از سر گرفته شده و ایران آباد شده توسط احمدی نژاد خود را با رخت قربانیان حلق آویز شده در خیابانها و زنان سنگسار شده و حکم و اجرای اعدامهای متعدد و دلخراش از فعالان مدنی گرفته تا زنان بی دفاع و نوجوانان زیر 18 سال تا تحریمهای بین المللی زنجیر وار و البته اسباب تمسخر و خنده واقع شدن دولتمردان حاکم در نزد جهانیان و بی اعتباری هولناک شهروند و ملیت ایرانی و اعطای باجهای مختلف بین المللی و غیره , در جهان ظاهر شد.


دیگر تفاوت این دولت با دولت ما قبل از آن در شاخصی دیگر هم هویداست. و آن اینکه در دوران ریاست جمهوری خاتمی, داعیه اصلاحات کانالی برای گفتگوهای مستقیم و غیر مستقیم با جهان غرب و بخصوص آمریکا بوده و این امر نه تنها سبب کاستی فشارهای خارجی بر علیه جمهوری اسلامی میشد بلکه با توجه به تعریف برگرفته از منافع و خاص هر یک از طرفین شیوه برخورد هریک با دیگری حدت و یا مماشاتی را بدنبال داشت. اما چیزی که واضح است این است که در آن دوران ایران در لیست تحریمهای گوناگون بین المللی و بشیوه ای تصاعدی قرار نداشت. دنیا منتظر جدیت اصلاحات در ایران بود و جمهوری اسلامی هنوز حماقت از دست دادن این فرصت را مرتکب نشده بود. بهر ترتیب
احمدی نژاد توسط باندهای مافیایی حاکم و در راس آن آیت الله خامنه ای انتخاب شده و بدترین احتمال ممکنی را که رژیم میتوانست در آن غوطه ور شود تحقق پیوست. در این احتمال محقق شده کانال و یا حتی اعتبار و بهانه ای برای یک دیالوگ کم ضرر برای رژیم یافت نمیشود. کم کم دیالوگها از رخت و عبای گفتگوی تمدنها به ایجاد تنش و خشونت و پشتیبانی تروریستی در سرزمینهای همسایه و احیانا دور (جنوب لبنان و سرزمینهای خودگردان فلسطینی) تغییر ماهیت داد. سرکوب ناشیانه تمامی بستر مخالف و یا منتقدی که در طی این سالیان در درون میهن شکل گرفته بود به شدیدترین وجه ممکن اعمال شد. و در نقطه ای رژیم خود را فاقد پل و یا مسیری برای بازگشت به عقب یافت. از این رو بیشتر و بیشتر در باتلاقی که خود با دست خود مهیا کرده بود فرو رفته و شیوه فرار به جلو را انتخاب نمود. پشتیبانی از اعمال تروریستی در خارج از مرزها حتی با اینکه دستاورد ملموسی برای بقای رژیم نداشته است ادامه یافت. در طرف مقابل جهانیان هنوز چشم به داخل ایران بسته اند, بدون شک هرگونه تغییر که از داخل ایران صورت بگیرد از دید جهانیان کم دردسر تر از اعمال سناریوهایی چون سناریوی عراق و افغانستان است. البته این مساله به همت خود مردم ایران نیز باز میگردد که در این راستا تلاشهای خود آنان بسیار پراهمیت است.


رژیم نیز از سوی خود کاملا به این نقطه پی برده است که خواسته جهان خارج از مرزها در یک نقطه با خواسته های مردم ایران تلاقی میکند. و آن بوقوع پیوستن یک تغییر ریشه ای از داخل و بشیوه مسالمت آمیز است. وقوع این مساله همچنان برای رژیمی همچون جمهوری اسلامی دور از تصور و دشوار بنظرمیرسد اما این امر خود دلیلی است که رژیم در این روزها همه چیز را به رنگ نارنجی میبیند و از انقلابی نارنجی واهمه دارد.


در این راستا رژیم برای هیچ مجموعه و قشری از جامعه ایران استثنائی قائل نیست. و همه به یک اندازه سرکوب و خاموش میشوند. از دانشجویان گرفته تا کارگران , از روزنامه نگاران گرفته تا اقلیتهای قومی و دینی و یا حتی مسافرانی که از خارج به ایران میایند! که جریان دستگیری دو پزشک سرشناس یعنی برادران علائی و بازداشت آنها در بند 209 زندان اوین خود سندی بر این ادعا است.

 دولت احمدی نژاد یا بعبارتی رژیم در مر حله کنونی حاکمیت فاقد کانالهای مرحله قبل از این در رابطه با گفتگو با جهان خارج از خود است.
بدون شک هیچ مرحله ای نمیتواند خارج از کانالهای مشخص برای گفتگو حتی با آمریکا و یا اسرائیل باشد, از جمله این کانالها تماسها و رایزنیهای پشت پرده یا دیالوگهای سیاسی غیر مستقیم میباشند که در اینجا موضوع دوم و یا دیالوگهای غیر مستقیم مد نظر است. در تعریف مختصر یک دیالوگ غیر مستقیم میتوان این را گفت که ( ارگانی با رویکردی مشخص , هرچند تاکتیکی و متناقض! در صدد ارسال پیامی به ارگانی دیگر است)
آنچه که اینک مشخص و واضح است این است که جنبش زنان در ایران اسلامی کنونی از قرار معلوم سهم بیشتری از تعداد تنفس را نسبت به دیگر اقشار یا جنبشها برده اند. مثلا آنگونه که با جنبش و یا مجموعه کارگران برخورد میشود با زنان برخورد نمیشود, آنگونه که دانشجویان را همه جانبه سر بزیر آب میکنند, با زنان این برخورد را نمیکنند و ...


این امر نمیتواند یک رویداد مثبت و یا امتیازی برای جنبش زنان قلمداد شود! چرا که از قرار معلوم در نمودار امنیتی و طبقه بندی شده رژیم گویی زنان کارایی و یا ایجاد دردسر کمتری نسبت به دیگران داشته اند که قرعه فال بنام آنان زده شده است! بهر ترتیب اینک زنان و مطالبات آنان برای رفع تبعیض به عنصری تبدیل شده اند که رژیم آزادی فضای اجتماعی سیاسی خود را به رخ جهانیان بکشد و جهانیان نیز با حمایت از این عنصر خواهان اصلاح رژیم باشند... لذا با این شرح مختصر هر گونه کشمکش و یا عملکردی را که اینک به زنان و جنبش زنان مربوط میشود را نمیبایست بدون در نظر گرفتن این فضا تجزیه و تحلیل کرد !
مثلا و قتی فشارهای آمریکا بیشتر شود لایحه ضد خانواده ای به مجلس ارسال میشود هنوز لایحه جفت و جور نشده از مجلس خارج میشود, همه سرگرم لایحه میشوند و بعد همه از جمله پیشنهاد کنندگان لایحه آن را فراموش میکنند! این امر شاید بیانگر این باشد که سیاه بازیهای سیاسی حتی تا وضع قوانین در ایران اسلامی پیش رفته اند و تاسفی بر تاسفها بیافزایند اما چیزی که ما اینک بدان میپردازیم میتواند بحث مجزائی باشد! در شق دیگر قضیه حتی میتوانیم این را شاهد باشیم که هنگامیکه بحث حمله نظامی شکل جدیتری بخود میگیرد باز این جنبش زنان است که با دیالوگی غیر مستقیم رو به جهان میگوید که ما با حمله نظامی مخالفیم ... که البته هر ایرانی شرافتمندی باید هم مخالف حمله نظامی به کشور خود باشد.


در نهایت مخاطب سخن همان دوستی است که سخن او از همه شیرینتر است. و اینجا هوشیاری زن ایرانی بیش از پیش مورد نیاز است. فارغ از تمامی قصد و غرضها این جنبش یعنی جنبش زنان باید استقلال خود را به دیگران اثبات کند. بلکه این جنبش که به اندازه یک تاریخ با تمامی سرفصلهایش درد در چنته دارد باید که کارا بودن خود را نیز بدور از تمامی تقسیم بندیها و یا سود جوئی های سیاسی و غیره به اثبات برساند. زن ایرانی امروز بیش از هر روز نیازمند آزادی و سرفرازی است, نباید که این بار هم مسیر سرخوردگی را پیمود و پیمود و پیمود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:22  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ایران‌شهر - سایت کارگزاران

 

ناکتا سمیع‌پور:سرد شدن هوا و ورود به آذرماه برای همه مردم ایران به‌خصوص اهالی شمالی ایران یادآور زمستان سخت گذشته است. سرمای بی‌سابقه هوا، تجربه بارش برف بعد از حدود 15 سال در شهرهایی مثل آمل از یک طرف و قطع شدن گاز از طرف دیگر شرایط را برای مردم بسیار سخت کرده بود. عدم ‌امکان پخت نان در نانوایی‌ها که با ورود گاز با کوره‌های گازی پخت می‌کردند سبب شد نان در برخی شهرها در بسته‌های 10 تایی به قیمت یک کیلو مرغ خرید و فروش شود. در این میان گاز مدارس، اداره‌ها، کارخانجات، واحدهای تجاری - صنعتی و دانشگاه‌ها نیز قطع شد و مدارس و دانشگاه‌ها که مشغول برگزاری امتحانات پایان ترم بودند تا دو هفته تعطیل شدند. با این وجود نه‌تنها وضع گاز واحدهای مسکونی حل نشد بلکه با قطع گاز، فعالیت مرغداری و دامداری‌ها که با تغییر حرارت متحمل زیان‌های زیادی می‌شوند به حالات تعلیق درآمد و مشکل تهیه گوشت و مرغ نیز اضافه شد. بیماران در بیمارستان دچار سرماخوردگی شدند. خبر فوت دو نوزاد بر اثر سرماخوردگی در بیمارستان و عدم‌ نگهداری بیمارستان از آنان به دلیل نداشتن امکانات گرمایی، خفگی یک کودک بر اثر دود حاصل از سوزاندن چوب در منزل، اهالی استان را با ترس و غم سنگینی مواجه کرد. تاکنون نیز زیان حاصل از بحران گاز در آن مدت و پیامد‌های آن توسط هیچ دستگاه دولتی تخمین زده نشده است.
دلایل قطعی گاز
گاز مصرفی استان‌های شمالی ایران از ترکمنستان وارد می‌شود و سال گذشته مسوولان ترکمنستان با مشاهده سرمای هوا و نیاز مردم به گاز به بهانه اینکه کشورشان به گاز نیاز دارد ورود گاز به ایران را متوقف کردند و بهای گاز خود را بالا بردند و مذاکرات در این رابطه تا مدت‌ها ادامه داشت. البته خبر‌هایی که بعضا در رسانه‌ها شنیده می‌شد نقص فنی در خطوط لوله گاز ترکمنستان را دلیل این اتفاق عنوان می‌کردند. با وجود همه این مسائل صدور گاز به ترکیه به دستور مجلس به‌طور موقت متوقف شد.
امیدها و ناامیدی‌ها
در 27 اسفند سال 1386 رسانه‌ها خبر از بازگشایی فازهای 9 و 10 پارس‌جنوبی دادند ولی برخی از کارکنان منطقه در اظهار نظر‌هایی معتقد بودند این پروژه تا پایان سال 1388 نیز خاتمه نمی‌یابد. بعد از اینکه برخی متخصصان پارس‌جنوبی در پست‌هایی اینترنتی و برخی جراید نسبت به کمبود گاز در سال 1387 هشدار دادند نگرانی‌ها مجددا آغاز شد تا اینکه در 28 مهرماه مدیرعامل شرکت ملی صادرات گاز آقای کسایی‌زاده اعلام کردند، ایران و ترکمنستان در مذاکرات درباره فرمول کلی قیمت گاز به تفاهم رسیدند و قرار است این تفاهم تا پایان ماه نوامبر (اوایل آذر) نهایی شود. اعلام این اخبار به مردم این اطمینان را داد كه حوادث سال گذشته تكرار نخواهد شد. اما شایعه جدیدی در برخی شهرها از جمله آمل پیچید مبنی‌بر اینکه شرکت گاز اعلام کرده است مردم برای زمستان به فکر نفت باشند و برخی مردم برای گرفتن نفت صف بستند. اما با ورود هیات دولت به مازندران در دوره دوم سفر استانی از وزیر نیرو در مورد مسئله گاز سوال شد و ایشان اعلام کردند: همکاران ما در حال حاضر در ترکمنستان به سر می‌برند تا تصمیم نهایی گرفته شود و از طرفی قرار است گاز کشور از طریق خط لوله سمنان به مازندران تزریق شود.
اگر دوست دارید خوشبین باشید
با انتشار این خبر پیگیری مجدد به عمل آمد؛ مصوبات هیات دولت در مورد گاز محدود به دو مصوبه است.
1- احداث خطوط تغذیه و اصلاح ظرفیت ایستگاه‌های تقلیل فشار و شبکه‌های توزیع گاز
2- شروع عملیات اجرایی احداث خط انتقال گاز دامغان به نکا (42 اینچ) در آذرماه سال 1378 به نحوی که پروژه تا پایان سال 1389 تکمیل و به بهره‌برداری برسد.
با این حساب در بهترین شرایط تا پایان زمستان 1390 از گاز کشوری در مازندران خبری نیست و چه کسی تضمین می‌کند بار دیگر مسوولان ترکمنستان در انتقال گاز به ایران دچار تردید نشوند؟ اما اداره گاز شهرستان آمل به‌طور تلویحی اعلام كرد، شایعه‌ای كه در شهر پخش شده در واقع حقیقت وضع گاز شهرستان آمل و احتمالا سایر شهرهای مازندران است. کارمند اداره گاز به تمامی مشترکین اعلام می‌کرد با در دست داشتن قبض گاز برج چهار خود به شرکت نفت آمل مراجعه کنند و به ازای هر خانوار 200 لیتر نفت دریافت کنند و در مورد وضع شرایط آپارتمان‌هایی که یک کنتور گاز دارند توضیحی داده نشد. در پاسخ به این که پس سخنان وزیر نیرو چه بوده است؟ گفتند: «خب اگر دوست دارید خوشبین باشید ولی سرمای زمستان با کسی تعارف ندارد.» با این حساب ساکنان استان مازندران بهتر است به فکر خرید بخاری‌های نفتی، پر کردن کپسول‌های گاز، خرید پتوی اضافی و آذوقه باشند و نسبت به تهیه لوازم برقی نظیر پلوپز و بخاری برقی اقدام کنند که مانند سال گذشته در نوبت‌های چند روزه خرید قرار نگیرند، هر چند تا همین حالا هم قیمت این وسایل افزایش چشم‌گیری داشته است.
كمك بلاعوض ایران به شركت‌ گاز هند و پاكستان
ایران پس از روسیه دومین ذخیره گاز جهان را دارد. با این وضع نابسامان و نگران‌کننده در شمال کشور آقای نژادحسینیان، معاون سابق امور بین‌الملل وزارت نفت، کسی که مسوول پیگیری خط گازی صلح تا دی ماه 2007 بودند، تخفیف 30 درصد به هندی‌ها برای پیشبرد قرار داد صادرات گاز را مطرح می‌کنند و هیات پیگیری بعد از بازنشستگی ایشان با 32درصد تخفیف، این قرارداد را بست. از سوی دیگر مدیرعامل شرکت صادرات گاز از صادر کردن گاز به اتریش و ایتالیا از طریق ترکیه در سال 2012 و مذاکره با کشورهای سوئیس، فرانسه، مالزی، چین، کره‌جنوبی، عمان و برزیل خبر داد. دکتر درخشان اعلام کردند صادرات گاز ایران با توجه به نیازهای مصرف‌کننده داخلی و نیاز چاه‌های نفتی به تزریق گاز جهت استخراج نفت و بازدهی بیشتر این سرمایه‌گذاری با فتوای امام‌خمینی برای صیانت از مخازن نفت کشور منافات دارد. ایشان در ادامه افزودند: بعد از ناامیدی از چاه‌های نفت همان گاز را می‌توان با قیمت بیشتری فروخت. مسوولان در پاسخ به کارشناسان، ایران را با کشوری مثل قطر مقایسه می‌کنند و می‌گویند: ما از صادرات گاز عقب هستیم، در این مقایسه توجه به چند نکته ضروری به نظر می‌رسد. قطر جمیعت کمتری نسبت به ایران دارد، وسعت کشور قطر کمتر است. بی‌توجه به این نكته كه آنها مازاد مصرف خود را صادر می‌کنند ولی ما به میزان صادره، از ترکمنستان وارد می‌کنیم و نكته دیگر اینكه قطر گاز خود را به ژاپن به قیمت 9 دلار می‌فروشد حال اینکه فرمول پیشنهادی ایران به هند در دوره اول مذاکرات 5/7 دلار و در دوره دوم پنج دلار بود. آقای نژادحسینیان هزینه‌های آن را چنین بیان کرده است: اگر حجم صادرات به هند و پاكستان روزانه 60 میلیون مترمكعب باشد، از جیب مردم ایران روزانه 25 میلیون دلار به هندی‌ها و پاكستانی‌ها تخفیف داده می‌شود و اگر 150 میلیون مترمكعب در روز صادر شود، میزان تخفیف روزانه بالغ بر 55 میلیون دلار خواهد شد و در دوره 25 ساله قرارداد برای حالت اول 225 میلیارد دلار و برای حالت دوم 495 میلیارد دلار تخفیف داده می‌شود. به‌طور خلاصه قرار است برای رفع تنش بین هند و پاكستان از طرف هر ایرانی 3/2 تا هفت میلیون دلار به شركت‌های گاز هند و پاكستان كمك بلاعوض می‌شود!
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:29  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 سوره یی که از شروع تا پایان به شعور زن توهین کرده!!(احزاب)

می گویند :

محمد یک انسان عادی بود ،  پس وقتی گناهی نکرده باید دیگر انسانها بدانند که می شود گناه نکرد ..چون انسانهای مثل محمد و احتمالن بقیه ی پیکسوتان دین اسلام همانند علی و فرزندان او ، که انسانهای عادی اند ،  معصوم زیسته اند..

 

اگر محمد یک انسان عادی بود و همانند دیگر مردمان عصر خویش غذا می خورده کار می کرده می جنگیده و یا ازدواج می کرده پس چرا در کتابی که از آسمانها وحی شده بر او ،  اینقدر امتیازهای خاص برای شخص او   در نظر گرفته شده ، آنهم فقط در گستردگی همسر برگزیدن...جالب اینجاست که هر چه بیشتر کتاب آسمانی قرآن را می خوانم بیشتر از دینی که اسلام نام دارد دور می شوم ... صدها و صدها سوالی که در ذهن من بوجود می آید ..و جوابی قانع کننده برایش نمی یابم..پس فقط سعی می کنم به خالق فکر کنم و نه واسطه های  که خود را پیامآور او معرفی کرده اند...

 

 

اینجا سوره ی احزاب را بطور کامل گذاشتم ..معنای فارسیش که بدون نقص از خود کتاب قرآن مجید است ..

اینجا آنقدر به شعور زن توهین شده  و آنقدر برای محمد امتیاز قائل شده ..که من در عجبم ..بخوانید ...

بخوانید ..به خصوص آیات نخستینش را .... و انگشت  بر دندان ...عجبا ...

حتمن بخوانید و بعد بنویسید ..چه حسی از خواندنش پیدا کردید ...مسلمانی یعنی تسلیم شدن..به چه؟

........................................................................

 

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

اى پيامبر! تقواى الهى پيشه كن و از كافران و منافقان اطاعت مكن كه خداوند عالم و حكيم است. (1)

و از آنچه از سوى پروردگارت به تو وحى مى‏شود پيروى كن كه خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است. (2)

و بر خدا توكل كن، و همين بس كه خداوند حافظ و مدافع (انسان) باشد! (3)

خداوند براى هيچ كس دو دل در درونش نيافريده؛ و هرگز همسرانتان را كه مورد «ظهار» قرارمى‏دهيد مادران شما قرار نداده؛ و (نيز) فرزندخوانده‏هاى شما را فرزند حقيقى شما قرارنداده است؛ اين سخن شماست كه به دهان خود مى‏گوييد (سخنى باطل و بى‏پايه)؛ اما خداوند حق را مى‏گويد و او به راه راست هدايت مى‏كند. (4)

آنها را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانه‏تر است؛ و اگر پدرانشان را نمى‏شناسيد، آنها برادران دينى و موالى شما هستند؛ اما گناهى بر شما نيست در خطاهايى كه از شما سرمى‏زند (و بى‏توجه آنها را به نام ديگران صدا مى‏زنيد)، ولى آنچه را از روى عمد مى‏گوييد (مورد حساب قرار خواهد داد)؛ و خداوند آمرزنده و رحيم است. (5)

پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است؛ و همسران او مادران آنها ( مؤمنان) محسوب مى‏شوند؛ و خويشاوندان نسبت به يكديگر از مؤمنان و مهاجران در آنچه خدا مقرر داشته اولى هستند، مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانتان نيكى كنيد (و سهمى از اموال خود را به آنها بدهيد)؛ اين حكم در كتاب (الهى) نوشته شده است. (6)

(به خاطر آور) هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و (همچنين) از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، و ما از همه آنان پيمان محكمى گرفتيم (كه در اداى مسؤوليت تبليغ و رسالت كوتاهى نكنند)! (7)

به اين منظور كه خدا راستگويان را از صدقشان (در ايمان و عمل صالح) سؤال كند؛ و براى كافران عذابى دردناك آماده ساخته است. (8)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرهايى (عظيم) به سراغ شما آمدند؛ ولى ما باد و طوفان سختى بر آنان فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمى‏ديديد (و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم)؛ و خداوند هميشه به آنچه انجام مى‏دهيد بينا بوده است. (9)

(به خاطر بياوريد) زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين (شهر) بر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كردند) و زمانى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده و جانها به لب رسيده بود، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى‏برديد. (10)

آنجا بود كه مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند! (11)

و (نيز) به خاطر آوريد زمانى را كه منافقان و بيماردلان مى‏گفتند: «خدا و پيامبرش جز وعده‏هاى دروغين به ما نداده‏اند!» (12)

و (نيز) به خاطر آوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند: «اى اهل يثرب (اى مردم مدينه)! اينجا جاى توقف شما نيست؛ به خانه‏هاى خود بازگرديد!» و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مى‏خواستند و مى‏گفتند: «خانه‏هاى ما بى‏حفاظ است!»، در حالى كه بى‏حفاظ نبود؛ آنها فقط مى‏خواستند (از جنگ) فرار كنند. (13)

آنها چنان بودند كه اگر دشمنان از اطراف مدينه بر آنان وارد مى‏شدند و پيشنهاد بازگشت به سوى شرك به آنان مى‏كردند مى‏پذيرفتند، و جز مدت كمى (براى انتخاب اين راه) درنگ نمى‏كردند! (14)

(در حالى كه) آنان قبل از اين با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند؛ و عهد الهى مورد سؤال قرار خواهد گرفت (و در برابر آن مسؤولند)! (15)

بگو: «اگر از مرگ يا كشته‏شدن فرار كنيد، سودى به حال شما نخواهد داشت؛ و در آن هنگام جز بهره كمى از زندگانى نخواهيد گرفت!» (16)

بگو: «چه كسى مى‏تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگر او بدى يا رحمتى را براى شما اراده كند؟!» و آنها جز خدا هيچ سرپرست و ياورى براى خود نخواهند يافت. (17)

خداوند كسانى كه مردم را از جنگ بازمى‏داشتند و كسانى را كه به برادران خود مى‏گفتند: س‏خ‏للّهبسوى ما بياييد (و خود را از معركه بيرون كشيد)» بخوبى مى‏شناسد؛ و آنها (مردمى ضعيفند و) جز اندكى پيكار نمى‏كنند! (18)

آنها در همه چيز نسبت به شما بخيلند؛ و هنگامى كه (لحظات) ترس (و بحرانى) پيش آيد، مى‏بينى آنچنان به تو نگاه مى‏كنند، و چشمهايشان در حدقه مى‏چرخد، كه گويى مى‏خواهند قالب تهى كنند! اما وقتى حالت خوف و ترس فرو نشست، زبانهاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و عصبانيت بر شما مى‏گشايند (و سهم خود را از غنايم مطالبه مى‏كنند!) در حالى كه در آن نيز حريص و بخيلند؛ آنها (هرگز) ايمان نياورده‏اند، از اين رو خداوند اعمالشان را حبط و نابود كرد؛ و اين كار بر خدا آسان است. (19)

آنها گمان مى‏كنند هنوز لشكر احزاب نرفته‏اند؛ و اگر برگردند (از ترس آنان) دوست مى‏دارند در ميان اعراب باديه‏نشين پراكنده (و پنهان) شوند و از اخبار شما جويا گردند؛ و اگر در ميان شما باشند جز اندكى پيكار نمى‏كنند! (20)

مسلما براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى‏كنند. (21)

(اما) مؤمنان وقتى لشكر احزاب را ديدند گفتند: «اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده داده، و خدا و رسولش راست گفته‏اند!» و اين موضوع جز بر ايمان و تسليم آنان نيفزود. (22)

در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند. (23)

هدف اين است كه خداوند صادقان را بخاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هرگاه اراده كند عذاب نمايد يا (اگر توبه كنند) توبه آنها را بپذيرد؛ چرا كه خداوند آمرزنده و رحيم است. (24)

خدا كافران را با دلى پر از خشم بازگرداند بى‏آنكه نتيجه‏اى از كار خود گرفته باشند؛ و خداوند (در اين ميدان)، مؤمنان را از جنگ بى‏نياز ساخت (و پيروزى را نصيبشان كرد)؛ و خدا قوى و شكست‏ناپذير است! (25)

و خداوند گروهى از اهل كتاب ( يهود) را كه از آنان ( مشركان عرب) حمايت كردند از قلعه‏هاى محكمشان پايين كشيد و در دلهايشان رعب افكند؛ (و كارشان به جايى رسيد كه) گروهى را به قتل مى‏رسانديد و گروهى را اسير مى‏كرديد! (26)

و زمينها و خانه‏ها و اموالشان را در اختيار شما گذاشت، و (همچنين) زمينى را كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد؛ و خداوند بر هر چيز تواناست! (27)

اى پيامبر! به همسرانت بگو: «اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مى‏خواهيد بياييد با هديه‏اى شما را بهره‏مند سازم و شما را بطرز نيكويى رها سازم! (28)

و اگر شما خدا و پيامبرش و سراى آخرت را مى‏خواهيد، خداوند براى نيكوكاران شما پاداش عظيمى آماده ساخته است.» (29)

اى همسران پيامبر! هر كدام از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود؛ و اين براى خدا آسان است. (30)

و هر كس از شما براى خدا و پيامبرش خضوع كند و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهيم ساخت، و روزى پرارزشى براى او آماده كرده‏ايم. (31)

اى همسران پيامبر! شما همچون يكى از آنان معمولى نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد؛ پس به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند، و سخن شايسته بگوييد! (32)

و در خانه‏هاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد، و نماز را برپا داريد، و زكات را بپردازيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد؛ خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد. (33)

آنچه را در خانه‏هاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مى‏شود ياد كنيد؛ خداوند لطيف و خبير است! (34)

به يقين، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ايمان و زنان با ايمان، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق كننده و زنان انفاق كننده، مردان روزه‏دار و زنان روزه‏دار، مردان پاكدامن و زنان پاكدامن و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار ياد خدا مى‏كنند، خداوند براى همه آنان مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است. (35)

هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است! (36)

(به خاطر بياور) زمانى را كه به آن كس كه خداوند به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى (به فرزند خوانده‏ات «زيد») مى‏گفتى: «همسرت را نگاه‏دار و از خدا بپرهيز!» (و پيوسته اين امر را تكرار مى‏كردى)؛ و در دل چيزى را پنهان مى‏داشتى كه خداوند آن را آشكار مى‏كند؛ و از مردم مى‏ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى! هنگامى كه زيد نيازش را از آن زن به سرآورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسرى تو درآورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده‏هايشان -هنگامى كه طلاق گيرند- نباشد؛ و فرمان خدا انجام شدنى است (و سنت غلط تحريم اين زنان بايد شكسته شود). (37)

هيچ گونه منعى بر پيامبر در آنچه خدا بر او واجب كرده نيست؛ اين سنت الهى در مورد كسانى كه پيش از اين بوده‏اند نيز جارى بوده؛ و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقيقى است! (38)

(پيامبران) پيشين كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مى‏كردند و (تنها) از او مى ترسيدند، و از هيچ كس جز خدا بيم نداشتند؛ و همين بس كه خداوند حسابگر (و پاداش‏دهنده اعمال آنها) است! (39)

آنه آنه محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست؛ ولى رسول خدا و ختم‏كننده و آخرين پيامبران است؛ و خداوند به همه چيز آگاه است! (40)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! خدا را بسيار ياد كنيد، (41)

و صبح و شام او را تسبيح گوييد! (42)

او كسى است كه بر شما درود و رحمت مى‏فرستد، و فرشتگان او (نيز) براى شما تقاضاى رحمت مى‏كنند تا شما را از ظلمات (جهل و شرك گناه) به سوى نور (ايمان و علم و تقوا) رهنمون گردد؛ او نسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است! (43)

تحيت آنان در روزى كه او را ديدار مى‏كنند سلام است؛ و براى آنها پاداش پرارزشى فراهم ساخته است. (44)

اى پيامبر! ما تو را گواه فرستاديم و بشارت‏دهنده و انذاركننده! (45)

و تو را دعوت‏كننده بسوى خدا به فرمان او قرار داديم، و چراغى روشنى‏بخش! (46)

و مؤمنان را بشارت ده كه براى آنان از سوى خدا فضل بزرگى است. (47)

و از كافران و منافقان اطاعت مكن، و به آزارهاى آنها اعتنا منما، و بر خدا توكل كن، و همين بس كه خدا حامى و مدافع (تو) است! (48)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هنگامى كه با زنان با ايمان ازدواج‏كرديد و قبل از همبستر شدن طلاق داديد، عده‏اى براى شما بر آنها نيست كه بخواهيد حساب آن را نگاه داريد؛ آنها را با هديه مناسبى بهره‏مند سازيد و بطرز شايسته‏اى رهايشان كنيد. (49)

اى پيامبر! ما همسران تو را كه مهرشان را پرداخته‏اى براى تو حلال كرديم، و همچنين كنيزانى كه از طريق غنايمى كه خدا به تو بخشيده است مالك شده‏اى و دختران عموى تو، و دختران عمه‏ها، و دختران دايى تو، و دختران خاله‏ها كه با تو مهاجرت كردند (ازدواج با آنها براى تو حلال است) و هرگاه رن با ايمانى خود را به پيامبر ببخشد (و مهرى براى خود نخواهد) چنانچه پيامبر بخواهد مى‏تواند او را به همسرى برگزيند؛ اما چنين ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه ديگر مؤمنان؛ ما مى‏دانيم براى آنان در مورد همسرانشان و كنيزانشان چه حكمى مقرر داشته‏ايم (و مصلحت آنان چه حكمى را ايجاب مى‏كند)؛ اين بخاطر آن است كه مشكلى (در اداى رسالت) بر تو نباشد (و از اين راه حاميان فزونترى فراهم سازى)؛ و خداوند آمرزنده و مهربان است! (50)

(موعد) هر يك از همسرانت را بخواهى مى‏توانى به تاخير اندازى، و هر كدام را بخواهى نزد خود جاى دهى؛ و هرگاه بعضى از آنان را كه بركنار ساخته‏اى بخواهى نزد خود جاى دهى، گناهى بر تو نيست؛ اين حكم الهى براى روشنى چشم آنان، و اينكه غمگين نباشند و به آنچه به آنان مى‏دهى همگى راضى شوند نزديكتر است؛ و خدا آنچه را در قلوب شماست مى‏داند، و خداوند دانا و بردبار است (از مصالح بندگان خود با خبر است، و در كيفر آنها عجله نمى‏كند)! (51)

بعد از اين ديگر زنى بر تو حلال نيست، و نمى‏توانى همسرانت را به همسران ديگرى مبدل كنى ( بعضى را طلاق دهى و همسر ديگرى به جاى او برگزينى) هر چند جمال آنها مورد توجه تو واقع شود، مگر آنچه كه بصورت كنيز در ملك تو درآيد! و خداوند ناظر و مراقب هر چيز است (و با اين حكم فشار قبايل عرب را در اختيار همسر از آنان، از تو برداشتيم). (52)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! در خانه‏هاى پيامبر داخل نشويد مگر به شما براى صرف غذا اجازه داده شود، در حالى كه (قبل از موعد نياييد و) در انتظار وقت غذا ننشينيد؛ اما هنگامى كه دعوت شديد داخل شويد؛ و وقتى غذا خورديد پراكنده شويد، و (بعد از صرف غذا) به بحث و صحبت ننشينيد؛ اين عمل، پيامبر را ناراحت مى‏نمايد، ولى از شما شرم مى‏كند (و چيزى نمى‏گويد)؛ اما خداوند از (بيان) حق شرم ندارد! و هنگامى كه چيزى از وسايل زندگى را (بعنوان عاريت) از آنان ( همسران پيامبر) مى‏خواهيد از پشت پرده بخواهيد؛ اين كار براى پاكى دلهاى شما و آنها بهتر است! و شما حق نداريد رسول خدا را آزار دهيد، و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآوريد كه اين كار نزد خدا بزرگ است! (53)

اگر چيزى را آشكار كنيد يا آن را پنهان داريد، خداوند از همه چيز آگاه است! (54)

بر آنان ( همسران پيامبر) گناهى نيست در مورد پدران و فرزندان و برادران و فرزندان برادران و فرزندان خواهران خود و زنان مسلمان و بردگان خويش (كه بدون حجاب و پرده با آنها تماس بگيرند)؛ و تقواى الهى را پيشه كنيد كه خداوند نسبت به هر چيزى شاهد و آگاه است. (55)

خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى‏فرستد؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملا تسليم (فرمان او) باشيد. (56)

آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركننده‏اى آماده كرده است. (57)

و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام نداده‏اند آزار مى‏دهند؛ بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيده‏اند. (58)

گ گ اى پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: «جلبابها ( روسرى‏هاى بلند) خود را بر خويش فروافكنند، اين كار براى اينكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند بهتر است؛ (و اگر تاكنون خطا و كوتاهى از آنها سر زده توبه كنند) خداوند همواره آمرزنده رحيم است. (59)

اگر منافقان و بيماردلان و آنها كه اخبار دروغ و شايعات بى‏اساس در مدينه پخش مى كنند دست از كار خود بر ندارند، تو را بر ضد آنان مى‏شورانيم، سپس جز مدت كوتاهى نمى‏توانند در كنار تو در اين شهر بمانند! (60)

و از همه جا طرد مى‏شوند، و هر جا يافته شوند گرفته خواهند شد و به سختى به قتل خواهند رسيد! (61)

اين سنت خداوند در اقوام پيشين است، و براى سنت الهى هيچ گونه تغيير نخواهى يافت! (62)

مردم از تو درباره (زمان قيام) قيامت سؤال مى‏كنند، بگو: «علم آن تنها نزد خداست!» و چه مى‏دانى شايد قيامت نزديك باشد! (63)

خداوند كافران را لعن كرده (و از رحمت خود دور داشته) و براى آنان آتش سوزاننده‏اى آماده نموده است، (64)

در حالى كه همواره در آن تا ابد مى‏مانند، و ولى و ياورى نخواهند يافت! (65)

در آن روز كه صورتهاى آنان در آتش (دوزخ) دگرگون خواهد شد (از كار خويش پشيمان مى‏شوند و) مى‏گويند: «اى كاش خدا و پيامبر را اطاعت كرده بوديم!» (66)

و مى‏گويند: «پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود اطاعت كرديم و ما را گمراه ساختند! (67)

پروردگارا! آنان را از عذاب، دو چندان ده و آنها را لعن بزرگى فرما!» (68)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! همانند كسانى نباشيد كه موسى را آزار دادند؛ و خداوند او را از آنچه در حق او مى‏گفتند مبرا ساخت؛ و او نزد خداوند، آبرومند (و گرانقدر) بود! (69)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! تقواى الهى پيشه كنيد و سخن حق بگوييد... (70)

تا خدا كارهاى شما را اصلاح كند و گناهانتان را بيامرزد؛ و هر كس اطاعت خدا و رسولش كند، به رستگارى (و پيروزى) عظيمى دست يافته است! (71)

ما امانت (تعهد، تكليف، و ولايت الهيه) را بر آسمانها و زمين و كوه‏ها عرضه داشتيم، آنها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسيدند؛ اما انسان آن را بر دوش كشيد؛ او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد)! (72)

هدف اين بود كه خداوند مردان و زنان‏منافق و مردان و زنان مشرك را (از مؤمنان جدا سازد و آنان را) عذاب كند، و خدا رحمت خود را بر مردان و زنان باايمان بفرستد؛ خداوند همواره آمرزنده و رحيم است! (73)

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:43  توسط زن ایرانی  |