تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نامه ای از دوستی مبارز برای من

زيارت

نقطه ي شروع هميشه بهترين نقطه براي ِ عزيمت نيست .

به صرف اينكه نقطه ي شروعي است ،نقطه ي شجاعت است .

نقطه ي كندن از گذشته -كندن از سكون به سمت ِ دگرگوني -

روزي را كه براي ِ زيارت برگزيده شدم ،تصوري از

حاضران ِ در ميهماني نداشتم ،فقط دلم مي خواست مي رفتم و مي ديدمشان ،

همه داخل اتاقهايي كه تنها براي ِ خودشان بود ، انتظار ديدار داشتند .

اتاقها از درون بهم ربط داشت ،به سراغ ِِ يكي كه مي رفتي ناخودآگاه از

چندين اتاق ِ تو در تو رد مي شدي .

سلامي ،زنجيره هاي ِ علاقه ات را كلفت تر بهم مي بافت .

جلوي ِ هر اتاقي اسمي هم بود ،گاهي اسمي هم نبود ...تنها آنهايي كه

مي شناختند ، مي دانستند ساكنين اين اتاقها كيانند .

هيچ تكلفي بچشم نمي آيد -همه چيز رنگ ِ سادگي داشت -

زلال -همان گونه كه مي بايد بود .

اسمها دگمه ي استارت نمايش ِ خاطره اند ،مثل ِ دود ِ سيگار كه توسط ِ

هواكش ِ قوي بلعيده مي شود ، تو را درون ِ خود ِ مي كِشند ،

نمي كُشند ولي خفه ات مي كنند .

كف ِ پايت مي خارد....

اشكت مي بارد.....

دلت كينه ي مقدسي مي كارد.....

و چشم هايت مي كاود، به دنبال ِ اسم ِ آشنا .

سنگ نبشته هايي را كه به زبان ِ رسمي شايد چيزي بر خود ندارد ،

ولي علائمي فوق ِ مدرن

-مثل ِ سه قدم سمت ِ چپ ِ خشايار ...

دو گام بالاي ِ رضا كمي به سمت ِ قبله....

يك "شاب " از مريم دورتر ...

نشانه ، اسمي است كه ساعتي مرا ميخكوب كرد - هر كس در

ميدان ِ جاذبه اش قرار گيرد ، انگار دارد وارد ِ سياه چاله اي

شده است .

مي داني كه مي بينند -مي بيني كه مي دانند -

اما تو كسي را نديده اي .

شاهدي براي ِ حضورت نيست

حضور ِ تو ، دليل ِ حضور ِ ميزبان ات مي گردد....

تو براي ِ بودنت

براي ِ نفس كشيدنت

براي ِ زنده بودنت

براي ِ اميد داشتنت

هيچ مجوزي از كسي نمي خواهي ، اين شروع ِ ميهماني توست ....

تا روزي كه ميزبان شوي

خنده داره گاهي هم آدم ميزبانه ،

اما مهماني را دعوت نكرده...

اين مهمان نا خوانده ، اين مهمان ِ نا خواسته ،

چند قدمي با توست ، ساز ِ خودش را مي زند

زماني ابو عطا مي خواند

زماني دل اي دل اي .....

مي خواهد با او برقصي و تو براي ِ رقص نيامدي ،

چه برسد خوش رقصي .

ميهماني مجلس ُ عزا ست .

و اين گونه داستان ِ " قوز ِ بالا قوز عينيت مي يابد ".

پايان ماجرا پايان ِ داستان نيست ، جمله ي " زيارت قبول "

نقل ِ مجلس است آنچه مرا وا مي دارد تا بعد از ظهرم را به زيارت ببرم ،

دلهره ي من براي ِ مهمانان نا خواسته بود ، واهمه از اين كه

زيارتم مقبول نيفتد .

ميزبان عزيزتر از آني است كه در حضور ِ غير ،

مهمانش باشي .

شايد آنها كه منع مي كنند ، مي دانند ظاهر ِ سنگي ، باطني

آتشفشاني دارند و من امروز غروبي غمگين داشتم ......

زير ِ درخت تناوري كه برادران و خواهرانم ،ميزبانند...

گريستم .......

۱۶فروردین ۸۵

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:13  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

بر سر مي ريزي مشتي از خاك

مشتي آب مي ريزي بر

صورت ِ مادر

يه هوش باش !!!

گفت : از او ........هميشه ، گوشهايت را بدهكار كن

راحتش بگذار .....

 

سر به سنگيني ِ سنگ

سر به مهر ِ سكوت

در حوالي ِ سربه دار شدن

بوي ِ ياس بوي خون

درهم پيچيد ........پيچيد و ماند بر مهر ِ سكوت

در رگ ها   ...نوحه خوان است ...سکوت

خواندني نسيت .....چادُر ِ‌ گِلی   مادر

سكوت ..

بوي ِ ياس از چشمان درخشيد

خون در عکسها    ابدی شد 

در انتظار !!

ملاقات ممنوع !!!!!!!

 

در تو زنگ مي زند

در گوش ات ناقوس ، پلك زد و به دريا رسيد

يك در ميان  هجا  كنيد

بوي ِ خون .......بوي ِ ياس

 

زنجيرها گم   در اين تكثير تكرار ِ ميله ها

خيره...... خيره

ترس            خشم            درد

مي بارد       مي كاود     مي لرزد

 

گوشها را بدهكار كردي ؟!!

نام ......سن ......دين ......خدا ......فرشته ..

كاغذ روي ِ كاغذ پُر شد

پَر پَر شد ......

تو پَر كشيدي در اين پُر شدن ها

خيرگي خشم بر كاغذ

چيرگي نگاه بر جوهر

كلمه ...كلمه ...كلمه ...

بوي ِ ياس...بوي ِ خون

 

اديت را به كه مي سپاري ؟

دلتنگي تمام  ِ شب را مي نوشي !!

رهگذري ...رهگذري .....

قرار بر ماندن

فرار از خويشتن

تو و نوشته ها ...

پاره ...پاره .....گذري عجولانه

خواستن از ندانستن است !!

برخاستن از توانستن نيست !!

و آنان ........همه ..

بوي ِ خون ......بوي ِياس

 

پيچيدن را هم گفتم ؟

نطفه ي اين دو ما شديم را گفتم ؟

فرزند  خلف " یاس  و  خون  ما شدیم  .....

تازه متولد شده ها ......مائيم و دنيا

پشت ِ اتاق ِ زرد ....

 

مي داني چند ساله شدي ؟

مي داني چند قرنه شدي ؟

شسنشو با اذانت دادن

كفن با لباس ِ تن .....

 

جفتي مانده در رحم ...

شعبده بازي كرد با مادر ..

.. مادر ناپديد شد .....

 

اشك قلب شد ....قلب   هم چشم

چشم همه كاره ...بدكاره !!

تظاهر    دست فروشه ؟!

در هر جا حراج شد  ... هرجائی ......

گوشهايت بدهكار ند،   به حرفها

هميشه ...

بوي ِ ياس ..بوي ِ خون

رگهاي ِِ   خشكيده

پلك هاي ِ  بوسيده

شبي كه  رقصيده

تاول ها   تركيده

موجي نيش خند ِ موذيانه

در قربان گاه ....گاهي ِ نوازشي

از فرشتگاني ......

كارد در اينجا فرمان ِ كند شدن نداشت !!!

بريد گلوها ...بريد ....

معجزه با نيستي رابطه ي نا مشروع پيدا كرد ....

بوي ِ خون بوي ِ ياس

 

مادر گفت .:به هوش باش ...................

ِ

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 20:3  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من پنهانم از ماه   

   خوب مگه چیه؟

 

از پشت ِ ماه

پنهانم از خودم

 از خودم هم هراس دارم

 

در درونم

خدا گفت روحي دميده

انگاري روح هست

ولي مي کشن، مرا با روحم ...

با روحم

با خداي ِ درونم

 

از خود به که پناه برم ؟

از خود به که پناه دهم ؟

من که اشک بر چشم

زنده ی ِ من در کجاست ؟

 

جواب آمد :

زندگی آتشگهی ، شورنده پا برجاست ..........

 

بگردم تا زنده ی  ِ خودم را بیابم ..در کجا ؟

لباس ِ تنم سیاه هست

عریان می شوم و می گردم بر دور ِ خودم ...

....................................یکی داد می زند :

پهلوان ِ زنده را عشق است ..

من می گویم :

بگردیم تا سقفی ...

تا آرامشی ...

تا لبی که در من است ..

از من می ربایند این

لبی که از آن ِ تو ست ............

از من می ربایند این عریانی ...

که نقاب بزنم به اجباری ..

و دو رنگی و ریا در هم آمیزم ..

من ولی عریانم ..من ِ  تازه متولد شده ...

من را بپوشانید ..من را پنهان کنید از این .......

 

از پشت ِ ماه ..

پنهانم از خودم ..

بی آرامشی ،پوشیده در نقاب ......

*****************************

 راستی دوستان ی خوبم به این وب سر بزنید ...

خیلی دلتنگ است می گوید کسی بهش سر نمی زنه ......

www.lantarani.blogfa.com

*****************************

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:1  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آویخته       تاخته

نمی توانی   دست از     

 مست با دست

دست بکشم که تو را دست ، مست است

مرا   دست ، سست

 

با دستی مست

آویزان بر سر

سقف را نورانی کردی

..............

استفراغی  که در دهان چپانده

زمینی  که زر ِ  زیاد    می زده

آسمانی خفه

خوابیده پارس  کرده  ....معراج

بدون ِ  سواری

بدون  ِ یورتمه

 

این رقص مزاحم است بر سقف ..!!!

بر دارش ! !

 بیندازش ! !

 بخوابانش! !

هر چه دلت  می خواهد !!!...

 

این دیوارها ....  هم    استفراغ ِ برهوت

 حالا ...

سیل را    سکوت را     استخوان ِ  سینه 

همه جمع اند

 

از ترس    از چاره ای ندارم      از می نویسم  

همان فرشته ، تار ِ تنیده

 

تا ترانه    تا شراب     تا نماز   

همآغوشی

همه پیچ و تاب بود

خواب بود

فقط    تعبیر بود

 

گور  ِ خالی

سریدن

سه وجب بود    تا  بود    جمعی بود.....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 8:21  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همین . 

 دفعه پنجم بود که به مرده ،فرا خواندنم   ..  

 از بی خبری چه خبر      حدس می زدی دوباره     

این مهم دیدن را ،سیلی محکمی زدند ،پنجمی بود .....

 

احمقانه ، سجده ی بی سجاده بر کدامین سمت ؟؟؟  ،

سست و قوی بود        زیاد       

 سه روز روزه گرفتن ،       حتمن  

 یک نگاه همیشه حرام بود ولی ...

.روزه که باطل نمی شود   

 نماز را هم بی دعا خواندن    بی اشکال است    

با هر زبانی   

 

 ماغ کشیدن گاو را گفتم !!ا  اِ  اِهه !!!

جواب  بی جواب !     باید   این بود                 

این طور نبود ،   فقط تعهد نبود   

فرق هم می کرد     خنده بی خنده

زن بی  همه ی خواسته ها     

 گفتند  :همین    فقط پنج خط

 

بنویس ،بنویس پنج خط        

که تو را     چقدر اشتباه خوب است!

 همآغوشی با خدا خوب است .....

لذت دارد اخم بر خدا 

    

پنج خط ،حذف بیشتر      

می دانی که سنگساری    

را حماقت       حسود هم مخترع شد        !!!    

با پنج خط چه بگویمتان            

 خط جدیدی می زایم      

  آنها تند نخوانند   !!! اصلن نخوانند !!

این پنج خط را !!!!!

باشد    این پنج خط  هم

 

نثار

  

خر که شدیم!!        

چند بار گفتمتان   

من  

را پنج دنیا

 می مردنم     اِهه!!!!!

تمام شدم     

به من خبرم را بدهید کی کجا ؟؟  

یادم ، از بی حواسی در ذهنم ثبت شد    

همان جا که انبوهی از تیر ،              خالی نکردند!!   

 بردند تا سنگ کنند     اِهه !!!

اینجا خنده داشتم !!!

 

من ،من بودی تو ،توبودم       .......همه با هم بودند ..

تکراری هم بودی...     

پنج خط هنوز وقت داری    

 زود تا        کسی از تو برای کسی نگفته     ....

بی زمان تمام شده بودی     

آماده   دو  نقطه ی روبرو 

 در آغوش هم     

 اخمی بر خدا  

عشوه ای بر مردگان ..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:13  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

همیشه می گویم که بیایید از خود شروع کنیم ...

زیپ کیف  دستیمو باز کردم ....

چون نمی خواستم زیپ دهنمو باز کنم ...

کاغذی در اوردم و با خودکارآبی  ...شروع کردم به نوشتن ..

 

چند روز اخیر برادرم مرتب توی ِ ذهنم هست ..

خاطراتش مرتب به من تلنگر می زنه ...

همیشه بخند ..در سخت ترین حالت ..

در سخترین زمان ..

همیشه بخند و بخندان همه را ..

.یادت نرود ..ادب یادت نرود ..احترام نگه داشتن یادت باشد ...

آرام باش و آرامش ات را به دیگران هم برسان تا آنان بیاموزند که می شود بی خشمی ،

 بی فریاد کشیدن   در کنار ِ هم زیست ..

باید آرام بود آرام ..

مرتب تکرار می کنم باید آرام باشم ..

 

درون ِ  کیفم به دنبال کاغذی می گردم ...تا بنویسم ...از آن چه در من است ...

همان طور که را می روم در پیاده رو ...می بینم ..که

 

دو جوان با هم در گیر شدند ..نمی دانم برای چه ..ولی به شدت به هم فحش می دادند ..

ظاهرن جوانان با شخصیت بودند ..در برخوردشان ..به هم فحش نمی دادند که ..

بلکه که فحش هاشون ....

 

هر زنی که کنارشان رد می شد و می شنید که چه فحش هایی به هم که نه

به مادر و خواهر هم می دادند ..سرش را به زیر می انداخت و یا زیر ِ لب چیزی

 از شرم می گفت و سعی می کرد سریع تر از آنجا دور شود ..

وایستادم ..کمی نگاه  کردم و زل زدم به چشماشون..

یکی کمی سرشو پایین اورد ..اون یکی هنوز داشت بد می گفت..

 

خوب دعوا کنید ...داد بزنید ..چرا به زن بد می گویید ..

این گفتم و راه افتادم ..

و می شنیدم که اولی به دومی می گفت : ببین چقدر کار ِ بدی  کردیم ..

دومی می گفت : .....مادر ...ولش کن ..درس اخلاق نخواستم ..

 

خوب حتی در  خنده هاشون ، شوخی هاشون هم دست از زن بر نمی دارن ..

و رکیک ترین حرفها رو در خوش ترین لحظات و نا خوش ترین هم ،

 به زن می گویند ..

نمی دانم ایرانی  کی می خواهد درک کند که زن حرمت دارد ..

زن مادرش است...

اگر مادر نبود مگر او بود که الان زبون دراورده ..

خواهر و زن چه گناهی دارن ..

لذت داره از اینکه از بدن زن  به عنوان لودگی و یا فحش به هم می گویید ..........

 

آزادی  ایران مهم است ...

فرهنگ سازی مهم است ..

ایران  اسم  ِ زن هست ..

ایران اسم ِ زن است ..

 

چرا کلمه ی ایران نامی برای زن است ؟

جالبه که حتی مردان طرفدار  برابری حقوق زنان هم ...

باید گیر انداخت سران دولت را در این مکالمات ..

می توانید یک مرد ِ ایرانی رو  اسم بیارید که برای زن ، بدن زن ارزش قائل شود ...

و اینقدر پست نباشد در مستی یا در دعوایی که حتی زنی در آن نقش ندارد ، 

 هر چه دلش خواست از ....... بر زبان نیاورد ؟؟!!!

 

خوب من نه عصبانی هستم و نه ناراحت ..

ولی می گویند در ایران باستان این گونه نبود ...زن ارزشی والا داشت ...

 

خوب حالا که همه ادعا دارند ...پس کو ...

مبارزه می کنیم برای آزادی  ِ ایران ...

ایرانی که اسم یک زن هست ..

فکر می کنم تمامی دوستانم و خوانندگان خوب درد منو متو جه شدند ....

که من از چه می گویم ...

بهتر است از خودمان شروع کنیم ..

به جای  ِ این که غیرت داشته باشید و زن را در خانه نگه داریم ...

و به هر دلیل ی بی دلیلی خود را نگهبان و مالک  ِ زن بدانید ...

زیپ دهنتونو ببندید و کمتر بی ربط کلمه به کار برید ...

می خواهید به خود بگویید ...از خود بگویید ...

اَه ....اَه ..اَه ..

 ......................

......................

کودکی به کودکی دیگر گفت ...تو خری که چرا به اسباب بازی من دست می زنی ؟

 خر ه جان دیگه دست نزن .. ...

بزرگتر کودک که می شنود ..،سریع خود را به کودک می رساند ..

و گوشش را می پیچاند و می گوید :

کره خر نگفتم که دیگه از کلمات زشت استفاده نکنی ...بار ِ آخرت بودا ...

 

نمی دونم چرا اینو نوشتم ..همین طور الکی بود ...من هم زده به سرم ....

 

باید با قانون و درست زندگی کرد دیگه ......به همه بیاموزیم ..این درستی را ..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:3  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تمامی صورتم را مجسمه ای می کنم

با انگشتانم  ، دست بر روی  ِ  لبانش می کشم

انگشت اشاراه ام را به معنای ِ سکوت برروی ِ بینی و لبان مجسمه می گذارم .....

 

سکوت را رعایت کنید ....

خشم خود را ببلعید ...

نگاه به زیبایی نکنید ..

خندیدن باشد برای آخرت ....

گریه را الان آزادید ..

 

فحش  متری شده

مَنش   چُرتی شده

 

آدم حشری شده

حوا سوزانده شده

 

من چقدر حریصانه به مجسمه می نگرم .....

 

انگشتم را می بینم بر روی ِ صورت ِ مجسمه ی خودم...

مثل کرم می شوم ، در مجسمه خود می لولم ..

کرم می شوم و در دنیا می لولم ..

لولیدن کرمهای ِ دیگر ...به من چه !!!

جز به جز با  انگشت  ، لمس می کنم مجسمه ی خودم را

آینه به چکار می آید ..

فرمان می دهم  ..

ای کرمها  ! بشکنید همه  آینه ها را ...

ما از خودمان مجسمه که داریم ...

آینه به چکار آید ..

بی آنکه کسی باشد ..نیش خندی می زنی بر  زمان ..

زمان را به رمانها می دهی

آنان زمان را در خود نگاه می دارند ..

دستانم می لولد بر خودم ..

می پیچیم بر دور ِ خودم

دور ِ پیچک هایی که در زمانِ ِ   محو  

پیچ خوردند و محوشدند ..

زیبایی لبانم را بر می دارم ..

از خود لبی می گیرم و دیگری را به حال ِ خود رها می کنم

به من چه !!! که عاشق است !!!

 

به من چه که عاشق بودند !!!

که رفته اند !!!

من که دیر در مجسمه  ی خود لولیدم

من که دیر در ساعت زندگی کردم

..

دیر در ساعت زنده شدم .....

 

خمور .. حلقه حلقه تف می ریزم بر اداها ..بر ..

تف می ریزم بر کرم ِ درونم ..و می لولم در خود ،

دوباره ...

دوباره ها در ساعت  ، تکرار می شوند

و من دست بر مجسمه ی خود

 

لب بر لبان ِ  عاشق دارم

لب بر لبان ِ معشوق دارم

لب بر لبان ِ ایران دارم

جانم به فدای ِ ایرانم

جانم به فدای ِ ایرانم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:52  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

درود بر همه

تمام شب رو داشتم تایپ می کردم ...

از گرونی

از فرمانداری احمق ...که به مدیران ِ آزانس ها که به اعتراض برای ِ کمبود بنزین  و مشکلاتشان به نزدش رفته بودند گفت :

بروید فعلن استراحت کنید و فکر کنید که در  مرخصی هستید....

یکی از راننده ها در جواب  گفت : ما استراحت نمی خواهیم ...ما باید کار کنیم پول دربیاوریم ،زن و بچه خرجی می خواهند و صاحبخانه مگر برای ِ اجاره خانه اش هم مرخصی می رود و...تازه توی ِ خونه که هستیم چون اعصابمون داغون هست به زن و بچه ها گیر می دهیم و باعث ِ ایجاد ِ دعوا و کشمکش و ناراحتی می شویم ..

فرماندار احمق گفت : می توانید بروید همان مکان ِ  آزانس ها بشنید و در کنار هم گپ بزنید و قلیانی هم بکشید ...

فرماندار تمی دانست که وزارت بهداشت از سه ماه  ِ قبل تر، 

قلیان را ممنوع کرده و تمام ِ قلیان ها را از کافه ها و دیگر مراکز جمع کرده است   ...

 

 

اینکه برای تاکسی های ِ تلفنی کارت ِ سوختی مجزا از کارت ِ سوختی که همه ی خودرو ها دارند ، می دهند باید  شامل ِ  یک سری موارد باشند ،که بالغ بر سی و چند مورد هست ...وگرنه کارتی به آنان داده نمی شود..............

 

که چند مورد بارز را می نویسم ...

به راننده های ِ تاکسی تلفنی که مجرد هستند این کارت سوخت داده نمی شود .

به کسانی که دو شغله هستند داده نمی شود ...مانند معلمان و کارمندان ..که در اوقات بی کاری با خودرو های ِ خود مسافری می بردند و با این کار کمی کمک خرج زندگی خود بودند ...

آنان که کارت صلاحیت را از طرف ِ اماکن یا همان مفاسد اجتماعی داشته باشند ...یعنی اگر جوان یا پیری یهو به زنی نگاه کردند  و اونا متوجه شدند و زن هم شاکی باشد ...کارت ِ صلاحیت را از دست می دهند ویکی از شروط ِ صدور ِ  این کارت  ِ صلاحیت  هم فقط به متاهلین داده می شود ..یعنی مجردا برن کشک بسابند با آن مدارکی که از دانشگاه گرفتند و بی کار هستند ..دیگر با خودرو هم ......کار ، بی کار ..

خیلی از جوانان ما در ایران وقتی نمی توانند کاری پیدا کنند ، با قرض و قسط خودروی ی می خوند تا کار کنند برای ِ آینده ِ نامعلوم خود ...

دیگر ادامه نمی دهم که دلم می گیرد برای ِ چوانان عزیز ِ کشورم ..

فقط کاندیدا ها نیستند که رد صلاحیت می شوند ...راننده ها هم می شوند ..فقط مانده بیایند داخل خانه ها و مادر یا پدر را هم رد صلاحیت کنند ...

.......................................

رانندها همه داغون

مسافرها سر  گردون

محمود هم که شیطون

....

مردم بیچاره  نگرون

از درد به هم پیچیون

بعضی از گرونی آویزون

 

همه تون بیاید توی   میدون

تا تنها  نمونه  ایرون

 تا تنها نمونه  ایرون

 

شاعر هم  وِر دون

فی البداهه گفتم . ممنون

 

.............................خوب ور الکی بود که زدم ...مثلن حالا به من می گن شاعر ..اوه اوه ..کی می ره

 این همه راه .

. می دونین حرف زیاد هست و من کلی نوشتم و نوشتم ...ولی به ناگهان

 موقع سیو کردن و در وبلاگ قرار دادن ....ماوس از کار افتاد ،هر چی

هم تو سرش زده افاقه نکرد ،با هر زبونی هم گفتم بابا ، 

 جان ِ فرشته من کلی بیداری کشیدم ..لااقل سیو کن اینارو ...

ولی بی معرفت نکرد نامردی و خودشو به خواب زد ...

اول به زبان فارسی برین گفتم

...وا تو رو خدا خوب شو عزیز!!

بعد به زبان ِ فارسی پشتو

ما که چیزی نگفته تو چه را چنین کنی با ما

با زبان قدیمی که جدیدن هم کمی با آن صحبت می کنم

ای نیکو سرشت ِ نکونام ...ببرخیز و لطف خود را حمایل بکن بر ما

وسر افراز بکنید و به کار بیافتید...نیکو سرشتم ...جان ...

به زبان محلی خودمان

تره به جان ِ ته مار پرس ...خار بَووش ..مِه دله  نِشکِن ...بِرمه کممه ...

و به زبان ترکی

خوش گلینندنز ....تزور ..تزور

خوب از ترکی همین  دو  کلمه رو بلد هستم ....

 

این پست فقط گیج می شید ا ...

 

به خدا دلم که پر هست و نوشته های هم دارم ولی در پست بعدی بلادرنگ می گذارم ...چون یه چیزی رو می خوام به همه ی دوستانم بگویم ...که مهم تر است ..

............................. 

این خبر را هم بگویم که مردی معتاد در حالی که عصبی بود و خمار ..فرزند شش ساله خود را در مقابل چشمان ِ کودک چهار ساله دیگرش  ، دار  زد ....

این توضیح نمی خواهد ..دار زدن به خانه ها رسیده در ملای ِ  اعضای ِ خانواده بزرگتر کودکان را بدار می کشند .و..خون گریه کنیم

خون گریه کنیم برای ِ ایران و ایرانی

...................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 20:10  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

همیشه همین طوری می نویسم

اصان سرمو بلند نمی کنم . ببینم که چی نوشنم

امروز اصلن حالی ندارم

در عین حالی که چند روز تعطیل بوده و همه حسابی خوش گذروندن

بیرون رفتند و خندیدند

مسافرت رفتند .. به شمال  ..به جنوب ...و به اماکن زیارتی .....

امروز عصبانی نیستم ..ابدن ....

در این چهار روز از خونه بیرون نرفتم

به احترام ِ همه ی کسانی که نمی توانند

نه بابا ...اینقدر  آدم  نیستم ...

من یک حوا هستم یک حوا

حوای که آدم را به فریب به این جهان آورد تا لذت ببرد ولی

آدم به نیرنگ و زور ِ بازو این دنیا از حوا گرفت ....

حالم به هم می خوره ،هرگز تلویزیون را روشن نمی کنم چون سر درد می گیرم از حماقت ، و خجالت می کشم از اینکه اینا سران حکومت ایرانن ....

دلم می خواد عصبانی بشم...دلم برای عصبانیت تنگ شده ...هرچی دلتون بخواد سرم بلا می آید ...وولی کو خشم ..آموزشی که برادرم به من داد ....من دیگر عصبانیت را نمی بینم در خودم ...لودگی می کنم ..همه رو می خندونم ..و خودم در خودم می گریم ...دلم برای ِ داداشم تنگ شده ...خیلی ....بعضی وقتها تصمیم می گیرم که  

دیگه نخندم

عنق باشم و اخمو

و دیگه کسی به من نگه تو فرشته ای ...

و بعد از سیب سرخ یا گندم بهشتی برام حرف برنه ...

 

اینقدر این کلیدهای ِ کیبورد رو محکم می زنم که تمامی حروف ناپدید شده اند ...به درک ...

از گول زدن ِ خودم بدم می آد ...از گول زدن ِ مردم هم

دوباره تشنجم شروع شده

هر ماه هم یک بار یا کمتر حالم بد می شد

والان در هر دو روز  ، حالم بهم می خوره

دچار نشنج مغزی می شم

می خوام همه بدونن که من توی ِ خیابون می افتم

و مردی به من دست نمی زنه که نا محرمم

و کسی هم از اینکه  من بی هوش شدم و سرم را روی پایش می بیند لذت می برد

حالم به هم می خورد .....من هرگز فراموش نخواهم کردکه :

وقتی که تشنج کردم ،  در یکی از روز های خدا ،45 دقیقه روی ِ زمین سرد افتاده بودم ...صدای ِ همهمه مرد و زن را می شنیدم

کسی حاضر نبود مرا به بیمارستان برساند

حتی توی  خونه خودش ببرد تا بدنم گرم شود ....تمام ِ بدنم منجمد شده بود  

من هرگز فراموش نخواهم کرد که حتی کسی گفت آژانسی بگیریم به بیمارستان برسانیمش ...اون یکی می گفت ...ببینیم توی کیفش پول هست...

حالم بهم می خوره ...نمی تونم نقاب بزنم ...نمی تونم دروغ بگویم این مردمی که به من

یک زن که دچار تشنج مغزی شده بود و باید فورن به بیمارستان می رفت ....رحمی نکردند ...حالا برادرم که سیاسی بود که جای ِ خود داشت .... رحمی می کردند...

 

من تنهایی از خونه بیرون نمی رم

مبادا دوباره حادثه ی ِ  اون روز تکرار شود که در حالی که سرم گیج می رفت و در حال ِ افتادن بودم ..مردی ریشو در نزدیک من بود ...منو نگرفت و طوری که بدنش به من نخورد مثلن مرا به طرف دیوار هول داد با چیزی ...و من کنار دیوار روی ِ زمین سرد 45 دقیقه افتاده بودم ...

تا کیفم را یکی شجاعت به خرج دادو باز کرد . دفتر  تلفنم را در آـوردند ...و.به خانواده ام خبر دادند ...که زنی در خیابان افتاده با این لباس

و آنان چه گونه خود را به من رساندند..خدا می داند ... ...

این پست جدید من نیست

این شعر یا خبر نیست

فقط خیلی دلتنگ هستم از این روزهایی که در خانه می مانم ...

حق به مردم ...به زنان و مردان  ..می دهم ...چون حقی برای اعتراض ندارم ....اعتراض به کسانی که مرده اند ...یا خود را به خواب می زنند ...که هیچی نمی بینند ....

.آسیاب  به نوبت ..

دلم تنگ بود همین ....شاید نباید می نوشتم ،  این خاطره ی بد را که در ذهنم نقش بسته ....

این حق را برای خود نمی بینم که قضاوت کنم ... به دیگران بیشتر حق می دهم ...ولی هرگز فراموش نمی کنم ..

و تنها از خانه بیرون نمی روم

که مردمم در زحمت بیفتند ...

......................................

این دانه ها  شن هستند     به دنبال ِ ساحلی

این کلمات   ول هستند    به دنبال ِ متنی

این مردم    آدم هستند     به دنبال ِ آزادی

این خاطرات تلخ هستند   به دنبال ِ فراموشی

 

 کاغذ ِ ذهن من   سیاه می شود

درونم  از این همه گریان می شود

ببخشید مرا ...............من هم انسانم .

....................................

مطمئن هستم که پشیمان خواهم شد و این پست را حذف خواهم کرد ...منو چه به درددل ...به دلتنگی

از من همه انتظار کوه بودن دارند ...چون من همیشه می خندم ...من فرشته  ای  هستم که آرام حرف می زنم ...

 می خندم بر همه ی دردها  و دردها را به بازی می گیرم

دردها را ندیده می گیرم و باز هم می خندم در حالی که تشنج می کنم و بر زمین می افتم ..

 الانم دارم می خندم ...به همه ی آن چه که نوشتم و شما هم بخندید ...مثل ِ من ..

 

صدور بخش نامه جدید به فروشندگان تخت خوابها  :

برای خرید ِ تخت خواب  دو نفره در ایران  به دستور احمدی نژاد باید شناسنامه ارائه

داداه شود ....

..................................................................

........................................................................

نمی دانم شعر است یا نه ولی در هر حال از من است ..تقدیم به .....خواننده ها و دوستان

 

آویخته       تاخته

نمی توانی   دست از    

 مست با دست

دست بکشم که تو را دست ، مست است

مرا   دست ، سست

با دستی مست

آویزان بر سر

سقف را نورانی کردی

..............

استفراغی  که در دهان چپانده

زمین که زر ِ  زیاد    می زده

آسمانی خفه

خوابیده پارس  کرده  ....معراج

بدون ِ  سواری

بدون  ِ یورتمه

این رقص مزاحم است بر سقف ..!!!

بر دارش !     بیندازش !     بخوابانش !

هر چه دلت  می خواهد !!!...

این دیوارها ....هم    استفراغ ِ برهوت

 حالا ...

سیل را    سکوت را     استخوان ِ  سینه  

همه جمع اند

از ترس    از چاره ای ندارم      از می نویسم  

همان فرشته ، تار ِ تنیده

تا ترانه    تا شراب     تا نماز   

همآغوشی

همه پیچ و تاب بود

خواب بود

فقط    تعبیر  ِ سریدن

گور  ِ خالی

سه وجب بود    تا  بود    جمعی بود.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:48  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شروع می کنم پست ِ  جدید رو ...در حالی که بسیار از برادرم عذر خواهی می کنم ..

آخه این وبلاگ مال ِ هر دومون هست

و من امروز می خوام نوشته های از ...بنویسم که امید دارم برادرم ناراحت نشه و از من نرنجه ...داداشی جونم دوستت دارم و بوسه های ِ خودرا برایت می فرستم ،ادای ِ احترام می کنم ...خوب شروع

3

2

1

رنگ سبز خوبه بچه ها من که بعد از زرد سبز رو بیشتر از همه دوست دارم ...

می خواهید از چی شروع کنم که متن های ِ زیادی روبروی ِ من هست ..

اول

یکی از مسئولان ِ باسواد و با سابقه بیست ساله در جایی گیر من افتاد ومن هم که فرصت طلب ، همه رو به حرف می گیرم..

توی مدرسه برای ثبت نام ِ یکی از عزیزان ِ فامیل رفته بودم ،که این مسئول و همراه  محترمشان برای ِ بازدید آمده بودند و دفتر دستک مدرسه رو زیر رو می کردند ..

گفتم آقای ...دولت امسال بودجه ای برای مدارس در نظر گرفته یا مثل چند سال ِ اخیر همچنان باید با کمک خیر خواهانه ولی اجباری اولیاء مدرسه اداره شود ؟

اینم بگویم که موقع ثبت نام پولی نمی گیرند ، ولی دوماه که از سال ِ تحصیلی گذشت ...نامه پشت ِ نامه که پدرا و مادرا سهم ِ شما، که به اندازه شغل ِ والدین از طرف ِ هیت ِ اجرایی مدرسه تعیین می شود ، را بپردازید و جالبه بدونید مثل ِ بقالی کمی بالاتر رقم می دهند که اگر والدین چانه زدند ،آنان هم تخفیف دهند و کمتر بگیرند و دل ِ والدین خوش شود که بَه بَه من کمتر پول دادم ..

این پول دادن کاملن اجباری هست مطمئن باشید ،چون مسئله نمره انضباط بچه هاشان در میان است.(تهدید )

این طرفند که موقع ثبت نام نمی گیرند و در رسانه ها هم اعلام می شود که مدارس حق ندارند وجهی از والدین بگیرند ولی دوماه بعد ...نامه ها به والدین شروع می شود برای ِ گدایی ...مثل ِ این اینا که به زور لباس ِ تون تو خیابون می چسبن و می خوان فال ِحافظ بفروشن ..یا اسپند دود کنن ...

از زمان محمود خان مرسوم شده

خوب کجا بودیم ....آها این آقا در جواب گفت نه چرا دولت بسیار کمک می کند و...

گفتم :اگه می شه روشن بگید چه کمکی ؟

گفت کمکهای ِ دولت پنهانی می باشد ..

من فرت زدم زیر ِ خنده ..گفتم تا حالا خیرین و مدرسه سازان پنهانی بود که ..اِ اِ ..دولت هم ..نیکوکار ِ پنهانی

گفت :دولت کلی مدرسه ساخت ...

گفتم :کدوم مدرسه ..منظور غیر انتفاعی هاست که همه منازل ِ اجاره ای است ....یا دولتی که همه مال ِ رضا ..می باشد ..

گفت :می دانم اینو اعتراف می کنم که تا هشتادو نود درصد ِ مدارس ، توسط خیرین گمنام از مردم ساخته می شود ...ولی دولت هم پنهانی کمک می کند..

گفتم:مثلن ..یک نمونه ..

گفت : مثلن فکر کنید همین حقوق ِ معلمان و مربیان در هر ماه ، فقط در شهر ِ ما بالغ بر دومیلیارد و ....می شود ..

گفتم :خوب این که حقوق معلم هست ..اونا رو هم مگه قراره به زودی به صورت کمک های ِ مردمی دواوطلبانه ولی در پستو اجباری مردم بدهند ..

و.من خنده ام گرفت .

هشدار به همه ..این امکان هست که به زودی پول برای ِ حقوق ِ معلمان را هم از والدین ِ دانش آموزان به زور بگیرند ..

توی ِ اون جمعیت گفتم :من فکر کنم شما ابدن هیچ گونه سوادی نداری ..

بی خیال

اتو دستم داده بود..

رنگش عوض شد و شکلک ِ مسنجر یادم اومد که با دندوناش می خنده ..کلی خندیدم ..

 

چون جیزم خیلی دراومده برای این تعطیلات الکی دولکی دولت نمی خواستم این راکه می دانستم ،هرگز بنویسم ..چون تجاوز به حریم خصوصی می دانستم ..ولی دیگه می نویسم که احمدی نژاد دیگه چهار روز یک کشور رو تعطیل نکنه ..انگاری کشور داری بازی یه قل و دوقل شده ...

خوب چند ماه می شه که اینومی دونستم ، شاید در جایی دیگه خونده باشین ولی گفتنش از طرف ِ من که همشهری عروس ِ سابق محمود خان هستم و رعایت حقوق دیگران چه ریئس جمهور با این کارنامه افتضاح باشه برای ِ من بسیار مهم است ، دیگه فرق داره ..

عروس ِ محمود خان که دختر مهندس قناعت که کارنامه ی خرابی هم در بین مردم دارد ...او برادر شهید می باشد و قبل از ریئس جمهور شدن این شازده دختر ِ مهندس قناعت به عقد ِ پسر ِ محمود در اومد ..

خوب به هم می اومدن ...لابد

بعد از ریاست جمهوری دختره تقاضای ِجدایی داد حالا بگو چرا ...

طبق ِ شنیده ها :می گفت نمی تونه تحمل کنه تا در زندگی ِ خودش همیشه چند پاسدار در پشت ِ درب خونه خودش و کوچه ی محله سکونتش باشه و می خواد زندگی کنه بدون ِ سیاست و راحت ..بدون دلهره ..نمی خواهم وارد ِ مسائل خصوصیبشم که خجالت می کشم ...آخه تخت خواب .....بی خیال ...

و به همین راحتی ..زیر بار این ازدواج نرفت ..درحالی که عقد هم بود ..

و جدا هم شد ..

ولی مهندس همچنان از دور وبریای ِ محمود خان هست ..

که یک بار به خاطر سخنرانی اش چند تا خیابون رو نیروی انتظامی بست ..اینا رو با چشم خودم دیدم ...اَه اَه ...حالم بد می شه مجبورم در مورد اینا بگم ...

وحالا در سه شنبه هفتم شهر یور که تولد مهدی جان بود این محمود ، چهارشنبه و پنج شنبه رو هم تعطیل کرد ..

مثل ِ اون سال که برای ِ ببخشید خر کردن مردمی که خر هم شدند حسابی روز ِ عید فطر در ایران برای ِ بعضی شهرها منجمله اصفهان و...در دوشنبه اعلام شد ولی رسانه ها جیک نزدند چون رو کم کنی سیاسی گویا بود و رهبر فقید عید ِ فطر را سه شنبه اعلام کرد و چه بلوایی شد آخ ..نمی دونین روی ِ این حزب علی ها که دین دار بودن کم شده بود ...اصلن مات بودن و گردن ِ کج و چشماشون به زمین خیره شده بود ..آخی ...

برای ِ اینکه مردمو گول بزنن سه شنبه و دو روز ِ بعدش تعطیل شد ..اونم درآبان ماه بود که دیگه تابستون هم نبود ...

الغرض نه که ساعت کار ِ مفید ایرانی ها نا قابل 44 دقیقه اعلام شده در روز ...خوب این همه تعطیلی هم که دیگه برای ِ روحیه به این کارمندان لازم بود انگاری  ..

یکمی هم بخندیم

یکی از این حزب الله لبنان بود یا لبنانی یا فلسطنینی نمی دانم جان ِ محمود..

یک لحظه تلویزیون را روشن کردیم دیدیمکه همه دچار مسمومیت چشمی از نوع ِ تصویری شدیم ... یه مرد عرب ،اوزگَل ،می گه آرزوش بود که احمدی نژاد را ببیند و اینکه این مرد پدیده بزرگی در دنیای ِ اسلام است ..بعد جایی رو نشون داد که همه برای اخمخی نژاد بلند شدند و اونم بادی به زیر ِ پوست انداخت و از میون اونا رد می شد ..و فکر کنم همه بعد از نشتن اون ،نشتند ولی بعد پشت صحنه رو که نشون نداد همه تا اون نشست ،بعد از چند ثانیه از اون منطقه به شعاع چند کیلومتری در رفتند ..آخه اون همه بادی که اون زیر ِ پوست انداخته بود باید از جایی بیرون می رفت و چون اون لحظه داشت می گفت که انرژی هسته ای حق مسلم ماست...این باد و این حق قاطی شودو تا چند کیلومتر همه حیوانت تلف شدند که جسدشان را تحت  بررسی و آزمایشات به پزشک غیر قانونی بردندتا میزان آلودگی و ویروس نا شناخته را بیابند ....

حالا چرا اخمخی نژاد پدیده نباشه برای ِ این لبنانی ها ..کم پول به اونا داد..اگه به من کسی این همه پول می داد برای من فرا پدیده می شد ....

 

من جیغ زدم و دستامو گذاشتم روی ِ چشمام و گفتم خاموش کنید تا من سکته چشمی و قلبی با هم نزدم ..خاموش ...

و خانواده هم که منو می شناختن که تا خاموش نشه جیغ زدن هام ادامه داره بلافاصله تلویزیون سیاه شد وممحود هم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

در سالروز قتل عام هزاران زن و مرد كه در مرداد و شهريور سال 67 به دست جلادان حاكم به قتل رسيدند، طي مراسمي خاطره جاودان اين راست قامتان را پاس ميداريم.
به همين مناسبت در روز 9 شهريور (جمعه)،  در ساعت 9 -10 صبح مراسمي به مناسبت خاطره اين عزيزان برگزار ميكنيم.
از عموم هموطنان دعوت به عمل مي آوريم كه در اين تجمع شركت نموده و خاطره آنان را با شاخه گلي و سرودي براي آزادي زنده گردانند.
قرار ما در مزار جانباختگان خاوران:
روز جمعه (9شهريور)
ساعت : 9-10 صبح

 

    کمی جالبه ...این هم اعتراضی بود ..

در اولین دوره ریاست جمهوری خاتمی ،شنیده بودم که در پشت یک کامیونی این را نوشته بودند ...((لازم به ذکر هست که بعضی از خودرو های سبک یا سنگین  روی  ِ سپر عقب یا شیشه عقب  قطعه شعر و با یک جمله ای می نویسند ،الیته این برخلاف قانون هست چون حواس ِ راننده پشت سری پرت می شود ، خطرناک است ..))

حالا غرض این است ..که من شنیده بودم که  کامیونی در پشت خودروی ِ خود نوشته بود ...2ضربدر 2 می شود  بیست و چهار تا ..کی به کیه !!!...

خوب راستش واقعن کی به کیه .....ولی خبری از دستگیری راننده  ی کامیون نبود ...

ولی همین خبر در سال ِ 86 اینطوری بود ....

در پشت ِ کامیونی نوشته بودند 5 ضربدر 5  می شود 95 ...کی به کیه !!!

 با بالا رفتن تورم در این چند روز اخیر به خصوص ، خوب این هم یه نوعی  افزایش تورم را نشان می داد ...ولی درد اینجا ست که یکی از این مدیران به ظاهر مسئول می بیند و چون الان به همه چی گیر می دهند راننده بدبخت دستگیر می شود و بعد از آزادی به اجبار نوشته را پاک می کند ...

خوب در مملکت که سران  آن به فکر قدرت نمایی در جهان هستند و در دیگر کشورها شورش به پا می کنند ....خوب در بطن و داخل  کشور  خودشان چه اتفاقات و ظلم ها که  صورت می گیرد که همه از بی برنامه گیری سران رژیم است .

یکی همین  چند برابر شدن فاصله ی طبقاتی در مردم است ..و زیر خط فقرها و کنار جوب همین خط کشی خط فقر بیشتر و بیشتر می شود ..........

..خوب وقت ندارند به اوضاع اقتصادی و اجتماعی کشور رسیدگی کنید ......حالا چرا برای این رک گویی و نوشتن  این مطلب درست   یقه راننده بدبخت کامیون را گرفتید ...

خوب حقیقت همیشه تلخ و گزنده است برای  این رژیم و تنها کاری که بلدند این است که صورت مسئله را فورن محو ونابود کنند .....

در قدیم می گفتند تا نباشد چیزکی .مردم نگویند چیزها ...

 

........................

برنج ِ شمال در طی ده روز گذشته به ازای ِ هر کیلو 200 تومان افزایش قیمت داشت ..یعنی از کیلویی حدودن 1200 تومان به 1400 حتی بیشتر رسیده و این قیمت تازه  ،قیمتی ست که شما اگر مستقیم از کارخانه شالیکوبی خرید کنید ...در مغازه ها خیلی بیشتر از این رقم می باشد ...

......................

 خوب توی وبلاگ داشتم سرک می کشیدم  که وبی به نام دختر ایرانی نظرمو جلب کرد ..

در اون از سریال ِ کره ای  جواهرای در قصر نام برد ..

البته درستش اینه جواهرانی در قصرها......

خلاصه اینکه ضرغامی ریئس محترم و عزیز و گرامی و گرانقدر و .و هر چی گران هست مثل ِ بنزین ...گفته که این سریال تاثیر ِ مثبتی بر فرزندان ما می گذارد و خوب بر همه هم تاثیر دارد ...ووووو

من کمی این تاثیرات را شفاف می کنم ...

تاثیر بر مردان : مثل ِ عالیجنبان که  بدون دیدن ِ این سری ال هم  مثل ِ آل زده چنگ بر جان ِ همه می کشند ،چند تا زن داشتن و هم دله و دزدی ..و باند بازی و ...خیلی هست ..اوووووواَه

.بر زنان: ..که بی چاره از حقوق  خود گذشتند ..چیه می خواین یه لقمه نون بخور و نمیر و هر چی خودتون می دونی نو از شون بگیرن ...خوب کوفتتون بشه ...زن اینجا اسم نداره که تاثیر پذیری داشته باشه یا نه ،البته زنان مثل ِ همسر ِ آقای ....چند شغله هم راههای بهتر ِ  خون آشامی رو یاد می گیرن ...

بر کودکان: ..من در این مقوله وارد نخواهم شد ...چون اگه بگم می فهمید چه تاثیری  بر  من  داشت.

اصرار هم نکنید ...................

این دیگه جدی هست ....

تاثیرش اینه که همیشه ماه پشت ابر نمی مونه، و ظلم پایدار نیست ..همیشه در تاریخ بوده  که بد کاران و توطئه گران و دیکتاتورها از بین می روند . و مردم هم تحمل نمی کنن این بی داد گری ها رو در همه ی دنیا نه فقط ایران .و براندازی نرم همانی ست که نقش اول ِ این سریال کرد ..رفت و با توانایی بیشتر و یادگیری علم و مجهز شدن برگشت تا به طور مسالمت آمیزی که در آخر خواهید دید انتقام خود و دیگر عزیزان خود را بگیرد و آنان را از سر ِ قدرت به زیر اورد .

در همه ی این گونه فیلم یا سریلها همین طور هست که در آخر ظلم نابود می شود و قاتل هم مجازات ..خوب از این نظر من هم موافقم ...در ایران هم به زودی خواهیم دید .

تا آزادی .....

 .

هرگز از اتحاد و مبارزه دست نخواهم کشید

و در راهی که در پیش روست ،هر روز از روز

پیش مصمم تر هستم ....و وبلاگم را به روز می کنم با

نوشته های از .....................

 

خسته نیستم و با انرژی بیشتر از قبل ادامه می دهم ،و این طوری متنی جدید خلق می کنم ........

 

من با همه حرف می زنم ..بعضی اوقات واقعن حس می کنم مثل ِ شکلک مسنجر شدم و از توی ِ گوشم دود  بیرون می آید  و لی رنگم زرد هست و چشمانی که نایی برای ِ باز کردن در اون نمی بینم ....خسته نیستم ..نمی خواهم از کسی انتقاد کنم ..نمی خواهم از خودم حرف بزنم ..هیچ نمی خواهم ..هیچ ..به اندازه ی هیچی که در من دارد رشد می کند. ... در تکاپوی ِ آزادی روز به روز بیشتر تلاش می کنم و وبلاگم را  به روز می کنم ...

تا بلکه بتوانم که باری  از زمین بردارم برای راهی که به سوی ِ آزادی می رود ...اگر نتوانستم باری بردارم لااقل آرام بشینم و سکوت کنم و ساکن در خودم و در دیگران ...

نمی خواهم باری بر دوش دیگران شوم ..که این برای ِ من تداعی مرگ دارد ....تداعی سنگسار کردن ِ خودم به دست ِ خودم ..

امروز شنیدم ..

یکی به من گفت :وبلاگ نوشتن چه خاصیتی دارد ...

شما از این در آسمان و ستاره و چیدن و بردن ...وعشق گفتن .....کاری دیگر نمی دانید ..

گفت :که با نوشتن چه کاری حل می شود و جز وراجی کردن  ،مگر چیزی دیگر است باید عمل کرد باید با عمل نشون داد ..

گفت : که با نوشتن به اندازه ی  برداشتن یک چوب کبریت تو کاری انجام نمی دهی ،برای ِ ایران و آزادی آن...

به من گفت :که که برای ِ زنانی که به ناچار تن فروشی می کنند چه کرده ای..برای مردانی که در تبعید آواره اند ..تو  چه کرده ای..

گفت : که باری از دوش مبارزان بر نمی داری با این گونه نوشتن نه تنها که ..........

گفت : توی هفتاد ملیون ،بیست نفر مگه بیشتر نوشته هاتو می خونن ،برای ِ اونا هم ارزشی نداره .....

گفت : ما که اصلن نمی خونیمش ، وقت چنین کارای رو نداریم ...و وقتمون رو تلف نمی کنیم ...اینو بدون تو ...بی خودی از ما هم  انتقاد هم نکن .....

گفت :ایران را دارند حلقه آویز می کنند ..و تو  نگاه می کنی...

گفت :ایران تکه تکه می شود چون بسیارند کسانی که چاقو هایشان راصیقل داده اند برای ایران و تو  فقط  می نویسی ..همین

گفت و گفت وگفت .....تو انتقاد می کنی ..این حق  را مگر داری ....

من در خود هستم و در خود می بارم ...ای کاش پول داشتم که به زنان می دادم که تن فروشی نکنند ....

ای کاش قدرتی داشتم تا زندانی را آزاد کنم ..

ای کاش می توانستم من هم عمل کنم که اگر این نوشتن را عمل کردن نمی بینند ..

ای کاش جانم را فدا می کردم ...

ای کاش بارها جان فدا می کردم که ماندن ِ من چه خاصیتی دارد در حالی که وطنم را دارند، حلق آویز می کنند و من نگاه می کنم .

 

.

بی انصاف نباشید ...و مرا این گونه نگویید ..بی انصاف نباشید که در حد توانم کار می کنم برای ِ ایرانم

بی انصاف نباشید و بدانید اگر هر کسی  در حد ِ توانش کار می کرد  ، ،این گونه کودک شش ساله کنار خیابان نظاره گر به دار کشیدن نبود ...

من قدرتی ندارم

من پولی ندارم

من هیچ ندارم ..جز

جز وبلاگی که در آن ،  آن چه می دانم و می بینم از درد و دار کشیدن و . گور دسته جمعی و برادری که او را هم از دست داده ام ...می نویسم .

من جز این کاری در توان ندارم ..که اگر زمانی داشتم و بتوانم ...حتمن این کار را خواهم کرد ..نه به خاطر ِ خودم ..نه ..

به خاطر ِ نسلهای ِ بعد که با کینه به ما نگاه نکنند که کاری نکردیم تا ایران بی پشتوانه شود ،کاری نکردیم تا وحشی گری را  که عده ای به وطن ِمان  تزریق می کنند از بین برود.....

برای این وجدان است ....

همین ...من شرمنده  ... کاری دیگر در توان ندارم .

.به وقتش من هم سر به دار خواهم شد ....

تنها نیستم که می دانم خدا با من است خدا .

ایرانیان متحد –فرشته.واین شاخه های  ِ گل  تقدیم به همه ی ایرانیان متحد

باهم و در کنار ِ هم برای ِ ایران  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:47  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دل برای لبخندی تنگ است ....و عشق هم برای دلی که گم کرده

 

دوست  داشتم که من همان گونه بودم که او می خواست

همان گونه که مادرم می خواهد

همان گونه که عشق می خواهد

تصور ِ این گونه بودن در من گم است  ، گم شده

من هم می خواهم تورا

در تو پیچیدن را

لب بر لبانت گذاشتن را

بگو چه کنم ؟که عشق      از پرده ی خانه آویزان است

مادر همیشه گریان است

پدر راحت شد که مُرد

برادر هم تیر باران شد

 خواهر را به جبر بیرون کردند

من را هم با زنجیری به زن بودن  بستند

من ماندم و بغضی که پوسیده در گلو ...

من ماندم و یک دنیا نگاه ِ پر عطش

من ماندم و کینه ای که در من است و برادری که اجازه نمی دهد برایش بمیرم

اجازه نمی دهد

نمی دانم چرا هرشب با من است

ساعت 12 شب شده

برادرم به من می گوید       نگاه کن  و درست بنویس

چشمانم را باز می کنم

می بینمش در بند است صدایش می زنند

چند نفر را صدا می زنند ..

چرا کسی  اسم  ِ مرا با صدای ِ بلند نمی خواند ...

چرا مرا با خود نمی برند...........مرا نمی بینند

مرا نمی بینند که کاسه ای آب در دست دارم ...

با پیراهن ِ حریر ِ سفید ...که زیبایی  تن ِ من را با سایه ای از سیاهی چادر نشان می دهد

در آب  به خود می نگرم ...تصویری نمی یابم درآبی  ِ   آب  .....

چشمان را می بندند ..یکی فریاد می کشد و دومی هم

در دهان برادرم چه فرو می کنند ..

پارچه ...برای  فریاد نکشیدن ..شعار ندادن ...

_در لحظه ی  آخر بگذارید برادرم راحت باشد .

.مرا را هم ببندید ....

 

موهای ِ قشنگم در خاک  غلت می زند

با ذره های  ِ خاک لب می گیرد ...

من هم می دَوَم ...با آنها می روم ، با سیاهی لباس   ِ سفید رنگم ...

برادرم را می بندند به  چوبه ای از درخت ...بی برگ ، بی گل و ساقه ای

کاشته در زمین  ،   ریشه بر زمین ...

دست بسته ..دهان بسته ..چشم بسته ...

بی نفسی می خواهند ....بی زیبایی می خواهند ...

 

برادرم مرا صدا می زند ..برادرم مرا به کمک می خواند ..

_ آماده ..هدف .افراد مقابل...

گلوله را از پایین به بالا می زنند .

گلوله به چشم ِ برادرم خورده.. 

.سرب داغ در چشم های  ِ ... جانم ...جانم

برادرم افتاده ..جان داده ..

صدایم می زند

رویم را بر می گردانم ..دیگر تاب ِ دیدن ندارم

روبروی ِ من ایستاده ...

_.برادرم  ..تو اینجایی ...پس او که بود ؟؟....

__من ...همه ...

هرشب با توام .........

 

دستانم می دَوَد به سوی ِ صورتش

می دَوَم به سوی ِ نگاهش ..

بر جنازه ،می نگرم ...با انگشتانم بر روی صورتش رقص ِ باله به نمایش می گذارم ... خاکها را به نشستن در جای ِ خود دعوت می کنم ... چشمان را به نگاه  التماس می کنم .....

التماس

 

_ هر شب با توام .. هرشب ....

............................

می گویند نوشته هایت از مرگ و گور است ..چه کنم که هرشب مرا تیرباران می کنند و صبح بر می خیزم ..

مرا انتخاب کرده اند ،مرا .....حس ِ بزرگی داشتم

 

خودخواهی در من موج پرت می کرد بر تَن ِ دیگری ..

در الانم ، کوچکم ...از همه ....آنقدر احساس کوچکی دارم ...به اندازه ی شیشه های ِ تکه شده از پنجره ای که به زور شکستند ..

غروری ندارم ... ....تمام ِ تکه تکه های ِ این شیشه ی شکسته را پیدا می کنم و کنار هم می گذارم ..

تا خود را بسازم ...ولی به تنهایی توانم کم است ...کمک می خواهم ..عشق می خواهم ....

 

در نیمه های ِ هر شب ..من به دنبال ِ تکه های ِ شیشه می گردم ..و بردارم با من و برای من نوری ست در این ظلمات تا پاهایم بریده نشود ..

تا زخمی نشوم ...و در هر زمین خوردن ،دستم را می گیرد و مرا به ادامه راه ِ سخت دعوت می کند

مرا ...مرا به دوست داشتن و دوست داشته شدن ترغیب می کند و مرا می خنداند در حالی که پایی برای قدم بر داشتن  هم ندارد ...کمکم می کند تا از عشق بنویسم و این نوشتن زمانی خواهد بود که همه با عشق زنده باشند ..همه ...همه ...

مرا تشویق می کند تا متحد شوم ....

تا از اتحاد خود  ، آسان تر و راحت تر به مقصود برسم ..که همانا پیدا کردن ِ تکه ها  و کامل کردن این شیشه ی  عشق و غرور من است

برادرم مرا به اتحاد تشویق می کند ...به اتحاد ...

دست هم را بگیریم در این شکستن ها و با هم بشکنیم و با هم دوباره از نو بسازیم ..با هم ...

در اتحاد باهم ..همه با هم ...

ایرانیان ِ متحد_فرشته

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:23  توسط زن ایرانی  |