تبليغاتX
وبلاگ حمایت از کمپین برابری خواهی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

با عشق برای عشاق پر پر شده

سال ِ 67 و مرداد

سال ِ 86 پایان ِ مرداد

عکسهای ِ خاوران را روبروی ِ خود گذاشتم ،به چند وبلاگ  رفته ام و در مورد کشتار 67 مقاله و شعر ها رو خوندم به وبلاگ ِ ایرج شهبازی دستجرده رفتم ،در مورد تاریخ ،چگونگی شروع کشتار و اعتراض بعضی ها و همکاری بعض دیگر در کشتار و....

 همه ی این مطالب را بارها خوانده بودم ...ولی باز،با هر بار خواندن دوباره اشک می ریزم ،نه برای ِ آنان که ناجوانمردنه به مسلخ رفتند ،برای خودمان که چقدر مسئولیم و برای این مردم ، مردمی که هنوز هم مهر سکوت بر لب دارند ..

سر در زیر ِ گورهای ِ نا مرئی

احساس ِ قشنگ ِ  همآغوشی می کنند

 

به عکسی نگاه می کنم که خاوران در آن نقش بسته و خاکی که برای برادرم است ..نوک ِ انگشتم را روی آن می کشم و...

می خواهم راحت بنویسم مثل ِ همیشه ..نمی توانم فقط با ریختن اشک خود را آرام کنم ، و باز آرام به همه نگاه کنم و آرام حرف بزنم و سعی کنم به مردم نشان بدهم که چه گذشته بر مادرم ..

من عصبانی هستم ...

من کینه دارم ..

من داغون هستم ...

ولی به من اجازه نمی دهند برای ِ این گونه خشم...

اجازه ندارم ، برادرم به من این اجازه نمی دهد.. او که آنطور وحشیانه از نفس کشیدن محروم شده ، به من اجازه خشم نمی دهد ...

امروز از مونا می نویسم ..از لاله ..از یاسر ..و بسیار از فرزندان ِ این کشته شدگان ..

از مونا که مادرش را گم کرده ،از لاله که نمی داند پدرش در کجا آرمیده ...از یاسر که پدر و مادر ندارد ..و ....

با خودم حرف می زنم که حق این مردم است که این چنین عذاب بکشند حق ِ اینان است در آن زمان که فرزندان ما را می کشتند و دسته دسته به گورستان می فرستادند ،این مردم ، همین مردم که از کمبود بنزین می نالند همین اینان که از گرانی و ناامنی ،فقر و فساد و اعتیاد و فحشا می نالند ،همین مردم این کشتار را تصدیق می کردند .

به من نگویید همه این طور نبودند ،که خود می دانم ...همه نبودند ..دوره ،دوره ی ترس و خفقان بود و الان هم هست ، تاریخ دهه ی شصت ِ ایران بخوانید ،بخوانید که چطور بعضن کسانی همراه بودند در این کشتارها و چطور بر ما که فقط اعضای ِخانواده این پرپر شده ها بودیم سنگ می زدند و چطور ما را کافر می خواندند ..

نمی خواهم از غم از دست رفتن این جوانان بنویسم ،می خواهم بگویم که چه ها  کشیدند این خانواده ها ،

زنی که چهار فرزند داشت و شوهرش اعدام شده بود ،در منازل و محل ِ کار قاتلین همسر ِ خود کار می کرد تا شکم ِ فرزندانش را سیر کند .

بر پدر م چه گذشت ...کجا بودند،مردمی که برادرم برای ِ آنان بر  دار  شد . ..روبروی ما می ایستادند و ما را مایه ننگ فامیل می دانستند ..همین مردم ...حالا می نالند از گرانی ...از اعتیاد که به سن زیر 15 ساله ها رفته ، از دخترانی که کنار ِ خیابان می ایستند و تن فروشی می کنند ..خاک بر سر این همراه کنندگانِ ِ  جنایت کاران باشد و همیشه سو گوار باشند که این چنین با ما کردند برای ِ مذهب یا خمینی یا حکومت عدل الهی ...

نگویید گول خوردند نگویید نمی دانستند که این رژیم چه زالویی است نه ...نادان هم که می بودند از این کشتارها می بایست می فهمیدند و همه با همه با خانواده ها همراه می شدند ...ولی ..ولی سکوت کردند به بهانه ی پدر بودنشان ،مادر بودنشان ،بدی اقتصاد ،مسئولیت ِ زندگی وترس ، ترس از مردن که می خواهند زنده بمانند ..

خوب حالا زنده اند ، دیگر چرا برای معتاد شدن ِ پسر خود و روسپی گری دخترشان .، و...ناراحت هستند ...باید این طور می شد اکبر محمدی جان داد آن طور ...ولی این را می دانم که خانواده همین اشخاص وقتی فرزندان ما به بالای دار می رفتند ، موافق این کار بودند و حالا خودشان ...و کسانی هم که برای ِ اکبر سکوت کردند حتی در مراسم او نیامدند باید بدانند که جهل و قدرت طلبی روز افزون این نظام گریبان ِ آنان را هم خواهد گرفت ،برای هرکس به شکلی ... مهندس بیکار ...دختر بدون ِ جهیزیه و پر تمنا ،برادر ِ معتاد ، و...

از در نیاید از پنجره ،از پنجره نشد از دریچه و....

مشکلات مرک بارِ ِ  بر سر ِ کار بودن ِ ِ این رژیم و سکوت ِ مردم، دامن گیر همه خواهد شد و نوبت به همه خواهد رسید وگرچه الان هم رسیده ...بهای ِ این سکوت ِ مرگبارِ را این مردم می پردازند  .....

 

من خشم دارم .

.به برادرم هم گفتم باید این بار بگذارد داد بکشم ...

باید داد بکشم ..

همان سالی که  برادرم کشته شد، از سال ِ قبلش اسم ِ پدر و مادرم برای رفتن به حج در آمده بود و آنان عازم بودند به خانه خدا (مثلن) در حالی که سیاه پوش بودند و مردم به ما می گفتند مگر کافران و خانواده اعدامی به مکه باید بروند ؟

پدر من که مذهبی بود و مادرم ...آنان بسیار کار کردند تا هزینه رفتن به حج را تهیه کنند ....و همراه با رفتن ِ خود درد را هم با خود بردند ...حتمن مادرم آنجا از مردم به خدا  گله گی کرد و از خدا داد خواست ....

من نمی توانم خشم نداشته باشم وقتی در مرداد 67 مادرم به سر مزار ِ ِ برادرم در خاوران ِ تهران رفته بود ...دید کانال های ِ  کنده شده هست که با خاک پر کرده بودند ،اوبه نزدیک این کانالها رفت و ناگهان دید ،گوشه ای از دست ِ یک جنازه از خاک بیرون است ...مادرم در جریان اعدامها نبود و همه رو صدا زد ، در حالی که به شدت دچار تشنج شده بود و مادریکی  دیگر از اعدام شده ها  که قوی تر بود او را به بیرون خاوران برد و ...برگشت خاکها را کنار زد و گود کرد تا جنازه کاملن زیر ِ خاک قرار بگیرد ...مادرم آنقدر جیغ کشید تا از حال رفت ، او دچار شوک شده بود ...آخر پسر ِ بیست و یک ساله اش را هم اعدام کرده بودند ...او هنوز هم به شدت بیمار است ...

به یاد دارم آنقدر بچه بودم که کلمه اعدام برایم عجیب بود و می دیدم که بزرگترها در مورد طناب و به دارکشیدن می گویند ...من در عالم ِ بچگی خود به انباری خانه مان ِ رفتم و از سقف ِ انباری که حلقه ای  آهنی رویش بود بند نایلونی را گره زدم ،آنقدر بچه بودم که نمی دانستم نخ ِ نایلونی که با آن جعبه شیرینی را می بندند مناسب نیست ،وقتی خوب گره زدم ، روی ِ چهار پایه ای ایستادم و حلقه ی نخ نایلونی را دور ِ گردن ِ خود گذاشتم و بدون ِ لحظه ای درنگ ، چهار پایه را با پایم به کناری انداختم و از سقف انباری آویزان شدم ...می خواستم بدانم به دار زدن یعنی چی ...و نخ ناگهان پاره شد ومن هم به زمین افتادم ، دور گلویم به شدت ورم کرد ، همانند یک گردبند ،دور تا دور ِ گلویم ورم کرد و سیاه شد و ..مادرم چقدر گریه کرد ..تصمیم گرفتند دیگر هرگز پیشم از دارو اعدام چیزی نگویند ..

وقتی در تلویزیون صحنه ی بدار کشیدن آقای ِ طاووسی را دیدم و این که چگونه بر طناب بوسه می زد و می خندید به یاد کار ِ خودم افتادم ...و هم چنان مشتاقانه منتظر ِ مرگم که به نزد ِ برادرم بروم تا تنها نباشد تا دلش نگیرد از این همه نا مردمی که دید و رفت ..

من از 67 نگفتم ..من از جریانات قبل و بعد از آن گفتم ...از دردی که بر همه ی ما رفت ....اگر چه هر چه بگویم باز هیچ نگفتم ..

لعنت بر کسانی که بر دستان خود دمپایی می گذاشتند و بر صورت ِ زیبای ِ دختران ما سیلی می زدند ...که مثلن نامحرم یا نجس هستند ..

لعنت بر کسانی که دهان ِ برادرم را با پارچه پر کردند و بعد بستند و نگذاشتند تا آخرین فریادهای خود را راحت بزند ...وقتی گلوله سینه اش را شکافت نتوانست از درد راحت داد بکشد و دهانش بسته ماند و فریاد در گلویش هنوز جا مانده ...فریاد در گلویش جامانده ..

لعنت بر همه ی کسانی که با تعصب ناآگاهانه و یا آگاهانه ی خود بر تن ِ برادرم شلاق و کابل فرود می آوردند ...

لعنت بر همه ی آنان که حکم اعدام ِ جوانان  را راحتر از نفس ِ آلوده ی خود که در کمتر از ثانیه ای به بیرون می آمد ، امضا می کردند ...

لعنت بر همه ی کسانی که شاهد بودند یک مجروحی را با طناب بر لبه ی پشت ِ وانت بستند و روی ِ آسفالت شهر می کشیدنش و خوش خوشانشان می شد که کافری را با شکنجه می کشند ...

لعنت بر همه ...لعنت بر همه

بر همه ی کسانی که در استادیوم شهر من در 60 جمع شدند تا شاهد تیر باران علنی نه نفر از بهترین فرزندان ِ ایران باشند ...

لعنت بر همه ...کسانی که باعث مرگ خواهرم شدند ...در جمعه ای سیاه که به مزار ِ برادر خود  در خاوران رفته بود ،پاسداران  ماشینی پر از جنازه در روز ِ روشن جلوی ِ چشمان گریان خانواده های ِ اعدامی ها آوردند و او و دیگران را از خاوران بیرون کردند تا کشته شدگان را دفن کنند...و در مسیر باز گشت خواهرم بر اثر سانحه اتومبیل جان ِ خود را از دست داد ...لعنت بر نیری که حکم قتل ِ برادرِ من را امضا کرد ...لعنت بر کسی که او را بر سر ِ کار گمارد ..لعنت ..

 

 

به عکس ِ خاوران نگاه می کنم ،به عکس ِ برادرم هم ..

و به فریادی که در گلوی ِ او ماند ، به خاوران که در آنجا  نمی توانی بغض کنی ، ،آنقدر فکرت پرت می شود،  که دلت می خواهد خود را پرت کنی به دورن ِ گوری که همه در آن  آرام با هم به خواب رفته اند ..

بغض بی معنا ست ..بغض به من می خندد می گوید بی خیال ِ ما ..من اینجا به دردی نمی خورم ...

دور می گردم از درد از خشم  ، دور می زنم ..

دور می زنم ، زن بودنم را

دور می زنم ، مادر بودنم را .

دور می زنم نفس کشیدن خود را

دور می زنم عشق را

دور می زنم خوشی را

دور می زنم گریه را بغض را

دور می زنم خودم را

دور می زنم میدان ِ حماقت ِ قاتلان را  

و می خندم به اینکه

تاریخ خود گواه است که ظلم پایدار نیست و خون ِ بی گناهان دامن گیر خواهد شد ،

همانطور که الان شده

می خندم و همه به من نگاه می کنند ..

- باز تو دیوانه شدی ،با خودت حرف می زنی ومی خندی ...به حال خودت گریه کن ..

خنده ام بیشتر می شود از اینکه اشکم را ندیدند ولی خنده ام را دیدند که چرا می خندی ..

اینجا اگر گریه کنی کسی با تو کاری ندارد ..

می خندم با صدای ِ بلند و بلندتر از قبل ...

می خندم ،

می خواهم زنده بمانم و ببینم که چطور بیشتر ازاین ، این مردم خموش ، درد می کشند تا

معنای ِ درد را بیشتر از این بفهمند ..

از برادرم معذرت می خواهم ، او برای مردم جان داد ...برای ِ مردم و من امروز آخرین روز ِ مرداد خشمناک هستم ....فقط امروز ..

برادرم منو ببخش ...می دانم باید آرام باشم و در آرام بودنم به آنچه که می خواهم ، خواهم رسید ..فقط امروز ..فقط امروز ..آخرین روز از مرداد 86.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:21  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تقدیم به دوستی عزیز

خوابی روان

تو خوابي يا خميازه مي کشي ؟

  هیچ کدام

 .....

در آن زمان بود که من

يافتم تورا

و تو از من بي خبر

به کدامين سمت روان

روانت از من مگر نيست

روان شو برايم تا بگويمت

راز ِ اين روان ِ سرگشته را

به چه سان روان کردند  

ما را به سوي ِ هم

در چنگ خود بردند مارا

من پا بر زمين بودم.... هنوز هم

ولي هم  پایي نبود تا بود

 که  در کمین بود ..

دستاني که به دور ِ کمرم  حلقه

دستي هم بر دهانم ..بسته

تو را مي بينم .....

دستهايت از پشت آويزان است

آويزان راه مي روي

بر روي آسفالت مي ريزي

من را مي بيني که بردنم

با دستاني که به دور ِ کمرم حلقه بود

و تو  جان داشتي ...

پس چرا دست و پا مي زدي

     چرا دست و پا می زنی ؟..

          من هنوز زنده ام

من زنده ام ...

من با تو می مانم ..

می خواستم می خواستم از مسافرتی که داشتم بنویسم ،مسافرتی چهار روزه ،و ازچیزای که به چشم ِ خودم دیده بودم

از مرکز اِم آر آی شهرستان ِ ساری بنویسم که متعلق به سپاه می باشد (لشگر پیاده ) و اسمش که به نام ِ امام خامنه ای بود ،یا از دوتابلوی ِ که جلوی ِ نگهبانی زده بود ،روی یکی نوشته بود از پذیرفتن خانمهای ِ بد حجاب معذوریم و تابلوی ِ دیگر که چند ماهی است نصب کرده اند که نوشته ، ورود ِ خانم های ِ بی چادر ممنوع است ...با خودم گفتم انگاری داریم می رویم برای زیارت ِ امام رضا و یا امام حسین ...اگه کسی که از پزشکی چیزی می دونه به من بگوید که روژلب آیا ربطی به عکس برداری رنگی از ستون ِ فقرات ِ کمر داره ...چون یه دستمال کاغذی می دهند به دست ِ بیمار می گویند رژلبت را پاک کن .. .

ولی خوب امام خامنه ای هم لابد امام بود که گفتند باید چادر سرت باشه و دم در چادر به تو می دهند که به اجبار و اکراه باید بر سر بگذاری...

می خواستم از اسباب کشی بگویم ،اسباب کشی از خانه ی سرهنگی که گویا سپاهی بود ....پنج سرباز که سه تای ِ آنان کلاه ِ قرمز داشتند یعنی دژبان بودند ...از همین های که جلوی ِ مردم را برای لباس و مدل ِ مو می گیرند ،البته با دوتا خودروی ِ نیروی ِ انتظامی داشتند اسباب کشی می کردند، بنزین جیره بندی برای ِ نیروی انتظامی و کارگر ِ مجانی هم عالمی داره !! ...توضیح ِ بیشتر لازم نداره ...شاید هم صبح ها قبل از اینکه جلوی ِ مردم را توی ِ خیابون بگیرند اول نون برای ِ سرهنگ می خرند...

می خواستم بگویم از سیما و صدا و برنامه های ِ سراسر تبلیغی و سیاسی ....سریال ها هم سیاسی شدند اگر کسی سریال جاسوس بازی رو دیده می دونه من چی می گویم ...

شعر ، هنر و همه وهمه چیز در خدمت ِ این سران ِ حکومت است و بس ..

ولی در عصر ِ امروز اتفاقی برایم افتاد که عجیب تر از این همه بود .

برخورد ِ یک جوان امروزی و به ظاهر آزاد اندیش ،از اینکه هر کس آنطور که می خواهد باید زندگی کند ...

سر صحبت را با من باز کرد یا من با او شروع به صحبت کردم ،فرقی نمی کرد مهم این بود که من و او در حال ، حرف زدن بودیم از سایتها و اینکه چقدر بچه ها در سایتها سرمایه گذاری می کنند ناگهان سایت دیگر بالا نمی آید و ترس اینکه کلاه برداری بوده و بعد متوجه می شوند که به خاطر ِ فلان توفان در فلان کشور سایتها قطع شد ...

در مورد سرعت پایین اینترنت و ویروسی کردن ِ و نداشتن متخصص و فرار ِ همه به خارج از کشور و...

حرف زدیم و زدیم ...

فقط شاید در ده دقیقه بود ...

از من پرسید که آیا وبلاگ دارم و اگه دارم در چه زمینه ای می نویسم ..عاشقانه ،علمی یا شعر و....

من کمی مردد بودم در جواب دادن، چون از برخورد دیگران خبر داشتم ولی ، یکی از دوستانم به جای ِ من جواب داد.

به آرامی گفت بیشتر سیاسی می نویسه ..

و خوب می دونستم که جواب چیه ...جوان در جواب گفت :سیاسی .اوه اصلن حوصله حرف زدن در مورد ش رو ندارم ....و با حالتی خسته کنده گفت که مگه بی کارید ..زندگی تون بکنید ...سیاست چیه؟

خوب من هم گفتم که من می نویسم دوست دارم از جامعه و ناهنجاری و سوء مدیریت بنویسم ..دوست دارم شعر بنویسم ..خوب من دوست دارم ...شما انجام ندهید ..زندگی من اینطوری برایم لذت بخش است ..

گفت نه شما با این کار دارید به دیگران سمت و سو نشان می دهید ..مگرنه ؟خوب باید بدانید هیچ چیز ِ در دست ِ ما نیست و آنان که همه چیزرو مشخص می کنند ما نیستیم ..

من در ابتدا فکر کردم حتمن منظورش به سران ِ دولت هست .. با چند کلمه خواستم توضیح دهم که با این همه من کار و وظیفه ام را انجام خواهم داد ..ولی .

می دونید در جواب چه گفت ؟

گفت:نه شما باید بدونید تمام آنچه که باید برایمان اتفاق بیفتد ،از قبل مشخص شده توسط ِ انسانهای ِ خاصی که پاک هستند و مبرا از گناه مثل ِ مهدی و ..کمی حرف زد .

گفتم یعنی اراده ما هیچیه ؟

گفت :نه خوب ولی اصلی که شما برایش می نویسید ،توسط ِ کائنات مشخص شده و دست ِ ما نیست ...و سعی من و شما تاثیری نداره در این حوادث ، که کائنات بر عهده دارند .....وووو

گفتم که چرا فکر نمی کند این مهدی خود ِ او هست ...یا محمد ..یا ..یک لحظه مکثی کرد و به چشمانم نگاه کرد ، آرام نگاه کردم ...گفتم خوب فکر کن ،یکی از آن انسانهای ِ پاکی و..مگر نه اینکه روح ِ خدا در ما دمیده شده ..و ما اگر به درون خود توجه کنیم وحی های ِ خدا را حس می کنیم همانند محمد ...اگه یک برگ از درخت که در حال ِ افتادن است در این لحظه ..و اگر من و شما در این لحظه که حرف می زنیم ..این اتفاق را انجام نمی دادیم کل ِ کائنات و چرخش طبیعی آن دچار از هم پاشیدگی می شد ،چی ....

خوب من و شما مگر جزی از این کائنات نیستیم و خلق کننده اتفاقات....

این جوان ساکت ماند و چند کلمه ای تایید و یا تکذیب کرد و بعد با دوستش رفت ..

خوب من از شما می پرسم به خاطر ِِ این دیکتاتوری و سوء مدیریت کشوری به خرابی کشیده شده ...

مردمش آواره در کشورهای ِ دیگر و..روشن فکراش توی زندان و زیر ِ شکنجه ...و یا در زیر ِ انبوهی از خاک مدفون شده ..

آن وقت من باید بروم و زندگی خود را بکنم و بگویم اینها از قبل مشخص شده ...

احمد باطبی را به زندان می برند به جرم ِ عکسی که خبرنگاری از او گرفت ، سرش را در توالت فرو می برند و نمی گذارند تا یک هفته به حمام برود ...خوب این را از قبل برایمان کائنات رقم زده اند و من زندگی خودمم رو بکنم ...

خوب نمی دانم این جوان که بود امید دارم هرگز مثل من برادرش را بعد از چند ماه شکنجه سخت ،تیرباران نکنند و او هم آرام به زندگی خود بپردازد و خوش باشد ...و بعد هم به من بگوید زندگی خودت رو بکن و من در جواب گفتم مگر من مردگی می کنم با این نوشتن ها ...که ...مگر زندگی چیست ؟

یاد شعر سهراب افتادم که می گفت

زندگی بال و پری دارد به وسعت ِ مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب ِ طاقچه ی عادت از یاد ِ من و تو برود .

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند .

زندگی نوبر انجیر ِ سیاه ، در دهان ِ گس ِ تابستان است .

زندگی ، بعد درخت است به چشم ِ حشره .

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است .

زندگی حس غریبی ا ست که یک مرغ ِ مهاجر دارد .

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما ست .

خبر ِ رفتن ِ موشک به فضا ،

لمس ِ تنهایی ((ماه )).

فکر بوییدن ِ گل در کره ای دیگر .

زندگی شستن ِ یک بشقاب است .

زندگی یافتن ِ سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است .

زندگی (( مجذور)) آینه است .

زندگی گل به(( توان)) ِ ابدیت.

زندگی ((ضرب ِ ))زمین در ضربان دل ما ،

زندگی ((هندسه ی )) ساده و یکسان ِ نفسهاست .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:50  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در سطح ِ شهر و

زیر ِ پوست ِ شهر

 

چند اژانس ِ تلفنی در شهرمان هم به جمع تعطیل شدگان دیگر ِ این صنف پیوستند .

روز ِ جمعه بسیار سعی کردیم تا برای ِ خود و مهمانمان ماشینی تهیه کنیم تا به اصطلاح مسافرت ِ درون شهری انجام دهیم ..،ولی از اتومبیل خبری نبود ...و

آزانس های باقی مانده که رو به تعطیلی می روند ،آنهایی هم که کار می کنند در پشت تلفن می گویند اگر دو یا سه برابر پول می دهید حاضرند برای سرویس درون شهری بیایند ...

وقتی این را مدیر آژانسی به من گفت ،دلم شکست گفتم لااقل بگو ماشین نداری نگو با این مبلغ ...

دلم گرفت از این بیشتر که بی پول ها هستند که باید جواب گوی ِ این صرفه جویی ِ ارزی شوند ...

تازه پول بدست آمده از صرفه جویی هم که به جیب ِ آدمکشان در لبنان و عراق و فلسطین ...

تو اگر پول نداشته باشی نمی توانی حتی تاکسی درون  شهری سوار شوی حالا مسافرت به شهرهای ِ مجاور پیشکش .....

همه چیز جامعه ما برای کسانی شده که پول دارند ...و این پولداران همه هم منصف نیستند که به آنان که پولی ندارند کمک کنند که اگر این بود فاصله طبقاتی در ایران روز به روز بیشتر نمی شد ..

 

 

گزارش از یک منبع موثق ...

بنزین ِ آزاد به همین زودی با لیتری ۶۰۰ یا ۶۵۰ تومان در پمپ بنزین ها به فروش خواهد رسید ...

خوب خوبه ،دولت خودش بنزین ِ  آزاد بفروشه و این بازارهای سیاه را بدست بگیره ....

تعداد نیروی ِ گشت ِ نیروی ِ انتظامی

هر روز از روز ِ قبل بیشتر خدمتگزاران نیروی انتظامی در شهر گشت زنی می کنند ...

 در دوهفته قبل در دسته های ِ دونفره با باتون به کمر  به فاصله 500 متر یا کمتر می ایستادند ...

ولی در چند روز گذشته ،در هر 50متر یا 100 متر در دسته های ِ چهار نفره گشت زنی می کنند و بعضی اوقات هم بیش از اندازه خنده دار....چون همه یه جوری نگاشون می کنند و یا پشت سرشان اداهایی در می آورند که نمی توانی جلوی ِ خودتو بگیری که نخندی ...

 

دانش آموزان و روان ِ   داغون در هنگام ورود به مدرسه ها

خوب برای این گزارش باید یه پیش زمینه ای را بنویسم ..

در آغاز ریاست جمهوری احمدی نژاد مشاهده کردیم که بر سر هر کوچه عکس  ِ شهید و یا شهداء آن کوچه مثل ِ بَنر های ِ تبلیغاتی کشیده شد و

در اول همان کوچه بر روی دیوار خانه ای نصب شد و بر سر دیوارهایی که  کوچه آن به نام ِ مثلن بهشتی یا رجایی و..بود عکس اینان بَنر ِ تیلیغاتی شد ...

خوب این از هر کوچه که شهید در آن زندگی را آغاز و به پایان رساند ...

بعدی از مدتی هر ادره و یا سازمانی عکسهای شهیدانی که سابقن در آن سازمان کار می کردند و یا مربوط به آن سازمان بودند ، به صورت بَنرهای بزرگ کنار هم کشیده شد با ذکر نام و محل شهادت و سن این شهیدان ...مثلن در اداره ِ پست شهر ...یا آموزش و پرورش و...

واینکه از وزارت خانه تهران دستور آمد باید عکس شهداء ِ دانش آموز هم بر روی بَنرهای بزرگی به صورت دسته جمعی کشیده شود و بر بالای ساختمان مدارس ،روبروی ِ چشم ِ   

بچه ها که صف می بندند برای ِ رفتن به کلاسهاشان نصب شدند

...عکس ِ  دانش آموزانی که حتی به سن بلوغ هم

نرسیده اند ..

نمی خواهم بگویم چرا رفته اند این نوجوانان و یا تحت تاثیر تبلیغات بودند یا احساسی شدند نسبت به مذهب و خاکشان و اینکه آنان که پشت پرده سن  ِ این جنگ را زیاد می کردند ولی طول ِ عمر ِ این  نوجوانان را کوتاه .....بدون هیچ گونه ذهنیتی می خواهم مشکل این کار را مطرح کنم ...

از دید گاه ِ روان شناسی

از یک روان شناس که خود سابقه سی ساله دارد .

_به نظر شما اگر دانش آموز در هر ردیف سنی که وارد به مکان تحصیل خود می شود در هفت صبح ، با ذهنی آماده برای ِ یادگیری ،با دیدن این تصویر یعنی بَنر ِ بزرگی که از کسانی که هم سن خودشان  بودند که هیچ کدام زنده نیستند از نظر روانی چه تاثیراتی بر دانش آموز می گذارد ؟

 ( البته با احترام به مقام ِ بلند شهداء )

 

و این گونه پاسخ شنیدم :

این تصاویر بسیار تاثیر بدی دارند و حس ِ اعتماد به نفس از این بچه ها کم می شود و این را به یادشان می آورد که می میرند نه طبیعی یعنی زندگی شان دست کسان ِ دیگر است و بی انگیزه می شوند و این را به وضوح داریم می بینیم نسل ِ حاضر انگیزه تحصیلات و پیشرفت در آنان به مراتب کم وکمتر می شود ...

خوب ما در حال ِ حاضر سه گزینه داریم که برای تعلیم و پرورش ِ این نوجوانان مهم است

1-خانواده

2-جامعه

3-دوستان نزدیک ِ این بچه ها

خوب در الان ما می بینیم که خانواده به مصلحت ِ خودشان  آن چه در درون خود دارند در بیرون نیستند ،یعنی نمی توانند باشند به ناچار با دو چهره بودن ،گذران می کنند.خوب وقتی والدین ،کودکان خود را تربیت می کنند  به آنان می گویند دروغ نگویید ولی در جلوی ِ  چشمان همین کودک این پدر یا مادر در جامعه برای حفظ و بقای ِ خود دروغ می گوید ...و یا یا ..

در جامعه که خوب اوضاع کاملن مشخصه ..همه با دروغ و ریا دارند به پیش می روند این جامعه که خود از همین خانواده ها تشکیل شده، پر از مسایل و مشکلاتی ست که از سو مدیریتهای ِ  این سه دهه اخیر به خصوص دولت مردان بوجود آمده

می ماند دوستان که می بینیم نوجوانان دوستان را به خانواده حتی ترجیح می دهند چون در آن سنین صداقت را در آنان فقط می یابند ..

حالا با این همه مسایل و نا هنجارها ساعات به خصوصی که اینان برای کسب دانش به مدارس می روند به محض ِ ورود با چهره های معصومی مواجه می شوند که در آن زمان کشته شدند و این نسل معتقد است که اینان گول خوردند که به جبهه رفتند و بیشتر از این که ممنون این شهدا ء باشند آنان منکوب می کنند که چرا این همه با این دروغ گویان همراهی کردند و جان دادند  ..

من به شخصه به عنوان یک روانشناس با این کار به شدت مخالفم وبهتره که این بچه ها به دور از سیاست و پیچ و خم های آن ،با آرامش فقط تحصیل کنند ..

ولی گوش شنوا کو ....هر چه ما بگوییم آنان بر ما حاکم اند  و به ناچار سکوت می کنیم و این سکوت ما هم برای فرزندان ما یک خیانت به شمار خواهد رفت و می رود ...

نصب این عکسها اجباری ست و حتی مدارس غیر انتفاعی هم ناچار به نصبش هستند ........

به چندین مدرسه رفتم و این وضع را شاهد بودم و عکسهایی که معصومانه به ما می گویند تا به کی سوءاستفاده ..

و جالب اینجاست که من عکس یک شهید را در چهار اداره دیدم  و در کوچه ِ خودش هم ، زده بودند ..

این همه هزینه و خرج کردن ...بهتر نیست برای ِ دانش آموزان همین نسل خرج شود ...

حالا در سر تا سر ایران شما فکر کنید تا چه حدی پول هزینه می شود و چقدر بیشتر از آن از این چهره ها سو ء استفاده ...

عکس احمدی نژاد را هم بگویم ...در بیشتر از هشت نقطه از شهر دیده شده

که عکسهایی از احمدی نژاد که در کنار و پایین ِ این عکس طرح ها و کارهای که در شهر انجام داده (حالا مثلن )نوشته شده و اینها در بَنر های بزرگ ِ تبلیغاتی که اگر کسی برای ِ شغل خود بخواهد آن را تهیه کند کمتر 500هزار تومان نیست و تازه این بَنرها در نقاط حساس و شلوغ شهر ،در ورودی شهر از هر جهت ِ آن قرار دارد که دیگر مسلمن شهرداری بابت این تبلیغات پولی نمی گیرد .....این بر می گردد به اینکه احمدی نژاد خود چون شهردار بوده می داند که چه کند ...

این همه مسافرتهای ِ درون ِ کشور و این همه تبلیغات ...

احمدی نژاد ، بهتر است عمل کنی و واقعن عدالتخواه باشی با حلوا حلوای ِ تو دهن ملت شیرین که نشد که به تلخی گزنده ای هم رسید ...

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:52  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

  روز عید است

خوب من به این که متنی را برای ِ دوستی آماده کنم ،فکر می کردم،.. که زنگ خونه به صدا در اومد و یکی از دوستان گرانقدر به منزل ِ ما تشریف آوردند ..

بعد از سلام و احوال پرسی ..با تردید البته ...

به من نگاهی کرد و با حالتی به خصوص گفت ...تو چته ؟...معلومه چه خبره ؟

معلومه چکار می کنی ؟...زیر چشات چرا سیاه شده ؟این چه ریختیه ؟...وو

این چه طرز نوشتنه ...همه ازتو انتظار دارن ...و تو ...

بعد از اینکه منو به شلیک سوالات خود گرفت ،یه لحظه نگاهی  به من کرد ..با اشک ...

تا اومدم حرف بزنم ...گفت :بی خود دفاع نکن ...تو می دونی کی هستی ؟معلومه چه مرگته ؟

 

گفتم ..بابا تو اجازه دفاع که نمی دی ..

ولی می دونستم حق داره ..می دونستم ..

به من گفت ..تو بعد از این همه کار کردن و تلاش ..چی شده ...الان باز یادت رفته ...عادت داری که هر چند وقت من توی سرت بزنم ..آخه فرشته ِ عزیز تو الان رو هم بنویس

خبر و گزارشات چی شده ؟

تو به راحتی که به اینجا نرسیدی !!!..یادت رفت ..از وقتی که آرم ایرانیان متحد رو به وبلاگت اضافه شده و قالب وبلاگت عوض شده ..بازم برگشتی به دهه شصت ..بابا بی انصاف تو که می دونی اگه بخوای چقدر عالی می نویسی...تو  واضح و روشن زیر پوست شهر رو گزارش می دی ...وو.

حق داشت ، من در قبل ،ِ زیرِ ِ  پوست شهر ،از مردم و حرفا و عکس العمل هاشون بیشتر متن می نوشتم...

 ولی بازم در این مدت  رفته بودم توی ِ لاک خودم و در درونم سیر و سفر می کردم ..یادم رفته بود که من حقی ندارم ...من خیلی حق دارم ...و...

دوستم مرا بوسید و رفت و من به یاد برادرم بودم که چه به موقع به گوشزد می کند ...آنان رفته اند ولی ما باید الان ِ ایران و ایرانی  ارجح بدانیم و یاد آنان را هم داشته باشیم

خوب این ربطی به لوگوی ایرانیان متحد نداشت ...

من با عضویت در این جامعه بیشتر به خودم افتخار می کنم و برادرم هم به من

افتخار می کند ...

من در این لحظه به همه ی کسانی که این مطلب را می خوانند می گویم :

تا بحال مستقل کار کردم و در خود روحیه کار ِ گروهی را نمی دیدم و لی خوب با تنها کار کردن آن چه که هدف نهایی همه ی ماست ، به تعویق می افتد و هر روز بیش از بیش خسارتهای ِ جبران ناپذیر به ایران ِ عزیز ما وارد می شود ...

در اینجا، از همه دعوت می کنم برای ِ  همه با هم بودن ....

همه با هم بودن،  برای ِ ایران و آزادی ایران و ایرانی ..

ما ایرانی هستیم و همگی عضوی از ایرانیان .....پس همه عضوی از ایرانیان متحد هستیم

ایرانیان ِ متحد

در پست بعدی بر می گردم به گزارشاتی از ...زیر ِ پوست شهر و از بسته شدن آژانس های تلفنی و کمبود بنزین و اینکه مردم ،عصبی و خسته هستند و درگیر ...منتظر باشید
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:57  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 مرداد است ...مرداد از نیمه گذشته ...

مرداد و شهریور ..در 67

روز های ِ مرداد به سرعت می آیند ومی روند و من دستور دارم که از اینان بنویسم

من از خودم دستور دارم که بنویسم ،این که چه شد و چگونه و تا چه زمان ادامه داشت این کشتار ...بار ها و بارها گفته شده ..در توانم نیست که تک تک نام ببرم و زندگی نامه آنان را بنویسم ..یا آخرین نامه ها و وصیت نامه هایشان ...

من یک بیانیه می نویسم ...به دستور خود آنان ...بیانیه ای  که آنان به من دیکته می کنند و من فقط نویسنده هستم ..آنان که بی رحمانه به دارکشیده شدند،....

حالا شایدوقت اش شده که به خودمان کمی استراحت بدهیم ، کمی آرامش و فرصتی فراهم کنیم و روایت ِ امروزمان را به مردگانمان بسپاریم ،حتی المقدور باید از فکر کردن و موضع گرفتن بپرهیزیم و تعصب و عقیده و آرمان و هر چه که از آن ماست را به یکسو نهیم و با افقی واقعی به رازهایی دست یابیم که مردگانمان با رشادت و خلق حماسه ای در خور و شایسته ،بدون ِ اما و اگر و بدون ِ ترس و نگرانی و دلهره از قدرت ِ پوشالی و کاغذی ِ شیاطین بدان دست یافتند و این کار ما را در لحظه لحظه ی زندگی مان در لبه ی ِ پرتگاهی قرار می دهد که باید به خیال ِ ارضای احتیاجات مغرورانه و خودخواهانه و نمایشی به آنچه که آن را واقعیت نام نهاده ایم ،دل سپرده ایم .

حالا شاید وقت اش شده به رویا برویم و مردگانمان را احضار کنیم و بارها وبارها بپرسیم و نهراسیم که آیا آنچه که آنان را این چنین دلاورانه به مواجهه و رودررویی با ظلم و بیداد و ستم فرا خوانده است ،این نکته بوده است که فقط می خواستند مواضع سیاسی و آنی خود را اثبات کنند .یا مواجهه ای دردآورتر و سهمگین تر بوده ،چنان که در جایی که شیاطین نقاب  از چهره می افکنند و ماهیت ِ واقعی خود را بروز می دهند ،دیگر مواضع سیاسی زودگذر و اثبات آن کمتر معنا می دهد .

(آنان به من دستور نوشتن دادند آنان که بالای ِ دار رفتند در آن تابستان شوم ........)

ما مواضعی متفاوت داشتیم ،مهم نبود کی هستیم و به چه می اندیشیم .

مهم این بود که از ظالمان نبودیم و آنان را تایید نمی کردیم .

برای ِ ستمگرانی که ،که مارا دستگیر کردند ،بازجوئی کردند ،شکنجه کردند ،به مرگ محکوممان کردند و به بالای ِ دار کشیدند فرقی نمی کرد که به چه مرامی و به چه دینی و آیینی پای بندیم ،مهم این بود که به آنچه که تظاهر می کردند ، باور نداشتیم .

مهم این بود که باور نداشتیم برای ِ نیل به حقیقت و ایجاد ِ جامعه ای عاری از ستم ،می توانیم هرگونه ستمی به کسانی که مثل ما فکر نمی کنند و مثل ِ ما نمی اندیشند ،روا بداریم .

در جامعه ای باز که همه بتوانند آزادانه عقاید ِ خویش را بیان کنند ،آنچه که می ماند اندیشه های ِ ناب و حقیقی است .

اما در جوامع بسته که حلقوم ِ مخالفان را از دهانشان بیرون می کشند نباید و نمی توان عقیده ای خالی از تظاهر و نا درستی یافت .

حالا مائیم و شما .

شمائی که درست در لحظات ِ سخت و طاقت فرسای ِ مبارزه بر حذرمان می داشتید و فکر می کردید تلاش ما برای ِ ازادی و برابری ،تلاشی عبث و بیهوده است .

فکر می کردید که دنیا و آخرت به کام ِ لب فرو بستگان و سر خم کنندگان در مقابل ِ ظلم و جور و فساد است .

بنگرید که بر سر فرزندان ِ دیگر این ملت چه آورده اند که عده ای در زندان ها و عده ای دیگری در اعتیاد و فساد و فحشا غرق شده اند و مفسدین و ظالمین با لبخندی بر لب ،ادعا و غریو ِ پیروزی سر داده اند .

اما تاریخ و روح ِ این ملت با چشمان ِباز  به تماشای ِ اضمحلال ببران ِ کاغذی خواهد نشست که نه نصیبی در دنیا خواهند برد و نه بهره ای در دنیای ِ دیگر ..

حالا مائیم و شما .

شمائی که خاطره ی ِ ما را ذهن دارید و آرام آرام و در نهان برای ِ ما اشک بر چهره می آورید .

برای ما دل نسوزانید چرا که رنج شما بسیار عظیم است .

رنج هایتان مقدس است چرا که بهترین فرزندان تان را فدای ِ آزادی و نجات ِ میهن کرده اید .

برای ِ غفلت و نادانی آنهایی دل بسورانید و غرق در ماتم شوید که هنوز برای ِ تظاهر و ریا، ادعاهای ِ فریب کارانه را به خورد ِ این ملت می دهند و نمی دانند عاقبتی جز پشیمانی و حسرت نخواهند داشت .

برای ِ آنهایی متاسف باشید که با نشانی از سجاده بر پیشانی در گمراهی هستند .

ما شادمانیم . ما شادمانیم وآسوده .

چرا که درنگ و زندگی بیشتر در دنیا  را با ذلتی همواره و اسارتی جاودانه با سر بلندی و آرامش روحی که رقص کنان و شادمان در هستی و کائنات در سرور وعشق به سر می برد ،عوض نکرده ایم .

ما رویای شما هستیم که به صورتی جاوید از هستی ِ آلوده ی  زمین با فدای همه ی هستی خود پاک و منزه از بدی و اهریمن ، همه چیزرا به تماشا نشسته ایم و نگران

تماشا می کنیم و نگران هستیم که مبادا لحظه ای از راستی و درستی غافل شوید .

مبادا زندگی کردن در جامعه ای آلوده و در حاکمیت ِ جهل و جور و فساد برای ِ شما هم بی تفاوتی و کنار آمدن با پلیدی های ِ رایج باشد.

چه بسا زشتی هایی که عادت شده اند و مردمان نمی دانند ،با این همه به اعتبار ِ پاکی و درستی و صداقتی که ما را در دامان ِ پر مهر و محبت ِ شما پروراند از شما می خواهیم صبور و پایدار از سیاهی وکینه و نفرتی که حاکمان زور و زر و تزویر برای ِ مردمان به ارمغان آورده اند ،بپرهیزید .

حتی کینه ی ِ آنهایی که بر ما ظلم کردند را به دل نگیرید چرا که کینه و هر چه شر و بدی که در ذات ِ اهریمنی ستمگران است تا ابدالاباد با آنان باد که این کینه همان جهنم فروزان ِ و وعده داده شده به اهریمنان می باشد .

------------------------------------------------------ 

این متنی ست که در جواب ِ این نجواها آمده ...بدون آن که این متن را بخواند ...جوابش زودتر از خود ِ نوشته به من رسید در آغاز پست می گذارم که بسیار برایم گران قدر است  ....

 

یک ساعت انتظار

یک ساعت انتظار           فرصتی برای واکاویست

نیم ساعت صحبت         

 تمام ِ ارتباط  ِ یک روز ِ مرا سوزاند

با ابراز ِ عشق و افتخار

خشنودی میوه ِ فصل ِ گرم بود

 شراب ِ کهنه را سر کشیدم      به کهنگی ِ هفته

و در خُم می ریزم انگورهایی ...

بعد می بایست مرا تشنه سازد

تنها هفت دقیقه سپری شد و من چنته ام خالی است

دور می زنم میدان ِ  درنگ را

چرا غ  ِ  سبزی نیست

اما اذن دخولم می دهند

تو را می نوشم

در رگهایم می دَوی       گونه هایم خونیست

آه  از  من بِدر می زند

از شقیقه  تا  گردن   و ستون  ِ  مهره

اما دلم داغ است

تو  " نمادی  "  از  آن  چه باید  باشد

""سیکا کته شو خسنه اَجیک  خو وینه ""

حتی کوتوله ها  هم در  غروب سایه شان  بلند است 

مرا تاب  ِ  آفتابی  نیست       می نشینم  تا  غروب

مرا شاخ و باری  نیست     می گریزم  از  خود 

و تو می گسترانی  بالهایت  را

به حکم  ِ  آنچه  او می گوید    روح  ِ  محافظت

 دَمی  می آسایم  در  سایه  سار  ِ  بی منتت

دلم  آرام  می گیرد

و انگشت  ِ  اِشاره ام  را بر  انگشت  ِ اِشاره ات

 سخت  می فشارم

تاب  ِ  آرزوهای  ِ بلند  را ندارم 

فرصتم  به  نیمه  می رسد

تو  را دارم  که  پل می سازی  برایم

از سرزمینی که به  زور  مرا  کوچاندند 

و خانه هایش  از نَفَر  خالی ست

دلم  برای  ِ همه ی  ِ آنهایی  که از  آن محله  رفته اند   

  تنگ  است .

 

مرا بخواه با نجوا ....

 

بخواه تا مرا در برت بیابی

بخواه تا من در برت بگیرم

بخواه با نجوا  تا دیگری نشنود

بخواه من را که نه نزدیکم و نه دور

بخواه تا هستم و زمین هست

بخواه جانم   که جانم از برم می رود

اگر تو نباشی تا مرا بخواهی

--------

خسته بودی ،خسته از این همه خبر که ، که نبود در آن خوش خبری ،نمی دانستی به که پناه بری ،به کجا روی تا کمی از این همه کشتن ها دور شوی ازاین همه بگیر و به بند کشیدن ها .

می خواهی فرار کنی حتی اگه شده برای چند روزی ،نه حتی یک روز

به جایی بروی که فقط صدای زمین را بشنوی ،صدای درخت یا گل ِ مریمی را که خیلی دوست داری ..

دیروز کسی در مراسم سالگرد یکی از کشته شده ها، بر سر مزارش که دیگر کسی نمی آمد ،سه شاخه گل ِ مریم برد ...گفتی چرا سه شاخه گل ،آن هم مریم ...گفت:چون تو مریم دوست داری ..یکی برای تو ..یکی دوباره  برای ِ تو ..یکی برای ِ عزیز کشته شده

...خندیدی ...دیوونه

مانتویت را بالا بردی ،طبق عادت ،بر روی زمین نشستی ...کاغذ و خودکار در می آوری و شروع به نوشتن می کنی ...

خسته بودی ..خسته از این همه خبرهای ِ دردناک ...می خواهی در بروی از دست همه ی این خبرها ...در بروی تا از دستت در برود این گونه نوشتن ها ..از سنگسار فرار کنی و سنگ شوی تا نبیند تو را که نشسته ای روی زمین و تند تند می نویسی ...

می خواهی کسی صدایت نزند و تنها باشی تنهای ِ تنها، می خواهی حتی خدا هم نباشد که تو را لوس و عزیز دردانه بخواند، فرار کنی از این همه دوستانی که تو را دوست دارند و تو را نمی بینند که چگونه فقط می خواهی تنها باشی ...به گوشه ای زل بزنی و کمی به خودت عاشقانه تر نگاه کنی ..تو همیشه نگران  نگاه می کنی ....نگران بر ..تا سکوت همه جا را پُر می کند،اما آرامش با سکوت نمی آید ..آرامش با عشق می آید و سکوت فرصتی ست که فقط به فکر ِ عشق بروی و عشق را در برت بگیری ...دلت خیلی گرفته ....نوشتن را آموختی چون عهدی کردی ..ورنه تو را چه به نوشتن .. با خودت تکرار می کنی .. ..((از عشق گفتن هم از آنان گفتن است ،آنان خود ِ عشق اند،عاشق و معشوق اند در یک زمان ِ واحد )).

دستات رو دور زانو هات که جمع شان کردی ،حلقه می کنی ،سرت را هم روی ِ دستات و به سه شاخه گل فکر می کنی ...

تمامی صورت ِ عشق را با جزییات کامل متصور می شوی ...

سبز و بوی ِ گل ِ مریم با قطره اشکی ..

و بغضی که فرو نخوردی و در آغوش ِ عشق

بر روی ِ سینه ی ِ عشق از چشمانت بیرون آمد...

 باید بگذری از عشق و...کلام آخر چه بود به یاد داری ..بارها تکرار کردی ودر درونت  با هجایی خاص خواندی. ((((دوستت دارم و به تو افتخار می کنم ..تو دیوونه دست نیافتنی منی.. )))

می دانی برای چه آمد و چه کسی او را فرستاد که همراهت شود در این راه ِ سخت .تا بگویدت که هرگز بر انگشتان ِ پایش ناخنی رشد نمی کند ،هرگز تو هم به یاد نخواهی برد او را و دیگران را هم که به تخت بسته شدند تا بر پاهاشان کینه و خشم ِ خود را نشان دهند کینه ورزان  ...

نمی شود تو هرگز نخواهی توانست از عشق بنویسی حتی با عاشق بودن باز  هم بر می گردی به زندان و جایگاه ِ تیرباران و دست و پا زدن ِ  بالای دار ...

خسته هستی می خواستی چند روزی دور شوی و اصلن ننویسی ..هیچ ..وفقط با خاطرات و عشق نفس بکشی اما دوباره به درونشان می کِشند تو را ...آنان که معصومانه رفتند به درونشان می کِشند تورا ..و مستاصل می شوی ...زمانی نوشتن می آموختی ،با خود می گفتی که تو شعری برای عشق و عاشقی زمینی خواهی نوشت و این عشق ِ زمینی را هم در خودت نگاه می داری ..ولی در الانت حتی برای استراحتت هم نمی توانی لحظه ای دور شوی از عهدی که بستی ..از ابتدا بیشتر به خیال شبیه بود خیالِ ِ تو ...ولی حالا همه ی وجودت را در بر گرفته و تو هرگز نمی توانی فرشته ای زمینی شوی ..آن روزی که به شدت اشک ریختی و خواستی تنها بمانی تنها تا تمرکز کنی در هدف ات و شنیدی که گفت ((بر من مسلم بود تو روزی از من دست خواهی کشید چون هدف های کوچک ،فدای ِ اهداف بزرگ می شوند و من هم ...برو به جایی که می خواهی و کاری را انجام بده که می خواهی ولی با تو هستم و روحم را با تو می بینم ..همان طور که برادرت با توست...))

حالا دیگر برای رفع خستگی هم ثانیه ای زمان نداری و با هر سنگساری تو سنگسار می شوی و با هر زندانی هم بند و با کشته شدگان، که دیگر سابقه ی فامیلی پیدا کرده ای ...دلم تنگ شده برای ِ خودم ..ای کاش تمام می شد ..ای کاش

این رانگویید راه طولانی ست و مبارزه سخت ..خودت را حفظ کن و قوی باش ومسلط بر خود و احساس ِ خود ...

نگویید که غیر از این اگر بود ،این نوشته این جا نبود و در درون گم می شد و هرگز هم راهی برای خانه پیدا نمی کرد ...

(( اگر تو هم که این را می خوانی ..تو را می گویم ..))هرشب ناظر باشی که چگونه شکنجه می کنن ...چگونه تیرباران ...چگونه به دختران تجاوز ِ حلال گونه  قبل از اعدام و..چگونه می نوشتی ؟؟؟

هرگز و هرگز این را در باور خود نداشتی که اگر روح در بدنت نباشد ،اینقدر سخت می گذرد ..بسیار سخت ..

آنان که روح از جسمِ شان جدا می شود می میرند ..ولی اگر شما جسمن زنده باشید به دید ِ کسان ِ دیگر، ولی روح ِ شما بیرون از جسم تان و این روح با روح ِ کسانی به نشست و برخاستن می رود که نه تو آنان را دیده ای و نه می شناسی که فقط نامی از آنان می دانی و اینکه چگونه کشته شده اند و داد می خواهند ...

به چه وضع و حالی خواهی رسید ...باز هم می خواهی بگو  "بیچاره دیوانه است ،دیوانه"

 

حالا خودت راببین که روح تو با آنان است ...

خواستی از زمین بنویسی ..خواستی از جسمی زمینی بنویسی ..خواستی همانند همه ی ِ جسم ها عشقی زمینی را در بر بگیری و شاد شوی از این در بر گرفتن ....ببین سر از کجا در آوردی ،دوباره شدی دیوانه ای در گورستان ِ عشق هایی که کشته شدند ....در گورستانی که این صداها را می شنوی از زنان و مردان ِ آن :

 

ما را بر دار کردند چون ..

عشق ورزیدن ،عاشقانه زیستن ،عاشقانه سوختن ،گناه ِ ما محبتی عظیم بود که هنوز در اعماق ِ وجودتان پرسه می زند .

زندگی را دوست داشتیم ،نفس کشیدن را دوست داشتیم ،نگاه کردن را دوست داشتیم چرا که در ذره ذره ی زیستن خود محبت را و عشق را باور داشتیم و به پاس ِ این ایمان فدا شدیم ...

 

 

   ای کاش می شد ..می شد که دیگر هرگز فکر نکنی که فکر کنی خسته ای ،فکرکنی که می خواهی فرار کنی و می خواهی فکر کنی که فرشته ای زمینی شوی ، فرشته ای زمینی  می شدی حتی برای ِ  دقیقه ای ...

و زمزمه های عاشقانه ات راهرگز فراموش نخواهی کرد..چون مدام در حال ِ خواندن آن هستی ..   

اینگونه می خوانی :

ستم پیشگانی که در ذهن ِ منجمدشان به خیال ِ نابود کردن ِ عشق و عاطفه و دوست داشتن ،ما را هم چنان بردار می کنند و به حبس می کشند ،مصداق ِ کران و کورانی هستند که وجود ما را نمی بینند و در اندیشه ی باطلشان حدس هم نمی توانند بزنند که آنکه زنده است ،کیست ؟؟؟....

با این همه ، کینه و نفرت و انزجار  را نثار ِ قلب های ِ یخزده ی جنایتکاران می کنیم چرا که باید در سودای شیطانی خودشان بمانند و ما را با قلبی مالامال از عشق و لبخند بذر ِ مهربانی را در آسمان غمزده ی دیارمان می پراکنیم ...

آسمان ما از این به خون خفتگان که در آن جمع اند ، نشت می کند و بر ما می ریزد این بذر را ...

درستکار ِ عدالت پرست همیشه سعادتمند است ،ولی نادرست ستم پیشه همیشه تیره روز ،..

درستکار را بکوبید ،برنجانید ،داغ کنید ،کور سازید ،بیآویزید ،باز هم از شما خوشبخت تر است ...

تکرا می کنم این ترانه را ،تکرار ..تا به خواب روم و در خواب ببینم که به خواب رفته ام آرام، در آغوش ِ عشق ِ خود و سر بر سینه او آرام ،بدون بغض و اشک ،بدون ترس از شنیدن ِ همه ی ِ قهقه های ِِ آنان که از پرتاپ کردن ِ  سنگها بر من لذت می برند و از دست و پا زدنم بر بالای ِ دار ....به خواب رفته ام ..آرام در آغوش عشق ، او مرا به خود می فشارد ....به خواب رفته ام ..به خواب ..

و به نجوا می گویمش ..مرا بخواه با نجوا ...مرا با نجوا  بخواه ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:38  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

فراخوان جامعه ایرانیان

سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

فراخوان سندیکای کارگران شرکت واحد برای تجمع در خانه منصور اسانلو

روز پنجشنبه ۱٨ مرداد، روز همبستگی بین المللی کارگری برای آزادی منصور اسانلو و محمود صالحی است. سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه روز ۱۲ مرداد ماه، با انتشار فراخوانی ضمن حمایت از این ابتکار جهانی، از مردم خواسته است همزمان با این روز بین المللی اعتراض از ساعت ۱۰ صبح تا ۷ شب، به نشانه ی همبستگی در منزل منصور اسانلو حضور یابند. این سندیکا همچنین بار دیگر خواهان آزادی فوری محمود صالحی، دیگر کارگر زندانی شده است.

اطلاعیه سندیکای کارگران شرکت واحد را در زیر می خوانید:

به استقبال روز همبستگی جهانی کارگران با منصور اسانلو

فدراسیون جهانی حمل و نقل (ITF) و کنفدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری (ITUC) در یک فراخوان همبستگی روز ۱٨ مرداد را به عنوان روز جهانی دفاع از منصور اسالو و محمود صالحی تعیین نموده است.

سندیکای کارگران شرکت واحد با سپاسگزاری از همه اتحادیه های کارگری در سراسر جهان به ویره ITF و ITUC در حمایت از همبستگی کارگری و فراخوان جهانی آزادی منصور اسالو که زندگی خود و خانواده اش را وقف دفاع از عدالت اجتماعی و حقوق کارگران نموده و با تحمل خطرات جانی و ماه ها زندان با شرایط سخت در گذشته و خطر زندانی شدن در آینده، هم صدا شده و در همین راستا از همه همکاران غیور و شرافتمند شرکت واحد و نهادها و شخصیت های مدافع حقوق کارگری، عدالت طلب، آزادی خواه و طرفدار حقوق مدنی مردم ایران و همچنین خبرنگاران و روزنامه نگاران دعوت می نماید به نشانه همبستگی و درخواست آزادی فوری منصور اسالو از ساعت ۱۰ صبح الی ۷ شب روز پنجشنبه مورخ ۵/۱٨/۱٣٨۶ در منزل ایشان به نشانی :  نارمک خیابان جانبازان غربی (گلبرگ) بین میدان سبلان و تقاطع مسیل باختر اول کوچه شهید علی اکبر امیری پلاک ٣۴٣ طبقه ی اول   حضور به هم رسانند.

سندیکا همچنین در راستای فراخوان جهانی کنفدراسیون بین المللی اتحادیه های کارگری و پیرو درخواست های قبلی خود آزادی فوری آقای محمود صالحی کارگر صنف نانوای شهر سقز و مدافع حقوق کارگران را که در حالت بیماری در زندان شهر سنندج است، درخواست می نماید.

سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه

 

  پی نوشت :  بسیاری از فعالین مدنی در زندان های رژیم در شرایط بسیار ناگواری به سر می برند. من جمله : کیوان رفیعی  فعال حقوق بشر بیش از یک سال است که در زندان اوین نگهداری می شود. برای آزادی او و سایر دوستان تلاش کنید.

سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

ازدواج مجدد با اجازه دادگاه

                                                 ازدواج مجدد با اجازه دادگاه

بر اساس لایحه‌ای که از سوی دولت تقدیم مجلس شده است ازدواج مجدد مرد با اخذ اجازه از دادگاه ممکن می‌شود. 
سهیلا جلودار زاده، نماینده تهران در مجلس هفتم با اعلام این خبر در گفتگو با خبرنگار سیاسی آفتاب افزود: بر اساس این لایحه که با نام «حمایت از خانواده» تقدیم مجلس شده اختیار کردن همسر بعدی و ازدواج مجدد مرد منوط به اجازه گرفتن  از دادگاه است و دادگاه پس از اثبات توانایی مالی و تحقق عدالت بین زنان اجازه ازدواج بعدی مرد را صادر خواهد کرد.

این لایحه دولت نهم اکنون در دستور کار کمیسیون‌های قضایی، اقتصادی، بهداشت و درمان، فرهنگی و امنیت ملی قرار گرفته است.


دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

روزنامه‌ شرق توقيف شد .

 

                               شرق دوباره توقیف شد

روزنامه‌ شرق امروز به دستور هيات نظارت بر مطبوعات كشور توقيف شد. گفته مي شود علت توقيف اين روزنامه،انتشار مصاحبه‌اي در صفحه ادبيات اين روزنامه با يكي از نويسندگان خارج از كشور است. شرق در شماره امروز خود مطلبي با عنوان توضيح و پوزش درباره اين گفت‌وگو درج كرده است.

در اين توضيح آمده است: دو روز پيش در روزنامه‌ي شرق گفت‌وگويي در حوزه‌ ادبيات با يكي از نويسندگان خارج از كشور منتشر شد. بعد از انتشار گفت‌وگو تعدادي از دوستان و خوانندگان شرق با روزنامه تماس گرفتند و نكاتي را درباره‌ي سوابق غير اخلاقي اين فرد به مسوولان روزنامه يادآور شدند.

روزنامه‌ شرق كه كاملا از ويژگي‌هاي شخصيتي اين فرد بي‌اطلاع بود و مصاحبه‌ فرد مذكور را هم در حوزه‌ شعر و ادبيات منتشر كرده بود؛ بلافاصله صفحه‌ اينترنتي اين گفت‌وگو را حذف كرد و در اولين خبر صفحه‌ دو روزنامه‌ ديروز يكشنبه از كليه‌ مخاطبان روزنامه و از مردم متدين و ارزشمند كشورمان رسما عذرخواهي كرد.

برخي از مخاطبان كه گويا عذرخواهي و پوزش روزنامه از اين اتفاق را ملاحظه نكرده بودند ديروز در تماس‌هاي تلفني مشفقانه از روزنامه خواستند تا درباره‌ اين اتفاق اعلام موضع كند.

از اينروست كه اين توضيح مجددا در روزنامه‌ امروز منتشر و از اين طريق اعلام مي‌شود كه روزنامه‌ شرق همواره تبري خود را از افراد و جرياناتي از اين دست اعلام داشته است و پس از اين نيز با نظارتي كارآمد از وقوع چنين اتفاقي جلوگيري خواهد كرد. نوشته شده توسط سید امیر سعیدی در 14:21 |  لینک 

 

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

حذف فرزاد حسني بخاطر عبور از خط قرمز

 

  

با گذشت سه دوره از اجراي برنامه «كوله پشتي» توسط فرزاد حسني،‌اين مجري تلويزيون جاي خود را به اميرحسين مدرس داد. 
اين اتفاق كه شب گذشته در برنامه «كوله پشتي» شبكه سه سيما رخ داد، توسط مدرس غيرمترقبه خوانده شد؛ چرا كه به گفته‌ وي، خودش هم تا يك ساعت و نيم قبل از آغاز برنامه‌ «كوله‌پشتي» نمي‌دانسته كه قرار است جايگزين فرزاد حسني شود.
اميرحسين مدرس هم‌چنين علت رفتن فرزاد حسني از برنامه‌ «كوله پشتي» را بيماري وي و توصيه پزشك به استراحت عنوان و ابراز اميدواري كرد: او به زودي از دام بيماري‌هايي كه در اثر اجراي يك برنامه زنده متوجه‌اش شده است، رها شود.
عدم حضور فرزاد حسني در برنامه‌ي زنده‌ «كوله ‌پشتي» در حالي شب گذشته اتفاق افتاد كه وي ساعت 23 و 30 دقيقه همين روز در كانال دو شبكه جهاني جام جم به اجراي برنامه‌اي زنده پرداخت.


فرزاد حسني پس از اجراي دو برنامه از «كوله پشتي» كه با حضور سردار رادان فرمانده نيروي انتظامي تهران بزرگ و با موضوع طرح امنيت ملي به روي آنتن رفت،‌ از سوي برخي مديران شبكه سه سيما مورد توبيخ قرارگرفته بود. اين خبر را فضل الله شريعت پناهي، مديرگروه اجتماعي شبكه سه سيما پس از پخش اين دو برنامه اعلام كرد. او گفته بود: فرزاد حسني خود نيز فهميد كه پا روي خط قرمز گذاشته است. ضمن اين كه ما اعتراضاتي هم از سوي نيروي انتظامي داشتيم.
اين مدير تلويزيوني هم‌چنين اول مرداد ماه امسال اعلام كرده بود كه رفتار فرزاد حسني در برنامه‌هاي آتي كنترل خواهد شد. او خود هم متوجه جبهه‌گيري‌هايي كه كرده شده است و ملايم‌تر برخورد خواهد كرد.
مديرگروه اجتماعي شبكه سه در حالي اين جملات را عنوان كرده است كه شب گفت‌وگوي فرزاد حسني با سردار رادان،‌ مدير شبكه سه سيما بيننده اين برنامه بود و حتي دو بار نيز به سرعت درخواست فرزاد حسني مبني بر افزوده شدن 10 دقيقه به مدت زمان برنامه را قبول كرده بود.
هم‌چنين شوراي نظارت بر صداوسيما در اعتراضي شديد به اجراي اين مجري، خواستار رسيدگي به نحوه‌ برخورد او شده بود.متحد به وبلاگنویسان ایران زمین

 


وبلاگنویسان ایران زمین درودی بی کران وخسته نباشیدی به وسعت بردباری بی نظیرتان. ای وجدانهای بیدار ای نورچشمان جامعه سربلند ایران زمین, بگوئید که هرچه گفتنی در سرانگشتان بی نام ونشان شما نهفته است بگوئید تا دنیا از گویش شما سراپا گوش باشد. بگوئید که یکپارچگی و دموکراسی تنها با گویش شما ودر دلهای همیشه سرزنده شما معنی پذیر است. دوستان ویارانی که قلبهای شجاع تک تک شما بر ایران وایرانی همواره در طپش است, بیائیم تا یکایک با نسب لوگوی ایرانیان متحد که نمادی از انسجام جدایی ناپذیر شما وبلاگ نویسان ایرانی است به خصم ضعیف دل بگوئیم که ناممکن در دستهای شما امکان پذیر است بگوئیم که ایران در این طوفان ضد ایرانی تنها نیست, و ایران نه گزینه ای برای فروش است ونه گزینه ای برای ویرانی
زنده باشید وزنده باد ایران شما
برای دریافت لوگو یا عضویت در(پان ایرانیسم) جامعه ایرانیان متحد لینک زیر مراجعه کنید
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:20  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ابتدا نوشته های از ...را در این پست قرار دادم تا که این خبر را دیدم و خواندم ...برایتان قرار می دهم ...قساوت را ببینید ...

منبع از http://www.shahbaziir.blogfa.com/

 

 

جزئیات تکان دهنده از پرونده سنگسار تاکستان : اخبار غیر رسمی که در صدد اطلاع از صحت  و سقم آن هستیم نیز حاکی از آن است که جعفر پس از سنگسار در حالی که  گوش و بینی اش کنده و له شده بود، همچنان زنده بود و وقتی پزشک قانونی زنده بودن او را تائید می کند، آقای (...) با یک بلوک سیمانی بزرگ بر سرش می کوبد و اورا به قتل می رساند که در صورت اثبات این ادعا وی قابل تعقیب کیفری خواهد بود .

تا جایی که مطلع هستم قاضی اجرای احکام اصرار ویژه ای برای سنگسار این دو نفر داشته است و حتی ارتباطاتی نیز با کمیسیون عفو بخشودگی داشته است تا مبادا این دو نفر بخشوده شوند و این از عجایب است!

اندازه سنگ ها به حدی بزرگ بود که حتی صورت ظاهری اجرای حکم نیز با اشکال مواجه است؛ این سنگ ها اکنون به تهران منقل شده است تا به عنوان مدرک مورد استفاده قرار گیرند.

منبع خبر :

http://web.peykeiran.com/vs2005/iran_news_body.aspx?ID=42200

 

پی نوشت : بعد از کشتن آقای جعفر کیانی خیلی ها حرف حکومت فاشیستی را تکرار کردند و گفتند که دستور توقف اجرای حکم صادر شده بوده ولی دیر رسیده بوده! و قاضی خود سر این کار را کرده و اینکه می خواهند مکرمه را به زندانی به تهران منتقل کنند که مبادا قاضی دوباره وحشی بشه و اینکه قاضی را می خواهند تعلیق کنند و تخلف اداری کرده و شاهرودی گفته بوده قضات رای سنگسار صادر نکنند و از این دست حرف ها ؛ باید به عرض برسانم تمامی اعمال غیر انسانی و دد منشانه با هماهنگی و برنامه ریزی کامل صورت می گیرد و حکومت قصدی جز فریب کاری و حیله گری احمقانه ندارد.

http://video.tinypic.com/player.php?v=4t7tgfa

فیلم از محل سنگسار آقای جعفر کیانی

 

دادگستری تاکستان ؛ شعبه ۱۰۱ كيفري ؛ شعبه اي كه قاضي اصحابي حكم سنگسار جعفر و مكرمه را در آنجا صادر كرده است ، حاج آقا! مظفري ،  دادستان تاکستان است ، قاضی باقريان ، قاضي اجراي احكام ، به مکه مشرف شده اند آقا! چند روزی پس از اجرای حکم و حسن قاسمی رییس کل دادگستری استان قزوین است.

این هم سنگهایی که به تهران منتقل شده ...بیچاره سنگ ها ...بیچاره آدم ها ...بیچاره ایران ...                                                 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محل سنگسار (احتمالا شخصی محل سنگسار را بعد از پر شدن آن توسط جانیان

کمی گود کرده است)




 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
سنگهایی برای کشتن انسان و دارای لکه های خون
 
 







 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
سنگی برای کشتن انسان و دارای لکه های خون
 


 
 
 









 
 
 

دور ِ دنیا .....دور بین ...بین ِ دو دنیا ....

پله ها به شدت کوچک بود ..

بالا رفتی ،به سختی ..رفتی و یک گوشه برای خودت تنها نشستی ،از اول می دونستی که باید دوربین  باشد ولی نخواستی ..خودت نخواستی ...صبر می کنی ...می خواهی خودت را به جایی دیگر ببری ..

رفتی .از جا برخاستی و بدون هیچ خجالتی دوربین به دست گرفتی ..وقتی باید کاری بکنی حتمن این اتفاق برایت پیش می آید ...دوربین رو تنظیم کردی می خواستی خودت رو فقط خودت ببینی ،خنده داره ،به خودت می خندی ...دور بین دستت از کجا حالا شروع کنم ..انتخاب سخت نبود ولی دلت می خواست که از قشنگ ترین شروع کنی ....

خانم چشمت ندید منو ...

ببخشید،  متاسفم،  من کورم..   ولی می بینم .. ولی می بینم ..

خودت توی خودت از خنده ریسه رفتی که آخه بنده ی خوب خدا،  الان همه کور شدند..دیدها نادیده می شوند و نادیده ها عین ِ دیده .. ...تو دیواری کوتاهتر از من نیافتی ...

دوربین رو یادت نره ها مهمه ....

دستت رو دوست داری و دوستت را هم ،   پس ...اول بهتره بره  قاره آمریکا ..نمی دونم تصویر صاف و شفاف هست یا نه ؟دلت را به خدا می سپاری در آمریکا چه خبر بود ؟

دوربین رو نگاه کن ....سرخپوستها رو بیرون کردن ..تازه پوست سرشون را هم می کََنند .سرزمین برای آنان بود ولی کو گوش شنوا ...آواره شدند ...سر گردان ..آنان به لطف دولت ِ زمان به اردوگاه ها برده می شوند ...مثل ِ کمپ های پناهندگان الان ...راه دور نمی روم ....کمپ های پناهندگان ...ولی کسی دیگر از نژادی دیگر آنان را بیرون کرد ...چه ربطی داره به کمپ های پناهندگان ایرانی در اروپا و آمریکا ...ببخشید بی معنی نوشتم ...

دوربین دست رو خسته نمی کنه ...طبقه ی بالا هستی و کرکره مغازه  ی پایین مزاحم هست و تصویری که می گیری پر از میله های است که به شکل  ِ لوزی های کوچک روی ِ هم جوش خورذه اند ...راستی چه   به انفرادی می ماند ،همان انفرادی که یک جوان ِ وقتی پاهایش را دراز می کرد ،درب انفرادی و پایش در تماس با هم گفتگوها داشتند .

اون فکر کرد که یک جوان بد بخت ِ ایرانی است و کسی نمی داند که او سه ماه است اینجاست ..بی خبر از همه ی دنیای ِ بیرون ...

دستت را می چرخانی به سمت دیگری به طوری فقط وسط ِ یکی از لوزیها انفرادی  معلوم باشه...

تصویر چند جوون ،دارند می برنشان دوتا به شدت فریاد می کشند و شعار می دهند ...دیگری به فکر ِ سه فرزند خود است و به خصوص آخری که یک دختر ِ هفت ماهه است ..دهان یکی از آن دو جوان را از پارچه پر می کنند و می بندند تا دیگری هم خفه شود چشمان ِ همه بسته شده ..نمی دانی در لحظه ی  آخر ، آنان چه را می دیدند که باید با چشمان بسته به جوخه می رفتند ... مشکل شاید در چشم های ِ  محافظین و نگهبانان است بیاید خاطره ای از چشم های ِ زندانی در آن به جا ماند ..

پاسداری حکم را می خواند :

((بسم الله اارحمان و الرحیم

منافقین از کفار بدترند ."امام خمینی "

شما به موجب این حکم ، به دلیل اینکه  در مقابل حکومت خدا ایستاده اید و با دشمنان این انقلاب و مردم هم دست شدید و برای ِ فروپاشی این تظام ِ مقدس مبارزه کردید .

به مرگ محکوم می شوید ...و حکم شما در این لحظه با تیر باران انجام می شود ..

صدای ِ  آماده شدن چند قبضه اسلحه و دستور ِ آتش ...........

خون  بود خون ...

دوربین به هق هق افتاده ،می خواهد از این صحنه دیگر فیلمی نگیرد نمی تواند تصویر بگیرد از کسانی که به جسد ِ کشته شدگان هم لگد می زنند و روی ِ سینه آنان می ایستند و جفت پا به هوا می پرند ...شکار خوبی بود حتمن ..شکار شیران این بیشه زار ...

دوربین به لوزی دیگر می رود ..می خواهد از عشق از زیبایی تصویر بگیرد ..دو زن را می بیند و نگاهی به آنان می اندارد  و می خواهد زیبایی خدا را به رخ خدا بکشد که می بیند چند قدم آن طرف تر نوجوانی به شدت مورد ِ ضرب و شتم قرار دارد ..می گویی چرا ؟برای چه می زنید ؟

می گویند این خلافکار هست ...یک بار تذکر دادیم ولی دوباره تکرار کرد و بار سوم به جرم   اوباش بودن به دار می کشیمش ...

می گویی خوب چه جرمی دارد ؟به حقوق کسی تجاوز کرده ؟

در جواب :نه او می خندد ..و این جرم است ..نباید بخندد ..تا صورتش زیبا شود و کسی خوشش بیاید و این در آینده باعث گناه می شود ...خنده ممنوع .. برای ِ .ارتقای ِ امنیت شما ست که ما این چنین می کنیم .....

دوربین می چرخد چون می بیند حالت دارد به هم می خورد از این حماقت ها ...اینان کیانند ؟

دوربین خسته شده نمی تواند تصویری برایت بفرستد که از دیدنش بغض نکنی ...

دوربین دوباره تلاش می کند و وارد  ِ لوزی دیگری می شود ...خدای من اینجا ..این دشت ..دشت ِ پاسارگارد ..مقبره کوروش و این همه آب از کجا آمده....دوربین به دور خود می چرخد و دیوانه وار به تو می گوید جواب آیندگان را چه می خواهید بدهید ؟...

.............

دوربین کمی می نشیند خسته شده ولی تصمیم می گیرد برخیزد و دوباره تلاش کند در لوزی بعدی زنی بیست ساله را می بیند که به تنهایی جسد ِ  برادر سوراخ سوراخ شده اش را می شست ...و در خاک مدفون می کرد .برادرش هیجده ساله بود ...ولی ...ولی بعد از سه روز اهالی محل می گویند چون منافق بود و کافر... باید جسدش را از اینجا ببرید و خواهر خاکها را به کناری می زند و برادر ِ  خود را در آغوش می کشد و سخت می گرید و او را به جای ِ نا معلومی می برد و به خاک می سپارد ...

دوربین هم تحمل ندارد به تو تذکر می دهد که این آخرین تصویر خواهد بود ...

دور بین با بغض به لوزی دیگر می رود تا ببیند خوشی را ...وای چه می بیند مردی با قد ِ بیش از دو متر و درشت هیکل را از بند عمومی صدا می زنند و کسی دیگر را هم ...آن یکی نمی تواند راه برود پاهایش بر اثر شدت شکنجه به طوری در آمده که با لگنخود ،خود را روی ِ زمین  به جلو می کشد و...مرد درشت هیکل به او می گوید می توانی به پشت ِ من سوار شوی ..وقتی مرد درشت هیکل او را بلند می کند قد او تا سینه اش هم نمی شود ....و او را به کول می گیرد و راهی می شوند ..به سختی با هم از در ِ بند رد می شوند ...

..بیست دقیقه نمی کشد صدای ِ تیر باران  می آید ..هر دو را کشتند ...پاسداران می گفتند در باز جویی ها به مرد درشت هیکل ،که اگر ما بخواهیم تو را بکشیم باید با آرپیچی بکشیم به تو گلوله اثر ندارد و...

دوربین دیگر نخواست تصویری داشته باشد از این همه سالها و از این جا خسته شده و....

دوربین رویش را به تو کرد و از تو تصویری گرفت و در حالی که تو اشک می ریختی ...گفت می تواند این تصویر را برای تبعیدیی ها بفرستد و ..این تنها تصویری ست که زیبا ست تنها .......برای ِ آنان ..چشمانی که گود افتاده ...چشمانی که یا گریان است و یا در شب تاریک که همه در خوابند او کمک می کند تا تو تند تند بنویسی و فقط حتی دوساعت هم استراحت نمی کند  و آن هم با دلهره و دلواپسی برای خود و همه ی دیگران .....

 

از خودت در نیاوردی ....

 

از خودت اینها را در نیاوردی ..

وزمزمه می کنی :

انان پیام آور معاد روی ِ زمی اند ..نماینده خدا ..معاد ِ جسمانی و روحانی ..و این را بارها شنیده بودی که:

اگر گناهکار نباشید و اشتباهی در حکومت ِ اسلامی متحمل محکومیت شوید ،در جهان ِ آخرت پاداش می گیرید .

 

فقر یعنی ننگ

جنگ   بازی است

کار آسان نیست

خانه پناهگاه نیست

سکوت یعنی عدم همکاری

آزادی مجوز نیست

گفت گو باز جویی است

آدم ِ بی قرار دست و پا می زند

آدم ها بالای ِ جرثقیل دست و پا می زنند

هنوز اینجا و آنجا کسی حرکت می کند

تما شا چی دست و پا می زند

خون بیداد می کند

ظلم بیداد  می کند

هنوز اینجا و آنجا کسی حرکت می کند

حالا دیگر خیلی ها نصیحت ات می کنند

باز یک نفر هست که نفس می کشد

یک نفر هست که مخالفت می کند

باز  چند گلوله شلیک می شود

 

دل ات می خواهد کودکی باشی که سر به هوا در خیابان ول می گشتی .

به دنبال ِ چه ؟  بچه !تا الان کجا بودی ؟دستات چرا کثیفه ؟

و به یاد نمی آوری چرا در چار راهها  لنگ به دست ،شیشه  ی ماشین ها را پاک می کردی .

به یاد نمی آوری و واقعیت روبرو با بی رحمی تمام به یادت می آورد که چرا و چگونه در این سیاه چاله افتادی ...

ناگهان کسی یقه ات را می گیرد و بلندت می کند :

 

-               (( حسابِ اين مادر سگو برس ! ))

-                (( له و لورده اش كن ! ))

-                (( بفرست اش لاي دستِ رفقاش ! ))

-               (( چشماتو در مي آريم ! ))

-               (( كاردي ات مي كنيم ! ))

-                (( تا قبر راهي نيست ! ))

-                (( خفه ات مي كنيم ! ))

-                (( از پاهاش آويزونش كن ! ))

-                (( بكوبش ! ))

-                (( خرد و خاكشيرش كن ! ))

-                ((  نفسشو بگير ! ))

-                (( بتپان توي كونش ! ))

-                (( ناكارش كن ! ))

-                (( كاردي ات مي كنيم !  ))

-               (( حرومزاده رو خفه اش كن ! ))

-                (( مادر سگِ لعنتي ! ))

-                (( خفه اش كن ! ))

-                (( صداشو ببر ! ))

و بالاخره كاري كردند كه درمانده و ديوانه وار نعره بكشي . آاااخ خ خ و افتادي روي زمينِ كثيف كه پوشيده شده بود از ته سيگار و اخ و تف و آبِ دماغ ، فريادي كشيدي كه درست شبيهِ فريادِ خودشان بود ، كتك ات زده بودند و اسيرت كرده بودند ، حالا ديگر توي قفس كنارشان بودي ، خودت هم يك حيوان شده بودي و تنها كاري كه از تو بر مي آمد ، اين بود كه زانوهاي خود را بالا بياوري تا شکم و زیر ِ شکم ات را حفظ كني و دست هايت را جلوي صورت ات بگيري و همان جور كه نعره مي كشيدي به چراغ هاي سقف خيره شوي .

 ********

عذر می خواهم از همه . اگر کلماتی نا مناسب   ......در این پست نوشته شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:57  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
د درود بر همه ی دوستان خوب

در پست جدید از اکبر محمدی می نویسم و اولین سالگرد این عزیز

برای سازمان اطلاعات رژیم اسلامی نامی را انتخاب کنید تا در تمام نوشته های خودم و دیگران هم اگر خواستند این نام را بکار ببرند ....ما نام سازمان گشتاپو ُ سیا یا کا گ ب  و یا ساواک وموساد که برای اداره ی امنیت اسرائیل است شنیده ایم ..

به نظر شما نام سازمان امنیتی دهشتناک رژیم جمهوری اسلامی را چه نهیم ؟

نامی که در خور جنایات کثیف  این سازمان باشد ....

***********

 

درود بر اکبر محمدی و درود بر همه ی خانواده او به خصوص به مادر و پدرش ......مراسم اولین سالگرد اکبر چه غریبانه بود ...

نمی توانم شرح بدهم که چه گذشته ، در روزی که مال ِ من نبود ....روزی که برای ِ  اکبر بود روزی که کلمات کم می آورند ...روزی که انسانی برای آزادی و مردمش وکشورش از گرسنگی و تشنگی کشته می شود در صورتی که می توانست بماند همانند همه ی ما ولی  راه  ِ مبارزه را این طور دید و به یقین دست یافت و جاودانه شد .........

از چه شروع کنم ..از مراسم غریبانه و کوچکش ،  که به ظاهر اینچنین  بود  ساکت و کوچک بود  . .. ولی در باطن مثال ِ یک کوه آتفشانی بود که الان فقط دودی کمی از آن (به ظاهر ) می بینیم و گدازه های ِ آن در روزی نه چندان دور بر اینان که این چنین می کنند با ایران وایرانی می ریزد ...

در آن زمان اینان که به مثال سنگ شده اند و با فرزندان ایران این گونه می کنند در خشم ِ گدازه های مثل ِ اکبرها ،  می سوزند .

در خشمی که در سینه ما ست در سینه ما ایرانیان ...

ما این کینه مقدس را ،  این خشم ِ مقدس را در خود می پروریم ... تا با این ِکینه ِ مقدس قوی بمانیم و با یقین بایستیم و ایران را آزاد کنیم ..

............................

از پدرش که غمگین و بود می نویسم پدرش که بیمار است و با ناراحتی قلبی که دارد در این یک هفته ای که مانده بود به سالگرد اکبر پنج بار به اطلاعات احضار شد ....اعلامیه ِ چاپ شده اش را برای روز جمعه دوازدهم مرداد بود با خود بردند و به او گفتند که باید آنچه که آنان می گویند بنویسند و مراسم را جمعه برگزار نکنند تا از تهران و شهر های ِ دیگر مدافعان حقوق ِ بشر ،  آزادی خواهان نیایند ....حتی نوحه خوان مراسم را می خواستند به خواست آنان باشد ..می گفتند باید همانی باشد که در مراسم هفت و چهلم اکبر نوحه خوانده..

 ..آنان اجازه ندادند که مراسم نوحه خوانی که معمولن برسر ِ مزار انجام می شود ،برگزار شود و نوحه را زمانی خواندند که همگی در مسجد بودند ...

اجازه فیلم برادری و عکس گرفتن هم ندادند به این خانواده ِ داغدار ...و گفتند باید یک دور بین باشد ..آن هم ما فیلمش را باز بینی می کنیم ،اگر موردی نداشت به شما بر می گردانیم ولی خودشان ...

این اطلاعاتی ها  با کمال ِ وقاحت یک دوربین ِ بزرگ بر روی ِ سه پایه ،روبروی در وردی مسجد قرار دادند و از همه ی مردان و زنانی که برای ِ مراسم وارد .و خارج می شدند فیلم گرفتند ....و هیچ اهمیتی به مردم  نمی دادند ،به غرور مرم و خانواده ِ اکبر ...

گفتند نباید شعار دهید یا فحش ..وگرنه مراسم را به هم می زنند ...

دست کم بالای بیست نفر یا بیشتر از اطلاعاتی ها در جمع بودند که همانند مهمان آمدند ....با لباس  ِ  شیک و......یا شکل ِ جوان ِ امروزی و ....در داخل جمعی که شاید زیاد هم نبودند پخش بودند ....

قرار بود مراسم از سه تا شش باشد ولی بیشتر از ده دقیقه از پنج نگذشته ،خواندن نوحه تمام شد و مهمانان برخاستند و رفتند ...

آن چنان اطلاعات بر این خانواده فشار روانی آورد که :

مادر ِ اکبر در گریه های ِ شدید خود می گفت که دلش پر از حرف و درد است ولی باید بر دهانش زیپ بزند و با گریه ،  فریاد می کشید که دیگر سالگردی برای ِ اکبر نخواهد گرفت و وجهی بابت شادی روحش به جایی کمک خواهد کرد ....با گفتن این حرف با دست بر پیشانی خود  به شدت زد و گفت که آنان روزگاری سخت داشتند و آنقدر سخت گرفته اند و اذیتشان کرده اند و پدر ِ اکبر را بردند و آوردند که دیگر مراسمی نمی گیرد ...

و او در گریه هایش می گفت که به چه سختی فرزندان خود  را به ثمر رسانده ولی از شش فرزندش فقط یکی را در کنارش دارد ....دو دختر و دوپسر ش به خاطر ِ سیاسی بودن و فعالیتها یشان به خارج از کشور رفته اند ...

مادر ِ اکبر در حالی به شدت گریه می کرد داد می کشید و می گفت که اکبر با شکم گرسنه رفت و با شکم گرسنه کشته شد و بر گشت ...گویا در روز ِ آخرین دستگیری مجدد او  در ظهر بود و او ناهار نخورده بود یعنی نگذاشتند و او را  دستبند زدند و بردند و این هرگز از یاد ِ مادر او نخواهد رفت که این چنین با درد گریه می کرد.....

در طبقه ی ِ  بالای ِ مسجدی که کنار ِ مزار اکبر  بود خانم ها بودند که اگر صدای ِ گریه ِ آنان بلند می شد و صدایش تا طبقه ِ پایین مسجد که آقایان بودند می رفت ..یکی از اقوامش به مادرش یاد آوری می کرد که نباید صدای ی گریه پایین برود ، اطلاعاتی ها همه این نکات را گفته بودند و گویا از این خانواده تعهد گرفتند ...

 

در مراسم کمتر از ده نفر از تهران آمدن و با دیدن این صحنه به یاد ِ ساگرد 18 تیر ِ امسال  در جلوی ِ دانشگاه افتادم که گویا هشت نفر از باز ماندگان قیام ِ 18 تیرفقط در تحصن بودند و  که یکی از مهرداد لهراسبی بود .

...

.این چند نفر  که از گویا فعالین حقوق ِ بشربودند ،  اعلامیه ای برای ِ مراسم ِ اولین سالگرد اکبر نوشته  و آماده و با خود آورده بودند ، که به قصد پخش کردن به  میان ِ جمعیت رفتند ولی از این کار ممانعت شد  و آنان نیز این اعلامیه ها را پخش نکردند ...........

 

تنها یک برادر اکبر در ایران است و او هم در نیروی ِ انتظامی خدمت می کند و مطمئنن در زیر ِ فشار روانی واطلاعاتی قرار دارد ....

نسرین و سیمین خواهران اکبر از مادرشان خواستند که مراسم ِ نوحه خوانی در کنار مزار ِ اکبر باشد ولی این تنها خواسته این خواهران دل شکسته و غربت نشین به دلیل مخالفت اطلاعاتی ها انجام نگرفت ...

 

ایمان ِ رضائی ،پسر خاله اکبر محمدی که گویا در مراسم ِ خاکسپاری و هفت این عزیز به شدت دچار بحران ِ روحی می شود و شروع به فحاشی می کند در همان مراسم بازداشت  شده  و الان به قید ضمانت آزاد گشته ، برای ِ او حکم شش ماه حبس و چهار ماه حبس تعزیری می برند (به دلیل توهین به شخص ِ اول )در مراسم نبود ...

گویا از پدر اکبر محمدی تعهد گرفتند که او در مراسم اکبر نباید شرکت کن وگرنه بلافاصله او را دستگیر خواهند کرد ...

در هر حال منتظر اشتباهی از  او هستند تا حکم ِ  شش ماه حبس را برای ِ او به اجرا در آورند ....

و در آخر اینکه چه غریبانه بود اولین سالگرد او ، و....

روحش شاد و راهش پر رهرو ..

درود بر اکبر و همه ی کشته شدگان ...

درود بر خانواده ِ داغدار اکبر

زنده باد ایران

زنده باد ایران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 0:0  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

اگر خبر کوتاه می خواهید بخوانید :

در مسجدی در اینجا که خانمها معتکف شده اند سری زدم دیدم پنج نفر مرد در آنجاست

خندیدم و به چند نفر گفتم ، مگر نه اینکه در این سه روز نباید مردی ببینید و صدایتان را مردی بشنود و....

در پاسخ شنیدم که :

بله نباید ولی امسال گویا حکم حکومتی عوض شده و این مردان شاید به ما محرم اند ولی ما خبر نداریم ...و خندیدند و.........

 

ماهی  را هر وقت از آب بگیری تازه است ....

خوب اگر دیگری آبی نباشد ....چه ؟

یا اگر ماهیان را به یغما برند چه ؟

یا اگر ماهی مردار شده و بر روی ِ آب شناور باشد.... چه ؟

؟چه؟......چه؟............

در مورد وضع اسف انگیز ِ محیط زیست ِ شمال کشور

به گفته یکی از مهندسین :

آبهای زیر زمینی آلوده به سم هایی شده اند که کشاورزان نا آگاهانه برای ِ بهتر شدن

محصولات ِ خود از آن استفاده می کنند .....

ما می توانیم درخت بکاریم ..به جای آن همه درختانی که از جنگلهای ِ شمال بی نفس

شده اند ....یا زباله هایی که در همه جا از کنار ِ جاده ها تا نه توهای ِ درونی جنگل را 

پاکسازی کنیم ....وسواحل قشنگ دریای ِ خزر که بیشتر به زباله دانی شبیه است تا مکانی که توریست ها برای استراحت انتخاب کنند ...و...خوب اینها همه بعد از آزادی ایران خود سالها زمان می خواهد ...ولی آبهای زیر زمینی را چگونه می شود

این را میی دانیم و می دانید که آبهای زیر زمینی چه تاثیری برما و محیط زیست ما دارند !!!!!

وقتی در جالیزار ها یا محل های دیگر ِ پرورش میوه و سبزه جیات مورد نیاز مردم قدم می گذارید خوب با ، بوته یا درختان زیبایی روبرو می شوید ولی ...

می خواهم آن سوی ِ این زیبای را برایتان تشریح کنم ....

میوه هایی که بعد از سم پاشی باید حداقل بیش از ده روز در جای ِ خود باشند ،بلافاصله و یا بدون ِ در نظر گرفتن این مسئله نا آگاهانه یا به عمد (بی خیالند) به بازار فروش ارائه می شود ...

واگر شما بدانید که این میوه و سبزیجاتی که مصرف می کنید ،خود و عزیزانتان، حامل چه سمومی  هستند ...

وحتی شیری که مصرف می شود ،به گاوها قرص های ِ انگل می دهند که باید تا ده روز بعد از مصرف این  قرص ها شیرشان به دور ریخته شود ، ولی شیر این گاو ها  را هم می دوشند و ما هستیم که مصرف می کنیم ....وای اگر بدانید که چقدر خطرناک است برای ما .....

خوب من قصد ندارم که کشاورزان نا آگاه و میو ه های بیچاره را نقد کنم ...اصلن ....

.خوب کسی که به دختری تجاوز می کند باید به دار بکشند و روزنامه نگاران را به مرگ محکوم کنند و پولهای ِ هنگفتی را در اطلاعات و سرویس فیلتر ینگ و ...مصرف کنند ...

یا به لبنان وسوریه کمک ِ انسان دوستانه برای خرید اسلحه کنند ...

خوب این آبهای ِ زیر زمینی که بر اثر سوء مدیریت نابود شده اند (ماهی مردار شده ) و سمومی که به بدن ما سرازیر می کنند ....

ما هم باید به دلیل اینکه انواع سرطانها و سکته ها و دیگر بیماری های ِ شناخته و یا نا شناخته که به بدن ما و عزیزانمان سرازیر می کنند باید به دار بکشیم چه کسانی را ؟..یا جواب را با مذاکره بدهیم و خشونت نداشته باشیم ...اصلن می شود ...

اعتیاد ...روسپیگری ..بی کاری ..طلاق ...اعدامها و...ورشکسته شدن کارگاه های ِ کوچک و بزرگ و...بیماری و  آمار اینها در ایران به چه حدی رسیده ؟به خط قرمز با آژیر ِ علامت خطر ؟...مگر ما را پناهگاهی برای این نجات جانمان و عزیزانمان هست ؟؟؟؟

خیلی عذاب می کشم که این کلمات را در کنار ِ هم قرار می دهم در ظاهر کلمه اند و شاید زیاد تکرار  شده اند ....عذابی سخت ...دستم به جایی نمی رسد ..کوچکم ..خیلی و..

می میرم وقتی جوانی را با حالتی می بینم که معتاد بودنش را می رساند ....یا زنی که برای پول ..فقط پول کنار خیابون ایستاده تا کسی را برای تن فروشی بیابد ...در خود مچا له می شوم  ، از درون ِ خود، خواهان ِ می شوم ...یا خدا کمکی کن ...یا خدا ...همه و همه

گیاهان ،خاک ، هوا ،محیط زیست ما ، جوانان ، دختر....

چطور می توانم درد و اشکم را در ذره ذره ِ کلمه ها بگویم ...چطور

می دانم که همه چی در حال نابودی ست و هیچ نقدی ...هیچ حرفی ...تحصنی ..اعتراضی هیچ ...بر اینان اثر نمی کند و به این فکرند که روی پیراهن پسری کلمه ای خارجی نباشد ....

آخر کدام پسر ...کدام دختر

کسی گفت در خانه مان موش لونه کرده ،من سم ِ مرگ موش خریدم ...ولی تعجب می کنم چرا این موشها از اولشان گنده تر و سرحال تر شده اند ...اصلن هیچ  

نمی دانم برای ِ این موش کشی چیکار کنم ؟؟

نمی دانم برای این موش کشی چه کار کنم ؟

 چقدر هم زاد و ولد  .این موشها زیاد است!!

زمین زیر خانه هامان دالانهای لانه موش مادر است وتا زمانی شاید زود و شاید هم اتفاق افتاده برای کسانی .خانه هامان  فرو می ریزد یا بلیعده می شود ...دارند این موشها ما را با سم انسان کشی از میان می برند !!!!

(در هم جا این نوع نا هنجاری هست ولی ایران سر به آسمان هفتم دارد ،آمار هر چیز ِ نا هنجار در ایران در مقام اول  یا جزوی از اول ها قرار دارد ...)

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:56  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

**************************** 

از خودمان شروع کنیم ...بی ادعا ...بی شعار..این بهتر است.......

 

    می حواستم از مسافرانی بنویسم که با چشمان خود دیده ام در یکی از میدانهای ِ اصلی در شهری نزدیکی شهر مان برای رفتن به تهران گرفتار شده بودند ..بالای ِ صد نفر که تعدا د سربازان در آنان بیشتر به چشم می خورد ....اگه یک مینی بوس  فرسوده می دید ند همه هجوم می آوردند تا بتوانند به تهران برگردند ......

   می خواستم از ضرب و شتم شدید یک پسر ِ 16 ساله در یکی از پارکهای

ِ شهرمان که از سه سرباز ، یکی از آنان پسرک را به شدت کتک می زد و مردمی که جمع بودند با  چشمان ِ از حدقه در آمده ، ایستاده بودند و کسی جرات نمی کرد چیزی بگوید تا زنی به دفاع در آمد ،که شما حق ضرب و شتم ندارید و ...چند زنی دیگر که بعد از به ندا با سرباز بحث کردند  مردان ما هیچ کدام کلامی نمی گفتند ...چرا سرباز عزیز  توکه خود از مایی ...و آن پسرک را بردند ....

می خواستم  بنویسم ...حالا فکر می کنم.....

لازم است به جای ِ این نقد کردن حکومت و وابستگان به رژیم کمی خودمان را هم نقد کنیم ...

برای چه داد می کشیم      برای جه داد می کشیم ؟و برای چه کسانی ادعای ِ دادخواهی داریم ؟فقط برای ِ ایران ؟....ولی در این فریادها برای آزادی ما به دنبال خود می گردیم ..

در  این فریادها برای آزادی خواهی ، هدف خود ِ ماییم و

اگر توانستیم  خود بی نقاب و بی دروغ باشیم ،تازه در اول ِ راهیم .

راهی سخت که  در آن همه جور افکار و اندشه ها وجود دارد ...

مگر نه اینکه ما  برای آزادی بیان تلاش می کنیم پس ...

می خواهم راحت بگویم ،هرگز و هرگز به خودم اجازه قضاوت نخواهم نداد تا آن جا که در توان دارم ، و هیچ ادعای هم به این مسئله ندارم چون ممکن است روزی اشتباهن این کار را انجام دهم ..........

در نظرات که برای ِ من و وبلاگ نویس های دیگر،  اگر متوجه شویم تا حدی زیاد

کسانی که مثل هم ، تا حدودی متفق قول هستند برای هم متنی را می نویسند  ودر نظرات قرار می دهند ......

گاهی اوقات کسی می نویسد که از این نوشته لذت می برد ..من از آسیب ها و دردهای اجتماعی می نویسم ...لذتی که او می برد به او مربوط است که به درد

ما فقط به عنوان یک متن ترحم انگیر نگاه کند یا اینکه لذتی از احساس درد ببرد ..ریاضت کشان از این دردی که به جسم می دهند لذت می برند ...همان طوری که من از نوشتن حتی اگر با اشک باشد ، لذتی دارم که آن هم برای ِ  انجام مسئولیتی ست که بر دوش می کشم  ...وقتی از عاشقی می نویسم باید این اجازه را داد که هر کسی در اندازه خود از عاشقی یاد کند ...آزاد نگاه کنیم ..آزاد

فکر کنیم و آزادانه به آن عمل کنیم (تا حدودی که به کسی آسیب نرساند ) بیایید این را در خود نهادینه کنیم ،همانطور که برای ِ خود می خواهیم ،برای ِ دیگران هم بخواهیم ....

تلاش کنیم که در آغاز جمهوری اسلامی نباشیم تا کسی نظری دیگری داشت ،بر آن نتازیم ،همه را در حدی که هستند بخواهیم .....خود خواهی که آنان دارند که می گویند یا از ما .،یا بر ما ...پس این بر هایی که معترض می شوند نابود می کنند (اعدام های ِ دسته جمعی )

بیایید با وبلاگهای که غیر ما فکر می کنند و یا هدفی اصلن ندارند ، و گم ِ این زمانه ترس آور شده اند همراه شویم .....اگر هدف آزادی ایران است با ید و باید تا می توانیم دیگران را هم ، هم سو با خود کنیم ......حتی اگر یک نفر ..یک نفر ...

ورنه چه فایده که خودمان ،خودمان را بستاییم ،برای قالب وبلاگ و رنگش ........در هر گروه و آرمی ،  ما ایرانی هستیم و هر زمان  برای ِ کسی زمان ،زمان ِ همراهی باشد او هم به همه ی ما آزادی خواهان می پیوندد .....

هرگز گمان نبرید اگر با وبلاگی عاشقانه یا مخالف ِ موضع ما نظر دهی کنیم ،یا آنان برای ِ ما ،حد ما تنزل می یابد که این چنین نیست

که خدا داند اصل مبارزه ما همان عاشقی ست که برای هر کسی ،تعریفی دارد ....بیایید براندازی نرم را در اندازه و مقیاس کوچک تر انجام دهیم ....

گاهی اوقات ،بارها و بارها به وب های مخالف می روم و برای ِ همه ی پست هایش نظر می دهم با آرامش و بدون غرض ..باید بدانند که  ،که ما همواره نقد می کنیم و حتی اگر نوشته های من را حذف کنند ،ولی می خوانند و بعد ...برای ثانیه ای اگر در خود شک کنند کافی ست ،چون این شک هاست که اکبر محمدی ها را  می سازد ، که در زمانی او و اطرافیان ِ نزدیک او با رژیم همراه و هم نظر بودند ...در آن زمان که دسته دسته جوانان ما به بالای ِ دار می رفتند ....

پس هنر نمایی کنید و فقط وفقط به هم نظران خود سر نزنید به همه ی وب ها بروید و و مخصوصن جوانان ، و حتی اگر نوشته ای او در آسمان با ستارگان در رویا  باشد و نوشته های ِ تو در زیر ِ انبوهی از  خاک ِ خاوران (گور دسته جمعی )گرد و خاکی ست  ........

ما ادامه می دهیم تا ایران وجوان ِ و پیر ِ ایران ، زن و کودک ایران در آزادی ،امنیت و آرامش اقتصادی را  به دست آورد .......

هر آن چه از دل بر آید بر دل نشیند ...در ابتدا با خود بی نقاب و بی دروغ باشیم تا  در دل ها راهی یابیم ......

زنده باد ایران و ایرانی

 

 

*****************************************

 

آخرین خبر از سالگرد اکبر محمدی

 

به طور قعطی اولین سالگرد این عزیز در چهارشنبه ،دهم مرداد ،در روستای ِ چنگ میان ساعت ِ 3 تا 6 عصر برگزار می شود .

نوشتن این خبر مهم است ولی برگزاری هر چه با شکوه تر این عزیز مهم تر ...

همگی در دهم مرداد بر سر ِ مزار این عزیز به دور هم جمع می شویم تا یاد ِ  او را( که برای ِ همه ی ما ایرانیان و ایران از خود ،از نفس  و جان ِ خود گذشت )گرامی بداریم .

 مکان :آمل .جاده قدیم آمل به بابل .روستای چنگ میان

 

درود بر همه ی شما

 

برای گذشته ِ دور و نزدیکی که دیروز من بود و یا ترس از آینده ی که هنوز نیومده ، الانم هم که  ُداغون این فکر هاست ......

خیره می شوم به آسمانی که آبی ست ،خیره به خاکی که اونم آبی می بینم و همه ی ِ انسانهایی که آبی رنگ هستند .....

ولی عشق را نمی توانم آبی ببینم .....

عشق برای من ،که یگانه سرمایه من به شمار می آید .فراتر از آبی ست شاید رنگی که خدا در ذهن خود دارد و قشنگترین ِ رنگهاست این خالق گویا می خواهد این سوگلی رنگهایش را  در روزی خاص ِ به من نشان دهد،  همان لحظه که به سوی ِ آغوش ِ آرامش رهسپارم ....رهسپارم ....

واین وبلاگم،  که من نوشته هایی از .....خودم وعشقم و عزیز ترین عزیزانم که فقط در درون من هستند ،.....این تنها راهی ست من که پیدا کردم که داد بزنم در خودم ، در نوشتنم و بگویم که :

من هنوز عاشق هستم ، و در من نفس و عشق نمرده ،

در من آرام و ساکن شده و سر به زیر با چشمان تر ، منتظر است برای ِ لحظه ای که به پا خیزد و خون را در رگهای ِ

احساس من تزریق کند.......منتظر است......

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12:10  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

8 مرداد ، سالگرد به قتل رسیدن اکبر محمدی .

سینه اکبر را شکافتند

تا بگویند :

                 عشق ماندنی نیست !!!

نگاه کنید ، چه حقیرند  ، چه ذلیلند ، در مقابل اکبر ها .

****

داغ داغم ، نه از آفتاب تابستان و نه از حرارت مرداد .

داغم ، از بی شرمی  باتومی  که بر تن عریان جوانان وطنم فرود می آید

و از بی شرمی سکوتی که در چشمان من خفته است .

چه دردی است در تحقیر این افکار که پرواز میکند و هرگز اوج نمی گیرد مگر

تا زندان ،

تا درد ،

تا بی تفاوتی ساعتهای شلوغی بازار ، یا در قل قل آب جوش در سماور آن زن خانه دار

تا صدای خنده دخترکانی که شادمان از خرید بدلیجات به خانه باز میگردند .

درد او، در درد ما گم میشود ، چه بی شرمانه بی تفاوتیم ما .

ساعتهای شکنجه آزادی در چرت نیمروزی بیکاری گم میشود .

کاش نجاتی باشد

نه برای او

که برای ما

که غیرتمان را به بهای نا چیز نان و بنزین و مشتی وام

فرو خورده ایم .

 متنی بود از خواهر عزیزم ، شادی 

                                                                           

 

سنگ و .....

 

اول بار خنده ي پرمدعايي كه نداشت مي كوبيد ، انگاري كلمات از پيش آماده بودند كه تحويل شوند 0در اول زمانِ ما حرف زدن ، گناهي كوچك ، جرمي بزرگ در دوم زمانِ خيلي دور ، جواب دادن تا سنگ ، ساري روي درخت جوجه اي خون آلود به دندان دارد 0 حسي غريب كه حدس زدن مي دانست ، يا در وجودِ او دانستن يا ندانستن با صداي بلند فرياد مي زد : اين را كه مي شنوي صداي همه است صداي تو  برمي گردد 0اينجا كوهي نيست  بخوان ، بخوان به نامِ مذاب هاي خاكستري

دغدغه ها يكي بود و نبود     چون همه زن نبودند    كه فقط درك كردن بود  

  از حرف زدن چه كسي خوشش آمده از آهنگِ حنجره ي تو . تمامِ وجودِ او

پس چرا ذره ذره سنگ مي شوي و پرت             

 به سوي تنم ؟ ! به تو مي گويم تا كنون از خودت جدا شده اي ؟ !   يا فقط پاره پاره      با زدم  به همخوني ات    

  مي بيني چقدر شكلِ هم  همه اند      جدايي نيست      در آغاز هم نبود ، اشتباهي در كار نيست ،

حالا نمي ترسي ،  ترسيدن ،  نه ترسِ لرزيدن ،   ترسِ در هم فرو رفتن ،  ترسِ نون بيار كباب ببر      خوب ببين بازي را ببين  هر چه داري از ، از از دست داده ها داري    

تمامِ ماجرا به شدت جاري است ، سنگ گاهي مي آشوبد بر اين روندِ عادي 

مي آشوباند بر گذشته ي  نگذشته هاي با هم بودن

حالا سر بزيرِ خاكِ گورهاي نامريي فرو رفته

 احساسِ قشنگِ هم آغوشي با هم داريم                         

  يا روان تر  سنگ و سارِ بدونِ   و    نوشتن

 

 

 

دوباره ها  زیاد می شوند ...

 

دوباره ها زیاد شدند ،مادر ها هم زیادند که دست بر دست ننشستند که بر  وقت نظاره گر باشند تا تکه تکه شدند همه...

.الان دیگر توان ندارم فعل ها را کامل بیان کنم که لال کردنم ....هیچ چیزی در الان مان ، تراز نیست مثل ِ دو کفه ی ترازو شده اند (ترازوی ِ سر درب دادگستری ها ).

با سرعت عازم شدم ولی دیر رسیدم، شاید مثل بیست و سه سال پیش که زود بود .عزم رفتن بود با همه ،تمامی عصا به دست و لنگان با عینکهای ِبا شیشه هایی به ضخامت ِ نا دیده ها که پنهان مانده هنوز بر ما ، مادران را بوسیدم و بو کشیدم همه از انتظار موج می زدند و هنوز با این چشمان کم بینا و گوش های ِ کم شنوا  اخبار را پی گیر بودند تا شاید بشنوند و ببینند که زمانه، زمان  برای داد خواستن رسیده و می توانند برای کشتن ِ فرزندانشان داد بکشندبه کدامین گناه ؟...(.از دیدن یک جوان شاید اندکی امید ،که هنوز هستند تنی چندکه..)

همه ی شان، خبر ها ی روز را می دانستند ،بیش از من و تو ی ِ جوان ....

آنها در گیر ند تا نفس ِ آخر هنوز و هنوز در کنترل ...بار ها و بارها به زندان رفته اند نه به جرم مبارزه برای نابودی کسی،  بل به خاطر مدرک بودن خودشان ،آنان مدارک زنده از زنده نبودن عزیزترین هایشان هستند ....پسر ..دختر ...مادر ..پدر...عروس ..داماد ...و ....این همه را من در توان ندارم برای نگارش ...اصلن بی خیال فعل و فاعل می شوم.... می میرم ...چند بد وو بیراه به خودم در راه باز گشت به منزل می دهم که کمتر از آنان از ایران می دانم ..آنان با عصا و عینک هایی با شیشه های ِ قطور،با سمک هایی در گوش ،.. ولی دیدن انگاری چشم نمی خواهد و شنیدن گوش.(خواستن می خواهد و شهامت).نوشته ای برای این منتظران ِ داد ستاندن در دست، رفتم ، ولی شرمنده و اشکبار ،نخوانده آن را، بر گشتم و نمی دانم سالروز یکی  از خودم ها  با چه رویی بروم یا اصلن بهتر باشد خودم را به گنگی و کوری بزنم ....شما بگویید من چه کنم ؟؟با این همه مادران ِ فرزند کشته شده ......شما بگویید به من چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/؟

هنوز هم با گذشت سالیان البته به نظر من نه  زیاد ،مادران و خواهران به جا مانده هماره در  سالروز کشته شدن عزیزان خود به دست این رژیم ،مراسم ِکوچک ِخانگی بر پا می کنند .

من که خود نیز یکی از این خانواده ها هستم نمی توانم یا نمی گذارند که در این همایش های کوچک خانگی شرکت کنم ،نزدیکان من و مثل من ها در سراسر ایران فکر می کنند هر چی از این مسائل دور باشند پس دردسر و مشکل نخواهند داشت ولی زهی خیال باطل که مشکلات اینان بیشتر است که امنیت ندارند از جانب وجدان خود و این رژیم... چون به هر طریقی روزی همه نقش آفرین خواهند بود ...

من نمی دانم یا شاید این من هستم که نمی دانم  ،چرا ؟ 

چرا باید همه، خود ِ  بیرونشان را  به کوری و کری بزنند ،مگر نمی دانند تاریخ پر است از کسانی که این چنین بودند ولی نه از امنیت و زندگی خوش ِ  دراز مدت خبری بود که خود ونسلهای بعد خودشان هم به نیستی و نابودی رهنمون شدند یعنی رهنمونشان کردند .

همه می دانند که باید دست در دست هم بگذارند ولی در جواب من که می پرسم شما می دانید و مطمئن به شرعی نبودن اینان و حجم عظیم ظلم شان که بر جوانان ما می رود ،هستید چرا چشم می پوشید و منتظر نجات دهنده ای نا آشنا هستید ؟

بیشتر شان می گویند که تنها نمی شود یا اینکه یک دست صدا ندارد .....آخر مگر شما دست را بالا بردید که دستی دیگر دستتان را نفشرد ؟پس این همه که در زندان ها تنها گذاشتید که هستند ؟همان دستهایی که به اعتراض بلند شده ، نیست ؟

شما می خواهید که جوانان شمابی خیالِ ِ همه ی حوادث اطرافشان در ایران باشند و ذره ذره بمیرند یا با اعتیاد یا فحشاء یا بی کاری و .....خوب می توانید همین راهی که در پیش گرفته اید ادامه دهید که نه آنان،بل  نسلهای ِ بعدشان هم خواهند مرد ...ادامه دهید به این بی راهه رفتن ها ..ادمه دهی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 15:28  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

درود و بی کران درود

هماره خواستم که انسان گونه به این زیستن ادامه دهم .و هرگز به خشونت فکر نکنم و با خود می گویم همه ی آنان که در کنار ما نیستند - برای ِ آزادی مانند ِ من کشته شدند ،آزادی نیست ،بند و حبس تا بخواهید ...ولی هر گز به خودم دروغ نمی گویم که  در لحظاتی شاید به یک ثانیه هم نرسد به انتقام می اندیشم ولی بلافاصله خود را نهیب می زنم و به خودم زل  می زنم و با اشک به خودم جواب می دهم ...نه من باید آرام باشم.با آرام بودن می توان پیروز شوم ...می توانیم پیروز شویم

..................

 

ربط ِ بین تومور ِ مغزی و کودک ِ بدون کفش و اعدام

با خود فکر کردی اگر بتوانی چند روزی استراحت کنی شاید از این سردرد خلاص شوی .ولی با شغلت جور در نمی آمد .

چند ماهی بود که مرتب دچار سردرد های ِ بدی می شدی  و حداقل در هفته سه بار یا بیشتر سُرم می زدی و کلی هزینه می شد تازه فردای ِ آن روز دوباره سردرد به سراغت می آمد .

دو ،سه هفته گذشته، گاهی اوقات فشارِ عجیبی  بر بدنت حس می کردی ،به طوری که بی حواس می شدی و به خواب می رفتی .بارها به پزشک گفته بودی، ولی او همچنان معتقد بود سردرد های ِ عصبی ست و یا میگرن و..حتی یک بار که به شدت حالت به هم خورده بود بلافاصله پیش پزشک رفتی ،و به تو گفتند که چون ماگزیمم و مینیمم فشار ِ خونت به هم نزدیک می شود این حالت را داری .

به خاطر ِ سیاه ِ شدن چشمانت به پزشک متخصص رفتی، ولی او هم گفت که چشم ات سالم است و احتمالن فشار خونت پایین می آید که چشمانت سیاه می شود .

امروز دلت گرفته ، صبح رفتی به سر مزار خواهرو پدرت تا با آنها خداحافظی کنی ،روز قبل به پزشک ِ متخصص ِ چشم در شهر دیگری رفته بودی ،پزشک به شک افتاد و با معاینات دقیق گفت باید اسکن مغز بگیری .بعد از گرفتن اسکن ،پزشک به اصرار ِ خودت به تو گفت که تو در سرت تومور مغری داری و آنقدر رشد کرده که در ابتدا کور خواهی شد ، باید سریع جراحی کنی و اگر شانس بیاوری چون دیر تشخیص داده شد و اینکه با این همه سر درد چرا زود تر اقدام نکردی ....چه می گفتی که می رفتی ولی همکار ِ پزشکتان تشخیص نداده .... ..........

...............................حالا دوسال گذشته ...... ....................

توی ِخیابان قدم می زدی و به ویترین مغازه ها نگاه می کردی ، فکر می کردی بهتر است به یه کافی نت بروی و وارد سایت های خبری شوی که  ناگهان زنی به تو تنه سختی زد ،با چادری کثیف و ... خوب نگاه که کردی متوجه شدی که بار دار هم هست ،شاید شش ماه باردار بود ...،زن چشمانش مثل ِ توی فیلم ها که معتادها خمار می شدند ،بسته می شد و ناگهان در حال ِ افتادن بر زمین دوباره چشمش باز می شد و تلو تلو می خورد .با این حال دستش را دراز نگه می داشت چون گدایی می کرد .مات شده بود و به آن زن نگاه می کردی و چند قدم پشت ِ سر زن کودکی دوساله یا دو سال ونیم پا برهنه  با لباسهایی پاره و صورتی بسیار کثیف  می دوید تا به مادرِ خود برسد ،ایستادی و مبهوت به مردم نگاه می کردی همه با حالتی بسیار ناراحت کننده به زن و کودکش نگاه می کردند ،جالب بود چون یکی خواست یک پنجاه تومانی به او بدهد ولی او نگرفت و گفت کم است با این چی کار کنم ....

در راه ِ برگشت به منزل خودت بعد از ساعتی در همان مسیر دوباره آن زن و کودک را دیدی که در گوشه ای ایستاده بودند و زن داشت پولهایی که از مردم گدایی کرده بود می شمرد وکودک حریصانه به او نگاه می کرد چون زن با چشم بسته و خمار هنوز سرش به پایین می افتاد ..

زنی باردار با کودک دوساله ِ که او هم احتمالن معتاد به دنیا آمده بود و نوزادی که او هم در سه ماه بعد معتاد به این دنیا می آمد ...

................................................................

خوب شانزده نفر از ارازل و اوباش آن  چنان که گفته اند به این جرم به بالای ِ دار رفتند ...

با قرص های ِ مسکن نمی شود  تومور مغزی را معالجه کرد .باید جراحی کرد ،باید با هزینه و راه های ِ که متخصصان می گویند با این بیماری جنگید  .جراحی کرد و از ریشه این سر درد ها را درمان نمود ،این را نوشتم برای ِ کسانی که فکر می کنند کسی که دختری تجاوز کرده باید اعدام شود و باید اینان را ترساند تا تخلفات کم شود و...

و اگر در تشخیص و معالجه درست سریع اقدام نشود،  برای این بیمار او در آغاز چشمانش کور خواهد شد و...............

کودکی که به این شکل به دنیا آمده و مادری که باید از خیابان به جای ی مناسب برده شود و در این شکی نیست که این بچه ها پدر ِ مشخصی هم ندارند (با معذرت از همه ی شما ) و از به دنیا آمدن این بچه ها جلو گیری شود که در دو دهه بعد به عنوان ارازل به بالای دار نروند ......اینان همان کسانی هستند که روزی  در زندان برای مجازات جرمهای خود بودند (در بندهای عمومی که سیاسی های ما و دانشجو ها را هم با همین ها در یک بند قرار می دادند)  . همین آقایان که به اصطلاح امنیت را می  خواهند برای ما بیاورند .به آنان دستور می دادند که دانشجویان ما را اذیت و آزاار کنند و تا حد مرگ بترسانند ... مثل قدیم  ایران که روزی شعبان استخوانی در قدرت زیادش به دستور دولت مردان زمان خود چه کارها که نمی کرد البته اگر تاریخ را درست اینان گفته باشند ....

این حکومت به جا از همه ی ......... استفاده می کند ....روزی برای رای دادن ..روزی برای تظاهرات و روزی برای بالای دار رفتن و ...

اینگونه کوکان ِ بی گناه در این وضع ،فکر می کنید باید بهتر از این پرورش یابند ...

چرک و تومور  را از ریشه باید درمان کرد نه با زدن شاخ و برگی که به نظر نظام ،نا امنی به وجود می آورند ......

شما فکر می کنید این سه نوشته به هم مربوط هستند ؟

 

 

 

خبری جدید از سالگرد اکبر محمدی

خانواده ِ  اکبر می خواستند مراسم ِ اولین ِ سالگرد او را در جمعه ،دوازدهم مرداد برگزار کنند ولی ....ولی

به منزل آنان رفتند و تمام ِ اعلامیه های ِ مراسم او را جمع کردند و گفتند که اجازه ندارند در این روز مراسم بگیرند و اگر اعلامیه ای چاپ می کنند باید  ابتدا  آقایان ِ بالا مقام ببینندو بعد اگر اجازه چاپ دادند چاپ شود ،..

اگر این مراسم در جمعه ،دوازده ِ مرداد برگزار می شد چون روز ِ تعطیل بود بنابراین احتمالن جمعیتی بیشتر می آمدند،  پس اگر در وسط ِ هفته باشد ....خودتان که می دانید آنان از جمع و جمع شدن مدافعان حقوق بشر خوششان نمی آید............

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 8:39  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درود بر همه

 

برای ِ شروع هر کاری باید انگیزه و هدف باشد. و برای ادامه و بهتر رسیدن به آن چشم انداز های ِ مورد نظر باید با دیگران بود و انتقادات را گوش داد برای ِ سرعت ِ بخشیدن به این رفتن ها باید و باید گوش  بود .هر چه بیشتر گوش باشیم و انتقادات را لحاظ کنیم بهتر و مفیدتر در مسیر  راه ِ خود به جلو می رویم که این جلو رفتن مطمئنن در  راهی هموار نیست و نخواهد بود که سنگلاخی و......

ولی این ها همه در صورتی ممکن خواهد بود که شروع کننده برای ِ یک هدف که شاید حتی در مدت عمر خود ِ او به ثمرننشیند و کسانی دیگر از آن  بهره مند شوند ،دلیلی بسیار قوی.....

. که این علت ِ شروع به وجود ِ او و گوشه گوشه های ِ خودش بر می گردد ،نه روشن فکری به معنای ِ حاضر یا تحصیلا ت و.....

.دیدیم و می بینیم که بسیار کسانی که روشن فکر بودند  و یا تحصیلات در چند رشته ی مختلف داشته اند ولی هدفی که داشته اند کاملا فردی بود و برای ِ آنان بریدن در هر مسیر از راه و یا به جرگه ِ نیروی ِ  مقابل رفتن و یا کناره گیری حتی ..فرقی نداشته و ندارد که اینان همان به معنای ِ نون به نرخ ِ روز خوران هستند البته من عذر می خواهم که این را می نویسم ،بیشتر ِ معلمان و استادان و هنر مندان را در این  راه می بینم که اگر این اشتباه است پس چرا چند معلم تنها در اوین مانده اند که آیا اعلامیه های ِ حقوق بشر و ....کمکی به آنان کرده ....

.تعدادفرهنگیان و دانشجویان و کارگران در ایران همین چند نفری ست که در زندان به سر می برند .....

 

.و کسانی را که به فکر مطرحیت هستند و از اسم ِ سیاسی بودن ِ خود بادی در پوست می اندازند و یا هر از چند گاهی به زندان رفتن را.... و خوب مشهور شدن را دوست دارند نه اینکه هدف چیست و برای ِ چه و چه کسانی .......دیدیم که بسیار کسانی با احساس  ، شروع کردند و در راه ِ اصلی قرار گرفتند در تمام کتابها می خوانیم که احساس انسان است که جرات و جسارت ِ ریسک کردن را و به پیش رفتن  را به انسان می دهد که اگر به عقل بود باید با منطق باشیم که دیگر نه نیوتن می توانست بگوید که جاذبه ای است و نه گرد بودن کره زمین را گالیله می گفت درست است که آنان با علم و منطق کشف کردند و لی ...ولی جرات گفتن و پافشاری براین قضیه و رودر روی ِ دانشمندان ِ دیگر ِ عصر ِ خود ایستادن و حتی در بعضی موارد تا به مرگ پیش رفتن و حتی داریم در تاریخ که کشته هم شدند ....پس این احساسات است که ما را به پیش می برد .

همه ی ِ این گونه حکومتها از افرادی این چنین وحشت دارند منتقدانی که احساسی قوی را بامنطق همراه کنند نه اینکه منطق را با احساس که اگر اینطور باشد باید مثل همین کاری که بیشتر ایرانیان انجام می دهند در تاکسی و اتوبوس ،در بازار در میهمانی های خصوصی و عمومی همه انتقاد کنند و نا راضی باشند حتی در یک جلسه خواستگاری شنیده م که بیشتر از مسئله زوج ِ جوان ،از بنزین و سیاستهای ِ غلط نظام صحبت می کردند ....و در عمل وقتی چند دانشجو و معلم به اعترض دست می زنند و عملن معترض می شوند حتی به وضع اقتصادی خود و همکاران ..می بینیم که انسانی مثل من در اتاق ِ خود می نشینم و می نویسم ...می نویسم و دم از مبارزه ِ فرهنگی می زنم و اینکه نباید عریان نوشت و یا رسمن مخالفت کرد که خود و خانواده به خطر نیفتند و......

از خود می گویم ..برای ِ برادری که بی گناه کشته شد من چه کردم ...جز چند برگ کاغذی که به یادش سیاه می کنم یا اشکی که می ریزم ...

خود را پشت زن بودنم ،پشت ِ مادر بودنم ، پشت بیماری و یا اقتصاد بد پنهان می کنم و بعد خودم را قانع می کنم که اگر حتی دارم با چشمان خود می بینم که جوانی را از 10 صبح تا 9 عصر در یک خودروی ی نیسان آبی رنگی که به شکل قفس ِ حیوانات درنده در آوردند ،نگه می دارند بدون غذا ..

.برای ترساندن مثل ِ من ها در وسط ِ میدان ِ یک شهر نه بزرگ ،فقط نگاه کنم ، نگران نگاه کنم که مبادا فرزند من باشد ....و در دل بگویم حداقل در ماشین های مخصوص ِ حمل زندانی ببرید او را ...نه خودروی که دور تا دورش کاملن همانند دزدگیر های پنجره منازل ،کاملن عریان و قابل دیدن همه ی ِ رهگذران است.(این تنها کاری بود که کردم ،با خودم حرف می زدم نه به آنان که ....).... که چطور آن جوان سرش را روی ِ میله های آهنی تکیه داده و خسته و عصبی ...با خشم زیاد ...به این مردم بی خیال نگاه می کند... و من عبور می کنم ...و می گذرم ...ترس بهانه خوبی ست و یا اینکه کاری نکنم که این حداقل ها را هم از دست بدهم .......به خود نهیب می زنم که این ارازل و اوباش که ممکن هست جان و مال ِ کسان دیگر  برایشان مهم نباشد،ایگونه بوجود خواهند آمد ..با خشمی که من دیدم از چشمهای ِ این پسر ...مگر همه می توانند که به فکر ِ انتقام نباشند و او هم عقده  خود را چگونه و چطور نسبت به این رهگذران فراموش  خواهد کرد ؟

..............................همه حق دارند آن طور زندگی کنند که دوست دارند ولی تا حدی که سلب ِ آسایش کسی نشود ..........ولی آیا این سکوت ِ مصلحت آمیز ِ ما از دیگران سلب ِ آرامش نیست از آنان  (از نسل ِ قبل ، نسل الان و نسلهای ِ بعد )،...................

حالا مگر من می توانم عریان ننویسم ؟من که با احساس  قدم در این راه گذاشته ام ..شاید مغرضانه باشد برای عده ای  ، ولی آنان با من از کودکی نبودند که ببیند بر من و خانواده ِ من چه گذشته ؟بر خانواده ِ بیشتر از 250 هزار تن دیگر از اعدامی ها ...

اعصاب و روان ِ بیمار ،ضربه های اقتصادی که در این جریانات که فقط  در مدت ِ  زندانی بودن و بعد کشته شدن ِ این عزیزان بر این خانواده ها وارد شد

و هنوز بعد از بیش از دو دهه به جای مانده .....

نمی خواهم که مغرضانه بنویسم و به فردیت برسم ولی هرگز نمی توانم مادری ،خواهری ،پدر و برادری یا همسر و فرزندانی که شب به امید ِ رفتن   و  ملاقات کردن جگر گوشه هاشان در روز ِبعد  در زندان ، به بستر ِ خواب می رفتند ......ولی ...ولی ..

در پنج صبح همان روز در می زدند و بدن ِ سوراخ شده و شکنجه شده ِ جگر گوشه شان را به حیاط منزل می انداختند و می ایستادند تا پول ِ گلوله هایی که با آن آن عزیز را کشته بودند ،بگیرند خوب .......اگر این عزیز دختر بود که دیگر ....خودتان بگویید ......

درود بر روح ِ پاکشان .درود .

نمی توانم این نوشتن  را ادامه دهم ...

همیشه می خواهم مطلب به خصوصی را بنویسم و یا خبری ....در آخر دوباره به این عزیزان می رسم ...و متن نوشته شده من می شود برای ِ آنان و در مورد ِ آنان .....نوشته های از ......  در پایان این نوشته ها  را  تقدیم به همه ی کشته شده ها در هر حکومت دیکتاتوری می کنم.....می دانم نوشتن  نمی دانم ..مرا ببخشید ...

 

بر خودم

 

تا می توانی بر خودت بتازان       بتازان تا خاک شوی

له شوی و تمرین کنی که تمام شوی و از آغاز دوباره ای  

شروع مجدد       

تکرار    از همه بنال    از خودت   هم   تو   آرمیده هایِ ِ     آرام و آرام       و در آرام بودنت دیدی

همه ی همهمه ها   از فرار   از خیانت       از صبر    از....

راستی تو بیست و چند ساله که آرام ورام می نگری بر همه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می نگری و غرق در خود می شوی   چرا فریاد نمی کشی ؟چرا مارا .............بگو  بگو....

از تو به تو رسیدی و     و از    تو به او    دیدی چه به تو نثار شد ؟؟؟؟  تو  دیوانه  همه ی دیوانه ها شدی ؟آره   آره راستی در آرامش      می شود عشق را هم آرام کرد    ؟؟؟؟        یا آرام فقط به او نگاه کرد ؟؟؟؟؟

بگو بر خودت     در آن غربت      تو بگو از عشق ِخود     در   .......جزء   مشتی از خاک    گفتند از خاکیم و به خاک بر می گردیم      ....بر می گرداندند...

خاکی از جنس    مبارزه    از تو   تو نگفتی      به     همه   نگفتی   که خسته ای     ولی خسته  بودی       و پر از درد و در خودت بود   چرا نگفتی ؟  می خواهی همه ی این نوشته ها رو درخاک تو مثل ِ خاک ،خاک کنم ؟    و در تو بیامیزم ؟

 بگو   پس   بگو

تو آرومی آرومی       بهار ۸۵

 

ولی من فریاد دارم    من فریاد می کشم   

 

 

 

 

اعتراف

بند ِ ناف فرشته ای که  عمر نوح در برمودای ِ خود دارد

آسمان  ِ اول      را               سینه خیز  ِ شلاقی  دوپاره سرازیر شدم       

  هیس !!!

تسبیح ِدرد و بغض  ِ                        حلقه حلقه گیسوی ِ تو به خندیدن  

توبه  ، ول کن                             محکم تر !!       سرخ شو !!!

زبانم مبعوث،راست و دروغ                      حرف بزن سرخ شو!!!!

فقط دنبال صدم ثانیه ای برای  ِ جستن                  تاول های ِ رام   ترکیده!!!

با بوی ِ تن ات قامت بسته                      یک ضربه

بخت با ما که از مهلکه سالم جستیم !.

مشت ِ چکمه       بوسه ی تن تو           یک ضربه

دستهایی که از پشت آویزان را می رفت

لب بر لب   در هم   گره و پیچیدن              محکم تر بکوبید !

آویزان از چشم های  ِ          شمع           من        نذری 

دستهایی که از پشت آویزان راه می رفت     

تو تیکه تیکه                          داغ      سرب   اع ت ر ا ف 

حسابها غلط از آب درآمد

مهر(1385)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:2  توسط زن ایرانی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به بهانه پخش ویژه برنامه کوله پشتی در مورد  از سر گیری طرح امنیت اجتماعی

 

نمایش ِ اسف انگیز ِ اعدام 12 نفر در سیمای جمهوری اسلامی و اثر ِ ِ بدی که بر ببینده ها گذاشت و نوجوانانی هم که براین رسانه هراسان می نگریستند .......

ولی غرور و تبلیغات ِ آنان آنقدر زیاد است که وصفی ندارد در همه ی شبکه ها با نشان دادن این قربانیان جامعه که بعضی معتاد هم بودند و چهره های وحشت زده ی آنان قبل از اعدام و حتی مصاحبه با آنان و چشمهای ِ گریانشان، قیافه شکار چیان قهرمان به خود گرفته اند ، هرگز فراموش نخواهیم کرد ...خوب است خود می دانند که اگر اینان اراذل و اوباش بودند در این بیست و چند سالی کجا می زیسته اند .

چه خبر شده بر ما چه گذشته که در مقابل این نمایش ترسناک سکوت می کنیم ...

اگر به واقع معتقدید و ایمان دارید به اینکه اینان باید بمیرند و دارید مجازات شان می کنید دیگر این صحنه ها چرا ؟

اینان که دارند به قول ِ خودتان جواب پس می دهند ..ولی آیا این هم جزی از مجازات است که طناب ِ آبی رنگ ِ حلقه شده را نشان می دهید به آنان ؟ ، ولی به ما چرا ؟می خواهید ثابت کنید که عادل هستید و .....

خسته شدیم از شما ...

اعدام کنید ،آری به گفته ی مهمان برنامه ی  کوله پشتی (سردار ُکه سرها را بادستور و برنامه ها و سیاست های از پیش تعیین شدهُ بر و بالای دار  می برد ) که ما ادامه می دهیم این ارتقای امنیت ِ ملت را و زنجیر را در دست داریم و حلقه حلقه به جلو می رویم و هر حلقه با قدرت می کشیم تا به ....(زن در زنجیر ،مرد در زنجیر و نوجوان و....همه در زنجیر ،اینان ما را به کدام سمت و سو  می کشند ؟و از ما مرده های ِ زنده نما ساخته و می سازند.)

حالا که نوبت به پسران نو جوان رسیده ...لباس با نوشته ِ خارجی نپوشید و شلوارتان مدل فلان نباشد ...

در فلان شهر ِ آمریکا پوشیدن شلوار گشاد و آویزان برای مردان ممنوع است  و ....(خجالت دارد) ....این گفته این مقام بالا مقام بود .

من خجالت می کشم از این همه نادانی ...

از این همه حماقت ...خودتان را به حماقت بزنید ولی آخر تا به کی می توانید مثل ِ احمقان به زور اسلحه بر ما هم حماقت ِ سکوت کردن را تزریق کنید ؟

این زمان به سر خواهد آمد همانند خیلی از حکام دیگر در طول ِ تاریخ ..

بروید و کمی تاریخ بخوانید ...و فقط سر گذشت یکی از این نوع حکام را خوب بخوانید و فکر کنید ...تاریخ خود آینه عبرت است ....در  اولین کتاب ِ تاریخ دوره ِ راهنمایی اینطور آمده :

تاریخ چیست و برای چه تاریخ می خوانیم ؟

جواب :

تاریخ سرگذشت پیشینیان ماست که چطور ریسته اند و چه کارها کردند و چه حوادثی را پشت ِ سر نهادند . و برای این تاریخ می خوانیم تا از آن درس بگیریم و از تجربیات آن استفاده کنیم تا زندگی بهتری داشته باسیم برای ِ

خود و کشور ِ خود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:25  توسط زن ایرانی  |